بسم الله الرحمن الرحیم

«اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن. صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا»

ایام مصادف با وفات آیت الله مصباح است که ایشان از مدافعین ولایت، حریم دین و مذهب و از کسانی که سالیانی طولانی از قبل انقلاب تا کنون، در مسیر حفظ و بقای انقلاب برای اینکه در مسیر حقیقی و اصیلش که بماند، کوشش کرده و زحمت ها کشیدند و خون دل ها خورده اند. خیلی تأثیر گزار بودند. ان شاء الله خدای سبحان سر سفره اهل بیت مهمانشان بگردانند و اون سختی هایی را که در سالیان زیاد ، بخصوص اون حرف هایی که دیگران زدند و خون دل هایی که از دوستان خوردند ، ان شاء الله اونها را به بهترین وجه در آنجا، جزای خیر دهد و همین که انقلاب تا کنون در اساس و مسیر خودش باقی مانده و دیگران موفق نشده اند که این انقلاب را از مسیر منحرف کنند از برکات وجودی این عالم بزرگوار است که شاید در رأس آنها ، ایشون قرار داشت که خیلی در این مسأله کوشیدند.

همچنین ایام متعلق به سالگرد شهادت سردار دلها که بی نیاز از گفتگو است و فقط اسم او کفایت می کند تا دل ها به سوی حقیقت او و شهادتی که او آرزو داشت ، پر بکشد و موجب این شده است که آرزوی شهادت به سرعت با یاد او در وجود دل ها جایگزین شود و حال شهادت ایجاد شود و یک فرهنگ و مکتبی را به تعبیر مقام معظم رهبری راهی را و مدرسه ای را به پا کرده اند.

و همچنین در بین دو فاطمیه هستیم که ایام ، ایام فاطمیه محسوب می شود و به همین جهت این ها ی تواند، دست به دست هم دهد تا اینکه مسیر انقلاب ما با این خون ها ، فداکاری ها ، دلسوزی ها در مسیر حقیقی خود استقامت بیشتری پیدا کند و از التقات به دور باشد.

بحثی که در آن هستیم ، بحث حدیث عنوان بصری است. در این جلسه ، می رسیم به این فراز عنوان بصری که حضرت از عنون سوال کرد ، چه میخواهی و سوالت چیست ؟ و جواب داد که : من همین قدر که قلب شما به من منعطف بشود و از علم شما بهره ببرم ، این اجابت دعای من است و که در محضر شما قرار گرفته باشم .

سَأَلْتُهُ»

فَقَالَ: «يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ! لَيْسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ، إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ؛ فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ،»

که اگر علم را می خواهی در نفست ، حقیقت عبودیت را طلب کن و می فرمایند:« وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ» علم را با عمل کردن و به عمل در آوردن ، طلب کن که گذشت.

«وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ يُفْهِمْكَ» طلب فهم کن از خدا و خدای سبحان طلب تو را اجابت خواهد کرد. خیلی بیان زیبایی است که در فراز قبل :« وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ» و در فراز قبل تر « هُوَ نُورٌ يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَهْدِيَهُ» کاملا تحصیل علم را و ارتباط علم را در یک حقیقت توحید افعالی پیچیده است به گونه ای که انسان اصلا از توحید خارج نشود ، چرا که حقیقت علم خیلی لغزان است و می تواند علم سرمایه شیطان قرار بگیرد. نعوذ بالله که علم سرمایه شیطان بشود و باب توجیه را برای انسان باز بکند و انسان را با علم به مسیر غلط بکشاند؛ لذا امام صادق (علیه السلام) جا به جا، ذره به ذره ، کلمه به کلمه علم را با توحید افعالی آمیخته کرده تا جلوی این آسیب را بگیرد و الا اینجور نیست که صرف علم انسان را حفظ کند بلکه علم میتواند خودش مرکبی تندرو بی افساری و بی زمانی باشد و انسان را به سمت شرّ و بدی ببرد و هر جای که می خواهد بکشاند ، چون دست شیطان افتاده است.

