بسم الله الرحمن الرحیم

در محضر روایت شریف عنوان بصری بودیم؛ رسیدیم به این سه فرازی که مربوط به حلم بود «عن مَن لواتی فی الحلم» آنچه که در حلم بود اولینش این بود که اگر کسی شما را تهدید کرد که اگر یکی بگویی ده تا می شنوی تو جوابش را بده که اگر ده تا بگی یکی هم نمی شنوی. در ادامه این بحث فقط این نکته را عرض می کنیم که علاج غضب چیست و چگونه به حلم برسیم؟واین را از منظر امام ره بررسی می کنیم که ایشون چملات مختلفی را در این مسئله دارند و قسمت هایی از آن را در گذشته در خدمت دوستان بودیم که روایاتی را بررسی کردیم در علاج غضب امام ره می فرمایند که اولا انسان خوب است که قبل از  غضب غضب را هم فکر نکنید که برای افراد خاصی است هر کسی مرتبه ای از غضب را دارد:ناراحت شدن ، سرخ شدن، درون ریختن منتها برخی در بیرون هم ابراز می کنند برخی هم یا جرئت ندارند ابراز کنند یا نه درون خود می ریزند برخی هم صبور و حلیم اند و هضمش می کنند اما همه ما مبتلا هستیم از یک کلامی ناراحت می شویم از یک کاری ناراحت می شویم از یک عملی ناراحت می شویم همه دارند این را و در هرمرتبه اش هم برای همه امکان پذیر است و به صورت روزمره هم امکان پذیر است و اگر کسی اصلش را نداشته باشد مریض است،بودن اصلش صحیح است اما کنترل و به جا مصرف کردنش مهم است لذا امام ره می فرمایند که خوب است که کسی که غضب دارد در درونش رشد می کند از همان اوایل جلویش را بگیرد و نگذارد این مریضی تبدیل به بحران شود، گاهی آدم مریضی ساده ای دارد زود به دکتر مراجعه می کند و تمام می شود اما اگر این مریضی مزمن شد دیگر به راحتی علاج نمی شود و علاجش هم طولانی مدت می شود؛ غضب هم از همین سنخ است.

می فرمایند خوب است که انسان در ابتدای کاردر همان اوایل پیدایشش مثل یک آتشی که تازه بپا شده میشود زود خاموشش کرد، اما اگر این آتش را اهمال کردی گذاشتی شعله ورتر بشود قوی تر بشود فراگیرتر بشود، دیگر به این راحتی نمیشود خاموشش کرد باید اتش نشان ها هم بیایند و آن ها هم کمک بدهند تا بشود این آتش را خاموشش کرد. ایشان میفرمایند که اول پیدایش آن مثل آتشی که کم کم شعله ور میشود و شدید میشود همان اول باید جلویش را گرفت؛ و الاّ اگر نگرفتی بعدا به این سادگی نمیشود. این نگاه اول که باید از همین جوانی و نوجوانی، ابتدای کار آدم حواسش باشد که کنترل غضبش را داشته باشد. نکته بعدی ای که میفرمایند، که اینها همه مضمون روایات هستند که ایشان بصورت مواردی ذکر میکنند، این است که اگر یک موقعی دیدید که غضب پیدا کردید سعی کنید که جایتان را عوض کنید. این در حین غضب است. سعی کنید جایتان را عوض کنید. یعنی اگر یکجایی در یک مکانی هستید از آن مکان تا میتوانید خارج بشوید ولی معمولا خارج شدن از آن مکان یکم سخت است لذا به ما گفته اند اگر که ایستاده ای بنشینید و اگر نشسته اید بخوابید یعنی دراز بکشید به پشت. این آثاری دارد. آثار اولش این است که این یک تغییر حالتی ایجاد میکند که این باعث میشود انسان یک تحولی ، یک جداشدن از آن حالتی که درونش غضب ایجاد شده(برایش رخ بدهد). چون معمولا غضب در ایستادن و یک حالتی که انسان آماده ی هجمه است گویا ایجاد میشود. میگویند که ایستادید بنشینید. این خودش یک آرامشی است. نشستید به پشت (بخوابید). میگویند که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) سنتشان این بود که اگر غضب میکرد ایستاده بود مینشست، نشسته بود به پشت دراز میکشید و این غضب را میبرد. این تعلیم به ماست که اگر اینجوری شد یاد بگیریم. میگوید اگر از فامیل رحمی است، راه کنترل غضب این است که تماس پیدا کنند با هم مثلا مصافحه یا معانقه بکنند. میگوید اگر فامیل بود این معانقه و مصافحه و تماس پیدا کردن، تعبیر روایت هم اینطور است که «مُسَّت الرَحِم» یعنی رحم مسّ بشود این غضب فروکش میکند. قصه های عجیبی در مورد بنی اسرائیل هست، برخی به افسانه بیشتر شبیه است تا واقعیت. اما بعضی حدی از آن واقعیت دارد چون در روایات شیعه هم هست که بنی اسرائیل غضبشان خیلی شدید بود، و آرام نمیشدند اگر که غضب پیدا میکردند. یعنی این غضبشان آنقدر شدید بود که آرام نمیشدند مگر اینکه یکی از خود ارحام و نزدیکان اینها، اینها را معانقه کند و مس بکند. حتی دارد که از برادران یوسف زمانی که هنوز یوسف را نشناخته بودند در جلسه ای یکی از برادران خیلی ناراحت شد و غضب کرد و ناراحت شد که چرا بنیامین را یوسف گرفته و خواست که تندی بکند، در نقل دارد که یوسف (سلام الله علیه) فرزند خودش را فرستاد که دستی به شانه اش بزند و همین لمس باعث شد که غضب یک دفعه آرام شود و گفت مگر اینجا کسی من را از بنی اسرائیل لمس کرد؟؟ یعنی یک سنتی بود. این یک آثار وجودی هم دارد. غیر از اینکه در همه رحم ها هست، امکان پذیر است و این هم خونی و ارتباط رحمی با هم دیگر رحمتی را از جانب خدای سبحان میجوشاند که هست و دقیق هم هست، آن نقلی هم که میگوید اگر ایستادی بنشینید و اگر نشستید به پشت دراز بکشید، نشان میدهد که انسان وقتی با زمین رابطه برقرار میکند قوای غضبی انسان تخلیه میشود تا حدودی. اینها اثر فیزیکی هم دارند قابل تحلیل فیزیکی هم هست. چون زمین هم به لحاظ وجودی یکی از ارحام انسان است. تعبیری که برخی بزرگان دارند ، مانند حاجی سبزواری ، که زمین دو سینه دارد که غذا را فراوری میکند برای انسان. یک سینه اش نباتات و گیاهان اند که زمین اینها را تبدیل به نبات میکند و این ها باعث میشوند که انسان بتواند بخورد. انسان که نمیتواند زمین را بخورد بلکه زمین گیاه که شد، آنگاه انسان این ها را میتواند بخورد. این فراوری است. مثل خونی که در سینه تبدیل به شیر می شود و سپس برای بچه و کودک مطبوع می شود. سینه دیگر زمین حیوانات می باشند. لذا به تعبیر بزرگان زمین هم یکی از ارحام انسان است. یعنی زمین رحم کلی همه انسان ها است. لذا همانطور که برای هر کسی در ارتباط با رحم خونی اش آرامش ایجاد می شود، در رابطه با زمین نیز همین گونه است. یعنی زمین رحم همه انسان هاست.

