بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطَارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينَارٍ لاَ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ إِلاَّ مَا دُمْتَ عَلَيْهِ قَائِماً ذٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لَيْسَ عَلَيْنَا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ ﴿75﴾

بَلَى مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ وَ اتَّقَى فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ ﴿76﴾ [1]

اعمال انسان، نازله اعتقادات او

بحثی که در جلسه گذشته ذیل آیه شریفه بیان شد این است که اعمال انسان عمدتاً نازله اعتقادات او است و هر قدر عملی از عمق اعتقادی نشأت بگیرد، به همین نسبت عظیم می‌شود. چه در ناحیه عمل صالح و چه در ناحیه عمل ناصالح که عمق عمل به مرتبه نشأت گرفته او و آن نظام درونی اعتقادی او برمی‌گردد. لذا خدای سبحان در این آیه شریفه این نظام عدم امانت داری یهود را نسبت می‌دهد که از یک عمق وجودی و اعتقادی نشأت گرفته و لذا خباثت این عمل بسیار شدید است. این ها فقط خودشان را انسان می‌دانند و بقیه بشریت را به عنوان غیر انسانی که باید در خدمت آن ها باشند، ماند چهارپایان می‌دانند. این مسئله در کتب آسمانی شان نیامده  است. اما از طریق علمائشان این گفته شده و نسل به نسل منتقل شده است. قرآن هم می‌فرماید که اعتقادشان این بود که أمیّین بر ما حتی در ادای امانت، راهی و ما سلطه ای ندارند.

در مورد این نگاه، جلسه گذشته هم مفصّل صحبت کردیم و عرض کردیم در نگاه دینی دنبال این هستند که اعمال از عمق اعتقادی نشأت بگیرد. باید تمرین هم بکنیم که این شکل بگیرد.

در اعمال ناصالح هر چقدر از عمق اعتقادی نشأت بگیرد، خباثت بیشتر می‌شود. هرچقدر از مرتبه ظاهری تری نشأت بگیرد، در نظام عمل صالح ثوابش کمتر است. نتیجه اش کمتر است. در عمل ناصالح هم همین طور است. هرچقدر ظاهری تر باشد، خباثت کمتر است. هرچقدر عمیق تر باشد، خباثت بیشتر است. بعضی از اعمال نشأت گرفتنشان از عمق اعتقادی ویژه است. بعضی نکات، نکات دینی نیست، نکته انسانی است. یک موقع هست انسان یک نکته دینی را مخالفت می‌کند حتی با عمق وجودی اش هم مخالفت می‌کند. این یک مرتبه از خباثت است. یک موقع انسان، یک نکته انسانی را مخالفت می‌کند، از عمق وجودی اش هم مخالفت می‌کند. آنجایی که آن عمق وجودی در مقابل یک حقیقت انسانی قرار می‌گیرد، خباثت شدّتش بیشتر است، چون این حتّی اگر دین دار هم نبود، باید به این معتقد می‌شد، باید این را رعایت می‌کرد. دین داری، تضاعف آن رعایت است، مضاعف شدن آن رعایت است. کسی که آن امر انسانی را که امانت داری از سنخ اعمال انسانی است، یعنی فقط بحث دینی نیست. آن نظام وجودی انسانی است که امر می‌کند به امانت داری و همه را به رعایت امانت امر می‌کند. دین هم آن را تاکید کرده است. امر دین در مورد امانت داری، یک امر ارشادی بر همان نگاه وجودی و انسانی است. لذا اگر کسی در مقابل امانت داری قیام می‌کند، می‌ایستد، آن هم از عمق اعتقادی برایش فلسفه درست می‌کند، برایش یک اعتقاد پایه ریزی می‌کند، خباثت این افراد بیشتر از جایی است که فقط بر اساس یک حکم دینی که در جای خودش هم خیلی مهم است، چیزی را انکار کند. معلوم است که در مقابل حکم دینی، ایستادن خروج از دین است. اما این جا خروج از انسانیت است. کسی که خروج از انسانیت کرده به طریق اولی خروج از دین هم کرده است.