لذا حضرت در اینجا می فرماید: « فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ، وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِاسْتِعْمَالِهِ، وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ يُفْهِمْكَ»یعنی تفاوت علم با فهم را اینگونه بیان کرده اند که علم خود دانایی است و فهم باور به این دانایی است و وقتی دانایی در وجود انسان تثبیت بشود و یک حالت ساختاری پیدا کند که شاکله ی وجود انسان می شود و انسان به آن یک حالت خضوعی پیدا می کند، فهم می شود. فهم یک مرتبه بالا تر از علمی است که فقط خزینه ی اون معارف یا قضایا باشد، اینجا این قضایا در یک شاکله قرار میگیرند که موجب می شود ، فهم صورت گیرد. این فهم بالاتر از علم است.

لذا می فرماید اگر علم را پیدا کردی و به عمل کشاندی ، حالا بعداز آن «وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ يُفْهِمْكَ» ، طلب فهم بکن یعنی پس از آن علم ، فهم حاصل می شود.اینجاست که حال ارتباطی حاصل می شود. بخاطر همین می گوید این را از خدا بخواه.پس معلوم می شود اون تعبیری که بعضی از بزرگان دارند که وقتی صغری و کبری چیده می شود، نتیجه را خدا القاء می کند و إلّا ممکن است کسی صد ها بار این صغری و کبری را کنار هم قرار داده باشد و این دو قضیه را دیده باشد ولی به نتیجه منتقل نشده است اما اونجایی که نتیجه جدیدی از قضایای قبلی برای انسان ایجاد می شود ، با اینکه دیگران کوشیدند اما خداوند در اینجا برای او ، باب معرفت را باز می کند و تعبیر روایت آمده است که « معرفت صُنع رَبّ » است ، معرفت کار خداست ، همچنان که دو ماده باهم ترکیب می شوند و یک ماده ی جدیدی ایجاد می شود ، صورت نوعی بر این ماده ی جدید اگر ترکیب صناعی نباشد و طبیعی باشد؛ صورت جدید از جانب خداوند ، به او افاضه می شود. این شیء قابل می شود و خداوند قابلیت را به فاعلیت می رساند. در نظام معرفت هم به همین صورت است؛ وقتی قابلیت آماده می شود ، اون نتیجه که پس از اینها به وجود می آید ، در حقیقت «صنع ربّ» و افاضه ی خدای سبحان است. اگر آدم این نگاه را داشته باشد، هر جایی که معرفت جدیدی برای او ایجاد می شود و حرف جدیدی را می فهمد، حالش به گونه ای می شود که حشر با خدا را می یابد و احساس می کند در این امر با خدا محشور شده و با خدا ارتباط پیدا کرده است تا این قضیه برای او روشن شد. خیلی حال خاصی برای انسان می شود ، اگر انسان بداند که اون موقع با این نگاه تأکید دارم که اگر انسان ارتباط پیدا می کند با خدا اونی که میگیرد ، حد زده شده ی آن از جانب خودش است یعنی اونی که از جانب خداوند القاء می شود به او ، اطلاق دارد. نا متناهی است و خود اوست که معرفت را حد میزند. پس چه در دعا که اجابت به دنبال آن است و چه در چینش مواد اولیه برای رسیدن به نتیجه ، در هر صورت اون نتیجه را خدا افاضه می کند و اجابت را خدا القاء کرده است و این اجابت و نتیجه اطلاق دارد. ما تقییدش و متعینش می کنیم در هنگام گرفتن؛ لذا ما حد میزنیم.