حالا نشستن بر زمین و دراز کشیدن بر زمین نیز خودش یک نکته است که سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بوده است. این روایت شریف را نیز از همین باب می خوانم که ان شاء لله در محضرش باشیم: امام باقر(علیه السلام) می فرمایند:

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ، قَالَ: «إِنَّ هذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ، تُوقَدُ فِي قَلْبِ ابْنِ آدَمَ، وَ إِنَّ أَحَدَكُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَيْنَاهُ، وَ انْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ، وَ دَخَلَ الشَّيْطَانُ فِيهِ، فَإِذَا خَافَ أَحَدُكُمْ ذلِكَ مِنْ نَفْسِهِ، فَلْيَلْزَمِ الْأَرْضَ، فَإِنَّ رِجْزَ الشَّيْطَانِ لَيَذْهَبُ عَنْهُ عِنْدَ ذلِكَ».[1]

« إِنَّ هذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ» یعنی این غضب یک آتش گیره ای از شیطان است. «إِنَّ هذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّيْطَانِ» که می دمد این آتش در قلب ابن آدم. «وَ إِنَّ أَحَدَكُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَيْنَاهُ» وقتی که کسی غضب می کند چشمانش سرخ می شود. خون در رگ هایش بیش از پیش جریان پیدا می کند. « انْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ» رگ هایش باد می کنند و باز می شوند مثلا گفته می شود رگ گردن طرف باد کرده است.«وَ دَخَلَ الشَّيْطَانُ فِيهِ» شیطان نیز [همانطور که در روایت داشتیم که از راه خون نفوذش را اعمال می کند] در این حالت تصرف و سیطره او در وجود انسان بیشتر می شود.«فَإِذَا خَافَ أَحَدُكُمْ ذلِكَ مِنْ نَفْسِهِ» پس اگر کسی از غضب ترسید و احساس کرد که حالت غضب برای او ایجاد می شود، « فَلْيَلْزَمِ الْأَرْضَ» پس به زمین بچسبد. « فَإِنَّ رِجْزَ الشَّيْطَانِ لَيَذْهَبُ عَنْهُ عِنْدَ ذلِكَ»همین کار باعث می شود که رجز و پلیدی و وسوسه های انسان از وجود او تخلیه بشوند.

این روایت نیز با روایت قبلی که زمین از مظاهر رحمت الهی است و رَحِم برای انسان است، هم خوانی دارد. لذا چسبیدن به زمین مانند همان چسبیدن به رحم است. یعنی همانطور که در روایات داریم که متعدد می فرمایند تماس با رحم چقدر سریع آرامش ایجاد می کند!، [اصلا در روایت تصریح کرده اند که غضب سریع فروکش می کند]  حالا زمین نیز همین گونه است.