دین، مطابق انسانیّت

دین مطابق انسانیت است. گاهی خروج از دین هست، اما هنوز همه مرزهای انسانیت را نشکسته است. لذا یک کسی امانت دار است، اما دین دار نیست. وفای به عهد می‌کند، اما دین دار نیست. سخاوت مند است، اما دین دار نیست. اما اگر دین داری اهل وفای به امانت نبود، این خروج از عالم انسانی کرده است، به خصوص اگر برای عملش فلسفه و اعتقادی را درست کند. حالا چه این فلسفه و اعتقاد فلسفه و اعتقاد اختلال در نظام انسانیتش باشد، چه اختلال در نظام دینی باشد. با این نگاه این مسئله را به عنوان یک تابلو قرار می‌دهند که خروج از دین داری، یک مرتبه است، خروج از عالم انسانی و احکام انسانی اشدّ است. چون راه هدایت را بر خودش می‌بندد. با رعایت حدود انسانی انسان، امکان هدایت دارد. اما وقتی رعایت حدود انسانی مختل شد، انسان از هدایت شدن محروم می‌شود. چون اساس انسانیتش را به خطر انداخته است. لذا در دین ما هم حتی به ما می‌گویند به کثرت صیام و صلاة نگاه نکنید، بلکه به امانت داری و وفای به عهد نگاه کنید. نظیر این ها هم هست. این امانت داری و وفای به عهدی که در این جا آمده است، حدود انسانی است که دین هم تأکیدش کرده است. چون این حدّ انسانی، نظام فطری است. در نظام فطری این دیده شده است و لذا نظام دینی هم این نظام فطری را تأیید و تأکید کرده است و به آن پایبند بوده است. این نگاهی که بنی اسرائیل داشتند که از آنان به اهل کتاب نام می‌برد، این برگشت به یک حکم دینی نمی‌کند. که چون ما یهود هستیم، این طور است. می‌گفتند چون ما بنی اسرائیل هستیم، این گونه هست. و این به یک نگاه نژادپرستانه برمی‌گردد. اگر نگاه دینی بود، به یک مسئله دینی برمی‌گشت که ما از جهت دینی برتریم، چون برتریم، پس فضیلت داریم. این را هم قبول نداریم. اما یک توجیه دینی بود. اما این ها برای نژاد پرستی شان توجیه دینی می‌کنند. چون ما بنی اسرائیل هستیم و بنی اسرائیل هر طور که باشند محبوب خدا هستند، پس امانت داری نسبت به دیگران بر ما لازم نیست. بله، بین خودمان باید امانت دار باشیم. امانتی را که از بنی اسرائیل به ما دادند، حفظ و برگرداندنش برای ما لازم است. در مورد ربا هم مطرح شد که این ها اهل ربا بودند، ولی بین خودشان و غیر بنی اسرائیل. اما بین خودشان حرام می‌دانستند. می‌گفتند این حکم دینی بین نژاد ماست. در مورد امانت داری هم همین حکم را کردند. بین خودمان این امانت داری باید رعایت شود. اما بین ما و دیگران این امانت داری لزوم رعایت ندارد. ﴿«لَيْسَ عَلَيْنَا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ»﴾[2]. راهی برای امیّین نسبت به ما نیست.

این نگاه را مرحوم علامه مطرح می‌کنند و ذیل اینکه امانت داری حقیقتش چیست و وفای به عهد حقیقتش چیست، و اینکه این نظام انسانی است، عام تر از بحث الهی است، بیاناتی دارند و می فرمایند حتی اگر دینی نباشد امانت داری لازم الرعایه هست.

بله، ما نسبت به نواصب این حکم را داریم. مرحوم علّامه می‌فرمایند در یک نظام و مجتمع انسانی، کسانی که حکم مجتمع را به صورت کامل زیر پا می‌گذارند، به هیچ حکمی از احکام اجتماع تن نمی‌دهند، قطعاً وضعیت این ها در مورد رعایت حقوق اجتماعی متفاوت می‌شود. اما حتی اگر کافر، کافر ذمّی، یا کافر حربی امانتی را پیش مسلمان ها بگذارد، رعایت امانت لازم است. اگر در مورد نواصب این مسئله آمده، آن ها همه حقوق اجتماعی را زیر پا گذاشتند، هر اجتماعی که تمام حقوق اجتماعی را زیر پا می‌گذارند و تحت هیچ معاهده ای قرار نمی‌گیرند، حقوقشان هیچ احترامی ندارد. هرچند به عنوان حکم اخلاقی دارد که رعایتش اولی است. امام صادق(ع) می‌فرماید اگر قاتل امام حسین(ع) شمشیرش را پیش من امانت بگذارد، من به او برمی‌گردانم. نظیر این روایات هم آمده است.