«وَ اسْتَفْهِمِ اللَّهَ يُفْهِمْكَ» در بحث فهم ، دعای مطالعه فهم را در مقابل وهم بسیار زیبا بیان کرده است، «اللّٰهُمَّ أَخْرِجْنِي مِنْ ظُلُماتِ الْوَهْمِ، وَأَكرِمْنِي بِنُورِ الْفَهْمِ » نور فهم را در مقابل ظلمات وهم آورده است و زمانی که ظلمات وهم زمانی که علم و عقل در مرتبه ساقط قرار گیرد حاصل می شود، اگر در غیر ما وُضِعَ لَه قرار گیرد ، وهم است؛ لذا« عَجَزَتِ الْأَوْهَام‏»[1] در بعضی از روایات هم «عجزت العقول»[2] دارد ، روایت داریم که هر کجا بحث « «أوهام» بدانید که آن عقل از درجه ی خودش ساقط شده است لذا تعبیر دیگری داریم که « لَا تَنَالُ الْأَوْهَام‏»[3] که اوهام به او نمی رسند یا نظائر این باید رجوع شود به بحث وهم که در اینجا هم اینگونه آمده «اللّٰهُمَّ أَخْرِجْنِي مِنْ ظُلُماتِ الْوَهْمِ» که وهم با اینکه علم و فهم در آن است اما اگر در دست عقل ساقط باشد ، تبدیل به ظلمت و حجاب اکبر می شود. « وَأَكرِمْنِي بِنُورِ الْفَهْمِ » اگر این رابطه تغییر کرد ،همان ظلمت تبدیل به فهم و نور می شود یعنی اکرام خدا ، گفتیم خدایا ما را از ظلمات خارج کن و مرا به این نور فهم اکرام کن.«اللّٰهُمَّ افْتَحْ عَلَيْنا أَبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَ انْشُرْ عَلَيْنا خَزائِنَ عُلُومِكَ، حالا وقتی تبدیل به فهم و نور شد ، به دنبال فهم ابواب رحمت می آید نه فقط رحمت یعنی هر چیزی که می آید، خودش بابی است . باب رحمت یعنی رحمت های مختلف است. مثل حدیثی که در رابطه با امیرالمومنان (علیه السلام) داریم که وقتی رسول خدا در لحاظات وفات بودند، فرمودند رسول خدا به من «أَلف باب» را از علم برای من باز کردند که «من کلِّ بابٍ ألف باب»[4] ، این دیگر فوق علم است ، مسائل علم نیست بلکه کلید و دروازه های علم است، اینجا می فرماید که .«اللّٰهُمَّ افْتَحْ عَلَيْنا » خدایا برای من یک دری باز کن « أَبْوابَ رَحْمَتِكَ» آنهم ابواب رحمتت را باز کن نه باب رحمتت را. که هر بابی حقیقتا خودش یک عالمی است. « وَ انْشُرْ عَلَيْنا خَزائِنَ عُلُومِكَ» این یعنی راضی به ابواب علم نیست بلکه « وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» به قدر معلوم راضی نیست بلکه می گویند خزائن علومت را بر ما باز کن « وَ انْشُرْ عَلَيْنا خَزائِنَ عُلُومِكَ بِرَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ.» خیلی زیباست که انسان باب مطالعه و درسش را با این دعای پیش از مطالعه منوَّر بکند و به آن الهیَّت بدهد. این بیانی در رابطه با تفاوت فهم با وهم ، که در حقیقت اینها مقابل یکدیگر قرار می گیرند؛ هر چیزی را با توجه به مقابلش ، بهتر می توان شناخت.« تُعرِفُ الأشیاء بأزدادِها» اینجوری است، یعنی اگر می خواهیم علم را بشناسیم، جهل مقابل علم است و در مقابل فهم ، وهم است؛ لذا وهم که خودش یک فعلیّت و نوعی علم است اما علمی است که در مرتبه ی عقل ساقط انسانی قرار می گیرد اما اگر عقل صاعد بود و رشد کرد ، علم تبدیل به فهم می شود. و اول ابواب رحمت را باز می کند و بعد خزائن علوم را باز می کند. آنگاه در درون انسان ، علم می چوشد. دیگر «نَزَلَ عَلی قَلبِک» می شود نه اینکه از بیرون