البته در رحم خونی این اتفاقات بیشتر رخ می دهد و قبیح تر هم هست. لذا شیطان نیز بیشتر دخالت می کند. زیرا علاوه بر رفاقت و دوستی رحم هم به هم می ریزد. دو دستگی می شود و همه این ها باعث می شود که نسبت ها به هم ریختگی پیدا بکند. لذا در این جا داریم که به سرعت اقدام بکنید برای مصافحه اقدام بکنید. این امر موجب می شود که رحمت حق به جوش بیاید و جبران شود.

این هم یک روایت شریف بود.

حالا نگاه دقیق فلیزم الارض(یعنی روی زمین بنشین) این است که انسان روی زمینی که هیچ چیزی نیست باشد. اما شاید همین نشستن ها هم مانعی ایجاد نمی کند. چون پیداکردن زمینی که خاکی باشد خیلی دشوار است لذا همین نشستن ها هم اثرش را دارد ولی اثر کامل برای نشستن بر روی زمین خاکی است.

البته حواسمان باشد که نشستن ما به گونه ای نباشد که غضب طرف مقابل را بیشتر کنیم. مثلا طرف مقابل در حال داد زدن است که یک دفعه من بنشینم. این موجب می شود که حرص او بیشتر شود. این نشستن ما از باب رحمت است یعنی ما می خواهیم با زمین که رَحِم ما است ارتباط برقرار کنیم پس حواسمان باشد که غضب طرف مقابل را تحریک نکنیم.

پس حکمت اقتضاء می کند که انسان باید حواسش جمع باشد که چگونه انجام می دهد نه اینکه داد بزند و دستش را هم بالا ببرد و رگ هایش هم بر بیاید و من هم در ماقبل او مثلا بخوابم و صدای خرپفَم هم بلند شود؛ موجب می شود، که کاملا عصبانی شود و چاقویش را نیز در بیاورد. اگر تا الان نمی خواست چاقو بکشد ، الان دیگر می کشد.

با همان حفظ حکمت که آدم جوری رفتار بکند که می خواهد او را آرام بکند. سجده بر خاک نیز بعضی به عنوان اینکه تخلیه کننده است از بسیاری ارجاس و انجاس و وسوسه ها و نیرو های پلیدی امکان پذیر است و به خصوص رو به قبله بودن و سجده رو به قبله که آثارش را مؤکَّد می کند. پس با این نگاه رابطه ی با زمین ، یک رابطه مقدسی است و چون رَحِم است، به نحوی مادر حساب می شود و می تواند آرامش برای انسان ایجاد کند.

در روایت بعدی می فرمایند: « بإسنادِهِ عن میسر قال: « ذُكِرَ الْغَضَبُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ ع » نزد امام باقر، از غضب نام برده شد، « فَقَالَ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَغْضَبُ فَمَا يَرْضَى أَبَداً حَتَّى يَدْخُلَ النَّارَ » انقدر غضب شدید است، از کسی که به آن غضب کرده راضی نمی شود تا او را داخل آتش غضب خود بکند. «النَّارَ فَأَيُّمَا رَجُلٍ غَضِبَ عَلَى قَوْمٍ وَ هُوَ قَائِمٌ» اگر کسی بر گروهی ، دسته ای و یا شخصی غضب کرد، « فَلْيَجْلِسْ مِنْ فَوْرِهِ ذَلِكَ » سعی بکند در اولین فرصت از حالت ایستاده بنشیند « فَإِنَّهُ سَيَذْهَبُ عَنْهُ رِجْزُ الشَّيْطَانِ » اولین نکنه تغییر حالت است که بسیار تأثیر دارد و دومین نکته اش ، در رابطه با زمین بود، که گفته شد.

« فَإِنَّهُ سَيَذْهَبُ عَنْهُ رِجْزُ الشَّيْطَانِ وَ أَيُّمَا رَجُلٍ غَضِبَ عَلَى ذِي رَحِمَ » اگر قوم و خویش و رحم خود غضب کرد ، « فَلْيَدْنُ مِنْهُ فَلْيَمَسَّهُ » حتما به او نزدیک  شود و «فَلْيَمَسَّهُ» دست دادن ، معانقه کردن و دست به شانه اش گذاشتن می شود، به هر گونه ای که امکان پذیر است.[2]

« فَإِنَّ الرَّحِمَ إِذَا مُسَّتْ سَكَنَتْ» وقتی رَحِم با یکدیگر برقرار می کنند ، ساکن می شوند و آرامش ایجاد می شود، چون رحِم از رحمت الهی است و این رحمت با این ارتباط می جوشد و خداوند رحمتش را نازل می کند فلذا سکونت نزدیکتر و راحت تر می شود و هر کسی که این اقدام را بکند، بهره مند تر از لزوم رحمت الهی است.

پس راه علاج غضب، تغییر حالت است ، ابتدای کار ، نگذاریم ، شعله ور شود؛ تا جوان هستیم، سعی کنیم جلوی آن را بگیریم و بعد از اینکه غضب پیش آمد، تغییر حالت علاج است به همین نحوی که عرض شد.