لزوم حفظ امانت

در روایات در مورد کافر حربی هم آمده است که اگر امانت گذاشت، عمدتا ًگفته اند که رعایتش لازم است. غیر از اینکه عنوان ثانوی هم در این مسئله دخیل است. این عنوان اولی بود. عنوان ثانوی این است که اگر در این عدم امانت داری حتی نسبت به نواصب اگر گزندی و ثلمه و آفت و زبان درازی علیه مسلمانان بخواهد ایجاد بشود، رعایت آن هم به عنوان ثانوی واجب می‌شود. پس اساس این است که سعه امانت داری و وسیع است. بعد این است که در جایی که حتی اجتماع به عنوان یک حقیقت اجتماعی رعایت این جنبه را لازم نمی‌دانند چون خودشان را از تحت قوانین اجتماعی خارج کردند، حتی اگر باعث بشود صدمه ای به اسلام بخورد، باز رعایتش هم واجب است.

بله، اگر انسان بداند امانتی که به کافر حربی بر می گرداند، او از آن علیه مسلمانان استفاده می‌کند، اینجا بعضی گفته اند که عدم ردّ اشکال ندارد.

لذا آمده است که اگر از پیمان شکنی آن ها، خوف جدی و روشن وجود دارد ، شما هم پیمان را بشکنید.

اصل اولی در مسئله روشن است که امانت داری جزء صفات انسانی است و اسلام هم به عنوان اینکه اساس احکام فطری را تاکید کرده، همه این ها را می‌پذیرد و شدت توجه را هم دارد و خروج از آن را هم خروج از دین می‌داند.

تعبیر اینجا این است که ﴿وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَهُمْ يَعْلَمُون﴾َ [3]. وقتی این نسبت را دادند، این نسبت، نسبت دروغ است. خواستند با نگاه دینی آن نظام اقتصادی خودشان را هم با این توجیه کنند که خدای سبحان رسوایشان می‌کند.

کسانی که حتی به حضرات(ع) جسارت می‌کردند و توهین می‌کردند، چون اغلبشان جاهل بودند، برخورد حضرات(ع) با این ها کاملاً اخلاقی بود. حتی بعضی یاران حضرات(ع) می‌خواستند شمشیر بکشند. حضرات منع می‌کردند و رفتار اخلاقی می‌کردند و جذب می‌کردند. معلوم می‌شود که مسئله، دائره اش وسیع تر است. ممکن است عدّه ای عالماً عامداً ناصبی باشند. اما بعضی جاهل قاصرند. حکم فقهی ممکن است یکسان باشد.

حتی نسبت به کسانی که عالم عامد بودند، حضرت(ع) رعایت هایی می‌کردند. البته این بحث که در زمان قبض ید و بسط ید چطور باشد، ممکن است مرزها متفاوت باشد.

نسبت به جاهل قطعاً یک مسامحاتی شده است که نسبت به غیر جاهل آن مسامحات صورت نگرفته است.

در مورد عالم عامد می‌شود گفت اگر مصالح دیگری نباشد، رعایتش لزومی ندارد. اما نسبت به غیر عالم عامد، رعایت مناسب است.

بعضی گفته اند آن هایی که ولو یک قنطار را برمی‌گردانند، نصاری هستند. آنی که یک دینار را هم برنمی‌گرداند، مقصود یهود است. اما بعضی گفته اند نه، هر دو ناظر به یهود است. ولی اینکه «لَيْسَ عَلَيْنَا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ»[4]، این با نگاه اعتقادی مربوط به یهود است. شاید در مسیحیّت این مسئله نباشد. نه در ربا و نه در مسئله امانت داری.

یهود قائلند هر کسی یهود است، باید بنی اسرائیل باشد. خارج از بنی اسرائیل، یهودیت پذیرفته نیست. اما نصاری این طور نیستند. این ها نسبت به بنی اسرائیل این حکم را قائلند. اگر از نصاری است، این حکم را لازم الاجرا می‌دانند. لذا فقط نسبت به یهود نیست. نژاد بنی اسرائیل را در هر صورت نجات یافته می‌دانند، چه یهودی باشند و چه یهودی نباشند.

