بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

در محضر سوره آل عمران و آیات مربوط به عیسی (ع) بودیم. در انتهای این آیات مرحوم علامه، قصّه عیسی (ع) را از قرآن کریم به‌صورت مجموعی در آوردند و نقل می‌کنند. بعد منزلت ایشان و فرمایشات ایشان و آنچه در مورد ایشان گفته شده است.

جریانات مریم (س) پس از وضع حمل

در فصلی بودیم که سرگذشت عیسی (ع) را ذکر می‌کند.

به اینجا رسید که وقتی مریم (س) بعد از حامله شدن، از جمع جدا شد و به نقطه دوری رفت و بعد از وضع حمل برگشت و به او خطاب شد که روزه سکوت بگیر و هر کسی سؤال کرد، به کودکی که به دنیا آمده است، ارجاع بده. به همین جهت وقتی مریم(س) برگشت، مضطر شد. مرحوم علّامه، قصه را از همین جا نقل می‌کنند. اضطرار مریم(س) به طهارت، به زبان آوردن کودک را به دنبال داشت و به طهارت مادرش به ملازمه گواهی داد. در جریان یوسف (ع)، کودک شهادت داد. بنابر این که کودک باشد، ﴿وَ شَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ أَهْلِهَا﴾[1] ، در آن جا کودک به زبان آمد که شاید دختر خواهر زلیخا باشد یا نزدیکی از زلیخا باشد یا فرد بزرگی باشد که حکیم باشد، اما بنابر مشهور همان کودک باشد که به سخن آمد و به طهارت یوسف(ع) گواهی داد که اگر از جلو پیراهن یوسف(ع) پاره شده، معلوم است که یوسف(ع) حمله کرده و اگر از پشت پاره شده؛ معلوم می‌شود که زلیخا حمله کرده است. وقتی نگاه کردند دیدند پیراهن یوسف(ع) از پشت پاره شده است و آن خانم دنبال او بوده است. اما شهادت فرزند مریم(س)، مستقیماً بر طهارت مادر کلامی ندارد، بلکه بیانی که در اینجا عیسی(ع) دارد، بیان نبوّت و کتاب داشتنش است و این که در نهایت بر به والده دارد و جبار شقی نیست و سلام بر او در روزی که به دنیا آمده است و روزی که از دنیا می‌رود و روزی که بعث می‌شود، که بالملازمه دلالت بر طهارت مریم(س) دارد.

مطلبی که در رابطه با یوسف(ع) هست، اشدّ بود. در مورد حضرت مریم(س) فعل سوئی بود که منشأش عدم طهارت مولد عیسی(ع) باشد. این را در ضمن امر عظیم تری بیان کرد. نبیّ است و نبیّ طهارت مولد لازم دارد، نزول کتاب، طهارت مولد لازم دارد، سلام الهی بر اوست و در روز ولادت، طهارت مولد را به همراه دارد. لذا بالملازمه بر طهارت مریم(س) هم دلالت دارد. خداوند سبحان در اینجا مطلب عظیم تری را بیان کرده که نافع به حال مردم باشد. در ضمن آن طهارت مریم(س) را بیان کرد.

شاید هم در اینجا نمی‌خواست مستقیماً به جریان مریم بپردازد و در مورد آن چیزی که آن ها مطرح کرده بودند، ادامه دهد. این هم باز نظام تربیتی دارد که شبهه آن ها را همین قدر که جواب را بالملازمه می‌دهد، عدم توجه بیش از حد به مسئله را می‌خواهد نشان بدهد که مورد توجّه نیست و شبهه آن ها شبهه بی ربط است. لذا خدای سبحان به مسئله دیگری می‌پردازد، البته بالملازمه هم بر آن مسئله دلالت دارد. بیانی که علّامه دارند این است که وقتی که مریم(س) برگشت، آن ها دور مریم(س) آمدند و از او سؤال کردند که  ﴿يَا أُخْتَ هَارُونَ مَا كَانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ مَا كَانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا﴾ [2]، عرض کردیم که مریم بنت عمران است. عمران یا از انبیای الهی است یا این که اگر از انبیاء نباشد، از اولیاء است. ﴿مَا كَانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا﴾ [3] مادر تو بدکاره نبود. ﴿فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ﴾ [4] ، به آن کودک اشاره کرد. ﴿قَالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا﴾ [5] این تعبیر مورد خدشه وارد شده است.

