بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

در محضر آیات سوره آل عمران بودیم که مرحوم علّامه، قصّه عیسی(ع) را تفصیلاً در فصولی بیان می‌کنند. دو فصل اول قصّه گذشت و قسمت سوم این فصول را بیان می‌کردند.

فصل سوم در مورد این بود که عیسی(ع) در مورد خودش به مردم چه گفت و مردم در مورد عیسی(ع) چه اعتقادی پیدا کردند. این بحث هم در عین این که یک بحث دقیق معرفتی و تاریخی است و هم به اعتقادات امروز مسیحیّت مرتبط است، در عین اینکه سعی می‌کنیم مطرح شود، ولی سعیمان هم بر این است که خیلی هم در بحث نمانیم تا طول بکشد. چون این بحث در فصول مختلف طولانی آمده است. سعی می‌کنیم خلاصه ذکر شود. در عین حال دوستان مطالعه داشته باشند تا یک بار اطلاع اجمالی برایشان ایجاد شده باشد. خلاصه هرچقدر انسان در ارتباطات جهانی بیشتر قرار بگیرد، برخورد و آشنایی با مسائل مسیحیّت لازم تر می‌شود.

در فصل سوم ایشان ابتداء کلام خدای سبحان را در ارتباط با مخاطبه با عیسی(ع) بیان کردند، مرحوم علّامه فرمودند: عصاره عبودیّت در این کلام اشباع شده است. ذیل آیه ﴿وَ إِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَٰهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ ۖ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ ۚ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ ۚ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ ۚ إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ﴾[1] خیلی کلام زیبا بود. عرض شد که این کلام را مرحوم علّامه در جلد ششم المیزان که جای این آیه هست، نزدیک صد صفحه بحث ادب انبیاء را ذیل همین کلام منعقد می‌کند، از بس آن جا از این عبودیّت مشعوف و مسرور می‌شود. آن جا ادب انبیاء مع الله را منعقد می‌کنند و بیان تفصیلی دارند. بقیه کلمات انبیاء را هم مطرح می‌کنند. جلسه گذشته مطرح شد و برای تفصیلش هم دوستان می‌توانند به آن جا رجوع کنند.

رابطه شفاعت و شهادت

ایشان می‌فرمایند: عیسی(ع) شهید و شاهد امّت خودش است. دلیلش هم این است که ﴿أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ ۚ وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا مَا دُمْتُ فِيهِمْ﴾[2] شهید به معنای شاهد است. یک بحث رابطه بین شفاعت و شهادت است. کسی شفیع است که قبلا شهید باشد. در زیارت جامعه هم داریم که حضرات(ع)، شاهد در دنیا و شافع در آخرت است. «وَ شُهَدَاءُ دَارِ الْفَنَاءِ وَ شُفَعَاءُ دَارِ الْبَقَاءِ»[3] یک رابطه ای بین شهادت و شاهد بودند و شفاعت است. شفاعت یک بیگانگی نیست، یک آشنایی است. یک جفت شدن است. بحث مفصّل شفاعت را در جلد یکم المیزان داشتیم. آیاتی که صراحت بر نفی شفاعت دارد، آیاتی که صراحت بر شفاعت دارد، و آیاتی که جمع می‌کند که شفاعت به اذن او امکان پذیر است.