اختلاف در نظام امانات یهودیّت

آنچه در نظام انسانی این ها راه یافته و نظام انسانی این ها را مختلّ کرده، اختلاف در نظام امانات و عهود است. بین این ها اختلاف فاحش است. بالای دویست دینار را قنطار می گویند، یا پوست گاوی را پر از طلا کرده باشند. شأن نزولی هم دارد. بعضی می‌گویند جعلی است. نسبت به عبدالله بن سلام روایت جعل شده است. خواسته اند نشان بدهند که خیلی امانت دار است. هزار و دویست دینار کسی پیشش گذاشت و به راحتی پس داد. اصل این است که دویست دینار به بالا را قنطار می‌گویند. یا اینکه پوست گاوی را پر از طلا کنند. نظیر گاو بنی اسرائیل که قیمت در آخر به آنجا رسید که پوست گاو را باید پر از طلا کنند. آن گاوی که قرار بود آن را بکشند و دمش را به مرده بزنند تا او زنده شود و بگوید قاتلش کیست.

می‌گویند اگر این مقدار امانت بدهی، برمی‌گردانند. اما به بعضی یک دینار امانت بدهی، انکار می‌کنند.

این که حداقل و حداکثر را بیان کرده است، امانت داری در اکثر و عدم امانت داری در اقلّ را، به خاطر این است که اختلاف زیاد است. البته منحصر به مال هم نیست. اموال منقول و غیر منقول را هم شامل می‌شود. اگر شما نسبت به اموال غیر منقول هم آن ها را امین قرار دهی، سندی در اختیارشان قرار بدهی زیرش می‌زنند و به شما برنمی‌گردانند.

 می‌گویند این اگرچه یک رذیله قومیه می‌تواند باشد، اما شدّتش مربوط به این است که ناشی از یک اعتقاد شده است. این خیلی شدّت دارد.

اگر رذیلت اعتقادی شد، منحصر در یک حکم نمی‌شود. علّت پیدا کرده است، العلة تعمّم و تخصّص. این منحصر به یک رذیلت نمی‌ماند. علّت پیدا کرده است. علّتش هم برتری بنی اسرائیل بر بقیه است. آن موقع مجوز تمام خصوصیّات و رذائل دیگری که با این می‌تواند تفسیر شود، مانند عجب و حسد و تکبّر و پایمال کردن حقوق دیگر غیر امانی، صادر می‌شود. چون از این نشأت گرفت که آن ها اصلاً حیثیتی در مقابل ما ندارند. پس تعمّم نسبت به همه خصوصیات و رذائلی که می‌تواند بین طبقات یک جامعه و اجتماع شکل بگیرد، تمام این ها را شامل می‌شود. هر قدر که دستشان برسد. امروز این مسئله خوب آشکار است که یهود صیهونیست، حتی اگر ظاهر سازی می‌کنند، چون در دید دیگران هستند، این ظاهر را می‌سازند. ولی از ابتدای تشکیل حاکمیّتشان، هیچ چیزی را رعایت نمی‌کنند. الان با زور، زمین را می‌گیرند و پولی هم می‌دهند. این که پول می‌دهند برای ظاهرسازی است.

خدا کند که انسان دین خدا را صرف هزینه برای آمال و هوس هایش نکند. در هر جایی این ممکن است که انسان دین خدا را برای هوس هایش سرمایه کند. اگر آدم این کار را انجام دهد، العلة تعمّم و تخصّص می‌شود. به یک رذیله و صفت بد منحصر نمی‌شود. کم کم  انسان را به راهی که برگشت پذیر نیست، می‌کشاند. باید آدم خیلی مراعات کند که چیزی را این طور حقّ دینی خود نبیند.

عنوان ﴿لَيْسَ عَلَيْنَا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ﴾ [5]،  را که می‌گفتند، امّی را در مقابل خودشان که اهل کتاب هستند، به کار گرفتند. اول مرز را اعتقادی کردند. هرچند این از یک مرز جغرفیایی نژادی، نشأت می‌گیرد. ولی شکل ظاهری مسئله را دین خدا قرار دادند. دین خدا وقتی حدّ وسط برای امیال و آرزوهای انسان قرار بگیرد، دیگران را هم از دین و خدا بیزار می‌کند. این دیگر نهایت حیوانیّت انسان است که دین خدا را برای تحقّق هوس هایش سرمایه کند. خدا رحم کند!