خدا سلامتی بدهد به آیت الله حسن زاده ، ایشان می فرمودند: « علوم ما مثل سطلی می ماند ، آن را دائما پر می کنیم و در چه خالی می کنیم. این چاه هر چقدر با سطل در آن ، آب ریخته شود ، بعداز مدتی که بماند بالاخره بوی گندیدگی و عفونتش بلند می شود اما اگر چاه یک ذره از پایین جوشش پیدا کند، دیگر هر چقدر که بماند عفونت و بو نمی گیرد.» چقدر زیباست که این علومی که از بیرون وارد می شود ، برای این است که یک حالتی ایجاد کند که اون جوشش از درون ایجاد شود؛ که اون «أکرِمنِي بِنُورِ الفَهم» ایجاد بشود و ابواب رحمت گشوده شود، «ابواب رحمت و نور فهم ، نوری است « يَقَعُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَشاء» ، از دورن می چوشد و دیگر ، تحصیلی صرف ، نیست.

درست است ، تحصیل را می خواهد اما فقط تحصیلی نیست؛ و این موجب می شود ،در هر جا که می رسد، یک نورانیتی می بیند که « يَسْعَىٰ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ»[5] از جمله نگاه علمی که « المُؤمِنُ يَنظُرُ بنُورِ اللّه ِ» است و نگاه الهی است؛ با علم به حقیقت اشیاء می نگرند و در حقیقت هیچ کجا ، در مانده نمی شود.

قُلْتُ: «يَا شَرِيفُ»

فَقَالَ: «قُلْ “يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ”»

به امام صادق (ع) خطاب کرد «یا شَرِیفُ»؛ چون هاشمیون را شریف می خواندند. آیت الله بهجت رحمة الله علیه می فرمود: «حاکمان عربستان قبل از این وهابی ها ، اسم هایشان شریف بود حتی در مراکش و اینهایی که حاکم داشتند ، به جای «مَلِک» از شریف استفاده می کردند. بیشتر برای خانوده هایی که از سادات و هاشمیون بودند استفاده می شد.