در اینجا می‌فرمایند: کلام عیسی(ع) که می‌فرمایند: ﴿وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا مَا دُمْتُ فِيهِمْ﴾[4] این شهادت که منجر به شفاعت می‌شود، به صورت تفویض نیست که با مطلقات نفی شهادت ناسازگار باشد. شفاعت به اذن الهی و در حیطه امر الهی آن هم نه به نحو تفویض که خدا واگذار بکند، می باشد. مسیحیّت میل به این پیدا کردند که جریان فداء را با این مرتبط داشتند که عیسی(ع) خودش را فداء کرد و این باعث می‌شود امّت عیسی(ع) بدون حساب و کتاب وارد بهشت شوند و آن همه وعده و وعیدهایی که خدا در مورد حساب آخرت داده، همه ملغی می‌شود. یعنی جریان عیسی(ع) بر جریان اراده الهی غالب می‌شود. و اراده الهی اینجا یا به نحو تفویض و یا به نحو غلبه کنار می‌رود. دست خدا بسته شد و توان عذاب امت عیسی(ع) را ندارد. در حالی که بحث فداء ربطی به بحث نجات ندارد. چیزی به عنوان فداء نداریم. نظیر این مسئله را گاهی در اسلام بعضی مطرح کرده اند که جریان فداء است که امام حسین(ع) شهید شدند تا امّتشان بی حساب و کتاب به بهشت وارد شوند. این اتّخاذ یک مسئله ای است که با آن کلیات نظام قرآنی و قواعد حاکم سازگار نیست. خدای سبحان بنائش بر این است که در نظام وجود که هر عملی جزاء و عکس العملی دارد. این عمل باید به عکس العملش برسد. نسبت جزا و عمل برای هم علیّت دارند. بله، خدای سبحان قواعد حاکم دارد، خودش می‌فرماید ﴿وَ يَعْفُو عَنْ كَثِيرٍ﴾[5] این هم جزء قواعد عالم است. خدای متعال از خیلی از لغزش ها می‌گذرد و عقابشان بر انسان وارد نمی‌شود. اگر عقاب همه اعمال می‌خواست بر انسان ها وارد شود، انسان ها به مرتبه نجات نمی‌رسیدند. البته شفاعت هم در سنخ این مسئله به نحوی که قاعده کلّی زیر سؤال نمی‌رود و داخل همین مسئله دیده می‌شود، جزء مسائلی است که خود خدای سبحان قرار داده است. «الا من رضی من القول»، کسی که رضای از اعتقاد او دارد، در دایره آشنایی نه بیگانگی، شفاعت محقّق می‌شود. تفصیلش را در بحث جلد اول که بحث شفاعت است و ابوابی آنجا منعقد کردند رجوع کنید تا بحث شفاعت دیده شود.

تصحیح اعتقاد هم در نوع نگاه و هم نوع گفتن

فرمودند عیسی(ع) شاهد بود، کارش تحمّل شهادت بود. اما این تحمّل شهادت آیا باعث می‌شود مغفرت مردم یا عقاب مردم در دست او باشد، نه. مغفرت و عقاب دست خداوند سبحان است.

«اما ما یفعله الله فیهم و بهم»، آنچه در مورد این امّت و به سبب این ها محقّق می‌کند، فلا شأن برای عیسی(ع) غفر او عذب. چه غفران الهی شامل مردم شود و چه عذاب الهی باشد. می‌فرماید: ﴿إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُكَ﴾[6] اگر عذاب کنی تو مالکی. این ها بنده تو هستند. اگر کاری کردند که باید عذاب شوند، تحت سیطره و مالکیّت تو هستند. ﴿وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ﴾[7] چه کسی در برابر اراده تو می‌تواند مقاومت کند. تو عزیز هستی و وجودت قاهر است. پس مغفرت و عذاب به عیسی(ع) ربطی ندارد. دست خدای سبحان است. هم در نوع نگاه و هم در نوع گفتن، تصحیح اعتقاد داشته باشیم.

اگر روایاتی که وارد شده با محکمات در قرآن حواسمان نباشد درست مطرح کنیم، گاهی باعث می‌شود همان اختلالی که در دین عیسی(ع) ایجاد شد و منجر به تجرّی شد، نعوذ بالله حرف های ما ایجاد تجرّی می‌کند. بله، خدای سبحان اولیائش را دوست دارد، در مورد شفاعت، اذن داده است. اما شفاعت اولیای الهی در دایره اذن الهی است نه در دایره استقلال نفسشان. در دایره اذن الهی، قواعد حاکم محفوظ است. هر عملی عکس العمل دارد. اگر ﴿يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ﴾[8] هم هست، آن هم بی قاعده نیست. انسان هر کاری خواست بکند بعد بگوید چون مسیح(ع) یا اهل بیت(ع) داریم، آزادیم که هر کاری انجام دهیم. خیر، این طور نیست. روایات متعدّد وارد شده است که مراقب عملتان باشید. در وقت خروج از دنیا بسیاری از نسبت ها به خاطر اعمال از انسان جدا می‌شود. محبّت ها و بغض ها در دایره عمل و تبعیّت است. اگر عمل به ظاهر این است که کسی علاقه و محبّت را اظهار کند، اما اعمالش شباهتی ایجاد نکرده باشد، در وقت قبض روح می‌بیند دوست ندارد. می‌بیند اظهار محبّتش ظاهری بوده و مطابق حبّ آن ها نبوده و می‌بیند اعمالش عقاب دارد و به خاطر عقاب نسبت به اهل بیت(ع) بغض پیدا می‌کند. لذا همان گرفتاری امّت عیسی(ع) ممکن است دامن گیر شیعه هم بشود.