امام مسائل دیگر را نیز در اینجا ذکر می کنند که ان شاء الله خلاصه ی آن را خدمت دوستان عرض خواهیم کرد.

می فرماید یکی از راه های و علاج های غضب،  قلع اسباب غضب است، یعنی نگذاریم اسباب غضب پیش بیاید. مثلا می دانیم زمانی که با فلانی ، بیش از نیم ساعت بحث کنیم، ممکن است به مجادله و غضب و ناراحتی می کشد. رفت و آمد را قطع نمی کنیم اما نمی گذاریم بیشتر از نیم ساعت شود. یا مثلا می دانیم که اگر ما دو نفر با یکدیگر تنها شویم، با هم بحثمان می شود ، دو نفر یا یک نفر دیگر را نیز با خود همراه می کنیم.

یا مثلا می داینم که فلان موضوع مطرح شود، مثلا پای انقلاب مطرح شود، بعضی ضد انقلاب می شود و بحث می کنند و جمع را بهم می ریزند، گاهی مثلا پای مسائل مادی که پیش می آید. در این حالت نگذاریم که اون موضوع پیش بیاید.

یادم نمی رود، بعضی از اقوامی که داشتیم و از دنیا رفتند، اوایل انقلاب بود هر گاه که ما را می دیدند، یاد شاه می افتادند و بعد چون می دانستند، منم خیلی حساس هستم ، شروع می کردند از او و خیلی از او طرفداری کردن؛ من هم مانده بوده که چه کنم! آنها هم از من بزرگتر هستند

20.00

شروع می کردند به تعریف کردن از او. اوایل انقلاب بود. خب من دیدم چیکار بکنم آخه. اینها بزرگ تر هم هستند و هم از یک طرف انسان می خواهد احترامشان را نگه دارد و از یک طرف هم زور را نمی شود قبول کرد. و زود هم قرمز می شدم و خیلی ناراحت می شدم.

دیگر یاد گرفته بودم وقتی با اینها نشست و برخواست می کردم از اول شروع می کردم یک حرفهایی را که اینها دوست داشتند می گفتم نه از این حرف ها. مثلا در مورد شغل و کارشان اینقدر می پرسیدم تا آخر جلسه که تمام می شد و می خواستیم بریم، یعنی اصلا فرصت  نمی کرد این حرف ها را بزند.

یا مثلا من نشسته بودم تو یک ماشین می خواستم جایی بروم، خب این بنده خدا هم یک نوار خیلی تندی گذاشته بود، حالا بالاخره ما با لباس روحانیت نشسته بودیم، قاعده اش این بود که وقتی مسافری سوار کرده و من هم یک نفر بودم که سوار شده بودم و کس دیگری هم نبود یک مقدار صدا را کم کند ،ولی زیادش هم کرد. من هم دیدم خب حالا چه بگویم به او؟بالاخره او هم داشت عصبانیتش را با ما اینگونه پیاده می کرد.

دیدم عکس یک بچه ای را داخل ماشینش گذاشته است. همین طور که صدای زیاد این نوار می آمد گفتم عجب! این چه بچه ی قشنگیه! چه صورت زیبایی دارد! پسرته؟ داداشته؟ گفت اره این داداشمه. داداش کوچکم هست. و فلان… بعد هی داشت صحبت می کرد و توضیح می داد و یک مقدار صدای نوار را کم می کرد که من صدایش را درست بشنوم همین طور ادامه داد تا اخر که نوار را خاموش کرد. خب تموم شد دیگر. بالاخره امکان پذیر است آدم با یک چیزی که طرف دوست دارد، آن را بیاورد وسط و نگذارد حرف هایی که ممکن است جلسه به ناراحتی و تندی بکشد، برسد.

ادم یا کوتاه می کند جلسات را یا موضوعات متفاوتی را مطرح می کند. راه های زیادی دارد که قلع ماده ی غضب بشود قبل از واقعه.

نکته ی دیگر این است؛ امام رحمت الله علیه می فرمایند اصل ماده ی  غضب، حب دنیا است[3].  آن غضب الهی که خدا فرموده نه! بلکه این غضب مذموم، اصلش حب دنیا است. تنازع و تکالب، تکالب یعنی مثل سگ که می پرند به هم، به تعبیر روایت است که می فرماید دنیا جیفه است[4] و طالبها در حقیقت کلاب هستند و اینها مثل سگ می مانند و به جان یکدیگر می افتند در برابر دنیا و خواسته های دنیا.

