بسم اللّه الرحمن الرحیم

« اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَهِ وَفی کُلِّ ساعَهٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً»

بحثی که مادر خدمتش بودیم و در محضرش بودیم، حدیث عنوان بصری بود که دو سه جلسه در خدمت دوستان بودیم تا رسیدیم به متن این بحث. تا اینجا مقدماتی بود که خدای سبحان روش شاگرد پروری را از طریق امام صادق علیه السلام به ما یاد داد که چگونه باید حرکت بکنیم. اولاً عطش. چون او با سیری رفته بود درس امام صادق علیه السلام و خدمت امام صادق علیه السلام با آن روش چه شد؟ وقتی طرد شد و گفت: نه برو همان جا که بودی… این احساس نیاز در او شعله کشید. معلوم نیست که همیشه نعمت ها برایمان برقرار باشد. این جوری نیست که این امکان تحصیل همیشه برایمان برقرار باشد. بعد که این محروم شد از ارتباط با امام عطش درش شدید شد. یقظه و بیداری درش ایجاد شد. بعد از یقظه و بیداری، طلب و اراده درش ایجاد شد. با طلب و اراده، تعبیر خود عنوان این است که : فلما ضاق صدری تنعلت وتردیت وقصدت جعفرا. قصد کردم دیگه. دیگر عزم و اراده کردم. در تعبیر روایات ما به عزم و اراده تعبیر شده که روایات ذیل عزم و اراده را میتوانید ببینید. که بیان میکند که قصدت. حالا دیگر با قصد. حالا که قصد کرد، خداوند سبحان تسهیل کرد. پس تا این بیداری و قصد شکل نگیره، روی عادت و حجاب عادت، روی اینکه کار دیگری نداریم، داریم درس هم میخوانیم، داریم ارتباط هم با روایات حضرات میگیریم، این کار گشا نیست. این با سطح ظاهر است و طرد حضرات شامل ما میشود. و بعد هم محرومیت از بهره مندی! میخوانیم، ارتباط داریم اما چیزی بهره نمیگیریم، چون قصد نکردیم. قصدتُ نیست. اراده و عزم نیست. اراده وعزم میخواهد. بهره مندی از نظام علمی و معرفتی به مقدارِ عزم و اراده و بیداری است. نه به مقدار- به اصطلاح – ظاهریِ اشتغال. ظاهرِ اشتغال ممکن است کسی خودش را 24 ساعت، 20 ساعت مشغول کند، اما با عزم و اراده نیست. یک شغل دیگر، جای دیگر هم بود، اهل اشتغال بود. اشتغال داشت. این غیر قصد است. غیر عزم و اراده است. که تعبیری که در بعضی از روایات دارد: أنَّ أفضَلَ زادِ الرّاحِلِ إلَيكَ عَزمُ إرادَةٍ[1]. این عزمِ اراده بالاترین زاد است. بالاترین سرمایه است. عزمُ ارادةٍ يَختارُكَ بِها. که با آن به سمت شما، به سمت خدای سبحان، به سمت تو حرکت میکند. عَزمُ إرادَةٍ يَختارُكَ بِها وَقَد ناجَاك بِعَزمِ الإرادَةِ قَلبِی. قلبم با عزمِ اراده تو را نجوا میکند. که این عزم و اراده در روایات ما، که همین قصد، قصدتُ جعفراً، این ان شاء الله در وجود ما در درس خواندن بیدار شود. در طلب خداوند سبحان بیدار شود. نگذاریم نعوذ بالله به ماتو دهنی بزنند. به محرومیت دچار شویم و بعد بفهمیم ودیر شود. قبل از اینکه خدایی نکرده انسان محروم شود و بعد بفهمد. حالا این(عنوان) 94 سالش شده است، اگر او در جوانی خدمت امام میرسید، امام باقر، و امام صادق را درک میکرد، چقدر بهره مند تر میشد؟ خیلی متفاوت است. نگذاریم خدای نکرده اواخر عمر یک دفعه انسان احساس کند که همین عمری را که صرف کرد، میشد خیلی بالاتر از این به دست آورد؛ ولی زیاد به دست نیاورده است.

بعد تا اینجا رسیدیم که: سوال کرد که چه میخواهی، حاجتت چیست؟ او اون بیان کرد که: سألت الله أن یعطف قلبک علی ویرزقنی من علمک ، وأرجو أن الله تعالى أجابنی فی الشریف ما سألته. که جلسۀ گذشته عرض کردیم.

فقال : یا أبا عبد الله لیس العلم بالتعلم

از اینجا، آغاز حرکت است. قبلش هم حرکت دادن بود اما آن حرکت دادن مقدمه بود تا ظرفیت سازی شود تا این توصیه در عنوان اثر کند. لیس العلم بالتعلم یک کلام کوتاهی است؛ ولیکن هزار هزار باب علم را از آن باز میکند. کاشکی فرصتی بود، آن بحثهایی که در باب علم کتاب کافی شریف، یک باری سالیان پیش انجام شده بود، میشد دوباره از نو انجام داد که حقیقت علم چیست. در کافی شری، کتاب علم، فضل علم، در آنجا آن بحث را روایتش بیان شد.