شفاعت در دائره قُرب و بُعد

گاهی برای خواص، مطالبی را فرمودند، این با توجه به این است که خواص، عمومات را حواسشان هست، با عطف و ارجاع به آن ها این نکات را می‌فهمند. اما اگر این روایات خواص را برای عموم مطرح کردیم، برداشتی که عموم می‌کنند این است که در هر صورت اهل نجات هستیم، تو محبّت را داشته باش و هر فسق و فجوری بکن. مگر می‌شود فسق و فجور شباهت داشته باشد با مطهّرین و مقدّسین؟ هر فسق و فجوری انسان را از آن طهارت دور می‌کند. هر قذارتی که در وجود انسان بواسطه فکر و عملش ایجاد شود، حتماً جدا می‌شود. لذا تعبیر روایت این است که «فَلاَ تَسُوؤُا رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سُرُّوهُ»[9] شاهدان اعمال، سؤال می‌کنند: ما چه کردیم که پیامبر(ص) که سالیانی است از دنیا رفته است را ناراحت کنیم؟ فرمودند اعمال ناصالح شما پیامبر(ص) را ناراحت می‌کند. جایی که پیامبر(ص) ناراحت می‌شود، یعنی فاصله ما زیاد شده است. قُرب و بُعد است. شفاعت هم در دایره قُرب و بُعد است. اگر قُرب باقی مانده باشد، آن موقع مراتب بالاتر و  گذشتن از لغزش ها امکان پذیر می‌شود. اگر شفاعت در گناهان کبیره هم هست، به خاطر این است که وجود او یک حقیقت قوی اعتقادی و عملی را داشته، در دایره یک لغزش هایی، به این مسئله مبتلا شد و پشیمان هم بود، ولی توبه نکرد. اگر توبه محقّق شود که با توبه نجات پیدا می‌شود. اما اگر به هر دلیلی کسی به توبه موفّق نشد، و لیکن وجودش پاک و طاهر ماند، با عقاب های جزئی که در مواقف قیامت و مراحل موت و نزع روح محقّق می‌شود، شفاعت شامل حالش می‌شود که ﴿شَفاعَتِي لِأهلِ الكَبائرِ مِن اُمَّتي﴾[10] اهل کبیره بودند اما نه کبیره ای که وجودشان را گرفته باشد و بی باک شده باشند. اگر بی باک شده باشند، شفاعت شامل حالشان نمی‌شود.

باید وجود فرد، مرضی خدا باشد. چه کسی که شفاعت شامل حالش می‌شود، چه کسی که شفاعت می‌کند. ﴿إِلَّا مَنِ ارْتَضَىٰ مِنْ رَسُولٍ﴾[11] او می‌تواند شفیع باشد. شفاعت هم شامل کسی می‌شود که خدا از او راضی است. نه این که کسی بگوید اگر همه چیزش خوب است، پس شفاعت برای چه می‌خواهد؟ شفاعت برای رفتن به مراتب بالاتر راه دارد. غیر از این که شفاعت در این مورد هم هست که کسی اعمال و اعتقادش صالح بوده، ولی از دستش در رفته و کبائری مرتکب شد. این جا هم اگر حقائق وجودی اش باقی مانده باشد، مورد شفاعت قرار می‌گیرد.

در روایات دارد که شفاعت ما در برزخ شامل حال دوستانمان نمی‌شود. آنجا باید مدارجی از عقاب را و مراحلی را طی کنند تا برای قبول شفاعت آماده شوند.

یهودی ها می‌گویند اگر کاری کنیم، یک قلیلی می‌مانیم. ما گاهی می‌گوییم آن قلیل هم نیست. آنها که می‌گویند ما یک قلیلی عذاب می‌بینیم را خدا تخطئه می‌کند.

گاهی این افکار غلط ناخودآگاه در تفکّرات مذاهب و ادیان دیگر هم از طریق همان ها رسوخ کرده است. باید حواسمان باشد که در وجودمان شکل نگیرد. امید واهی ایجاد نشود.