فَقَالَ: «قُلْ “يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ”» ؛ به من شریف نگو ، بگو أَبَا عَبْدِ اللَّهِ. چون اساس بحث در نظام علمی ، عبودیت است که حضرت در این جا هم به آن اهتمام دارند. این عنوان شریف با حقیقت عبودیت سازگاری ندارد لذا حضرت می فرماید ، من را به این اسم صدا نکن. پس معلوم می شود که آدم در نظام علمی خیلی مراقب القاب و اسماء و ارتباطات هم باشد و فریب نخورد حتی همین ظواهر نیز تأثیر دارد. به بیانی زود فریب آیت الله شدن و حجة الاسلام و المسلمین شدن و این تعارفات را نخورد. توجیه هم نکند که وقتی این عنوان را بهم بدن ، موجب تأثیر گزاری بیشتری می شود ؛ این توجیهات بد تر از خود تعارفات است که آدم قبول کند و بعد توجیه درست کند؛ لذا انسان باید خودش مراقب باشد و این که امام صادق ع اینگونه بیان کرده اند ، خود مطلب یک نوع درس است که آفت علم این است که در نظام علمی ، نحوه ای از سروری در وجودش شکل میگیرد. اگر که می فرمایند«العلم سلطان» که علم سلطان است و به انسان قدرت می دهد؛ جهت مثبتش خوب است که انسان بتواند از علم بهره مند باشد. اما «العلم سلطان» میتواند سلطنت وهمی برای انسان ایجاد کند که احساس برتری کند و توقع خضوع از دیگران داشته باشد. ما و کسانی که در مسیر علم هستیم باید این ها هر روز برایمان گفته بشود ، به گونه نیست که یک بحث علمی است و یکبار شنیدن کفایت می کند بلکه تذکر و موعظه است. مثلا. حواریون نزد حضرت عیسی (ع) آماده بودند تا یاد بگیرند ، عیسی گونه باشند و بعداز آن حضرت آنها را به شهر های مختلف بفرستد و مردم با دیدن اینها ، دینداری را ببیند و هدایت شوند نه اینکه فقط بشوند. به تعبیر مرحوم علامه طباطبائی در المیزان « جمع شدن حواریون برای این بود که بتوانند کانون های متراکم دینداری بشوند تا اون مشکلی که در آیه 52 سوره ی آل عمران می فرماید که عیسی ع دید که مردم ، سبک زندگیشان کفر آمیز است هر چند از اهل ایمان هستند.« فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسَىٰ مِنْهُمُ الْكُفْرَ»[6] ؛ برای حل این مسئله ، تدبیری کرد تا اینها بیایند نزد عیسی و مدتی پیش او بمانند و دینداری را در عیسی ع ببیند و برایشان مشهود شود بعد به مناطق خودشان برگردند و مردم هم دینداری را از اینها ببینند. در این رابطه عیسی ع در یکی از سفر هایی که با حواریون بود ، در جایی رسیدند و ایستاد و به آنها گفت « لي إلَيكُم حاجَةٌ اقضُوها لي » [7] ، من از شما تقاضایی دارم ،آنها هم گفتند « قُضِيَتْ حاجَتُكَ يا روحَ اللّه» هر چه که باشد، رواست ؛ سپس حضرت عیسی رفت و یک پارچ و لگن را آورد وشروع به شستن پای تک تک آنها کرد. تصور بکنید عیسیِ روح الله ، با آن لطافت وجودی که داشتند که اصلا نور و یک پارچه روح بودند و تدبیر روح الله برای ایشان است و این تعبیر دقیقی است از ایشان. اونجا پاها ی این ها را شست. در سفر های اونموقع مرسوم بود که پاهام خسته و آلوده می شد و همش در خاک و خل بود. سپس وقتی که پاها را شست؛ حواریون رو به عیسی کردند و گفتند:« كُنّا نَحنُ أحَقَّ بِهذا يا روحَ اللّهِ!». اینها را گفتیم تا به اینجا که حضرت می فرمایند: « إنَّ أحقَّ النّاسِ بِالخِدمَةِ العالِمُ ، إنَّما تَواضَعتُ هكَذا لِكَيما تَتَواضَعوا بَعدي فِي النّاسِ كَتَواضُعي لَكُم»؛ من این کار را با شما کردم تا شما بدانید معلم با متعلم خود باید چگونه باشد؛ یعنی درست است به متعلم گفته اند اکرام معلم را انجام بده اما به معلم هم گفته اند که اینجوری با متعلم باشد، یعنی وقتی نزد او میری انقدر خاضع باش و خضوع داشته باش.حالا ممکن است امروز پا شستن ، مصداقی نداشته باشد اما نظیر این و بومی شده ی آن در امروزه چیست؟. اگر کسی امروز می آید دیدار شما ، به هنگام رفتن مثلا میتوانید ، کفش هایش را جفت کنید و او را بدرقه کنید. این یک راهش است؛ یا وقتی می رسند نزد شما به احترام مردم، مراجعین ، طالبین علم بلند شد . این ها بومی شده برای زمانه امروز است که امکان پذیر است. و به دنبالش حضرت عیسی ع فرمود که « كَذَلِكَ فِي اَلسَّهْلِ يَنْبُتُ اَلزَّرْعُ لاَ فِي اَلْجَبَلِ» در زمین نرم است که دانه حاصل می شود نه در زمین سخت «لا في الجبل» دل باید زمین نرم باشد. بعد می فرماید که « بِالتَّوَاضُعِ تُعْمَرُ اَلْحِكْمَةُ لاَ بِالتَّكَبُّرِ» ، تواضع است که حکمت را عمران می کند و در دل ها جا می دهد نه به تکبر. در ایجا نیز حضرت می فرماید به من بگو يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، این دستور برای همه ی ماست که اگر در نظام علمی قرار گرفتیم ، نگاهمان اینگونه باشد که عبد هستیم لذا دارد که پیغمبر اکرم می فرمودند: من را با «یا عبدَه، یا عبدَ الله» خطاب کنید؛ این بهترین اسمی است که دوستش می دارم.یعنی بنده ی خدا بودن افتخار من است.