اینجا میفرماید علم، به تعلم نیست. ببینید، حقیقت علم، کاری که در وجود انسان میکند؛ غذا چجور ما میخوریم، غذا جزء وجود ما میشود. غذا در وجود ما با ما متحد میشود. اگر قرار بود ما غذا بخوریم، این غذا در وجود ما یه جایی ذخیره شود، یک جا جمع شود، کنار وجود ما یک ظرفی بود مثل باک بنزین که در ماشین هست، این غذا برود آنجا و ذخیره شود. این با وجود انسان عجین نمیشد، طولی نمیکشید انسان میمیرد. چرا؟ چون انسان غذا میخواهد تا با بدن چه بشود؟ متحد شود. سوخت و ساز بدن را چه کار کند؟ تأمین کند. اگر سوخت و ساز بدن تأمین نشود، بدن، بدل مایتحلل پیدا نکند، بدن از بین میرود. تشبیه کنید مسئله را اگر علمی که ما کسب میکنیم، در وجود ما اثر وجودی اتحادی ایجاد نکند. مثل این میماند که یک باکِ ذخیره کنار ما است-حالا تعبیر قرآن را عرض میکنم- این میرود در آن باک. آنجا قرار میگیرد. تعبیر قرآن چه هست؟: مَثَلُ الذینَ حُمِّلوا التّوراةَ ثُمَّ لَمْ یحْمِلوهَا کمَثَلِ الحِمارِ یحمِلُ اسفاراً[2]. خیلی کتاب بارش است، اما… یک سی دی، یک دی وی دی، یک حافظه، چقدر کتاب در آن جا میشود؟ اما برای او یحمل اسفارا است. او چیزی از اینها بهره نمیگیرد، غیر از اینکه اینها در او نگاشته شده. اگر که کتاب رمان در آن بگذارند یا یک کتاب هدایتگری را بگذارند یا یک کتاب نقص و فاسدی را بگذارند، او از جهت سنگینی و سبکی در وجودش، به ظاهر عادی فرقی نمیکند که. یک ظرفیتی دارد که هرچقدر در ان کتاب قرار دهند، در وجود آن جا میگیرد. تعبیر قرآن این استکه مثل چارپایی که تا ظرفیتی که دارد روی او کتاب بگذارند تا مقداری که جا شود و بتواند. مَثَلُ الذینَ حُمِّلوا التّوراةَ ثُمَّ لَمْ یحْمِلوهَا کمَثَلِ الحِمارِ یحمِلُ اسفاراً. مثل چارپایی است که روی آن کتاب بگذارند. خب اگر انسان محفوظاتش، علمش به این گونه بود که درونش وارد میشد، میفهمید اینها را، خوب هم میفهمید، اما در وجود و جانش اثری نمیگذاشت، مثل غذایی که انسان بخورد، میداند هم چه میخورد، پولش را هم داده، آن را پخته، اما این غذا درون وجود این، با جان این، متحد نشود، این غذا چه میشود، سبب بیماری بدن هم تازه میشود. غیر از اینکه برای بدن راهگشا نیست، ثقل بدن ایجاد میکند. وقتی بدن غذایی را نمیتواند هضم و جزم کند، این غذا سبب چه میشود؟ ثقل بدن میشود. هاضمه از کار می افتد. بیچاره میشود با غذایی که نتواند هضمش کند. علمی که وارد وجود انسان شود، اینجا ادامه اش میفرماید اساسش بر این است در نظام علمی که حقیقت علم آنی است که وارد جان انسان میشود، انسان را تغییر درش ایجاد میکند. مثل غذایی که انسان میخورد، رشد میکند، علم باعث رشد وجود انسان میشود. تعبیری که در قرآن کریم است این است که أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا. کسی که در حقیقت، مرده بود، ما زنده اش کردیم. این آیۀ قرآن، خیلی آیۀ زیبایی است که أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا كَذَٰلِكَ زُيِّنَ لِلْكَافِرِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ

این کسی که مرده بود، زنده اش کردیم. با چه؟ با معرفت و علم. حیات با معرفت و علم است. اگر انسان در نظام علمی، وقتی علم وارد وجودش میشود، این علم در وجود انسان ننشینید و ایجاد نشود.

ما کانوا یعملون، آنی را که انجام میدهند، از این سنخ میشود. یعنی عمل انها از سنخ چه میشود؟ مثل غذایی که خورده میشود و ثقل اینجاد میکند و بدن را از کار می اندازد، آن عملی که نافع نباشد، در معدۀ کافر باشد، عمل هم مانند غذای غیر نافع است و در معدۀ انسانی که انسان هدایت  شده است، میتاً فاحییناه. آن جهت مردۀ وجودش را زنده میکند، یعنی دائماً رشد بعد از رشد، حیات بعد از حیات، کمن مثله فی الظلمات، مثل کسی که در ظلمات است، لیس بخارج منها، از آن خارج نمیتواند بشود. این نگاه را اگر به علم کردیم، هر گاه علمی میخواهد وارد بشود، به دنبال این هستیم که با ما میخواهد چه کند این. لذا میفرماید: لیس العلم بالتعلم. صرف تعلم، مقصودِ بالذات نیست! باید علمی باشد که چه باشد؟ با تعلم، رشد ایجاد کند. لذا بلافاصله بعدش میفرماید:

«إنَّما هو نورٌ یَقَع فی قلبِ مَن یُریدُ الله تبارک وتعالى أن یَهدِیَه»

علم نور است. چرا علم نور است؟ علم خودش مشکل گشا است، خودش نور است، ظاهر است، بقیه را هم ظاهر میکند. یعنی جهل را بر میدارد. خودش که هدایت است، خودش که نور است، لذا در نظام فلسفه میگویند، علم مساوق با نور است. یعنی هر جا مصداق علم است، مصداق نور هم هست. و مساوق با وجود است. این را هم دقت کنید. علم مساوق با وجود است در فلسفه. یعنی هر جا علم هست، وجودی است. عدم جهل است. ظلمت است. این ها حرفهای ساده ای نیست که اگر العلم نور، که این انما هو نور یقع فی قلب من یرید الله تبارک و تعالی أن یهدیه.