روایاتی که در باب هست با توجه به امّهات روایات و آیات، تفسیر و تبیین می‌شود.

اگر می‌گوییم امیرالمؤمنین(ع) قاسم جنّت و نار است، این ها هیچ کدام منافات با این بحث ندارد. مطابق با همین محکمات تفسیر می‌شود.

حضور حضرات معصومین(ع) در برزخ

سؤال: آیا در برزخ حضرات حضور دارند یا خیر؟

پاسخ: اگر در وقت نزع روح، جایی که کسی از مؤمنان و شیعیان حضرات(ع) باشد، در روایت آمده است که در وقت نزع روح، حضرات(ع) هستند و به ملک الموت امر می‌کنند که «ارفق به»، با این با مدارا رفتار کنید. وقتی سؤال نکیر و منکر محقّق می‌شود، دارد که حضرات(ع) حاضر هستند. حضرات(ع) در برزخ هستند.

نکیر و منکر یا بشیر و مبشّر دارند که ما اگر با این هیبت آمدیم، برای این است که مقام تو برای دیگران آشکار شود. و الا می‌گویند ما حتی به خودمان اذن نمی‌دادیم که اینجا حاضر شویم، در جایی که حضرات(ع) حضور دارند. ما به امر الهی برای آشکار شدن مقام شما حاضر هستیم.

اگر گفتند شفاعت ما شامل حال شما نمی‌شود، با حفظ حضورشان است و امر به رفق و مدارا دارند. ولی رابطه های دیگری هم در برزخ هست که با سبقت رحمت بر غضب سازگار است.

فإن قلت: فما معنى ما تقدم في الكلام على الشفاعة أن عيسى (ع) من الشفعاء يوم القيامة يشفع فيشفع؟[12]

اگر از شفعاء هست و شفاعتش هم پذیرفته می‌شود، یکی از مصادیق مهم ﴿إِلَّا مَنِ ارْتَضَىٰ مِنْ رَسُولٍ﴾[13]  عیسی(ع) است، چطور جمع می‌شود که بگوییم فقط در دنیا شاهد است و غفران و عذاب دست او نیست؟

قلت: القرآن صريح أو كالصريح في ذلك، [14]

در بین رسولان، یقیناً رسولان اولوالعزم داخل در ﴿إِلَّا مَنِ ارْتَضَىٰ مِنْ رَسُولٍ﴾[15]  هستند.

قال تعالى: ﴿وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ﴾: الزخرف- 86، [16]

رابطه بین شفاعت و شهادت را این آیه شریفه خیلی خوب بیان می‌کند. چه کسی شهادت می‌کند؟ کسی که ﴿شَهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ﴾[17] . این ها در مرتبه قبل شاهد بودند، الان دارند ادای شهادت می‌کنند. ادای شهادت آن ها با شفاعت همراه است. کسی که تحمّل شهادت کرده است، در دنیا در قیامت ادای شهادت می‌کند. پس اگر می‌گویند انبیاء شاهدان امّتشان هستند، یعنی در دنیا شاهد اعمال و اعتقادات بودند. در آن جا شفاعت همراه ادای شهادت محقّق می‌شود. اگر کسی شاهد نباشد، ادای شهادت نمی‌تواند بکند و شفیع هم نمی‌تواند باشد.

«وَ شُهَدَاءُ دَارِ الْفَنَاءِ وَ شُفَعَاءُ دَارِ الْبَقَاءِ»[18] ، در این آیه خودش را خوب نشان می‌دهد.

﴿وَ هُمْ يَعْلَمُونَ﴾[19]، این ها عالمند. این علم و آن شاهد بودن سبب این شفاعت می‌شود. خیلی بحث زیبایی است که نسبت این را باید خوب شکافت. رابطه شفاعت با شهادت. هر چقدر این باور در وجود انسان بیشتر شکل بگیرد، امکان شفاعت هم بیشتر می‌شود. هر کسی باورش به شهادت آن ها و شاهد بودن آن ها شدیدتر باشد، شفاعتش هم بیشتر می‌شود. یک نکته زیبا این است که اگر دست و پا و پوست و جلود به نطق می‌آیند و شهادت می‌دهند، معلوم می‌شود که این جا شاهد بودند.