تفسیر هایی از «کان فی المهد صبیّاً»  

بعضی خواستند بگویند تعبیر می‌گوید ﴿مَنْ كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا﴾[6] دو مسئله مطرح است. یکی در رابطه با کان است. ما همه می‌توانیم بگوییم ﴿مَنْ كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا﴾[7]  شامل حالمان می‌شود. همه کسانی که امروز هم در مرتبه رشد و کامل هستند، می‌توانیم بگوییم و این اشکالی بر آن وارد نیست. پس این کان به چه معنا می‌شود؟ بعضی خواستند بگویند کان زائد است و کان زائده در حکم عدم است. بعضی خواستند بگویند اینجا در حکم شرط است. وقتی در حکم شرط است، چطور کسی که مهد است، می‌خواهد صحبت بند، در حالی که کسی که در مهد است، صحبت نمی‌تواند کند، اگر شرطی شد، معنایش مضارع می‌شود. شاید پنج یا شش وجه ذکر کرده اند. زمخشری بیانی دارد. مرحوم علّامه همین احتمال شرطیّت را می‌پذیرد که تحقّق قطعی را می‌خواهد برساند که به صورت ماضی آمده است.

یکی هم فی المهد است. می‌گویند مریم(س) داشت برمی‌گشت. هنوز به ساختن گهواره نرسیده بود. در آن بیابان هم گهواره نبود، لازم هم نداشت، چون می‌خواست او را بیاورد. ﴿مَنْ كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا﴾[8]  بعضی گفته اند که مهد به معنای دامان مادر است. معنای عام، مهد است. مرحوم علّامه می‌فرمایند مانعی ندارد که مریم به خانه آمده باشد و مدتی کوتاه در خانه بوده باشد و وسیله برای استراحت فرزند که در آن بخوابد را فراهم کرده است، بعد مردم خبردار شدند و آمدند و این بلوا پس از آن ایجاد شده است. این احتمال هم دور از ذهن نیست.

سؤال: بیان کردن این ها چه خصوصیتی به داستان اضافه می‌کند با توجه به اینکه قرآن مطلب اضافه نمی‌گوید؟

پاسخ: بیان شرطیت خودش نسبت به کان، یک بیان است. «فی المهد» هم بیان می‌کند که این کودک، کودکی در حالت استراحت و خواب است ، اشاره به او کار را سخت تر می‌کند. «فی المهد» کودک در حال خواب است. چون وقتی بیدار است یا در حال غذا خوردن است یا در آغوش مادر است، مسئله راحت تر است. وقتی در مهد است کار را سخت تر می‌کند و معجزه را بالاتر می‌کند. کسی که خواب است، با اشاره بیدار شود و شروع به صحبت کند، برای آن ها هم تعجّب آورتر می‌شود.

به خصوص الان که به او اشاره می‌شود، در بغل مادر نیست. این عظمت کار و توجه به مسئله را بیشتر می‌کند تا معجزه شدیدتر و قوی تر دیده شود. می‌تواند این وجهش باشد.

مرحوم علّامه هم مبنایشان این است که کلمه ای زیاده نباشد. هر کلمه ای بر معنایی دلالت دارد. مگر اینکه آن زیاده از باب تأکید باشد که آن هم خودش نتیجه و بیان است.

از این جا دیگر کلام، کلام عیسی(ع) است. این مقول قول عیسی(ع)، مجموعش دلالت بر پاسخ آن ها دارد که ملازمه با طهارت دامان مریم(س) هم هست. چون فراز به فراز به طهارت موطن دلالت ندارد. ولی مجموعاً به طهارت مادر دلالت دارد. این فرزند نبیّ است، کتاب بر او نازل می‌شود، سلام بر او هست، خصوصیاتی که برایش ذکر شده است، دلالت می‌کند که باید در اعتدال تامّی به دنیا آمده باشد. به خصوص با آن ﴿وَ السَّلَامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا﴾ [9] یعنی از هر آفت و عیبی مصون است. از جمله آفات و عیوب، همان نحوه ولادت است. اگر دامان پاکی نباشد، سلام آن جا راه ندارد. پس خدای سبحان دنبال جواب مستقیم نبوده است. به هر دلیلی بی اعتنا بوده است.