روایت متعددی در این مسئله وجود دارد که در همین بحث «إِلَهِی کَفَى لِی عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً وَ کَفَى بِی فَخْراً أَنْ تَکُونَ لِی رَبّا».

امام خمینی (ره) در چند جای کتاب آداب الصلاة ، می فرمایند: « ذلت عبودیت با عزت ربوبیت ، یک تناسب کاملا مرتبی دارد» هر چقدر ذلت عبودیت بیشتر بشود، عزت ربوبیت نیز بیشتر می شود و هر چقدر عظمت و عزت ربوبیت در وجود انسان بیشتر شکل بگیرد ، اثرش این است که انسان ، احساس عبودیت بیشتری می کند؛ اگر انسان احساس آزاد بودن می کند ، برای این است که اون ربوبیت در وجودش شکل نگرفته است و حالی که دارد ، تنها ادعا و حرف است و الّا اثرش این است که باید احساس عبودیت در وجودش              شدید باشد.

البته عبودیت در رابطه با خداوند یک معنایی پیدا می کند و نسبت به خلق خدا معنایی دیگر. همانطوری که نسبت به خدای سبحان تواضع تام و اطاعت محض و خضوع کامل را به دنبال دارد، تمرین رسیدن به این مرتبه ، خضوع در برابر مؤمنان است. چون اینها با وجه ی ایمانی که دارند منتسب و مرتبط به خدا هستند. هرچقدر انسان نسبت به مؤمنان خضوع و تواضع پیدا کنند، در مقابل خدا پیدا کرده است؛ چرا که در مقابل ایمان خاضع شده است. حتی اگر مؤمن نیستند البته کافر که جای خضوع ندارد به گونه ای که روایت دارد که در جنگ أحد ، پیغبر رو به یاران کرد و فرمود کی حاضر است حق این شمشیر را در جنگ احد ادا کند؟ ابودجانة گفت:من! ؛ سپس سوال کرد که حق این شمشیر چیست؟ پیامبر ص فرمودند: اینکه آنقدر با آن بجنگی که خم شود و در ادامه دارد که ابودجانه شمشیر را که گرفت با تکبر حرکت کرد، گویی یک افتخار بزرگی نصیب او شده است. پیغبر فرمود: این تکبر ، در میدان جنگ رواست.اما اگر در حال وجودمان شود، ما را پایین می کشد.

امام رضا ع وقتی که بظنتی را دعوت کردند و برای او مرکب فرستادند و او آمد خانه امام ع ؛ با حضرت گفتگو های علمی هایشان را کردند بعد حضرت دستور داد که رخت خواب خودشان را بیاورند که برای بظنتی پهن کنند و وقتی برای بظنتی پهن کردند؛ بظنتی در ذهنش آمد؛ کی بهتر از من و مقرب تر؟!