نگاه به قرآن به عنوان یک حقیقت زنده

اگر می‌فرماید قرآن جزء شفعاء مهم روز قیامت است، پس معلوم می‌شود که اینجا شاهد است. پس قرآن شعور دارد و زنده است. رابطه با قرآن به عنوان یک حقیقت وجودیّه زنده با شعور، حال انسان را متفاوت می‌کند نسبت به کسی که قرآن را یک جسم بی جان می‌بیند. کتاب منقطع می بیند. اگر این نگاه ها خوب دیده شود، هر کسی که آنجا شاهد است در ادای شهادت، معلوم می‌شود که اینجا در تحمّل شهادت زنده است. بعضی از آن هایی که این جا شهید بودند، آنجا شفیع نیستند. چون ممکن است مقامش مقام عالی برای شفاعت نباشد. اگر ﴿إِلَّا مَنِ ارْتَضَىٰ مِنْ رَسُولٍ﴾[20] بود، امکان شفاعت دارد. هر شفیعی شاهد هست، اما هر شاهدی شفیع نیست. عکس موجبه کلیه، موجبه کلیه نیست مگر اینکه دلیل اقامه شود.

سؤال: آیا زمین و زمان شفیع هستند؟

پاسخ: خیر. شاهد هستند، اما شفیع نیستند. بله، زمان و مکان خاص می‌توانند شفیع هم باشند. مانند ایّامی که مثلاً ماه رجب است. ماه رجب از جانب خدای سبحان، یک زمان ویژه است. ما قائلیم که زمان ها هم نازله حقایق وجودیه هستند و شعور و ادراک دارند. لذا روزها شاهدان بر ما هستند. ادای شهادت خواهند کرد. بعضی از این روزها به لحاظ ارتباط ویژه شان شفیع هم هستند. مکانی که انسان نماز می‌خواند، مسجد است، یا بعضی از روضه ها شفیع هم هستند.

رابطه ولایت بین مؤمنین

در نظامی که ﴿بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ﴾[21] هستند، بین مؤمنین رابطه ولایت شکل می‌گیرد، چون از طریق معصوم است، مثل اینکه می‌گوییم در نظام تکوین گاهی دو معلول، معلول یک علّت هستند و لذا تلازم بینشان ایجاد می‌شود، مؤمنین هم تلازم بینشان ایجاد می‌شود. اگر در نسبت هدایت گری تأثیر و تأثّر در هم داشتند که واضح است. اما اگر از جهت ظاهری بیگانه بودند، یکی در شرق بود و دیگری در غرب بود، به لحاظ اینکه مؤمنی ارتباط با امام دارد و مؤمن دیگر هم ارتباط با امام دارد، این ها با هم از طریق ارتباط با امام، باز هم با هم تلازم پیدا می‌کنند. با یکدیگر ولایت پیدا می‌کنند.

پیغمبر اکرم(ص) که آمدند، مردم دو دسته شدند. دسته ای ایمان آوردند و دسته ای کفر ورزیدند. آن ها که کفر ورزیدند، به لحاظ سعه وجودی پیامبر(ص) دور می‌شوند. در نظام تکوین ریزه خوار حضرت هستند. اما در نظام تشریع رابطه شان تباعد است. کسی که به پیغمبر اکرم(ص) کفر می‌ورزد، غیر از کسی است که به حضرت ابراهیم(ع) کفر ورزیده است. پیغمبر اکرم(ص) تمام مراحل کمال در وجودش فعلیّت پیدا کرده است، کسی که ایمان به او می‌آورد، به تمام مراحل کمال ایمان آورده، هرچند تفصیلاً نمی‌داند. کسی هم که کفر می‌ورزد به تمام مراحل ایمان کفر ورزیده، هرچند تفصیلاً مطّلع نباشد.

پس در دوره امّت ختمی، هر کسی یا شأنیت قرب پیدا می‌کند و یا بعد. هرچند در نظام تکوین قرب است. اما آن قرب در نظام تشریع ارزش نیست. قربی که سزاوار پاداش باشد، نیست. بلکه قرب وجودی است که همه نسبت به حضرت دارند که «وَ بِکُمْ‏ یُمْسِکُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَی الْأَرْضِ‏ إِلَّا بِإِذْنِهِ»[22].

خیلی زیباست در جریان ابراهیم خلیل(ع) وقتی برای فرزندانش دعا کرد، وقتی اسماعیل را با مادر آنجا گذاشت که ﴿فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ﴾ [23]، بعد فرمود ثمرات را برای این ها قرار داده، بعد دارد که کسانی که اهل کفر هستند هم از این ثمرات بهره مند می‌شوند.

وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هٰذَا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ قَالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلَى عَذَابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ ﴿126﴾[24]

کسانی که کفر می‌ورزند هم قلیلاً بهره مند می‌شوند. چون از جریان بیت الله فقط مادّی اش را می‌فهمند. اما در نظام ارزشی با اینکه در نظام مادی بهره مند شدند، اما در نظام ارزشی و جزایی سرنوشتشان به نار است و ﴿وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ﴾[25] نظیر این را هم داریم که در نظام تکوین بهره مندی هست، اما در نظام تشریع عقاب است. حتی در نظام تشریع دنیایی کسی که ﴿وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا﴾[26] ، به ظاهر سعه است، اما در حقیقت، معیشت ضنک می‌شود.

و قد قال تعالى فيه: «وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً»: النساء- 159، [27]

تفاوت معنای «شهید» در دنیا و آخرت

شهید در روز قیامت با شهید در دنیا تفاوتش چیست؟ شهید در دنیا تحمّل شهادت است، اگر می‌گوییم ﴿فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَىٰ هَٰؤُلَاءِ شَهِيدًا﴾[28] شهید در دنیا یعنی تحمّل شهادت کرده است. در قیامت شهید، ادای شهادت است.

تحمّل شهادت را هم قبلاً مفصّلا عرض کردیم. یک وقت نظام فیزیکی اعمال است، بله، این هست، اما منحصر به این نیست. بلکه هر عملی از جهت سعه تأثیر که ظاهر عملی که من یک قدم برداشتم و نگاه کردم و کلامی گفتم، این است که یک کلامی صادر شد، اما در نظام جسمی این عمل تغییر در تمام نظام فیزیکی ایجاد کرده است، چون هر کدام از این ها مرتبط با هم هستند، غیر از این که در نظام وجودی هم این عمل، در تمام انسان های هم زمان و گذشته و آینده تاثیر گذار است. اگر تاثیر گذار است، کسی که شاهد عمل است، باید تمام این تأثیر را یک جا ببیند. یعنی هم خودش فوق  زمان و مکان باشد و هم این سعه را داشته باشد که عمل را با این سعه ببیند. هم درک کند که این که این عمل از کدام عمق وجودی من نشات گرفته است؟ از ظاهر، یا باطن، یا باطن باطن، یا خفیّ و سر و اخفی. تمام عمق باطنی عمل را ببیند، تأثیر طولی و عرضی عمل را ببیند، وقتی این طور ببیند، این تحمّل شهادت می‌شود. نه این که جایی نشسته و اعمال فیزیکی را می‌بیند. ﴿وَ سَتُرَدُّونَ إِلَىٰ عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ﴾[29] ، خود انسان آن وقت می‌بیند عملش چه نتیجه ای داشته است. شاهد اینجا می‌بیند. مراتب شهادت است. بعضی افراد شاهد نظام فیزیکی عمل هستند. اما این ریاءاً یا خالصاً است. قدرت تشخیص عمقش را ندارند. برای این فرد است یا اجتماع، این اجتماع یا اجتماعات دیگر را هم مورد تأثیر قرار می‌دهد، چه کسانی در صدور این عمل دخیل بودند، این ها را نمی‌بیند. شاهد کامل همه این ها را با هم می‌بیند.

آن وقت عملی که انسان انجام می‌دهد، عرض و طول تأثیر و تأثّر این عمل را شاهد می‌بیند. هم مقام شاهد عظیم می‌شود و هم عمل چقدر سعه دارد. حتی یک پلک زدن اختیاری این همه تأثیر در آن هست، چه برسد به اعمالی که تأثیراتشان واضح تر است.

و قال تعالى: «وَ إِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ‏: المائدة- 110، و قد تقدم إشباع الكلام في معنى الشفاعة، و هذا غير التفدية التي يقول بها النصارى، [30]

شفاعت فداء نیست.

و هي إبطال الجزاء بالفدية و العوض [31]

مثل این که یک موقع می‌گویند ما فدیه می‌دهیم، از این حکمی که حقّ الناسی بوده است، صاحب حق بگذرد. بگوید من در قبال این فدیه، از قصاص می‌گذرم. می‌فرمایند آنجا فدیه ندادیم که عیسی(ع) خودش را فدا کرده باشد تا بقیه مردم گناهانشان بخشیده بشود. این طور نیست.