حالا شما جوانید و هنوز خیلی اینها نمودی در وجوتان ندارد و شاید برایتان خنده دار باشد. تعبیر قرآن خیلی زیبا است که می فرماید «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ» [5] یعنی دوران تفاخر دوران چی است؟ شیخ بهایی می فرماید این پنج مرحله ی زندگی انسان است. دوران کودکی، لعب است. دوران نوجوانی لهو است. لعب یعنی بازی، لهو یعنی بازی ای که برد و باخت دارد، لعب نه بازی ساده است. کودک بازی ساده می کند، نوجوان بازی با برد و باخت می کند یعنی یک مقدار بازیش عمیق تر است. جوان زینت برایش مهم است و هنوز خیلی به تکاثر و تفاخر نرسیده است. اما میان سالی جای تفاخر است، کهن سالی جای تکاثر است. تفاخر به هم بالیدن است که این فرزند من است، اون کار من است، این تالیف من است، اون نتیجه ی من است. تفاخر، برتری و هی بخواهند خودشان را بزرگ تر نشان بدهند. تکاثر هم این است که من اینجا ویلا دارم آنجا چه دارم. من آنجا ذخیره دارم، رمز ارز دارم، سهام دارم، خلاصه هی دنبال جمع کردن و زیاد کردن است. تکاثر و به رخ کشیدن که یک خانه هم در فرانسه دارم، یک دانه هم امارات دارم، گاهی آخر هفته می رویم فرانسه، گاهی آخر هفته می رویم امارات، گاهی آخر هفته برویم ترکیه. اخر هفته هایش را مثلا این طور بگذراند. این تفاخر است. بچه ام دارد در فلان جا درس می خواند و در خارج از کشور است.

حالا این برای تو چه نفعی دارد بجز اینکه دوری بچه ات را هم داری تحمل می کنی؟ و برنمی گردد و چند سال هم بهت سر نمی زند؟ بعضی از بچه ها رفته اند درس بخوانند و برگردند اما بعضی رفته اند که بمانند. حالا این بیچاره حسرت او را هم در خانه می خورد و غصه ی او را هم دارد اما پیش دیگران پزش را می دهد این تفاخر و تکاثر  است.

شما بحمد لله هنوز در دوران نوجوانی هستید. دوران نوجوانی دوران زینت است از جهت ارتباط با دنیا. زینت هم عیب ندارد. إنّ‌الله جمیل یحبّ‌ الجمال[6] اما باید حواسمان باشد که زینت برایمان غایت و هدف و اساس نشود. و إلّا زینت در نظام الهی کاملا ممدوح است و نظافت و زینت همه جزو مراتب ایمان هستند.

داشتم این را عرض می کردم که قلع و کندن ماده ی غضب، حب دنیا است. که بر اساس دنیا است که این غضب ها شکل می گیرد. زینت در نظام الهی کاملا ممدوح است و نظافت و زینت همه جز مراتب ایمان هستند.

داشتم این را عرض میکردم که قلع و کندن ماده غضب ، حب دنیا است ، که بر اساس دنیاست که این غضب ها شکل میگیره. لذا هر چقدر انسان سعی بکنه که آن باور به اینکه دنیا یک دوران گذر ساده ایست ، تکالب و پریدن به دیگران برای دنیا کمتر برایش پیش می آید ، راحت تر می گذره ، نه پولدار نشود ، نه مقام نخواهد و اگر پیش آمد بگوید نه ؛ نه عیبی ندارد اینها اما تکالب و چنگ زدن به صورت دیگران ندارد.

یکی دیگر منشأ های  غضب از جهل است، هرچقدر انسان ، عالم تر باشه ، آن عالم اثرش این است که جلوی غضب رو بگیره ، یک بیانی دارند حضرت امام (ره) دارند، خیلی بیان زیبایی است اگر بعضی چیز هایی از این بیان را نمی پسندید  توجه بفرمائید که امام با توجه و دقت فرمونده اند:« اکنون باید دانست شجاعت غیر از غضب است و موجباب و مبادی و آداب و خواص آن غیر از این رذیله (غضب) است. (شجاعت ممدوح است و غضب مضموم.)  مبدا شجاعت ، قدرت نفس و طمأنینه ی آن، اعتدال و ایمان و قِلَّت مبالات به زخارف دنیاست»؛ شجاعت این است که انسان در میدان جنگ چون محبت دنیا در دلش نیست به راحتی به دل دشمن هم می زند ، چون می داند که انجا ابدیت است ، هر چقدر محبت دنیا در انسان بیشتر باشه ، نگاهش انسان به این است که برگردد و بماند.

در ادامه کلام امام: اما غضب از ضعف نفس و تزلزل نفس و سستی ایمان و عدم اعتدال مزاج و روح و محبت به دنیا و اهمیت دادن به دنیا و خوف از دست رفتن لذائذ نفسانیه نشأت می گیرد. این غریزه در زنان از مردان بیشتر است ، به روحیه زن غضب به راحتی نمی خورد اما چون نگاه جزئی بینی دارد بخاطر آن میفرمایند که در زنان بیشتر است اما نه همه ی زن ها. همچنین در مریض ها بیشتر از سالم ها غضب بیشتره چون ضعف و ناراحتی دارد و برای همین زودتر به غضب می افتد و در بچه ها بیشتر از بزرگان است و در پیرها غضب بیشتر از جوان ها است ، چون پیری هم یک نوع ضعف است ، در جوان شجاعت بیشتر است؛ چون قدرت و توانش را دارد ، مریض نیست و ضعف ندارد. هر جایی که غضب بیشتر است ، شجاعت در عکس آن بیشتر است.

کسانی که دارای رذائل اخلاقی هستند زودتر دچار غضب می شوند ، این حرف رو اگر خوب دقت بکنید ، آن موقع که مغضوب می شویم متوجه می شویم که این از روی ضعف و بیچارگی ماست.