خدا رحمت کند حضرت آیت الله بهاء الدینی را. ما اوایل، شاید چند روز بود آمده بودیم قم. خیلی نگذشته بود از آمدن ما به قم. هنوز در قم کسی را نمیشناختیم. عده ای را میشناختیم. اول شاید خدمت آیت الله حسن زاده رفته بودیم و… بعد خلاصه کسی ما را در هم دو روز اول دید و گفت چرا از آیت الله بهاء الدینی غافل هستید. آدرس گرفتیم و شاید دومین یا سومین روزی بود که قم آمده بودیم. رفتیم خدمت ایشان شب. در تکیۀ سفید آب نماز میخواندند. رفتیم و شش یا هفت پیرمردی پشت سر ایشان نماز میخواندند در آن حسینیه. بعد از دو نماز هم آقایی بود-خدارحمتش کند- یک پارچِ آب و عرق بیدمشک میداد. همه مدخلیت دارد در موضوع گفتنش. گفتنش اثر دارد و به یاد مانده. یک نصف لیوان برای هر کسی میریخت، هر کسی هم میخورد، اخرش را میگذاشت و بر میگرداند در پارچ. نصفۀ مانده را دوباره برای بعدی میریخت. آن آخری تبرک همه را میخورد. معلوم هم نبود آنی که اورده بود، چند جای دیگر مصرف شده است… بالاخره این وضعیت آنجا بود. بنده خدا با یک زحمتی این آب را هر شب می آورد. هر شب کارش همین بود. نماز که تمام شد، دیدیم آقای بهاء الدینی نماز که تمام شد، بالاخره تعقیبات مختلفی که داشتند، را به جا آوردند و بعدش رفتند در اتاقی. اتاقی آنجا بود. در را نیمه باز گذاشتند، برقش را روشن گذاشتند و در را نیمه باز گذاشتند. ما دو نفر بودیم آنجا باهم بودیم که میرفتیم و اینها، خیلی هم بالاخره اهل این ور و آن ور رفتن و دنبال گشتن بودیم. همه جا رفته بودیم. دیگر قم هم که آمده بودیم، آمده بودیم بمانیم تا پیدا کنیم. شهرهای مختلفی رفته بودیم…

خلاصه دیدیم در نیمه باز است، پررویی کردیم و سرکی کشیدیم ببینیم چه خبر است. دیدیم ایشان نشسته اند کنار سماوری و هیچ کسی هم نیست. ما هم دری زدیم و خلاصه رفتیم داخل نشستیم. خیلی مؤدب کناری، کنار در نشستیم. ایشان هم این ور و ما هم دو نفری دم در نشستسم. همین تا نشستیم، ایشان شروع کردند. همۀ اینها را مقدمه گفتم تا این را بگویم. ایشان گفتند: خیلی این ور و آن ور نزنید. خیلی این ور و آن ور نزنید، هیچ جا خبری نیست. خبری نیست. ان که شما میخواهید، حقیقتش در ترک معصیت و انجام طاعت است. جای دیگری، خبری نیست! بعد شروع کردند که اگر این کار را کردید، به این موفق شدید، آن موقع میبینید که تمام ارزشهای دنیا، تمام ارزشها، برای شما، مثل این سنگ ریزه های زیر پایتان میشود. که چطور وقتی دارید راه میروید جایی که زیر پایتان سنگ است یا شن است یا آسفالت است یا هرچه که هست، اصلا توجه نمیکنید که اینها چیست. دارید میروید دیگر…! ایشان فرمود: تمام ارزشهای دنیا برایتان این جوری میشود. آن موقع فرمود: فکر هم نکنید اینها شنیده های من است که میگویم، اینها یافته های من است که برایتان میگویم. یعنی همین جوری است برایم. یعنی همۀ ارزشهای دنیا… همۀ ارزشهای دنیا پول نیست؟ پول نازل ترینش است. همۀ ارزشها، از حب مقام و حب جاه و شهرت و ریاست، سروری، به به، چه چه، تعریف، خیلی چیزها هست… بعضی از پول راحتند اما در خیلی چیزهای دیگر گرفتارند، یعنی اینگونه نیست که فقط پول باشد. تمام ارزشهای دنیا. یک کسی یک چنین ادعایی کرد در آنجا، این نشان میدهد، لیس العلم بالتعلم… بلکه چه هست؟ این علم، باید در وجود، جا بگیرد. تا تأثیر بگذارد. نمیخواهد بگوید تعلم لازم نیست. حواستان هست حتماً . میخواهد بگوید تعلم علت تامۀ برای علم نیست! علت تامه نیست، اما شرط لازم هست. شرط لازم هست اما کافی نیست. آدم باید دنبال تعلم برود. خدا رحمت کند حضرت آیت الله بهجت را، این را حضرت آیت الله خوشوقت از ایشان نقل میکردند که: یک کسی از ایشان سوال کرد که این جعفر آقای مجتهدی رحمت الله علیه-که آن موقع زنده بود- که شما میگویید به علم است و به علم است و…ایشان که عالم نبود که. علم زیادی نداشت. تا یه حدّی خوانده بود… ولی ببینید چه حالت و مقامات و ارتباطاتی دارد. چه حضوری دارد…

ایشان جواب داد: خدا میداند که اگر جعفر آقا، با این عمل، اهل علم بود، شعاع وجودی اش تا کجا را فرا میگرفت…!