فإنها تبطل السلطنة المطلقة الإلهية على ما سيجي‏ء من بيانه، و الآية إنما تنفي ذلك، و أما الشفاعة فالآية غير متعرضة لأمرها لا إثباتا و لا نفيا [32]

بیان مقام عزّت و قاهریّت خدا

این جا، جای سلطنت و قهر الهی است. آیه متعرّض شفاعت نشده است. «ان تعذبهم فانّهم عبادک». کسی در مقابل تو می‌تواند نفس بکشد، که بنده تو باشد. اگر بیامرزی، هم قدرت و عزّت دست توست. اگر می‌خواست مقام شفاعت باشد، می‌فرمود «ان تغفر لهم انک الغفور الرحیم». غفران و رحمت از تو سزاست. اگر مقام تلطّف و منّت و شفاعت باشد، باید به این اسماء متوسّل می‌شود. اگر فرمود ﴿إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ﴾[33]  نشان می‌دهد مقام عزت و قاهریّت را می‌خواهد نشان بدهد نه مقام شفاعت را. لذا این آیه دلالت بر شفاعت ندارد، اما نافی شفاعت هم نیست. چون  ﴿وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا مَا دُمْتُ فِيهِمْ﴾[34] ، نشان می‌دهد که شفاعت هست. چون شفاعت را بیان کرده، این نمودی از شفاعت است. اما ﴿إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ﴾نمودی از سلطنت است.

خیلی زیباست که انسان سیاق آیه را به دست بیاورد که بفهمد این جا تجلّی رحمت است یا جای سطوت و بیان قهر و غلبه است. اگر کسی این نگاه را درست پیدا کند، وقتی دارد آیه رحمت می‌خواند، آن اسماء و چینش و الفاظی که به کار گرفته می‌شود باید الفاظ مناسب آن باشد. جایی که جای انذار قوی است هم اگر الفاظ رحمت را بیاوری خراب کردی، حرف را ضایع کردی. باید آن جا ﴿إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ﴾[35] را بیاوری. البته بعضی جاها هم انذار و تبشیر کنار هم قرار می‌گیرند.

مثل این که پدری بچه را تهدید می‌کند و مادر مأوی می‌دهد. اسمای الهی هم گاهی در انذار و تبشیر کنار هم قرار می‌گیرند.

فإنها لو كانت بصدد إثباتها- على منافاته‏ للمقام- [36]

مقام سطوت است. تو گفتی من و مادرم را اله قرار دهید؟

لكان حق الكلام أن يقال: و إن تغفر لهم فإنك أنت الغفور الرحيم، و لو كانت بصدد نفيها لم يكن لذكر الشهادة على الناس وجه، و هذا إجمال ما سيأتي في تفسير الآيات تفصيله إن شاء الله تعالى. [37]

پس اثباتاً و نفیاً نمی‌خواهد در مورد شفاعت بحث کند. اثبات و نفی را مسکوت گذاشته است.

بررسی شرایط مخاطب در تبلیغ

خیلی تحلیل دقیق و زیباست. ببینید حرف زدن و تبلیغ کردن که مؤثّر باشد، چقدر سخت است.

آدم همین طور هر چه بر زبانش آمد، جاری نکند. آن چنان برایش معلوم باشد که جای انذار است، جای تبشیر است، جای انذار و تبشیر است، چه حادثه ای برای مردم پیش آمده، نزدیک ترین راه برای هدایت اذهان چیست؟ همه این ها باید نسبت به مخاطب دیده شود. محیط تبلیغ، مخاطب، هدفی که باید به سمتش ببرد. گاهی حرف می‌زنیم نمی‌دانیم که در نهایت می‌خواهیم مخاطب را کجا ببریم. مثل یک معمّایی می‌ماند که ما هم داریم با آن می‌رویم ببینیم به کجا می‌رسیم. معلوم است هدایت گری ایجاد نمی‌شود. بعضی این را هنر می‌دانند که به خدا سپردیم. این ضعف خودمان را با توکّل اشتباه نکنیم. انسان باید زحمت کشیده باشد، بعد توکّل به خدا کند. اما این که کار نکنیم و بگوییم می‌سپاریم به خدا ببینیم خدا کجا می‌برد.