این یک افتادن از حالت سلامت هست ، اگر حواسمون به این بود آن موقع سعی می کنیم که خودمون رو در مرتبه سلامت و فضلیت باشیم که در آنجاست که جلوی غضب گرفته می شود.

بعضی ها فکر می کنند زود مغضوب بشوند ، بازی رو بهم می زنند یا پرخاش می کنند این شجاعته! نه این گاهی یک لات بازی ست که اون هم از روی ضعف است ، چون قوت ندارد که درست برخورد کند ، درست بیان کند و استدلال بکند زود ناراحت و مغضوب می شود.

 فراز بعدی که در محضر این روایت شریف هستیم می فرماید که: «و مَن شَتَمَکَ فَقُل لَهُ: إن کُنتَ صَادِقاً فِیمَا تَقُولُ فأسألُ اللهَ أن یَغفِرَلِی ؛ و إن کُنتَ کاذِباً فِیمَا تَقُولُ فأسألُ اللهَ أن یَغفِرلَکَ»، [7]در فراز قبل هنوز ناسزا نداده بود ، اما اینجا می فرماید اگر به تو فحش و بد و بیراه گفت ، اینگونه پاسخ بده: اگر این صحبت هایی که تو درباره من میزنی راست باشد ، از خدا می خواهم مرا ببخشد و اگر این صحبت هایی که می گویی دروغ است ، از خدا می خواهم تو را ببخشید.

این مرتبه بسیار سخت تر است از مرحله قبلی ، مرحله قبلی می فرماید اگر فحش و ناسزا بگی ، من هیچ پاسخی نمی دهم اما اینجا بهت ناسزا گفته است ؛ حالا ممکن است کسی فحش ناموسی بدهد، به پدر و مادر بدهد، حالا آن هم روایتش را میخوانیم که آدم آنجا چه کند. آیا فحش ها با هم دیگر فرقی دارند؟ یک جایی باید جواب داد؟ یک جایی باید ساکت شد؟ اینجا (در روایت) دارد مطلق میفرماید.

حالا چند نمونه از کتاب شرح حدیث عنوان بصری، که برای آقای صالحان است[8] بیان میکنیم:

نمونۀ اول

اولین قصه از امام حسن علیه السلام است. ایشان میفرماید یکی از شامی ها به مدینه آمد و شروع کرد به امام حسن علیه السلام ناسزا گفتن. خب شامی ها دست پروردۀ معاویه و عمروعاص بودند و نسبت به اهل بیت خیلی پرخاش گر و تند بودند. معاویه از زمان خلیفۀ دوم، بعد خلیفۀ سوم، بعد دوران خلافت امیرالمؤمنین که خلافت را تحویل نداد و بعد دوران امام حسن علیه السلام که به صلح حضرت منجر شود و معاویه حاکمیت مطلق پیدا کرد، یک دورۀ طولانی حدود چهل ساله در شامل حاکمیت داشته است. خب در این چهل سال خوب توانسته بوده همۀ مردم را مطابق میلش تربیت کند. اینجا میگوید وقتی این فرد شامی آمد نزد امام حسن، شروع کرد فحش دادن به حضرت، با تمام وجودش، کأنّه، چون باور داشت اینها خارج از دین هستند و اینها مخالف معاویه هستند و محبوبش هم معاویه بود. هر چقدر فحش داد، امام حسن علیه السلام چهره اش باز تر شد، آغوشش را باز تر کرد، خندان تر شد و بعد میگوید درحالی که خنده بر لب داشت بر او سلام کرد و فرمود: ای پیرمرد! به گمانم غریب هستی و گویا اموری بر تو مشتبه شده، اگر از ما یاری بطلبی، سختیهای تو را برطرف میکنیم، اگر چیزی بخواهی، به تو میدهیم، اگر راهنمایی بخواهی راهنمایی میدهیم، اگر باری داشته باشی، بر میداریم، اگر گرسنه هستی، سیرت میکنیم، اگر جا ندری، به تو مکان میدهیم، اگر مسافر و غریب هستی و اینجا کسی نداری، ما اینجا انس و مهماندار تو میشویم. همۀ اینها را امام فرمود و بعد دست این فرد را گرفت، و به خانۀ خود برد. ما این جوری هستیم؟ امام ماست دیگر، دارد به ما یاد میدهد. دستش را گرفت و به خانۀ خود برد. میگوید پیرمرد وقتی این حالت را از امام دید، گریه کرد و آنچنان دگرگون شد که هماندم گفت: گواهی میدهم که تو خلیفۀ خداوند بر زمین هستی؛ خداوند آگاه تر است که رسالت خود را در کجا قرار بدهد. بعد خود این شامی میگوید: من میپنداشتم که تو و پدرت(یعنی امیرالمؤمنین) دشمن ترین مخلوقات نزد من هستید، اکنون دریافتم که محبوبترین خلق خداوند در نزد من میباشید. آنگاه اثاث خود را به خانۀ امام حسن علیه السلام انتقال داد و تا در مدینه بود مهمان آن حضرت بود.