خیلی بیان زیباییست. خیلی زیباست. این علمی که الان در دسترس ماست، لازم است اما کافی نیست. یا یک کسی بود-خودم بودم- از آقای بهجت سوال کرد: اینقدر هم که شما میگویید به علم نیست. مثلا کِیَک و کِیَک(فلانی و فلانی) این جور اند. ایشان فرمود: و الذین اوتوا العلم درجات… آیۀ قرآن.

منتها این علم از این علمِ تحصیلی شروع میشود، تا مراتب علم حضوری کشیده میشود. آنها هم مراتبش است. آنها هم کشیده میشود. یعنی این جوری نیست که یک مثالی بزنم: این صدرالدین قنوی دو شاگرد داشت: یک شاگردش فخر الدین عراقی بود ، یکی هم شمس بود. همین شمس تبریزی. بعد آنجا دارد که هر روز که صدر الدین قنوی درس میگفت، فخر الدین عراقی خب خیلی اهل علم بود و بلد بود و اینها(دیوان شعرش را هم دیدید دیگر. دیوان شعر عراقی از دیوان های قویم و قوی و خوبی است.) فخر الدین عراقی، این درس را فردایش به شعر میکرد. خب صدر الدین قنوی شاگرد محی الدین بوده و یکی از سر سلسله های مسلکها و مکاتب عرفانی است. و خیلی هم مهذب تر از خود محی الدین هست از جهاتی. فرزند خوانده اش هم بوده…

در آنجا دارد صدر الدین قنوی به شمس گفت: فرزندم! این عراقی ببین اینجور هر روز درس را به شعر میکندو… تو چه دارد؟ شمس گفت: تمام انچه او میگوید را من دارم، اما قدرت بیان و اظهار ندارم. چون دیوان شمس را هم مولوی گفته دیگر. شمس چیزی نگفته. مولوی به عشق شمس گفته و دیوان شمس شده است. لذا تخلصش در آنجا… آخرهایش اسم شمس را آورده

خب اگر انسان آن نظام علمی را بلد نباشد. در سفر چهارمی که میخواد مردم را با خودش ببرد، نمیتواند، لذا به زاهد میگویند که تو وارد بهشت بشو، اما به عالم مگویند: بایست. شفاعت کن و ببر. همان طور که در دنیا، تو هدایت گری داشتی؛ مردم را هدایت کردی؛ نجوم بودی، ستاره بودی؛ در آسمان مردم با دیدن تو هدایت میشدند، اینجا هم بایست و دست مردم را بگیرد و ببر.