قرآن و انبیاء، هدایتگری شان این طور بوده است. اگر ما می‌خواهیم پا جای پای انبیاء بگذاریم، باید حواسمان باشد. جمعی که آقایان تنها هستند، خانم ها تنها هستند، با هم هستند، جوان ها هستند، پیرمردها هستند، هر جا یک بیانی را می‌طلبد.

و أما ما قاله الناس في عيسى (ع) فإنهم و إن تشتتوا في مذاهبهم بعده، و اختلفوا في مسالكهم بما ربما جاوز السبعين من حيث كليات ما اختلفوا فيه، و جزئيات المذاهب و الآراء كثيرة جدا.[38]

قرآن کریم در صدد بیان هفتاد مذهب تفصیلی نیست. بلکه رئوس اصلی که همه معتقد هستند که اقانیم ثلاثه، اب و ابن و روح القدس، سه خدا را نفی کند. این را اصل قرار می‌دهد. هر چند اشاراتی به مذاهبی دارد.

به بعضی از مسائل هم اصلاً وارد نمی‌شود مثل فدیه و عذاب. مسائل مختلف و آیات مختلف را شاهد می‌آورند.

بعد می‌گویند بعضی از بیانات انجیل در بنوّت را می‌شود تشریفی دانست. مثل ظاهر بیان که ﴿نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي﴾[39] ظاهرش این است که یک تکه از خدا، اما با محکمات معلوم می‌شود که این ظهور و تجلّی است. نازل هاست. بعضی از کلماتی که در مورد ابن بودن مطرح می‌شود، مقصود ابنی نیست که یک تکّه کنده شده باشد، جزئی از خدای سبحان تبدیل به عیسی(ع) شد.

بعد شاهد می‌آورند. اما می‌فرمایند چه کنیم که بعضی از کلمات تصریح دارد که این ابن مثل اب اله است و جای تأویل باقی نمی‌ماند. بعضی از کلمات را هم شاهد بر این مطلب می‌آورند. بعد برهان می‌آورند. ما جاهای اساسی اش را مطرح می‌کنیم.

لكن القرآن إنما يهتم بما قالوا به في أمر عيسى نفسه و أمه لمساسه بأساس التوحيد الذي هو الغرض الوحيد فيما يدعو إليه القرآن الكريم و الدين الفطري القويم، و أما بعض الجزئيات كمسألة التحريف و مسألة التفدية فلم يهتم به ذاك الاهتمام. [40]

این که أب چه معنایی دارد و تشریفا به چه معنایی می‌تواند به کار برود، بیان می‌کنیم. اما اینکه تکّه ای از او باشد، راه ندارد.

شهادت در دایره حیات است، شهید باید زنده باشد. هرچند بواسطه وصیّ شهادت برای نبیّ هم محقق می‌شود. حجّت باید زنده شود.

پیامبر اکرم(ص) و سایر حضرات معصومین(ص) هم الان بواسطه امام زمان(ع) شاهدند، اما واسطه حجاب نیست. لذا «فَلاَ تَسُوؤُا رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ»[41] صدق می‌کند با اینکه زمان امام صادق(ع) است.

[1] مائده 116

[2] مائده 117

[3] زیارت جامعه کبیرة

[4] مائده 117

[5] شوری 30

[6] مائده 118

[7] مائده 118

[8] شوری 30

[9] تفسير نور الثقلين  ج۲ ص۲۶۳

[10] الأمالي للطوسي : 380/815 .

[11] جن 27

[12]  الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 282

[13] جن 27

[14]  الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 282

[15] جن 27

[16]  الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 282

[17] زخرف 86

[18] زیارت جامعه کبیرة

[19] زخرف 86

[20] جن 27

[21] توبه 71

[22] زیارت جامعه کبیرة

[23] ابراهیم37

[24] بقره 126

[25] بقره 126

[26] طه 124

[27]  الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 282

[28] نساء 41

[29] توبه 105

[30]  الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 282

[31]  الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 282

[32]  الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 282

[33] ممتحنة 5

[34] مائده 117

[35] ممتحنة 5

[36]  الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 282

[37]  الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 282

[38]  الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 282

[39] ص 72

[40]  الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 282

[41] تفسير نور الثقلين  ج۲ ص۲۶۳

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “تفسیر المیزان، جلسه 774” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*