فکر نکنید درِ خانۀ حضرات – با این کنه باز بوده – هر کسی توفیق داشته وارد بشود و مهمان بشود. امروز هم همین جوری است. اگر توانستیم در مقابل کسی که- چرا برادر مؤمن ما چه دیگران – توانستیم یک خضوعی، تواضعی، گذشتی بکنیم، دستم ما را میگیرند، میبرند خانۀ خود! وارد خانه شان میکنند. آشنایشان میشویم. حواسمان باشد که بدانیم داریم وارد خانۀ امام میشویم. اگر داریم رفتار امام را انجام میدهیم، اگر رفتار امام را به عنوان تبعیت از امام انجام میدهیم، وارد خانۀ امام شدیم.

من خیلی منقلب میشوم وقتی که یک جاهایی میگویند امام یک فردی را تحویل گرفت، یک جایی امام اظهار محبت به او کرد، یک جایی امام به خانه اش برد، یک کسی را امام تعارف کرد که شب خانۀ ما بمان، امام برای او جای خواب انداخت، برایش غذا آورد… خیلی انسان منقلب میشود که خدایا! آیا میشود حضرت ما را هم اینگونه تحویل بگیرند؟ دستی به سر و گوشمان بکشند؟…

در ادامه میگوید آنگاه اثاث خود را به خانۀ امام حسن انتقال داد و تا در مدینه بود مهمان آن حضرت بود. خوشبحالش که قلبش صاف بود؛ هرچند پرش کرده بودند به حدی که به امامش ناسزا گفت. امام را نمیشناخت اما تا فهمید، زود برگشت، منصف بود. بعد هم برگشت به شام و جزء معتقدان به خاندان رسالت شد. یک نفر وقتی این طوری بر میگردد شام و این گونه باشد، ببینید چقدر آنجا میتواند تأثیرگذار باشد.

نمونۀ دوم

یک نفر نصرانی خدمت امام باقر علیه السلام آمده بود، خیلی جسارت کرد – من مجبورم چون نقل روائی است میخوانم، اگر نه دهان ما میسوزد بخواهیم این حرفها را بگوییم – به جای اینکه به امام باقر علیه السلام بگوید انت الباقر، یک تعبیر زشتی به کار برد و گفت: انت بقر. حضرت در جوابش فرمود: من باقرم، بقر نیستم. انا باقر. نصرانی گفت: تو پسر زنِ آشپز هستی – حالا این جسارت ناموسی است دیگر- یعنی به مادر حضرت توهین کرد. امام باقر علیه السلام فرمود: آشپزی شغل مادرم است. نگفت من پسر زن آشپز نیستم، منتها این فرد میخواست این حرف اهانت بکند، حضرت فرمود آشپزی شغل مادرم است و عیبی برای او نیست. نصرانی گفت: تو پسر کنیز سیاه زنگی بدزبان هستی. امام باقر علیه السلام فرمود: اگر این نسبت هایی که به مادر دادی راست است،  خداوند او را بیامرزد؛ و اگر دروغ است، خداوند تو را بیامرزد. دیگر این نسبت ناموسی به مادر است دیگر. از این بالاتر که نمیشود. آن هم امام باقر علیه السلام، و مادر ائمه که اینهمه طهارت دارند، ببینید چجوری در مقابل این فرد پاسخ داد. نصرانی وقتی برخورد امام را دید، تحت تأثیر قرار گرفت و مسلمان شد. دید هرچه تند تر میکند، امام ملایم تر پاسخ میدهد. آنوقت میدانید این هدایت چقدر آثار دارد؟ حالا دیگر من توضیح ندهم.

نمونۀ سوم

یک نقلی مرحوم محدث قمی کرده است، میفرماید همین مسئله برای خواجه نصیر طوسی پیش آمد. یک کسی آمد و یک نامه ای از فرد دیگری برای خواجه آورد. در نامه خطاب کرده بود به خواجه، با عنوان: کلب بن کلب. سگ پسر سگ، بعد میگوید خواجه وقتی نامه را خواند، پیش آن فردی که نامه را آورد میخواست جوابش را بدهد، میگوید در برابر آن فرد با یک لحن مطالفت آمیزی در پاسخ نوشت: «این که تو مرا سگ خوانده ای درست نیست؛ زیرا که سگ از جمله چهارپایان، و عو عو کنان و پوستش پوشیده از پشم است و ناخن های دراز دارد. این خصوصیات در من نیست؛ قامت من راست است و تنم بی پشم و ناخنم پهن است و ناطق و خندانم و فصول و خواصی که مرا میباشد غیر از فصول و خواص سگ است. و آن چه در من است مناقض است با آن چه صاحب نامه درباره من گفته است.» و بدین گونه او را پاسخ گفتند، با این زبان نرم، بی آن که کلمه درشتی بر قلم و زبان راند، یا فرستاده او را برنجانند. حتی با آن فردی که نامه را آورد هم خوب برخورد کرد.