در جریان یوسف(ع)، طهارت یوسف(ع) لازم بود. چون خودش قرار بر نبوّت داشت. ثانیاً اتّهام به یوسف(ع) از جهت ظاهری متوجّه بود. این جا این ها دلیلی بر اتّهام نداشتند. آن جا دو نفر خلوت کرده بودند، در درهای بسته، بعد شوهر رسیده است. چند نفر هم شاهد مسئله بودند. این خیلی اتّهام را شدید نشان می‌دهد.

نسبت به مریم یک نگاه ظنی است که بدون شوهر چطور پیش آمده است. برای عدّه ای چنین مسئله ای ممکن است پیش بیاید. منتها نه به نحو اعجاز، بلکه به نحو ناخودآگاه. ممکن است کسی بدون این که مطلع شود، به هر نحوی که حالا صوری را ذکر می‌کنند، نطفه ای در او بسته شود. مواردی را ذکر می‌کنند.

این شبهه که حتما مادر بغی باشد راه ندارد. غیر از اینکه خدای سبحان مطلب مهم تری را مورد توجه قرار داده است. گویا نسبت به مریم(س) نمی‌خواهد این مطلب مطرح شود و پاسخ داده شود مگر بالملازمه باشد. این هم یک نگاه تربیتی است که باید در مراحلی که خانمی این طهارت را دارد، اگر به او یک گناهی و فسادی متوجّه می‌شود، چطور باید حرمتش و حریمش حفظ شود.

عدّه ای در قیامت می‌گویند خدایا ما را زیبا آفریدی، لذا ما با این که خودمان را حفظ می‌کردیم، آنقدر به ما پالس فرستادند تا ما منحرف شدیم. خدای سبحان یوسف(ع) را برای مردان و مریم(س) را برای زنان می‌آورند.

﴿قالَ: إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ﴾[10]

«عبد اللّه» بودن، بالاترین بیان برای یک نبیّ

عبد الله بودن، بالاترین بیان برای یک نبیّ است. پیغمبر اکرم(ص) می فرماید: من اسماء زیادی دارم، اما دوست دارم من را به عبداللّه، یا عبده خطاب کنید. عبداللّه را برای خودم بهترین اسم می‌دانم. در عین این که اسم است، کنایه بر یک عمل و عبودیّت بالاست. لذا «اشهد ان محمدا عبده و رسوله». عبادت و عبودیّت منشأ رسالت است. همچنان که در حدیث ابراهیم خلیل(ع)، عبودیّت منشأ همه کمالات بعدی است. در مورد ابراهیم خلیل(ع) هم ابتدا فرمود: «اتخذنی عبدا قبل ان اتخذنی نبیا».

عبد اللّه بودن از کی آغاز شده است؟ از وقت ولادت. این هم خیلی عجیب است. نمی‌گوید من بعد عبداللّه می‌شوم. به دنبالش «آتانی الکتاب و جعلنی نبیا».

﴿آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا﴾[11]

نبوّت قبل از رسالت

نه این که در آینده، ﴿جَعَلَنِي نَبِيًّا﴾ [12] باشد و این نشان می‌دهد، نبوّت قبل از رسالت است.

به تعبیر مرحوم علّامه، عیسی(ع) در این دوره ادراک ﴿آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا﴾[13]

را داشته است. نبوّت برای او از همان موقع بوده است. هرچند رسالت عیسی(ع) بعد از این است. چنان چه موسی(ع) نبیّ بود، اما رسالتش در کوه طور محقّق شد. بین نبوّت و رسالت می‌تواند فاصله باشد. نبیّ أخذ از خداوند دارد. اما مأمور به ابلاغ نیست. رسول، مأمور به ابلاغ هم هست. لذا می‌شود فردی نبیّ باشد، أخذ از خداوند داشته باشد، أما ابلاغ به دیگران نداشته باشد.

اینکه بعد از این هم با مادر یا دیگران سخن داشته باشد، منعی ندارد. اگر جایی اثبات شد یا دلالتی پیدا شد، منافی نیست. مثبتین می‌شوند.