این لیس العلم بالتعلم نمیخواهد بگوید تعلم لازم نیست، پس بگذاریم کنار. بشوریم بگذاریم کنار. خب بهانه میخواستیم و این بهانه را الحمدلله روایت به ما داد. نه! میگوید تعلم به تنهایی کفایت نمیکند. باید آدم بکوشد، وقتی که کوشیدیم، آن موقع خداوند سبحان، ظرف را که دید آمادست، القاء میکند. ایجاد میکند. که العلم نور. دنبالش میفرماید: انما هو نور یقع فی قلب من یرد الله تبارک و تعالی أن یهدیه. که اگر آنی را که اراده کرده هدایت کند، این نور را در قلب او قرار میدهد. همان آیه: أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا. این أن یهدیه یعنی همین. اینجا یعنی علم؛ یعنی معرفت. که أن یهدیه با این علم… پس اگر علم در وجود ما میخواهد وارد شود، باید ببینیم این علم چگونه در وجود ما اثر میگذارد. مثل غذایی که میخوریم، احساس سیری میکنیم، اگر غذا احساس سیری ایجاد نکند. با بدن ما بدل ما یتحلل ایجاد نکند، بدن را تغذیه نکند و رشد ندهد، که این غذا فایده نداشته. سبب بیماری میشود آن غذا. علم هم اگر در وجود ما وارد شد، أن یهدیه در وجود انسان ایجاد شد، آن اومن کان میتاً فاحییناه دیده شد، حیات دیده شد، حرکت دیده شد، نور دیده شد، آن موقع این به انسان آرامش میدهد، که این(علم) درست است. اما اگر انسان دید علم را کسب کرده. علم مثل اینکه در یک باک اضافی، رفته باشد آنجا جا خشک کرده باشد. یک قفسه یا دی وی دی، آنجا کنار انسان است، این رفته آنجا. این سبب ثفل هضم میشود و بیماری میشود.  میشود: العلم هو الحجاب الاکبر. حجاب اکبر میشود. یا به تعبیر قرآن چه میشود؟ مثل الذین حمل التورات، ثم لم یحملوها کمثل الحمار. خیلی تعبیرِ… یعنی جزء تند ترین تعبیراتی است که در قرآن کریم آمده. نسبت به کسی که خودش را میخواهد با علم گول بزند. یعنی در اینجا، تعبیر تند تر… گاهی برای کافر است که: إن هم الا کالانعام بل هم اضل. یعنی این تعبیر را برای کافر آورده که اینها مثل انعامند. بلکه اینجا از انعام پست تر آورده: کمثل الحمار آورده است. آنجا میگوید انعام، مطلق چارپا. اینجا میگوید کمثل الحمار که یحمل اسفاراً… که تعبیر در شدت، خاص تر است. که این نشان میدهد اگر انسان حواسش نباشد که چه دارد تحصیل میکند… اما یک موقع هست انسان غافل است این علم چه نتیجه ای میدهد. گاهی از این باب است. انسان حواسش نیست. اگر انسان افق علم را از اول برای خودش روشن کند، در مقدمات علم هم خسته نمیشود. اگر دارد ادبیات عرب هم میخواند، نمیکند این کجا سبب نور یقذفه الله فی قلب من یشاء میشود. چون میبینید این سبب فهم روایات میشود. فهم روایات و قرآن سبب کمال و آن علم میشود. لذا از ابتدا وقتی این علم را میبیند، آن افق را که نگاه میکند، سعۀ وجودی اش بالا میرود. از همین جا. از همین جا که دارد ادبیات عرب را میخواند ها… اما در راه قرار گرفته. در طریق قرار گرفته. پس العم نور یقع فی قلب من یرد الله تبارک و تعالی أن یهدیه. فإن اردت العلم، فاطلب فی نفسک اولاً حقیقة العبودیة. پس اگر علم را میخواهی، اول باید چه کار کنی؟ در نفست حقیقت عبودیت را ایجاد کنی. چه رابطه ای ست بین علم و حقیقت عبودیت؟ ببیند حقایق علمی در عالم، قوانین حاکم خدای سبحان بر عالم است. درست است؟ عالِم کیست؟ عالم کسی است که وقتی که این قواعد را میبیند و مییابد، تسلیمشان میشود. وقتی کسی تسلیمِ علم شد عالم است. یعنی اگر کسی فهمید که دو دو تا چهار تا است، دیگر این نمیتواند بگوید دو دو تا پنچ تا. تسلیم این میشود. لذا میتواند به کارش بگیرد. اگر کسی فهمید که اکسیژن و هیدروژن، میشود آب، میداند که آب از ترکیب این دو عنصر ایجاد میشود تا مولکول آب ایجاد شود. غیر از این راهی ندارد. تسلیم میشود دیگر. وقتی تسلیم میشود، بهره مند میشود. درست است؟ این عبودیت پیدا میکند. خضوع پیدا میکند به چه؟ به قاعدۀ حاکم. وقتی تسلیم شد، سجده کرد، این سجده است. این سجدۀ عالم است. خضوع عالم است. تسلیم عالم است به قاعدۀ هستی. به علم. وقتی عالم به علم تسلیم شد، خاضع شد، قدرت پیدا میکند، رشد پیدا میکند، این میتواند سلطه پیدا کند. لذا به ما فرمودند که: العبودیة جوهرة. عبودیت یک گوهری است که حقیقت عبودیت انسان را چه کار میکند؟ ربوبیت بر هستی میدهد. همان طور که این عبودیت پیدا میکند، قدرت پیدا میکند. هر چه عبد تر… لذا پیامبر اکرم، عبدتر، از همه سلطه اش بالاتر. نه به خاطر سلطه انسان عبودیت پیدا کند ها… اما عبودیت اثرش این است. فایده اش این است. نتیجه اش این است. اصلا هدف انسان نباید این باشد. لذا تعبیر این است که. خدا رحمت کند حضرت آیت الله ممدوحی را. بارها میفرمودند: من آثر العرفان للعرفان، فقد قال بالثانی! کسی که برود دنبال عرفان، تا عرفان را بشناسد، عرفان را برای عرفان میخواهد. قال بالثانی. شرک است. این فرد مشرک است. آثر با ث سه نقطه یعنی انتخاب کند و طلب کند عرفان را برای عرفان. فقد قال بالثانی، این مشرک است. پس حقیقت علم، اگر عالمی میخواهد، وقتی مثلاً کارشناسی اش را میگیرد، این صد تا قاعده را تسلیم شده. وقتی ارشد را میگیرد، دویست قاعده را تسلیم شده. وقتی دکتری را میگرد، پانصد قاعده را تسلیم شده. چون تسلیمش در برابر قواعد هستی بالاتر است، این از جهت وجودی، وسیع تر است. کامل تر است. خضوعش در برابر علم بیشتر بوده، سلطه اش در تصرف بر هستی بیشتر میشود. پس این طور نیست که عالم کسی باشد که رها شده باشد. نه! عالم در قید و بند قرار گرفته. لذا اگر یک آدم عادی عامی باشد، فکر میکند که این مثلا موشکی که بخواهد این جو را بشکند و عبور کند از جو، هر چه میتواند باشد؟ نه این طور نیست. باید این سر موشک چه جوری آیرودینامیکی باشد. ماده اش باید چه باشد. هر ماده ای را نمیشود سر موشک قرار داد در این حرارت و سرعت… تسلیم میشود بر قواعد علم. میداند یک ماده با این شرائط است، همین را میپذیرد. چرا میپذیرد؟ سلطه پیدا میکند. این سجدۀ در برابر علم و قاعدۀ الهی، انسان را مسلط میکند به هستی. لذا حقیقت علم، اصلش عبودیت است. سجده است، تسلیم شدن است. پذیرفتن است. خیلی بحث دقیق هست ها… بحث بسیار دقیق است. عالم تر کسی است که خاضع تر است به قواعد علم. یعنی علم برای انسان وقتی در وجود انسان می آید، این علم وجود انسان را دارد خاضع و تسلیم میکند. این انسانی که در برابر قواعد هستی تسلیم شد، آن موقع در برابر خداوند سبحان که مقنن این قوانین است. خالق این قوانین است، تسلیمش بالاتر میشود. عادت کرده به تسلیم عبودیت در برابر ظهورات الهی که قوانین علم اند. چون عادت کرده.. لذا میشوند مثل سحرۀ فرعون. سحرۀ فرعون با اینکه عالمانه دنیا پرست بودند، اما در عین حال، خضوعشان در برابر علم وجو داشت. این را یافته بودند. وقتی کار موسی علیه السلام را دیدند. دیدند آن سنخ علم و حقیقت علم است، عادت کرده بودند به تسلیم… لذا عالم به دین سزاوار تر است تا بقیۀ مردم. عالم، نه عالم دینی (فقط). کسی که تمرین کرده در نظام علم، خضوع کرده در برابر قوانین علم؛ عالم سزاوار تر است در برابر خدا تسلیم شود. لذا هر قدر اگر کسی علم را خوب چشیده باشد، آن موقع، آن حقیقت قائم بودن علم به مقننش و خالقش ببینید، قطعا به سرعت تسلیم میشود. ما اگر میتوانستیم این هنر را پیدا کنیم در ارائۀ این نکته که چگونه عالم شدن، در مسیرِ عبودیت انسان را قرار میدهد. چطور انسان را آماده میکند… بله ممکن است کسی عالم بشود اما خودش حواسش نیست دارد تسلیم در برابر قانون علم میشود. احساس تکبر و عجب و.. او را فرا میگیرد. اصلا این عالم نیست حقیقتاً. این غذا در وجودش قرار گرفته. مجبور است رعایت کند قواعد علم را تا مسلط شود. اما عالم آن است که با شوق تسلیم میشود در برابر قواعد علم. آنی که با شوق تسلیم شده در برابر قواعد هستی که خداوند سبحان قرار داده، قطعا در برابر خداوند سبحان که بیابد مقنن این قوانین است، خضوعش قطعا بیشتر است. لذا میفرماید: وَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سَاجِدِينَ. خیلی زیباست. القی نه سجده کردند. نه سجده کردند، یعنی خودشان را انداختند. شما دسستان چیزی هست می اندازید، گفته میشود انداختید. مثل اینکه عصی را انداخت زمین. یک موقع گفته میشود عصا را زمین گذاشت، یک بار گفته میشود عصا را انداخت. یعنی افتادنی که یک دفعه بیفتد. القی السحرة ساجدین. یعنی اینقدر این مظهریت علم برای اینها قوی بود که القی السحرة ساجدین. یک دفعه این ها را زمین انداخت. تازه اینها افراد سر شناس کهن آن دوره بودند. مهد علم مصر بوو، اینها بین آن کشوری که مهد علم بود، اینها زبدگان و نخبگان علمی آنجا بودند. آزمون گذاشته بودند، المپیاد گذاشته بودند، اینها از بین آنها انتخاب شده بودند. حالا اینها آمدند در برابر علمی که از موسی کلیم دیدند که آیت الهی بود، با تمام وجود خاضع شدند. آنهم چه خضوعی! قبلش به فرعون گفته بودند: إِنَّ لَنَا لَأَجْرًا إِنْ كُنَّا نَحْنُ الْغَالِبِينَ. ما اجرت داریم اگر که بر موسی غلبه کنیم؟ فرعون گفت: بله. حتماً: قَالَ نَعَمْ وَإِنَّكُمْ لَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ. حتما هم اجرت دارید و هم پست و مقام به شما میدهم. و انکم لمن المقربین. حتما از مقربین من هستید. مقام هم به شما میدهم. یک دفعه تا این حالت پیش می آید، این سجده و این علم و این حالت، اینها را به جایی میرساند که وقتی فرعون میگوید: إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ. معلوم میشود که این موسی، چه بوده. اوستای شما بوده. بزرگ شما بوده و به شما یاد داده بود که خواستیم من را چیز(ضایع) کنید. بعد دارد که میگوید: فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلَافٍ. شما را به بد ترین وضع میکشم. قتلِ سبر. یعنی چه؟ یعنی با سختی. یعنی شما را به صلیب میکشم. دست چپ و پای راست یا بالعکس را قطع میکنم و باید بمانید تا از خونریزی و سختی تا بمیرید. این ها جواب چه دادند یک دفعه؟ همینهایی که میگفتند: إِنَّ لَنَا لَأَجْرًا. جوابشان این بود که: قَالُوا لَا ضَيْرَ ۖ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنْقَلِبُونَ. تو به ما نمیتوانی ضربه بزنی. تو فقط حداکثر بر بدن ما حاکمی؛ نه بر جان ما. تو میتوانی بدن ما را آسیب بزنی. این عالِم تا این مقدار خضوع در برابر خدا و علم پیدا بکند؟! این همه تغییر و تحول؟! این به خاطر حقیقت عبودیتی است که در وجودشان قبلاً ایجاد شده بود. منتها عبودیت در برابر علم داشتند. وقتی این عبودیت را داشتند، اینها را کشاند به عبودیت در برابر خدا. اگر این باور باشد که علم انسان را به اینجا میکشاند، آن وقت مخاطب ما در…