پس بر آمد پوستش رنگین شده                       که منم طاووس علیین شده

وقتی امام مرکبش را برای من فرستاده و الان برای من جای خود امام را پهن کرده اند، دیگر کسی انقدر مثل من میتواند مقرَّب باشد. در همین حال امام در حال بلند شدن بودند که از اتاق خارج شوند ، فرمودند: بظنتی حواست را جمع کن! امیرالمؤمنین آمد دیدن صعصعة بن سوحان و صعصعة مریض و بیمار بود و امام او را نوازش کردند و صعصعة همین ها به ذهنش آمد و ناگهان حضرت امیر فرمودند: صعصعة حواست را جمع کن. به خود نبالی که امیرالمومنین من را نوازش کرد و… ، من این کار ها را کردم برای همان جهت ایمانی شما اما اینها گفتن ندارد. یعنی وقتی انسان می خواهد این ها را نقل کند ، یعنی از آن حالت خود خارج شده است و با گفتن اینکه مثلا من مورد ملاتفت قرار گرفته ام. این کار موجب می شود ، عنایتی که بهش شده است را از دست بدهد. لذا در جایی دیگر هم داریم که امام باقر به محمد بن ملسم”( پیرمردی است ، ریئس قوم و قبیله ی خود بود)” به هنگام برگشت ، به او خطاب کرد: «تواضَع یا مُحَمَّدُ»، محمد تواضع کن. محمد رفت یک سینی خرما خرید و بعداز نماز دم مسجد خرما فروشی می کرد تا…

حواسمون باشد، زودی وجه ای پیدا نکنیم که خیلی از کار ها برایمان سخت بشه و بگیم اینکار ها عفت داره و به ما نمیخوره و خجالت بکشیم که انجام بدهیم. بله کار بد قبیح است اما کار خوب که قبیح نیست، آدم بتونه خدمت بکنه ، در خدمت مردم باشه. لذا اگر رجوع کنیم می بینیم که از سنخ در تاریخ بسیار است.

همانطور که در بیان آخر گفتیم ، تواضع انسان را رشد می دهد، لذا روایت می فرماید « بالاستکانة تثبت النعم » با استکانت است که نعمت ثبات پیدا می کند. « بالاستکانة تثبت النعم» که اگر این استکانت و خضوع نباشد ، نعمت ثبات پیدا نمی کند بلکه گاهی تبدیل به نقمت می شود .

گفتیم فَقَالَ: «قُلْ “يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ”» من را به این اسم صدا کن ، اگر اینگونه باشیم در تحصیل علم ،حتی باید به اسمی متحلی باشد و مخاطب قرار گیرد که خضوع  ، عبودیت و ذلّت رابطه با خدا در آن لحاظ شده باشد. این یعنی حتی در اسم ظاهری نیز ظهور پیدا کند. همین شاکله ظاهری هم در نظام و نسبت باطنی اثر دارد.

انسان خیلی وقت ها می گوید که من اهل ظاهر نیستم که برای من اثری داشته باشد. امام صادق علیه السلام به او یاد می دهد که اثر دارد و این ها برای ما تعلیم است که یاد بگیریم که حتی در این نسبت ها و شکل ها ظاهری و… ، همه ی اینها عنوانی هستند اما ظاهر تأثیر گزار است و باید ظاهر را رعایت کنیم. در اینجا درست است که شریف برای آنها متحلی و لقب آنها بوده است اما اینجا در نسبت علمی ، حضرت می فرماید من را اینگونه خطاب نکن، این را باید در وجود خودمون بومی سازی کنیم که چه کار کنیم که اگر یک موقعی هم می بینیم که لازم است مثلا این لباس تنمون باشد تا بتوانیم با مردم مرتبط بشویم اما باید حواسمون باشد، که این لباس در وجودمون تکبر ایجاد نکند و ما را از مردم جدا نکند. به طوریکه مردم فکر نکنند، ما یک تافته ی جدا بافته هستیم و موجب شود که جلوی ما راحت نباشند.

اگر اینگونه شد یعنی برای خودمون حریم درست کرده ایم یعنی همان «یا شریف» شدم ، این «یا شریف» در گفتار و رفتار و پوشش و ارتباط حتی سلام و احوال پرسی من ، حریمی ایجاد می کند و موجب می شود ، مردم به سمت ما نیایند. مثلا پیغمبر با لبخند با کسانی که بر ایشان وارد می شدند، برخورد می کردند تا مردم بتوانند سوال هایشان را بپرسند و از حالت قبض خارج شوند.