نمونۀ چهارم

این واقعه از مرحوم آقا شیخ غلامرضا یزدی است که نزدیک به عصر ما هم هست و خیلی دور نیست. میگوید: در هنگام ظهر، آشیخ غلامرضا یزدی به مسجد آمده بودند. سیدی بعد از نماز  از پشت به ایشان ضربه ای. به شیخ گفت: من خرجی ندارم و چند روز است زن و بچه ام گرسنه اند، به من کمکی کنید. مرحوم حاج شیخ فرمود: بنشین! الان درست میشود. سپس فرمود: مرکب من را بیاورید تا از طریق بازار برویم و چیزی برای این سید تهیه کنیم. از بازار خوان و آهنگری که رد شدند، و به یک مکان دیگر که رسیدند، آن سید فقیر آمد و گفت: حاج شیخ سرت را پایین انداختی و میروی؟ من خرجی ندارم. حاج شیخ فرمود: سید بیا برویم، خداوند کارها را درست میکند. چند قدم رفتند، بار دیگر آن سید فقیر آمد و مشت محکمی به سینۀ حاج شیخ زد، به گونه ای که ایشان نقش بر زمین شد(یعنی اینقدر قوی زد که افتاد) و عمامه اش نیز از سر افتاد و با همان لحن تند به حاج شیخ گفت: میگویم زن و بچه ام گرسنه اند، و خرجی ندارند، آن وقت تو سرت را پایین انداخته ای و میروی؟! میگوید حاج شیخ بلند شد و مریدان خواستند او را ادب کنند، چون خیلی جسارت کرده بود، حاج شیخ فرمود: نه! به او کاری نداشته باشید، راست میگوید، خرجی ندارد. حاج شیخ بلند شد و غبار از عبا و لباس خود گرفت و فرمود: آقا سید بیا برویم، الان خداوند میرساند. راه را ادامه دادند تا به حسینیۀ گلچینان رسیدند. نا گهان یکی از تجار یزد جلو آمد و به حاج شیخ سلام کرد و گفت آقا اگر امری دارید بفرمایید. حاج شیخ فرمود: بیست تومان داری به من قرض بدهی؟ تاجر عرض کرد: بله حاج آقا. و کیفش را بیرون آورد و دسته ای اسکناس بیرون آورد و گفت: هر چه میخواهید بردارید.حاج شیخ فرمود: همان بیست تومان کافی است. و سید فقیر را صدا زد و فرمودند: آقا سید! به جدّت ببخش که دیر شد. و سپس دست فقیر را هم بوسید. سید فقیر که از عمل زشت خود به شدت متأثر و شرمنده بود، از مرحوم حاج شیخ پوزش خواست و رفت…

توجه داشته باشید؛ اگر آدم در برابر اهانت، تندی، بتواند صبوری کند، چقدر مؤثر است. اگر تو را شَتم کرد، جوابش را اینگونه بده: اگر اینهایی که گفتی راست است، خداوند مرا ببخشد، اما اگر راست نیست، خداوند تو را ببخشد.

ان شاء الله خداوند سبحان مقام حلم، صبوری، به همۀ ما عطا بفرماید، جلوی غضب و جمرۀ شیطان را در وجود ما بگیرد. شجاعت در عرصه هایی که باید شجاعت داشته باشیم را به همۀ ما عطا بکند.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

[1] كافي (ط – دار الحديث) / ج‏3 / 744 / 121 – باب الغضب …..  ص : 738

[2]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏2، ص: 302  | 2- أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُيَسِّرٍ قَالَ: ذُكِرَ الْغَضَبُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ ع فَقَالَ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَغْضَبُ فَمَا يَرْضَى أَبَداً حَتَّى يَدْخُلَ النَّارَ فَأَيُّمَا رَجُلٍ غَضِبَ عَلَى قَوْمٍ وَ هُوَ قَائِمٌ فَلْيَجْلِسْ مِنْ فَوْرِهِ ذَلِكَ فَإِنَّهُ سَيَذْهَبُ عَنْهُ رِجْزُ الشَّيْطَانِ وَ أَيُّمَا رَجُلٍ غَضِبَ عَلَى ذِي رَحِمَ فَلْيَدْنُ مِنْهُ فَلْيَمَسَّهُ فَإِنَّ الرَّحِمَ إِذَا مُسَّتْ سَكَنَتْ.

[3] چهل حدیث امام خمینی- صفحه ۱۴۱: اگر حب دنیا از دلش بیخ کن شود و قلع این ماده فاسده بکلی شود، تمام مفاسد نیز از قلب هجرت کند و تمام محاسن اخلاقی در مملکت روح وارد گردد.‏

[4] امام علی(ع)ـبحار الانوار چاپ بیروت جلد ۸۴ صفحه ۲۸۹ :«الدنیا جیفة طالبها کِلاب»

غرر الحکم و درر الکلم صفحه ۲۷۳:«إنّما الدّنيا جيفة و المتواخون عليها أشباه الكلاب فلا تمنعهم أخوّتهم‏»

[5] .سوره ی حدید آیه ۲۰

[6] .کافی چاپ دار الحدیث جلد ۱۳ صفحه ۷

[7] حدیث عنوان بصری

[8] منظور کتاب «ساحل بقا» است.

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “حدیث عنوان بصری، جلسه 32” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*