لذا معجزۀ ما، معجزۀ دین اسلام چیست؟ قرآن است! کتابِ علم است! منتها کتابِ علمِ معاملۀ با خدا. این علم است دیگر. قوانینی که انسان بخواهد چجوری حرکت بکند.

خب مثل اینکه وقت تمام شده. ما دیگر سرمست این بحث بودیم…

در خدمت سوالات هستیم:

اینکه منظور چه نوع علمی است ان شاء الله در جلسۀ بعد بیان میکنیم. چون امروز را فقط میخواستیم مقدمه را بیان کنیم.

چگونه نسبت به دانسته ها یقین حاصل کنیم؟ ان شاء الله دنبال این هستیم که کم کم این مسئله را در اینجا کمی با دقت بیشتری که علم چگونه باید در وجود ما تأثیر بگذارد. بعضی تأثیرها به سرعت معلوم میشود مانند غذا که به سرعت سیری را به انسان نشان میدهد. بعضی تأثیرها مثل علم، دراز مدت تر است. اما اگر هدفمند و دقیق باشد، نقطه های آغاز تأثیرش در وجود انسان روشن میشود. روشنگری و شوق و ظرفیت ایجاد میکند. از علائمش یکی شوق است. یکی انگیزۀ بیشتر و حال بیشتر است. این نشان میدهد تأثیر گذاشته است. که: کلُّ وِعاءٍ يَضيقُ بِما جُعِلَ فيهِ إلاّ وِعاءَ العِلمِ ؛ فإنَّهُ يَتَّسِعُ بِهِ. یعنی اگر امروز مثلا ظرفیتِ علم، طلب علم، مثلا ده بود، امروزی که کسب علم کرد، میبیند برای فردا ظرفیت کسب علمش یازده است، دوازده است. شوقش بیشتر است. اگر امروز مثلا ساعت 8 رفت سر کلاس. فردا میبیند از ساعت 7:30 آماده شده تا… چون شوق ایجاد میشود. ذوق ایجاد میشود. میبنید روز به روز حال و شوق و انگیزه اش بیشتر شده است. اگر کسی اینگونه نبود، یا این علم را نفهمید، یا علم نافع بود و او توجه نکرده بود، هی روز به روز انگیزه اش کمتر میشود. این دلیل بر این نیست که آن علم بد است. دلیل بر این است که این رابطه برقرار نکرده است. چون گاهی علم نافع است اما ما رابطه برقرار نمیکنیم.

از کجا بفهمیم کجای کار هستیم؟ عرض کردیم همین شوق و انگیزه کجای کار بودن را روشن میکند. ازدیاد شوق و انگیزه نشان میدهد. اگر دیدیم رو به افول و کم شدن انگیزه و شوق هستیم، معلوم میشود عقب گرد کردیم. اما اگر بیشتر شد معلوم میشود مسیر درست است.

تلاش در یادگیری این علم غیر دینی…: علم غیر دینی، آنچه در کلمات حضرات هست که ان شاء الله بعداً تقسیم بندی اش را عرض میکنیم، علوم غیر دینی هم که ما اولاً تعبیر غیر دینی را صحیح نمیدانیم. علم دینی علمی است که در راستای حرکت انسان به کار گرفته میشود. اگر علمِ مثلا مکانیک و فیزیک و شیمی هم در راستای کمال انسان به کار گرفته شد، اینها علوم دینی هستند. چون قوانین الهی هستند. تمام این مثالهای زده شده، قوانین الهی حاکم بر هستی بودند. چه کسی نظام مولکولی را این طور قرار داده. نظام اتمی را اینطور قرار داده که اگر هسته شکافته شود این همه انرژی از آن خارج میشود. اگر هستۀ اتم شکافته شود، اینهمه انرژی ازش صادر میشود، آیا کسی باور میکند که این امکان دارد از این هستۀ اتم، قبل از شنیدنش کسی باور میکرد؟ یک ذرۀ خفتۀ آرامِ خیلی کوچک و.. ولی اینهمه جنب و جوش درونش است اولاً و ثانیاً اینهمه انرژی از آن خارج میشود. آیا باور به این و دیدن این، اگر به ما گفتند وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ ۚ، یا خدای سبحان به موسی گفت عصایت را بزن به سنگ، فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا، که 12 چشمه از این سنگ میجوشد. این سنگ را میبردند دائماً از این آب دوازده فرقه میخوردند. تمام نمیشود. به ما بگویند انرژی اینهمه ساتع میشود، صادر میشود، باور میکنیم الان، اما اگر بگویند اینها جوری است که 12 چشمۀ آب از یک سنگ جاری میشود، باورمان نمیشود. چون میگوییم ندیدیم و نمیشود و امکان ندارد. امکان ندارد اینمه ذخیرۀ آب در عالم هستی باشد، مانند انرژی هایی که برای ما عینی شده، آب هم همین طور باشد؟ باور نداریم و لیکن قرآن میفرماید شدنی است. اگر وجود انسان در نظام یادگیری…

پس علم غیر دینی نداریم. بله اگر علمی به هیچ وجه در مسیر خدمت به انسان نباشد. هیچ ربطی به انسان نداشته باشد. هیچ اثری نداشته باشد، آن یک بحث دیگری است. آنهم غیر دینی نیست. میگویند لا ینفع است. اما هر علمی که در راستای منفعت انسانی باشد، این علمِ نافع است. البته مراتب دارد دیگر.