اعتقاد به جامعه طبقاتی در یهودیّت

این ها قائلند که نسل یوسف(ع)، اختصاص به ملک پیدا کرد و نسل لاوی اختصاص به نبوّت پیدا کرد. در بعضی روایات ما هم این مسئله ذکر شده است. این اعتقاد یهود است. هر چند در مصداق داریم که بعضی از انبیاء از نسل یوسف(ع) بودند. به خاطر همین بود که وقتی طالوت هم که از نسل بنیامین بود، از طرف خدای سبحان به عنوان حاکم و ملک و برای جنگ به عنوان امیر منصوب شد، این ها قبول نکردند و زیر بار نرفتند. بین خودشان هم جامعه طبقاتی قائلند. زمانی که خواستند از دریا عبور کنند هم به خاطر همین تبعیض طبقاتی نتوانستند از یک راه بروند. گفتند ما از یک راه نمی‌رویم. اگر بخواهیم از یک راه برویم، کدام نژاد جلو بیفتد. ممکن است پشت سری ها کشته شوند. لذا دوازده راه برای این ها ایجاد شد. نسبت به آن چشمه ای که از یک سنگ جوشید هم باز همه از یک چشمه آب نمی‌خوردند. لذا دوازده چشمه جوشید.

کسانی که تا این حد بین خودشان که یک قوانین کلی و پایه را قبول دارند، نژاد برایشان مهم است، نسبت به دیگران چطور هستند.

در نظام فردی و نظام اجتماعی، گاهی خدا خیلی حجّت ها را تمام می‌کند، این حجّت ها به جای خضوع، عُجب می‌آورد. فکر می‌کند خدا این ها را به او داده است. این سنّت استدراج است. خدا با این ها ساخت، تا این ها برگردند. البته انبیاء بنی اسرائیل هم از بین این ها بودند. افراد شاخص و عظیم هم بودند. افرادی تابع موسی(ع) بودند، جوانانی بودند که حضرت موسی(ع) وقتی این ها را می‌دید، شاد می‌شد. مانند شرطة الخمیس نسبت به حضرت امام علی(ع). در مورد امام زمان(ع) دارد که آن سی نفری که با حضرت(ع) هستند، مورد انس حضرت(ع) هستند.

خدای سبحان تمام اسباب هدایت را برای این ها فراهم کرد و این ها را به سرعت عقاب نکرد، معجزات زیادی را برایشان آورد، حتی طالوت را که قرار داد، اغلب کسانی که گفتند ما حاضریم و چیزی برای از دست دادن نداریم، نیامدند. آن ها هم که آمدند در راه که مورد آزمایش قرار گرفتند که از آن آب نخورید، عده ای رفوزه شدند. اما عدّه ای که گذشتند، همه مؤمن محض نبودند. عده ای جرعه ای خوردند. فرمودند آن هایی که نخوردند، مِنّا هستند. کسانی که یک جرعه خوردند، ایمانشان سست بود. وقتی به جالوت رسیدند، آنهایی که یک غرفه خورده بودند، گفتند ﴿لَا طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ﴾ [6]. اما کسانی که نخورده بودند گفتند ﴿كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً﴾ [7].

فقد كانوا يزعمون- كما أنهم اليوم على زعمهم- أنهم هم المخصوصون بالكرامة الإلهية لا تعدوهم إلى غيرهم بما أن الله سبحانه جعل فيهم نبوة و كتابا و ملكا فلهم السيادة و التقدم على غيرهم، و استنتجوا من ذلك أن الحقوق المشرعة عندهم اللازمة المراعاة عليهم [8]

این ها نمی‌گویند ما فقط باید حاکم باشیم، بلکه می‌گویند دیگران انسان نیستند. سیادت و تقدّم فقط نیست. بین خودشان هم اختلاف است که کدامشان سیادت و تقدّم داشته باشند.

از این استنتاج کردند که پس دیگران هیچ حقّی ندارند.

كحرمة أخذ الربا و أكل مال الغير:

این از اعتقادشان نشأت گرفت که ﴿لَيْسَ عَلَيْنَا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ﴾ [9]،  نه فقط در امانت، بلکه در تمام حقوق ناس. این قاعده خیلی مهم است که در تمام حقوق ناس، فقط امانت داری نیست. وفای به عهد یکی از آن است. ربا یکی دیگر است. به این سه منحصر نبود.