﴿وَيُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَكَهْلًا وَمِنَ الصَّالِحِينَ﴾[14]

ممکن است استمرار از این آیه فهمیده شود. عمر حضرت عیسی(ع) را هم حدود سی و خورده ای سال می‌گیرند. لذا کهل به معنای دوران اَشُد بوده است.

از آغاز صباوت، عبودیت امکان پذیر است، اما رسالت موکول به تحقّق شرایطی برای مریم(س) است. مراتب کشف نبیّ و رسول هم فرق می‌کند.

نبیّ در خواب می‌بیند، رؤیتش در خواب است، شنیدنش در بیداری است. رسول شنیدن و رویتش در بیداری است. آن را هم عرض کردیم که به چه جهتی است.

«انی عبد الله» طلیعه این بحث است که بعداً که می‌خواهند او را رمی به الوهیّت کنند، او طیعه و آغاز سخنش را عبد اللّه بودن قرار می‌دهد. این خیلی برائت استهلال قوی ای است نسبت به چیزی که بعدها می‌خواهد نسبت به او محقّق شود. آغاز کلامی که همه چشم ها به این است که این کودک چه می‌خواهد بگوید، خود حرف زدن معجزه است، نشان می‌دهد که این کودک فوق العاده است، ثانیاً کلامی را می‌گوید که الی یوم القیامة نافع در هدایت گری است و سدّ ضلالت می‌کند که عدّه ای به دنبال این افتادند.

وجود چقدر باید تمامش طهارت باشد تا کلامش هم اینقدر به جا باشد. ما باورمان به حضرات معصومین(ع) فوق این است. هر چیزی از دهان مبارک آن ها صادر می‌شود نه فقط مخاطب خاصشان مورد نظر است که آنجا بوده است، بلکه تمام لوازم کلامشان الی یوم القیامة در هدایت گری مورد دقّت بوده است.

سعه ی دلالت های التزامی هر کلام

هر چقدر کسی در سخن گفتن و نسبت به آن موضوعی که دارد حرف می‌زند، خبره باشد، او می‌تواند نسبت به کلامش معاقَب و مورد سؤال باشد. لذا خبره مورد سؤال است که چرا این را گفته که لازمه اش این است. اگر بگوید من متوجّه لازمه کلامم نبودم، از خبره پذیرفته نمی‌شود، اما از فرد عادی پذیرفته می‌شود. مرحوم علّامه کلامی در المیزان دارند که می‌توانیم به تمام دلالات مطابقی قرآن استدلال کنیم، به تمام دلالات تضمّنی و التزامی هم به عنوان دلالت قرآن استدلال کنیم. چون کسی کلام را گفته است که از هیچ کدام از دلالت های التزامی آن غافل نبوده است. الی یوم القیامة، هر دلالت التزامی نسبت به این کلام قابل بیان باشد، قابل استدلال و انتساب است. می‌توانیم بگوییم این قرآن است. این باب دلالت ها را خیلی توسعه می‌دهد. بر خلاف افرادی که به مقدار سعه و علم و معرفتشان در موضوعی که حرف می‌زنند، دلالت های التزامی شان می‌تواند مورد استدلال قرار بگیرد. اگر کسی در یک دوره حرفی زده که دلالت التزامی آن کلام در آن حد بوده است، امروز که گفته می‌شود دلالت های التزامی آن کلام به صورت وسیع تری است ولی دلالت التزامی کلام است، نسبت به کسی که فوق زمان است می‌توانیم این دلالت را نسبت بدهیم. اما نسبت به کسی که محصور در زمان است، نمی‌توانیم این را نسبت دهیم.

عبد الهی بودن، مهم ترین دغدغه عیسی(ع)

کلام عیسی(ع) در اینجا از همین سنخ است. با همین طلیعه، بسیاری از مباحث را حلّ کرده است. مخصوصاً که می‌خواهند بگویند او «ابن الله» است. اما می‌گوید «انی عبد الله». معلوم می‌شود که مهم ترین دغدغه عیسی(ع) این بوده است. علاوه بر این که پایه همه کمالات بعدی عبدالله بودن است. علاوه بر اینکه عبد الله بودن در نظام اکتساب هم معنا می‌دهد. با اینکه هنوز در کودکی و صباوت است. بله، خدا وقتی کسی را عبد می‌پذیرد، آن انتخاب الهی است.

این اکتساب، طهارت مادر جزء مهمترین هایش هم هست. چون این هنوز در کودکی است و اکتساب سابق به مادر برمی‌گردد.

«آتانی الکتاب و جعلنی نبیا»، ظاهرش این است که به لحاظ حال است. معلوم می‌شود که عیسی(ع) بر کتاب همین موقع مطّلع بوده است. کتاب داشته است.

چنانچه در مورد پیغمبر اکرم(ص) هم داریم که نزول کتاب هم به صورت دفعی بوده و هم به صورت تدریجی انجام شده است. نزول به صورت تنزیلی که تدریجی باشد در بیست و سه سال بوده است. اما به صورت دفعی هم محقّق شده است. ظرف زمان نداشته است. ممکن است در هر شب قدر تکرار شود، مانعی ندارد. ممکن است در بدو کودکی بر پیغمبر(ص) باشد، مانعی ندارد. نزول تدریجی، خصوصیّت خاصی دارد که با نزول دفعی از حیث اجمال و تفصیل، «کتاب احکمت ثم فصلت»، است، اجمال وحدت دفعی است و تفصیل نظام تدریجی اش است.

﴿وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ﴾[15]

عیسی(ع)، محلّ برکت

محلّ برکت است. یک موقع جایی که عیسی(ع) هست، مبارک است. یک وقت خود عیسی(ع) محلّ برکت است. محلّ برکت بودن را به عیسی(ع) نسبت می‌هد. من هرجا باشم، آن جا محلّ برکت می‌شود. نه این که آن جا محلّ برکت است و من هم آن جا هستم. هر جا عیسی(ع) حضور داشته باشد، محلّ برکت می‌شود.

مثل «علی مع الحق و الحق مع علی یدور معه حیثما دار». حقّ با علی است هرجا که علی باشد. علی مع الحق، عکسش می‌شود موجبه جزئیه مگر این که دلیل دیگری داشته باشیم. دلیل ذکر شده است که و الحق مع علی.

این برکتش چیست؟ آیا برکت در نگاه ما فقط ثمره مادی است ؟ خیر. در نگاه الهی منشأ هدایت گری است. ممکن است ثمره مادّی هم داشته باشد. اما اساس هدایت گری است که منشأ برکت است. این وجود از کودکی منشأ برکت و هدایت گری است. از همین ابتدا، جلوگیری از شبهه و انحراف کرده است.

﴿وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا﴾[16]

نماز ارتباط با خدا و زکات ارتباط الهی با مردم

صلات، رابطه با خداست و زکات پر کردن چاله های بین مردم است، البته آن هم ارتباط با خداست چون قصد قربت می‌خواهد. صلاة را نماد ارتباط با خداوند می‌گیرند، زکات ارتباط الهی با مردم است. در قرآن بیست و چند بار صلاة و زکات در اقامه و ایتاء، کنار هم آمده است.

﴿وَ بَرًّا بِوالِدَتِي﴾[17]

توسعه «مَن» بر اساس محبّت به والدین و دیگران

نیکی به مادر هم جزء شریعت عیسی(ع)است. «برا بوالدتی» هم صفت حسن عیسی(ع) است که بر اساس محبّت شدید مبعوث شده است.

این بحث جالبی است که محبت از کودکی از ناحیه پدر و مادر آغاز می‌شود، نزدیک ترین رابطه با پدر و مادر است، بعد به دوستان و همسر و فرزند می رسد. اما اوّلین مرتبه محبّت کودک در نظام فطری، به پدر و مادر است. به خصوص مادر. رابطه ولادت و انس در شیر خوردن، محبّت را ایجاد می‌کند. ﴿وَ بَرًّا بِوالِدَتِي﴾[18] تأکید فطرت وجودی عیسی(ع) است. توسعه من بر اساس محبّت شکل می‌گیرد آن هم از ناحیه پدر و مادر.

﴿وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيًّا﴾[19]

این هم نفی مقابلش است من نه فقط بر به والده دارم، نسبت به دیگران هم جبّار نیستم. تحمیل کننده بر کسی نیستم. از دیگران بخواهم آن ها را مورد استفاده قرار بدهم که تحمیلی بر آن ها کرده باشم نه، جبّار نیستم.

«شقیّ» یعنی کسی که نصح و خیرخواهی را نپذیرد. باب خیر را در خودش بسته است، از دیگری هم نمی‌پذیرد.

من با همه مهربان هستم. علاوه بر مادر، با دیگران ارتباطم بر اساس جبّاریت و شقاوت نیست. توسعه همان «برا بوالدتی» است.

وَ السَّلامُ عَلَيَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ أَمُوتُ وَ يَوْمَ أُبْعَثُ حَيًّا: سورة مريم آية- 27- 33

سه مرتبه سخت بر انسان

این هم اوج کلام عیسی(ع) است. سه مرتبه سخت، سه زاده شدن. یکی به دنیا آمدن. دوّمی از رحم دنیا به عالم برزخ می‌رود. «یوم اموت». «یوم ابعث حیا» که از رحم برزخ به عالم قیامت وارد می‌شود. در حقیقت، سه تولد است. ولی در سه طور بیان. یکی ولادت است به عنوانی که ما می‌شناسیم، دیگری موت است و دیگری بعث است که سه ولادت و سه طور ولادت است. این سه طور، سنگین ترین مراتب عالم وجود برای انسان هاست. سرنوشت آینده شان رقم زده می‌شود. یکی ولادت ظاهریه است، یکی ولادت موتی است، یکی هم ولادت بعثی است. هر سه این ها برای انسان تقدیرات عظیمی را رقم می‌زند. لذا می‌فرمایند در همه این ها، سلام الهی بر من است. یعنی کاملاً با قدم سلامت این ها را طی خواهم کرد. نشان می‌دهد نه فقط بر افق تولّدش مسلّط است، بلکه بر موت و بعثش هم مسلّط است و دارد می‌بیند. سرنوشتش تا آخر مشهودش است. در رابطه با یحیی  که «و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا»، خدا بر او سلام می‌دهد. خبر می‌دهد از یک حقیقتی که از ابتدا تا انتهای وجودش برایش مشهود است.

نکات دیگری هم دارد که البته در ذیل آیه باید رجوع کرد.

مرحوم علّامه می‌فرمایند: سلام که اینجا با «ال» آمده است، دلالت بر استغراق می‌کند. سلام بر یحیی به صورت نکره است. اما در اینجا به صورت ال دار است. ال استغراق است. استغراق هر سلامی بر عیسی(ع) است که دارد با لسان صدق بیان می‌کند.

فكان هذا الكلام منه (ع) كبراعة الاستهلال بالنسبة إلى ما سينهض على البغي و الظلم و إحياء شريعة موسى (ع) و تقويمه، و تجديد ما اندرس من معارفه، و بيان ما اختلفوا فيه من آياته.[20]

برائت استهلال یعنی مقدّمه ای که می‌نویسند که هرچقدر مؤلّف سلطه داشته باشد، در خطبه می‌تواند آن را نشان بدهد. سابق بر این به عنوان یک تخصّص محسوب می‌شده است. اینجا می‌فرمایند که عیسی(ع) تمام خصوصیات کلان دینش را و آنچه بر آن مبعوث شده است را تا آخر همه را در همین چند کلمه بیان کرد که من دین موسی(ع) را که صلاة و زکات داشت، تأیید می‌کنم، صاحب شریعت هستم.

ثم نشأ عيسى (ع) و شب و كان هو و أمه على العادة الجارية في الحياة البشرية يأكلان و يشربان و فيهما ما في سائر الناس من عوارض الوجود إلى آخر ما عاشا. [21]

تأکید بر جنبه بشری شان است. فقط ولادت را نبینید که بدون پدر بوده است. خوردن و خوابیدن و آشامیدن ایشان مانند بقیّه مردم بوده است.

عوارض الوجود می‌تواند جذب و دفع باشد، مریضی و سلامت باشد. همه این ها در عیسی(ع) بوده است، هم چنان که در بقیّه بشر بوده است.

خدای سبحان کاملاً در مورد عیسی(ع) زمینه را آماده کرده است. اگر ازدواج کرده بود و فرزند داشت، شبهه کمتر پیش می‌آمد. خدا را پدر می‌دانند ولی نمی‌گویند که عیسی(ع) زاده شده است. اما این ها را خدا از عیسی(ع) برداشت، تا ابتلاء محقّق شود.

در رابطه با امام زمان(ع)، همه ابتلائات به نحو اتمّ و اکمل باقی می‌ماند. لذا از این ابتلاء سالم بیرون آمدن و بر یقین باقی ماندن خیلی سخت می‌شود. مگر کسانی که خدا آن ها را بر ایمان حفظ کند. همه این ها مربوط به جریان روز است. به ما فرموده اند همه آن جریانات نسبت به امام زمان(ع) تکرار خواهد شد.

آدم پدر و مادر را نمی‌بیند، بعد از این مدّت جوان هم بیاید، همه این ها خیلی ها را مشکوک می‌کند و خیلی ها را زائل می‌کند.

ثم إن عيسى (ع) أوتي الرسالة إلى بني إسرائيل [22]

نبوّت عیسی(ع) و موسی(ع) بر بنی اسرائیل

مرحوم علّامه می‌فرمایند: نبوّت عیسی(ع) و موسی(ع) بر بنی اسرائیل بوده است. جهانی نبوده است. اما آیا اگر کسان دیگری بخواهند به این دین در بیایند را نمی‌پذیرند؟ چرا. انبیاء و رسل دیگر هم همین طور بوده اند. اگر شعیب(ع) بر مدین وارد شده است، اگر صالح(ع) بر قومش آمده است، اگر هود(ع) بر قومش آمده است، اگر کس دیگری این دعوت را بشنود ،آیا نمی‌تواند به دین او در بیاید؟ می‌فرمایند از طرف این ها وظیفه نیست دنبال بقیه مردم برود تا آن ها را به رسالتش دعوت کند. اما هر کسی که این دعوت را بشنود ، او معاقَب به این می‌شود که چرا نپذیرفته است. این دو بحث است.

پس یک موقع هست که رسالت آن رسول بر این است که به همه برساند. باید راهی پیدا شود که به همه برساند. رسالتش اقتضای این را می‌کرده است. اما گاهی رسالت بر قوم خاصّی است، اما هر کسی مطّلع شود، چون ندای فطرت است او هم مؤاخذ به این است که چرا نپذیرفته است. پس نگوییم اگر کسی غیر از بنی اسرائیل بود، نسبت به دین حضرت موسی(ع) و عیسی(ع) وظیفه ندارد. نه. وظیفه عیسی(ع) و موسی(ع) نبوده است که به همه برسانند.

بعضی می‌گویند ابتدا بعث به سوی بنی اسرائیل بوده است. مقدّمه بوده است. بعد توسعه پیدا کرده و شامل همه شده است.

در قرآن هم «الی بنی اسرائیل» زیاد آمده است. در مورد سایر انبیاء آمده است که به ثمود(ع) مثلا برادرش صالح(ع) را فرستادیم. یا هود(ع) را به عاد(ع) فرستادیم. «الی مدین اخاهم شعیبا.»

فانبعث يدعوهم إلى دين التوحيد، و يقول: أَنِّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ، [23]

وقتی شفا می‌داد یا از گِل، پرنده می‌خواست، گاهی باور برایشان سخت می‌شد. بنابر این شد که ﴿بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ﴾[24] را بگوید تا برایشان باور پذیرتر شود. این برایشان خیلی محسوس بود. این آیه به صورت تبعی محقّق شد. ولی آیه اصلی احیاء موتی و ابراء اکمه و ابرص بود. غیر از خود وجود عیسی(ع) که معجزه بود.

إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ‏،إِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ‏.[25]

ان شاءاللّه ادامه بحث را در جلسه آینده عرض خواهیم کرد.

والسّلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته

[1] یوسف 26

[2] مریم 28

[3] مریم 28

[4] مریم 29

[5] مریم 29

[6] مریم 29

[7] مریم 29

[8] مریم 29

[9] مریم 33

[10] مریم 30

[11] مریم 30

[12] مریم 30

[13] مریم 30

[14] آل عمران 46

[15] مریم 31

[16] مریم 31

[17] مریم 32

[18] مریم 32

[19] مریم 32

[20] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 280

[21] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 280

[22] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 280

[23] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 280

[24] آل عمران 49

[25] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 280

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “تفسیر المیزان، جلسه 771” دیدگاه می‌گذارید;

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*