قُلْتُ: «يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ مَا حَقِيقَةُ الْعُبُودِيَّةِ؟»

خود حضرت راه سوال را به عنوان نشان داد، به طوریکه اول فرمودند: « فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ»، اولا را که گفت ، به او رساند که اولین مرحله و کار که باید مراعات کند، حقیقت عبودیت است. لذا عنوان هم مطلب را خوب گرفت و پرسید که حقیقت عبودیت چیست که باید اول مراعات کنم.

اگر انسان به حقائقی که با خطورات الهی بر او وارد می شود ، توجه کند علاوه براینکه اون خطور یک سرمایه ایست که به اون توجه شده ، راه حرکت بعدی را هم اون خطور نشان می دهد.لذا خطورات فقط نتیجه کار گذشته انسان نیست بلکه راه بعد هم نشان می دهند البته اگر انسان توجه درست به آنها بکند ، در اینصورت می تواند نتایج را هم بگیرد.

ان شاء الله خدای سبحان آیت الله ممدوحی و آیت الله مصباح را بیامرزد و همینطور سردار دلها را شفیع برای ما قرار دهند و باور بکنیم اینها که از اینجا می روند، دستشون باز تر می شود و میتوانند امداد بیشتری برای ما داشته باشند؛ چرا که مؤمنان حیّ هستند و سر می زنند و می توانند برای آن دغدغه هایی که داشتند کار انجام دهند به شرطی که قابل ها در أخذ قوی باشند.

برای رهبری حواسمون جمع باشند که یار های مخلص ایشان دارند ، می روند البته سنت الهی این است که جایگزین می کند « مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا»[8] اما در عین حال حواسمون باشد که آیت الله یزدی رفتند ، آیت الله مصباح رفتند، شهید سلیمانی ، شهید فخری زاده رفتند، اینها کسانی هستند که به تعبیری مقام معظم رهبری به اینها تکیه کرده بودند و به اینها اطمینان داشت و اینها یک حوزه ای را تأمین میکردند و باری را برداشته بودند و خیال آقا راحت می شد .

[1] بحار الانوار ج87 ص297 | ج95 ص 263| ج97 ص223 و….

[2] مناجات العارفین و روایت دیگر

[3] دعای جوشن کبیر

[4] بصائر الدرجات في فضائل آل محمد صلى الله عليهم، ج‏1، ص: 303

[5] حدید 12

[6] آل عمران 52

[7] منية المريد : 183 / الکافي ج1 ص37 : وَ بِهَذَا اَلْإِسْنَادِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ رَفَعَهُ قَالَ: قَالَ عِيسَى اِبْنُ مَرْيَمَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَا مَعْشَرَ اَلْحَوَارِيِّينَ لِي إِلَيْكُمْ حَاجَةٌ اِقْضُوهَا لِي قَالُوا قُضِيَتْ حَاجَتُكَ يَا رُوحَ اَللَّهِ فَقَامَ فَغَسَلَ أَقْدَامَهُمْ فَقَالُوا كُنَّا نَحْنُ أَحَقَّ بِهَذَا يَا رُوحَ اَللَّهِ فَقَالَ إِنَّ أَحَقَّ اَلنَّاسِ بِالْخِدْمَةِ اَلْعَالِمُ إِنَّمَا تَوَاضَعْتُ هَكَذَا لِكَيْمَا تَتَوَاضَعُوا بَعْدِي فِي اَلنَّاسِ كَتَوَاضُعِي لَكُمْ ثُمَّ قَالَ عِيسَى عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِالتَّوَاضُعِ تُعْمَرُ اَلْحِكْمَةُ لاَ بِالتَّكَبُّرِ وَ كَذَلِكَ فِي اَلسَّهْلِ يَنْبُتُ اَلزَّرْعُ لاَ فِي اَلْجَبَلِ .

[8] بقره 106

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “حدیث عنوان بصری، جلسه 8” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*