و هضم حقوق الناس إنما هي بينهم معاشر أهل الكتاب فالمحرم هو أكل مال الإسرائيلي على مثله، و المحظور هضم حقوق يهودي على أهل ملته، و بالجملة إنما السبيل على أهل الكتاب لأهل الكتاب، و أما غير أهل الكتاب فلا سبيل له على أهل الكتاب فلهم أن يحكموا في غيرهم ما شاءوا و يفعلوا في من دونهم ما أرادوا، [10]

طبق این قانونشان هر حکمی بکنند و هر کاری انجام دهند، درست است. چون طرف مقابل حقّی ندارد.

و هذا يؤدي إلى معاملتهم مع غيرهم معاملة الحيوان العُجم كائنا من كان.[11]

بقیه مثل حیوان گنگ هستند.

و هذا و إن لم يوجد فيما عندهم من الكتب المنسوبة إلى الوحي كالتوراة و غيرها لكنه أمر أخذوه من أفواه أحبارهم فقلدوهم فيه ثم لما كان الدين الموسوي لا يعدو بني إسرائيل إلى غيرهم جعلوه جنسية بينهم، [12]

یک نگاه جنسیتی و نژادی شد.

و تولد من ذلك أن هذه الكرامة و السؤدد أمر جنسي خص بذلك بنو إسرائيل خاصة فالانتساب الإسرائيلي هو مادة الشرف و عنصر السؤدد

حتی نه دین.

و المنتسب إلى إسرائيل له التقدم المطلق على غيره،

نه با شرایط ایمان و … .

اما نسبت به خودشان مراتبی قائلند.

و هذه الروح الباغية إذا دبت في قالب قوم بعثتهم إلى إفساد الأرض و أماته روح الإنسانية و آثارها[13]

الحاكمة في الجامعة البشرية.[14]

این روح اگر در قومی شکل بگیرد به صورتی که خودشان را برتر بدانند و برای بقیه هیچ حقّی قائل نباشند، همیشه به طغیان کشیده می‌شود. لذا خدا هم ﴿ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ﴾[15] ﴿وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَة﴾[16]. این ها یاد گرفتند که هرچند در ظاهر سیادت نداشته باشند، اما در خفاء سیادت داشته باشند. لذا بنی اسرائیل مانند سرطان، خودش را در کشورها پخش کرده است.

نعم أصل هذه الكلمة- و هو سلب الحقوق العامة عن بعض الأفراد و الجوامع- مما لا مناص عنه في الجامعة الإنسانية لكن الذي يعتبره المجتمع الإنساني الصالح هو سلب الحقوق عمن يريد إبطال الحقوق و هدم المجتمع، و الذي يعتبره الإسلام في ثبوت الحق هو دين التوحيد من الإسلام أو الذمة فمن لا إسلام له و لا ذمة، [17]

ذّمه خاص است. گاهی فردی پناهنده است، یا کسی است که طبق معاهده، با کسی وعده ای دارد، حتی اگر فردی از مسلمان ها با کافر حربی معاهده دارد، لازم الوفاء است. حتی اگر مردمی به یک قانونی در یک جایی رأی داده باشند، رعایت آن هم لازم است.

فلا حق له من الحيوة [18]

چون هیچ پیمانی را نمی‌پذیرد. در هر اجتماعی کسی که زیر بار قانون نمی‌رود، حقوق برای او لازم الوفاء نیست.

در نگاه اسلامی اصل انسانیّت و پیمان پذیری است.

و هو الذي ينطبق على الناموس الفطري الذي سمعت أنه المعتبر إجمالا عند المجتمع الإنساني.[19]

این اصل که بعضی حقوق باید از بعضی افراد سلب شود، در جایی درست است که آن افراد هیچ تمکینی نسبت به قوانین اجتماعی نداشته باشند. در این صورت، دیگر حقوقشان لازم الرعایة نیست. این اصل انسانی است. خودشان، خودشان را از تحت سلطه رعایت خارج کردند. اگر قومی این طور شد، خودشان را از تحت حاکمیت ذمّه و معاهدات خارج کردند. لذا رعایت حقوق این ها لازم نیست.

ان شاءالله ادامه بحث را در جلسه بعد عرض خواهیم کرد.

والسّلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته

[1] آل عمران

[2] ال عمران 75

[3] آل عمران 75

[4] آل عمران 75

[5] آل عمران 75

[6] بقره 249

[7] بقره 249

[8] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 262

[9] آل عمران 75

[10] همان

[11] همان

[12] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 262

[13] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 261

[14] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 262

[15] آل عمران112

[16] آل عمران112

[17] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 262

[18] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 262

[19] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 262

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “تفسیر المیزان، جلسه 764” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*