اگر بین شرکت در کلاس و احترام به استاد، و احترام به والدین و خدمت به زن و بچه دوران پیدا کرد چه باید کرد؟؟

انسان مدیریتش باید این باشد که زن و بچه و پدر و مادرش این قدر این خوب برخورد کرده باشد، که احترام به علم در وجود آنها شکل گرفته باشد و آنها خودشان سوق بدهند که حتما در کلاس شرکت کنند. چون آنها(زن و بچه و پدر و مادر) میبیند وقتی سر کلاس میرود، احترامش و رفتارش بهتر شده است. درست است؟ خب اینها دوست دارند که برود سر کلاس تا احترام اینها بیشتر شود و ارتباط قوی تر شود دیگر.

خدا رحمت کند آقای بهجت. آن جمله ای که گفته بود. گفته بود نیایید جعفر آقا را در نظام عملی، با یک عالمی که اهل عمل نیست مقایسه کنید. این قیاس مع الفارق است. قیاس کنید جعفر آقایی که این طور اهل عمل است با جعفرآقای مجتهدی ای که همین عمل را دارد، عالم هم هست. بعد ببینید شعاع وجودی اش چقدر زیاد است. نیاییم قیاس کنیم یکی برود سر کلاس یا برود به خانواده اش خدمت کند. قیاس کنید کسی که خدمت به خانواده میکند، سر کلاس هم میرود. ببینید کدام افضل است؟ باید اینطور مدیریت کرد. سوال وقتی غلط بشود، گاهی جواب هم هرچه بگویی، غلط از آب در می آید. البته در جایی که کلاس جبران شدنی است، احترام به پدر و مادر، اوجب است.

قطعا برای افراد مختلف، مختلف است. اینها را مقابل هم قرار ندهیم. این سوال که مقابل هم قرار میدهیم سوال غلطی است. در رابطه با انبیاء دارد – خیلی جالب است- میفرماید انبیاء به حرج نمی افتادند. چرا به حرج نمی افتادند؟ یعنی دو راهی که مجبور شوند یکی را انتخاب کنند و یکی را از دست دهند. دوراهی که هر دو مفید باشد و مجبور شوی یکی را انتخاب کنند. انبیاء این طور نمیشدند. چرا؟ میگوید هر گاه دیدید دو راه مقابلتان قرار گرفت مجبور شدید یکی اش را انتخاب کنید، بدانید قبلش یک کار خلاف فطرت انجام دادید. یک کار خلاف تکلیف انجام دادید که منجر به این دو راهی شده است. پس معلوم میشود انسان وقتی سر دوراهی قرار میگیرد، این دوراهی، یک مبدئیت غلطی ابتدا داشته. باید آن تصحیح شود تا این دوراهی ها پیش نیاید. خیلی حرف دقیقی است که سر دوراهی ها مشخص میشود کار خلاف فطرتی بوده است.

جعفر آقا: یک وقت هست انسان خودش رشد میکند، یک وقت هست میتواند دیگران را هم رشد دهد. متعدی است. این علم حصولی که ما با تعلم به دست می آوریم. این از جمله علومی است که انسان را در سفر چهارم کمک میکند. همین است که آیت الله بهجت میفرمودند. لذا راه هست، مسیر هست اما علت تامه نیست. شرطِ لازم است اما کافی نیست. البته نه شرطِ لازم برای هر کسی، شرط لازم برای کسی که میخواهد این مسیر را سعه داشته باشد، بتواند بقیه را هم همراه خودش ببرد. اما کسی فقط خودش میخواهد آدم خوبی شود. حالا لازم ندارد همۀ علوم را کسب کند. نه او برای خوب شدن تنها و صالح شدن لزومی ندارد اما برای مصلح شدن چرا. که تعبیر امام صادق این است: اسماءکم عندنا الصالحون المصلحون. شما صالح مصلح هستید. یعنی هم خوب باید بشوید و هم دیگران را درصدد خوب کردنشان باشید. اگر کسی بخواهد در صدد خوب کردن دیگران باشد، باید زبان داشته باشد. تحلیل داشته باشد، قدرت بیان داشته باشد. لذا انبیاء بیان داشتند. موسای کلیم میگوید: رب اشرح لی صدری. بیان من را، سینۀ من را گشایده کن و یسّر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

[1] الإمام الكاظم عليه السلام ـ مِن دُعائِهِ عليه السلام لمّا حمل إلى بغداد ـ : وقَد عَلِمتُ أنَّ أفضَل

الزّادِ لِلرّاحِلِ إلَيكَ عَزمُ إرادَةٍ يَختارُكَ بِها وَقَد ناجَاك بِعَزمِ الإرادَةِ قَلبِي . [ اقبال الأعمال : 3 / 276 ، مصباح المتهجّد: 814 ، مصباح الزّائر : 187 . ]

[2] 5 جمعه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *