بسم الله الرّحمن الرّحیم

وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطَارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينَارٍ لاَ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ إِلاَّ مَا دُمْتَ عَلَيْهِ قَائِماً ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لَيْسَ عَلَيْنَا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ﴿75﴾

امانت داری و وفای به عهد

نکته ای که جلسه گذشته مفصل راجع به آن صحبت کردیم این بود که این ها قبح عملشان بیش از خود عمل گناهشان به این بود که این گناه را توجیه اعتقادی کردند و به دین نسبت دادند و گردن دین گذاشتند و به عنوان یک اعتقاد اظهار و ابراز کردند. این فوق خود گناه است. این که این ها محبّت دنیا داشتند و اموال دیگران را محترم نمی‌دانستند، یک گناه است، اما این که بگویند «لیس علینا فی الامیین سبیلا»، گناه بالاتر است. این که خدا در مقابل این ها، خودش را علم کرد و بزرگی قباحتشان را نشان داد، این بود که این ها به دین نسبت دادند. لذا امانت داری، در نگاه دین یک نگاه جهانی است. فقط درون دینی نیست. برون دینی هم هست. یعنی دین فقط بین مؤمنان این را قرار نداده است. امانت داری را یک شاخصه قرار داده که دعوت دین به امانت داری به عنوان یکی از مسائل مهم است. امانت داری هم از مسائل مالی ساده شروع می‌شود، تا مراتب بالاتر، مرتبه میثاق و عهد الهی. بین امانت داری و وفای به عهد تفاوت هایی هست، اما ریشه های واحدی هم دارد. لذا در روایات ما هم بین این ها تفاوت گذاشتند.

دو خصوصیت در وجود انسان شمرده شده است امانت داری و وفای به عهد. مصادیقش هم می‌تواند متفاوت باشد. اما در عین حال هر دو این ها انسان را از خصوصیات ساده فقهی تا نکات اخلاقی تا نکات عمیق اعتقادی، می‌کشاند. این امانت داری و عهد از اعمالی است که از ساده ترین مسائل روز مره که انسان به آن مبتلا هست، شروع شده و تا عمیق ترین و دقیق ترین مسائل اعتقادی پیش رفته است.

نکته دیگر این است که اختصاص به یهود ندارد. ما ها هم هر کدام ممکن است به این مبتلا باشیم که وفای به عهد یا امانت داری مان ضعیف باشد. به همان مقدار که داخل شویم، مخاطب آیات شریفه قرار می‌گیریم، به خصوص اگر انسان از جانب دین هم بخواهد پشتوانه و توجیهی درست کند.

نگاه تحقیرانه، مبدأ گناهان بزرگ

یک نکته دیگر این است که یهود نگاهشان به دیگران یک نگاه تحقیر آمیز بود. اگر کسی بین مسلمانان مبتلا به این نگاه تحقیر آمیز شود، به قهر الهی مبتلا خواهد شد. مثلاً ثروتمندی نسبت به فقرا، عالمی نسبت به کسانی که عالم نیستند، نگاهش این باشد که این ها چه هستند که می‌خواهند حرف بزنند؟ اگر این نگاه، نگاه تحقیر آمیز باشد، به همین نسبت مورد قهر الهی قرار می‌گیرد. یهود از این جاها به گناهان بالاتر مبتلا شدند. این گناه خودش خیلی عظیم است، اما تا نسبت دروغ به خدا دادن هم پیش رفتند. پس اگر انسان دنبال این است که رضای الهی را به دست بیاورد و مبتلا به بعضی گناهان نشود، این است که بندگان خدا را عزیز و بزرگ بداند. راهی که شهید سلیمانی به یک مقام بزرگی رسید، این بود که مردم را بزرگ می‌دید. مرمنان و خانواده های شهدا که جای خود دارند. حتّی غیر شیعیان و غیر مسلمان ها اگر صدای مظلومیتی داشتند، ایشان می‌رفت. این که امیرالمؤمنین(ع) فرمودند اگر از یک زن ذمی خلخال از پایش در بیاورند یک مسلمان از قصّه دِق کند جا دارد، مؤیّد همین مسئله است.

اگر آقا در خصوصیات شهید سلیمانی این خصوصیت را ذکر می‌کند که برای آن فرزند شهید چطور دل می‌سوزاند، این ها مربوط به این است که نگاه را تصحیح کند. نگوییم ما خیلی کارهای بزرگ تری داریم. یهود از این نگاه ناصحیح به مردم دیگر، به این مرتبه رسیدند که خدا را تکذیب کردند و خدای سبحان آن ها را به کذب علی اللّه نسبت داد. دروغ را به خدا نسبت دادند. این ها نکات اخلاقی بود که از آیه در ادامه بحث های مفصّل حتماً باید متذکّر شویم.

بازگشت بسیاری از اعتقادات یهود به إنانیّت

انسان باید هر آیه ای را با این که راجع به یهود و نصاری و مشرکین باشد، نسبت به کفار باشد، راجع به یک واقعه تاریخی باشد، مخاطب آیه را خودش هم ببیند که آیه چطور با او تخاطب می‌کند. اگر به صورت تخاطبی دید، ارتباط با آیه برقرار می کند . قرآن کریم «یجری مجری الشمس» است، هر روز طلوعی دارد، قذّ جدید است. اگر تأمّل کرد، می‌یابد که چطور باید با آیه ارتباط برقرار کند و برای او هدایت گری داشته باشد.

از روی جهل هم نسبت نمی‌دادند، عالمانه این نسبت را می‌دادند. خدای سبحان این را کاملاً مورد تکذیب قرار داده است.

گاهی برخی یک با کلامشان به توحید ضربه می‌زنند، می‌گویند عزیر بن الله، یا ید الله مغلولة، اگر در توحید باشد، در یک نگاه مورد احتجاج قرار می‌گیرد. اما یک جا یک راهی را باز می‌کنند و جامعه را از نظام توحیدی خارج می‌کند. گاهی در یک جایی عالمان باید پاسخ گو باشند، گاهی روابطشان را با مردم کم و یا دچار مشکل می کنند. یعنی توحید عملی را مورد خدشه قرار می‌دهند. اینجا که توحید عملی را مورد خدشه قرار می‌دهند و مردم را طبقه بندی کردند و مردم را از دین داری توحیدی خارج کردند، این جا چون مردم بیشتر به آن مبتلا هستند، خداوند آیات بیشتری نازل کرده است. هرچند آن نگاه هم از همین نگاه نشأت می‌گیرد. اگر می‌گویند ما عند الله فضیلت داریم، عزیر را ابن الله می‌دانند، یا ید الله را مغلولة می‌دانند، همه اش برگشت به إنانیّت می‌کند. همان طور که ابلیس مبتلا به إنانیّت شد و گفت ﴿خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ﴾ [1]. ریشه یک ریشه است. گاهی در اعتقاد بروز می‌کند و گاهی در عمل. از یک جا باید خشکانده شود. اگر بخواهد خشکانده شود، باید از نظام عملی خشکانده شود تا به نظام اعتقادی کشیده شود. این برای مردم است. اما برای عالمان باید ابتدا در نظام اعتقادی خشکانده شود و بعد در نظام عملی انجام شود. مردم از محسوس به معقول حرکت می کنند ولی عالمان را باید از معقول به محسوس حرکت داد.

و لنرجع إلى ما كنا فيه من الكلام في الآية فقوله تعالى: وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏، كان الظاهر أن يقال: و منهم، فهو من وضع الظاهر موضع الضمير و الوجه فيه دفع أن يتوهم أن هؤلاء بعض من الطائفة المذكورة في الآيتين السابقتين التي قالت: آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ‏ «إلخ» و لذلك لما اندفع التوهم المذكور قيل في الآية الآتية: وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ‏ الآية.[2]

و هناك وجه آخر و هو أن ذكر الوصف- و هو كونهم‏ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ‏ مشعر بنوع من التعليل، و ذلك أن صدور هذا القول و الفعل منهم- أعني قولهم: لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ‏، و أكلهم مال الناس بذلك لم يكن بذاك البعيد المستغرب لو كانوا أميين لأخبر عندهم من النبوة و الوحي لكنهم أهل الكتاب و عندهم الكتاب فيه حكم الله، و هم يعلمون أن الكتاب لا يحكم لهم بذلك، و لا يبيح لهم مال غيرهم لأنه غيرهم فهذا الذي قالوه ثم فعلوه. و هم أهل الكتاب منهم أغرب و أبعد، و التوبيخ و التقبيح عليهم أوجه و ألزم.[3]

و القنطار و الدينار معروفان و المقابلة بينهما- على ما فيها من المحسنات البديعية- و المقام مقام يذكر فيه الأمانة تفيد أنه كنى بهما عن الكثير و القليل، و المراد أن منهم من لا يخون الأمانة و إن كثرت و ثقلت قيمتها، و منهم من يخونها و إن قلت و خفت.

و كذا الخطاب الموضوع في الكلام بقوله: إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ‏، غير متوجه إلى مخاطب معين بل هو للتكنية عن أي مخاطب يمكن أن يخاطب بهذا الكلام للإشعار بأن الحكم عام غير مقصور على واحد دون واحد، و الكلام في معنى قولنا:[4]

إن يأمنه مؤتمن أي مؤتمن كان بقنطار يؤده إليه.

و ما في قوله: إِلَّا ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً، مصدرية على ما قيل، و التقدير إلا أن تدوم قائما عليه، و ذكر القيام عليه للدلالة على الإلحاح و الاستعجال فإن قيام المطالب على ساقه عند المطالبة من غير قعود دليل على ذلك و ربما قيل: إن‏ ما ظرفية، و ليس بشي‏ء.[5]

و قوله: ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ‏، ظاهر السياق أن ذلك إشارة إلى مجموع المضمون المأخوذ من سابق القول أي كون بعضهم يؤدي الأمانة و إن كانت خطيرة مهمة، و بعضهم لا يؤديها و إن كانت حقيرة لا يعبأ بها إنما هو لقولهم، لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ‏ فأوجب ذلك اختلافا بينهم في الصفات الروحية كحفظ الأمانات و الاتقاء عن تضييع حقوق الناس، و الاغترار بالكرامة مع أنهم يعلمون أن الله لم يسن لهم ذلك في الكتاب و لا رضي بمثل هذه الأفعال منهم.

و يمكن أن يكون ذلك إشارة إلى حال الطائفة الثانية المذكورة بقوله: وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ‏، و يكون ذكر الطائفة الأولى الأمينة لاستيفاء تمام الأقسام، و التحفظ على النصفة، و يجوز حينئذ أن تكون ضمائر الجمع في قوله: وَ يَقُولُونَ‏ و في قوله: وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‏ راجعة إلى أهل الكتاب أو راجعة إلى قوله: مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ، بحسب المعنى و كذا يجوز على التقدير الثاني أن يكون المراد بضمير التكلم في قوله: عَلَيْنا، جميع أهل الكتاب أو خصوص البعض، و يختلف المعنى باختلاف المحتملات إلا أن الجميع صحيحة مستقيمة، و عليك بالتدبر فيها.

قوله تعالى: وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‏ إبطال لدعواهم أنه‏ لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ‏، و دليل على أنهم كانوا ينسبون ذلك إلى الوحي السماوي و التشريع الديني كما مر. [6]

وارد آیه بعد می شویم.

بَلَى مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ وَ اتَّقَى فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ ﴿76﴾ [7]

مراتب امانت داری و عهد

«بلی» وقتی می‌آید، جمله قبل را که سلب باشد، نفی می‌کند. «بلی» دارد آن ﴿لَيْسَ عَلَيْنَا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ﴾[8]را نفی می‌کند. دنبالش این بود که مال آن ها، مال شماست. احترامی ندارد. در مقابل آن که نفی آن است می‌فرماید ﴿بَلَى مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ﴾ [9] ، وفای به عهد را مقابل عدم امانت داری گرفت. ریشه این دو به یک شیء برمی‌گردد. هرچند دو خصوصیت در روایات ذکر شده است. اما ریشه شان یکی است. اینجا خدای سبحان ﴿بَلَى مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ﴾[10] را در مقابل ﴿مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطَارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ﴾ [11] می‌آورد.

«وفی» هم نه، «اوفی».  از «وفی»، ابلغ و اشدّ است. همان طور که امانت داری از ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾ شروع می‌شود، عهد هم مراتبی دارد. یک مرتبه اش میثاق مأخوذی است که ﴿أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ﴾ [12]، عهد ربوبیّتی بود که از طرف خدای سبحان برای عبودیّت گرفته شد. عبودیّت و ربوبیّت اضافه است، از مقولات اضافیه است. وقتی ربوبیّت او را قبول می‌کند، عبودیّت خودش را پذیرفته است. این را هم فرمودند تا به عهد رسالت و وصایت کشیده می‌شود. تعبیر روایت ذیل همین آیه آمده است که «الی ههنا التوحید». یعنی توحید تا فصل اخیرش که وصایت است جلو می‌آید. این یک مرتبه از عهد است.

مرتبه دیگری از عهد آنی است که خدای سبحان از انبیاء، میثاق گرفته است. از تو و از انبیاء دیگر مثل نوح و ابراهیم و موسی و عیسی(ع)، میثاق غلیظ گرفتیم. از همه انبیاء میثاق گرفتیم، از اولوالعزم آن ها میثاق غلیظ گرفتیم. یک مرتبه از عهد از عالمان است. کسانی که علم و ترویج دین را داشته باشند.

وَ إِذْ أَخَذْنَا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْرَاهِيمَ وَ مُوسَى وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنَا مِنْهُمْ مِيثَاقاً غَلِيظاً ﴿7﴾ [13]

شدّت و ضعف در میثاق است. از مردم یک میثاق. از انبیاء میثاق بالاتر. از رسولان اولوالعزم میثاق غلیظ.

از عالمان هم میثاق گرفتند که آنچه را می‌دانند کتمان و تحریف نکنند.

همچنین از خود مردم نسبت به همدیگر میثاق گرفتند که ﴿أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ﴾ [14]. این هم یک مرتبه از میثاق است.

وفای به عهد با مردم، مقدمه وفای به میثاق الهی

مراتب نسبت میثاق از عهد ساده بین مردم آغاز می‌شود تا وفای به عهد میثاق الهی کشیده می‌شود. یعنی اینها مشترکات لفظیه نیست. یک حقیقت تشکیکی است که اگر کسی در مرتبه ارتباط با مردم، اهل وفای به عهد نبود، هیچ گاه اهل وفای به عهد میثاق هم نخواهد بود. یعنی ظهور آن عهد میثاق، همین عهد با مردم است. اگر کسی می‌خواهد عهد الهی اش قوی تر شود، باید در رابطه با وفای به عهد بین انسان ها پایدار باشد. وفای به عهد داشته باشد تا نسبت به آن مسئله وجودش آمادگی بیشتری پیدا کند. این ها ظهورات همان است. اسماء الهی هرکدامشان ظهوری در اینجا دارند که اگر انسان می‌خواهد مظهریت آن اسم را پیدا کند، حتما باید در وجودش و کانال وجودی اش این مسئله شدّت پیدا کند. اگر می‌خواهد مظهر رحیم حق باشد، حتما باید نسبت به دیگران رحیم باشد. اگر می‌خواهد جود الهی شامل حالش شود، حتماً باید نسبت به دیگران اهل جود باشد و همین طور صفات دیگر اسماء الهی. از جمله اینکه اگر می‌خواهد میثاقش با خدای سبحان از رصد با شیطان محفوظ بماند، باید با مؤمنانی که عیال الله هستند، میثاقش و عهدش محفوظ باشد. اگر کسی به این جا بی اعتنایی کرد و این بی اعتنایی را اختلال در آن وفای به عهدش با خدا دید، آن موقع رعایت و مراقبه اش شدیدتر می‌شود تا اینکه این را یک عمل ساده منقطع ببیند که اگر این عمل منقطع را انجام نداد، گناه ساده است. اما اگر دید که این عمل، مرتبط با عهد الهی و ربوبیّت است. کسی که قسم دروغ بخورد ،وفای به عهد نکند، امانت دارد نباشد، این مقدمه شکستن میثاق ربوبیّت و عهد ربوبی است. اگر انسان این را باور کند، مراقبه اش در وفای به عهد و امانت داری شدیدتر می‌شود. به خصوص با توجه به اینکه «حافّتی الصراط» را رحم و امانت داری بیان کرده اند. یا در بعضی روایات می‌فرمایند که سه چیز است که انسان باید حواسش باشد و بِرّ و فاجر ندارد. یکی وفای به عهد. یکی امانت داری است. یکی هم پدر و مادر است.

ولایت والدین، ظهور عظیمی از ولایت الهی

 پدر و مادر چه بِرّ باشند و چه فاجر باشند، رعایت و احترامشان برای انسان لازم است مگر این که امر به شرک کنند که امر به شرکشان را انسان اطاعت نمی‌کند. ببینید در چه حدّی مطرح می‌کند. بحث احترام به پدر و مادر را خدای سبحان در قرآن عمدتاً در کنار توحید یا عدم شرک آورده است. هر جا که در رابطه با پدر و مادر توصیه آورده، در کنار این ها آورده است. این نشان می‌دهد که در راستای توحید، نقش عظیمی دارند. ولایت پدر و مادر یک ظهور عظیمی از ولایت الهی در عالم است. در طول آن است. نسبت به وفای به عهد و امانت همینطور توصیه شده است. لزومی ندارد طرف مقابل صالح باشد.

1- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُصْعَبٍ الْهَمْدَانِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ ثَلَاثَةٌ لَا عُذْرَ لِأَحَدٍ فِيهَا أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ وَ بِرُّ الْوَالِدَيْنِ بَرَّيْنِ كَانَا أَوْ فَاجِرَيْنِ.[15]

این ها مرز عالم انسانی هستند. قواعد بین المللی هستند. روابط بیرونی مومنان را هم شکل می‌دهد. وفای به عهد، ادای امانت و برّ والدین.

وَ قَالَ ع‏ عَلَيْكُمْ بِالْوَرَعِ وَ الِاجْتِهَادِ وَ صِدْقِ الْحَدِيثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ إِلَى‏ مَنِ‏ ائْتَمَنَكُمْ‏ عَلَيْهَا بَرّاً كَانَ أَوْ فَاجِراً فَلَوْ أَنَّ قَاتِلَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع ائْتَمَنَنِي عَلَى أَمَانَةٍ لَأَدَّيْتُهَا إِلَيْهِ.[16]

وضع فجور قاتل امیر المومنین روشن است.

قَالَ سَمِعْتُ سَيِّدَ الْعَابِدِينَ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع يَقُولُ لِشِيعَتِهِ‏ عَلَيْكُمْ‏ بِأَدَاءِ الْأَمَانَةِ فَوَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ نَبِيّاً لَوْ أَنَّ قَاتِلَ أَبِيَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع ائْتَمَنَنِي عَلَى السَّيْفِ الَّذِي قَتَلَهُ بِهِ لَأَدَّيْتُهُ إِلَيْهِ.[17]

و في المجمع عن النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلم لما قرأ هذه الآية(لیس علینا فی الامیین سبیل) قال كذب اعداء اللَّه ما من‏ شي‏ء كان‏ في‏ الجاهلية الا و هو تحت قدمي الا الأمانة فإنها مؤدات إلى البر و الفاجر.[18]

جزء قوانینی است که همه ادیان منادی به این هستند. بلکه عالم انسانی منادی به این است. نسخ شدنی نیست.

أن رسول الله ص لما قال-: ثلاث من كن فيه فهو منافق و إن‏ صلى‏ و صام‏ من إذا حدث كذب و إذا وعد أخلف و إذا اؤتمن خان‏[19]

وَ قَالَ مَنْ خَانَ أَمَانَةً فِي الدُّنْيَا وَ لَمْ يَرُدَّهَا إِلَى أَهْلِهَا ثُمَّ أَدْرَكَهُ الْمَوْتُ مَاتَ عَلَى‏ غَيْرِ مِلَّتِي‏ وَ يَلْقَى‏ اللَّهَ‏ وَ هُوَ عَلَيْهِ غَضْبَان‏

7- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ لَيْسَ‏ مِنَّا مَنْ‏ أَخْلَفَ‏ بِالْأَمَانَةِ وَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْأَمَانَةُ تَجْلِبُ الرِّزْقَ وَ الْخِيَانَةُ تَجْلِبُ الْفَقْرَ.[20]

ملکه خلف وعده در اینجا  تا خلف وعده با خدا می‌کشاند.

مرتبه محبوب بودن بالاتر از محبّ بودن

اگر کسی این طور بود که با وفای به عهد تقوایش را تقویت کرد، دنباله وفای به عهد، تقوا را می‌آورد. در ادامه می‌فرماید ﴿فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ﴾[21]. این ها محبوب خدا می‌شوند. یهود ادعا داشتند که ما محبوب خدا هستیم و خدا ما را فضیلت داده است. خدا تکذیب می‌کند. معیار محبوب خدا بودن، اسرائیلی بودن نیست. معیار محبوب خدا بودن را تقوای و وفای به عهد قرار می‌دهد. تقوایی که در راستای همین وفای به عهد است، آغازش از همین جاست. اگر کسی وفای به عهد داشت و اتقی، ﴿فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ﴾[22]. محبّ خدا بودن یک رتبه است، محبوب خدا بودن مرتبه بالاتری است. ﴿قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ﴾[23] اگر ادعای محبّت خدا را دارید، تبعیّت من را کنید تا محبوب خدا شوید. مرتبه محبوب بودن بالاتر از محبّ بودن است. مثل مخلَص بودن که بالاتر از مخلِص بودن است. مثل اینکه ﴿سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ﴾[24] بالاتر از ﴿إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَىٰ رَبِّي سَيَهْدِينِ﴾ [25] است. مخلص ولایت الهی نسبت به او تمام شده است. اما مخلِص در مسیر حرکت است.

محبّ، هم در مرتبه حرکت است. سالک است. اما محبوب، سالک نیست. محبوب را خدا می‌برد. سالک تا جایی است که با قدم خودش می‌رفت. محبوب، آنی است که خدا می‌برد. نه اینکه بالاتر نمی‌رود، اما دیگر با قدم خودش نمی‌رود. مثل قرب نوافل که انسان با قدم خودش معصومیت پیدا می‌کند. خدا از چشم او نگاه می‌کند، خدا با گوش او می‌شنود. در قرب فرائض خداست که می‌بیند، نه از چشم او. تنگنا و حدود چشم او در کار نیست. «بی یُسمع، بی یُبصر»، حقیقت دیدن از چشم خدا مطرح می‌شود. در هر موطنی خودش را یک طور نشان می‌دهد.

کسی که با قدم وفای به عهد حرکت کرد، به موطن محبوبیت الهی می‌رسد که خدا او را دوست دارد.

تفاوت وفای به عهد با انجام عهد

در ادامه بحث می‌فرماید: وفا را آورد که با توجه به اینکه وفا، گرفتن و اخذ تامّ است، یعنی انسان تمام شرایطش را رعایت کند. مانند ﴿اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ﴾ [26]، خدا نفوس را با تمام حقایق و جزئیاتش، با همه آنچه هست، هیچ چیزی جا نمی‌ماند. همچنین در این جا می‌فرماید اوفی بعهده، یعنی کسی که در موطن وفای به عهد حرکت کرد، خدا او را دوست دارد.

قوله تعالى: بَلى‏ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ وَ اتَّقى‏ فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ‏، رد لكلامهم و إثبات لما نفوه بقولهم: لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ‏، و إيفاء العهد تتميمه بالتحفظ من العذر و النقص،

هیچ کوتاهی درش نیست.

و التوفية البذل و الإعطاء وافيا، [27]

بتمامه، بدون هیچ نقصی

و الاستيفاء الأخذ و التناول وافيا.[28]

وفای به عهد که در عهد به کار رفته است، انجام عهد نیست. انجام عهد یک بیان است، اما وفای به عهد با توجه به لفظ وفا، خیلی کار را از یک طرف سخت می‌کند، از یک طرف خیلی مراقبه بر مسئله را شدید می‌کند که حواسمان باشد در عهد، به همه جزئیات حواسمان باشد. بی اعتنایی به جزئیات نمی‌شود کرد. کسی که عادت کند در جزئیات به وفای عهد ظاهری مراقبت کند، آن موقع ملکه وجودی اش این شدت مراقبه می‌شود. این در دین داری خودش را بهتر نشان می‌دهد. لذا در وفای به عهد و امانت داری، یک موقع مسئله مالی است که همین مسائل دنیایی است. یک موقع مسئله دینی است. هر دو این ها در آیه شریفه مورد نظر است. آن جایی که مسئله مالی است، رعایت وفای به عهد و امانت داری با همه جزئیات و شرایطش لازم است. آن جایی که مسئله دینی است، به خصوص ابتلای ما شدید است. اگر چیزی را می‌خواهیم به دین خدا نسبت بدهیم یا با عملمان نشان دهیم، باید مراقبه کامل در جزئیاتش داشته باشیم. اگر انسان حدود بیان دین را رعایت نکند و در بیان دینی، کوتاهی کند و در بیان شرایط، امانت دار نباشد، حتماً و حتماً این مورد غضب الهی قرار می گیرد و مصداق  همین آیه شریفه که ﴿وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ﴾ [29]که نسبت دروغ به خدا دادن است، می شود.

 ممکن است گاهی عالمانه باشد و هم یعلمون، گاهی ممکن است نسبت دروغ دادن از روی کوتاهی و تقصیر باشد. درست است که جرائمش متفاوت می‌شود، اما در نظام دین الهی و نظام ارتباط با مردم، باید وفای به عهد کرد. یعنی جزئیات را هم مراعات کرد. نه اینکه انسان نسبت به جزئیات بی توجه باشد. این را می‌گویم که ما در نظام دین داری و رعایت احکام دین، نکند از روی بی مبالاتی یا توجیه غلط بعضی مسائل یا تقصیر بیان انسان و کوتاهی ها، او را به این سمت بکشاند که مورد خطاب الهی ﴿وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ﴾ [30] قرار بگیرید. انسان باید مراقبت کند. لذا گفته اند که حواستان باشد با فتوا دادنی که عالمانه نیست، گردنتان را پل برای دیگران قرار ندهید. پا بگذارند روی گردن شما و بروند، شما جهنمّی شوید. لذا فتوا دادن جزء مسائل خطرناک است. اگر کسی می‌خواهد چیزی را به خدا نسبت دهد، باید با مراقبت کامل باشد. فتوا یک مورد است، بیان دین هم یک مورد است.

و المراد بالعهد ما أخذ الله الميثاق عليه من عباده أن يؤمنوا به و يعبدوه على ما يشعر به قوله في الآية التالية: إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلًا، أو مطلق‏

العهد الذي منه عهد الله تعالى.[31]

و قوله: فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ‏ من قبيل وضع الكبرى موضع الصغرى إيثارا للإيجاز، و التقدير فإن الله يحبه لأنه متق و الله يحب المتقين، و المراد أن كرامة الله لعباده المتقين حبه لهم لا ما زعمتموه من نفي السبيل.[32] فمفاد الكلام أن الكرامة الإلهية ليست بذاك المبتذل السهل التناول

مسئله سنگین است. لذا مراقبه شدید می‌خواهد. بلی من اوفی بعهده و اتقی، مراقبه سنگین می‌خواهد تا محبوب الهی شدن به دنبالش بیاید.

حتى ينالها كل من انتسب إليه انتسابا أو يحسبها كل محتال أو مختال كرامة جنسية أو قومية بل يشترط في نيلها الوفاء بعهد الله و ميثاقه و التقوى في الدين فإذا تمت الشرائط حصلت الكرامة و هي المحبة و الولاية الإلهية التي لا تعدو عبادة المتقين، [33]

اگر انسان با بی مبالاتی در بیان دین با دیگران مرتبط شد، مراقبت نکردیم که حرف را داریم به چه کسی نسبت می‌دهیم، مقام محبوبیت الهی که به دست نمی‌آید هیچ، مبغوضیت هم به دست می‌آید.

اگر کسی محبوب خدا شد، این ولایت دنبالش نصرت می‌آید.

و أثرها النصرة الإلهية، و الحيوة السعيدة التي تعمر الدنيا و تصلح بال أهلها، [34]

عمر دنیایش آباد می‌شود. یعنی ابدیت از این عمر دنیا حاصل می‌شود. هر لحظه این دنیا، مقابل ابدیت قرار می‌گیرد. تمام لحظات دنیایش تثبیت می‌شود.

و ترفع درجات الآخرة.

فهذه هي الكرامة الإلهية لا أن يحمل قوما على أكتاف عباده من صالح و طالح [35]

این طور نیست که بر گرده دیگران چه صالحین و چه غیر صالحین بخواهی سوار بکنی.

و يطلقهم و يخلي بينهم و بين ما يشاءون و ما يعملون [36]

به خواسته ها و هوس هایشان بخواهند توجیه کنند و هر طوری خودشان را محقّ بدانند، که با مردم برخورد کنند.

ضروری بودن توجه و باور به مردم

اگر کسی خودش را محقّ دانست که هر طوری خواست با مردم برخورد داشته باشد، این همان کذب علی اللّه و تهدیدی است که خدای سبحان نسبت به یهود کرده است. در همان رتبه قرار گرفته است. لذا توجه و باور به مردم بسیار مهم است. حتی اگر کسی در خانواده ها اهل دین داری نیست، تحقیر در نظرش نیاید، کوچک نشود. نگوید پیش خودش که این را ببین. یا اینکه این ها عوام مردم هستند. این که انسان خودش را برتر بداند، دنباله اش این است که «لیس علینا فی الامیین سبیل». این همان نگاه است.

فيقولوا يوما: لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ‏، و يوما نحن أولياء لله من دون الناس، و يوما: نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ‏ فيهديهم ذلك إلى إفساد الأرض، و إهلاك الحرث و النسل. [37]

آن بی مبالاتی اولیه، انسان را به افساد ارض و اهلاک الحرث و النسل می‌کشاند. همه را تحقیر می‌کنند. این حذفش در عالم، جزء واجبات می‌شود. از جهت جزای دنیایی، افساد فی الارض باید اعدام شود.

ریشه های این ها در خیلی از ماها ممکن است بروز و ظهور داشته باشد. عالم یا کسی که ثروتمند است. در روایت دارد که اگر کسی، شخص ثروتمندی را به خاطر ثروتمند بودنش اکرام کرد، دو ثلث دینش را از دست داده است. حدیث قدسی خطاب به موسی کلیم(ع) است. اگر ثروتمند آمد حال اکرام این بیشتر شود. یعنی رابطه و ارزش انسان ها را بر اساس دنیا دیده است. می‌خواهد بگوید در نظام عملی ایمان باید محک بخورد و حفظ شود. اگر تو بر اساس ایمان نه بر اساس دنیا اکرام کردی، این آخرت گرایی و حفظ ایمان است. آن نگاه عام صحیح است که انسان همه را به یک چشم ببیند، «ان اکرمکم عند الله اتقیکم». نه اینکه خودش را اتقی ببیند.

إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمَانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً أُولٰئِكَ لاَ خَلاَقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ وَ لاَ يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لاَ يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ لاَ يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿77﴾[38]

خیلی تهدید عظیمی است. خودمان را مخاطب ببینیم. بحث وفای به عهد است. أیمان، همان قسم ها و پیمان هاست. آن هایی که عهد و پیمان هایشان را به ثمن قلیل فروختند. در روایات الی ما شاء الله هم در تطبیق آیه و هم در مصادیق آیه شمرده اند که در قبال دین داری شان، دنیا را ترجیح دادند. یا آمدند دین را سبب توجیه دنیایشان قرار دادند. به جای این که آن را در جای خودش مصرف کنند، توجیه دنیا داری شان را کردند.

تمام دنیا را اگر در قبال یک حکم دینی هم قرار بدهی، ثمنش قلیل است، چون متاع دنیا قلیل است.

رابطه دنیا و آخرت، نسبت به دنیا رابطه قلیل است.

هرچی که در دنیا بزرگ شوی و حتی ملک الملوک شوی ، شاه شاهان شدن در مقابل خلاف عهدی که داشتی، این ثمن قلیل است.چه برسد به اینکه انسان به یک احسنت و یک نشاندن اعتباری از یک رتبه به رتبه دیگری و از اتاقی به اتاق دیگری که ممکن است هر لحظه همین را از آدم بگیرند، دل خوش کند.

لطافت تعبیر «اولئک» در آیه

دنبالش می‌فرماید «أُولٰئِكَ». این خیلی تعبیر لطیفی است. اشاره به دور است. کسانی که این کار را کردند، از مقام قرب الهی دور شدند. مخاطب به نزدیک نیستند. این هایی که این کار را کردند از قرب الهی دور شدند. خدا نکند که انسان از جانب خدا مخاطب به اولئک بشود. نظام عالم هستی تمامش در مقابل انسان قرار می‌گیرند. چون وقتی خدا مقابل قرار گرفت، همه مقابل قرار می‌گیرند.

گاهی به جهت عظمت دور را اشاره می‌کنند. چون عظمت دارد و انسان نمی‌تواند آن افق را بیابد، می‌گوید ذلک الکتاب لاریب فیه. نمی‌فرماید هذا الکتاب. لشدّة عظمته. نه به لحاظ بُعد. به لحاظ عظمت. این معلوم است. قرینه در کار است.

این آغاز حرکت است و بر هدایت پروردگار هستند تا حرکت کنند و برسند خیلی راه است. «ذلک الکتاب» عظمت کتاب است که رسیدن به این کتاب خیلی حرکت می‌خواهد.

در آیه قبل محبوب خدا شدن بود، رسیدن و وصال بود. قُرب بود. تحت ولایت قرار گرفتن است. بلافاصله در آیه بعد کسانی که از این موطن تنزّل کردند. یک کسی نیامده است. یک کسی آمده و برگشته است. ساقط شده است. این ساقط شدن را می‌رساند. دنباله آیه هم تأکید بر این است. این دسته ای که قبلاً در مقام قرب بودند، اما ضایع کردند، این ها هیچ بهره ای در آخرت ندارند. «لاَ خَلاَقَ لَهُمْ». تمام مزایا و کمالات و کارهایشان باطل شد. «و لایکلمهم»، از عالی به پایین می‌آید. پنج خصوصیت می‌آورد. هر کدام از بالا به پایین است. آن رتبه را ندارند، آن را که ندارند هیچ، بعدی را هم ندارند، بعدی را هم ندارند. بعد به عذاب عظیم می‌رسد. نه تنها این ها را ندارند، عذاب عظیم هم دارند. نشان می‌دهد که خیانت به عهد مراتبی دارد. به جایی می‌رسد که انسان همه مراتب خیانت را طی کرده، لذا همه مراتب بعد برایش ایجاد شده است.

«لایکلمهم الله». مورد کلام خدا قرار نمی‌گیرند. با خدا گفتگو ندارند. این که چه زمانی با خدا ارتباط کلامی دارند، خودش یک بحثی است. در قیامت یک طور است، در دنیا چطور هست بماند.

هدایت تامّه

خدا به این ها نظر نمی‌کند. یک کلامی دارد به این معنا که همه عالم، کلام خدا هستند. آن کلام عام است. مثل رحمت عامی که «رحمتی وسعت کل شیء». اما ﴿فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ﴾[39] . یا آن جا می‌فرماید که بِ﴿الْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ﴾[40] . یک رحمت عامّه دارد که رزق الهی و وجودی که خدا داده است. اما یک رحمت خاصّه دارد. یک کلام عمومی دارد که همه «کلمة الله» هستند. اما یک کلمه ویژه دارد که رابطه ویژه است. مثل رابطه ای که خدای سبحان با موسی کلیم(ع) داشت. نشان می‌دهد که اگر کسی وفای به عهد داشت، تا این مرتبه وفای به عهد کشش دارد که به تکلّم با خدا برساند. در غیر این صورت، سلب یک چیزی که طرف کشش و استعداد نداشته باشد، بی فایده است. پس معلوم می‌شود که امکان پذیر بود. چه چیزی باعث شد این را از دست بدهد؟ توجه به دنیا و فروختن آن عهد. هر کدام از آیات قرآن مسیر را نشان می‌دهد. اگر خدا با انسان گفتگو کند، این گفتگو هدایت تامّه است.

کسی که در این مرتبه هدایت قرار بگیرد همه عالم با او گفتگو می‌کنند. کلام الهی را برای او دارند. خدا با فعلش با ما سخن می‌گوید. «قوله فعله»، انسان در قیامت آن تکلم را می‌یابد. اگر آن جا علم به علم پیدا نکرد، در قیامت پیدا می‌کند.

این خیلی سنگین است که خدا با انسان گفت و گو نکند و رو برگرداند. اگر خدا با انسان گفت و گو نکند، در آن روز خیلی سنگین است. غیر از جایی است که من تکلّم نمی‌کنم. من تکلّم نمی‌کنم مثل محبّ بودن است. او تکلّم نمی‌کند، مثل محبوب بودن است.

﴿وَ لَا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ﴾ [41]، یک مرتبه پایین تر. اصلاً نگاهش نمی‌کند. یعنی نظر رحمت بر او نمی‌کند. و الا مگر می‌شود چیزی نسبت به خدا مجهول و غائب باشد. آن نظر عامّ خدا که عالم است، سر جایش محفوظ است. اما ﴿وَ لَا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ﴾ یعنی نظر ویژه. نگاه جزایی و رحیمانه.

﴿وَلَا يُزَكِّيهِمْ﴾ [42]، هیچ رشد و طهارتی برای این ها محقّق نمی‌شود. بلکه در مرتبه آخر می‌فرماید ﴿وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾[43] . عذاب الیم برای این هاست. یعنی قبلی ها، نفی کمالات بود. تا به جایی می‌رسد که ﴿وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ﴾[44] را به دنبال می‌آورد و وقتی به عذاب الیم رسید، دیگر برگشت پذیر نیست. مراتب قبل برگشت پذیر است.

ان شاءالله ادامه بحث را در جلسه آینده عرض خواهیم کرد.

والسّلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته

[1] اعراف 12

[2] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 263

[3] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 263

[4] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 262

[5] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 263

[6] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 263

[7] آل عمران 76

[8] آل عمران 75

[9] آل عمران 76

[10] آل عمران 76

[11] آل عمران 75

[12] اعراف 172

[13] احزاب 7

[14] بقره 40

[15] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏5، ص: 132

[16] تحف العقول، النص، ص: 299

[17]الأمالي( للصدوق)، النص، ص: 246

[18]  تفسير الصافي، ج‏1، ص: 349

[19]  بناء المقالة الفاطمية في نقض الرسالة العثمانية، ص: 163

[20] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏5، ص: 133

[21] ال عمران 76

[22] ال عمران 76

[23] آل عمران 31

[24] إسراء 1

[25] صافات 99

[26] زمر 42

[27] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 264

[28] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 263

[29] آل عمران 78

[30] آل عمران 78

[31] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 264

[32] همن

[33] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 264

[34] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 264

[35] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 264

[36] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 264

[37] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 264

[38] آل عمران

[39] اعراف 156

[40] توبه128

[41] آل عمران 77

[42] آل عمران 77

[43] آل عمران 77

[44] آل عمران 77

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “تفسیر المیزان، جلسه 765” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*