بسم الله الرّحمن الرّحیم

مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيّاً وَ لاَ نَصْرَانِيّاً وَ لٰكِنْ كَانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ مَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ﴿67﴾

إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هٰذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ ﴿68﴾ [1]

ادّعای یهود و انصاری در مورد حضرت ابراهیم (ع)

بحث در این آیات، که جزء آیات ارتباطی مسلمانان با نصاری و یهود است و دسته ای طولانی از آیات وجود دارد که مرتبط با این مسئله در دوره ای که پیغمبر اکرم(ص) در مدینه مکرّمه با این دسته جات ارتباطات بیشتری برقرار شده بود، نازل شده و این سوره هم در همان زمان، حدود سال ششم به بعد هجری نازل شده است و مرتبط با احتیاجات وافر مسلمانان بوده است که گفتگوهای با یهود و نصاری و طوایف دیگر برای پیغمبر(ص) بسیار شده بود و دسته جات و گروه های مختلفی از یهود و نصاری می‌آمدند و گفتگو می‌کردند. این آیات رفع آن نیازها را بیان داشته و مسائلی که مسلمانان مرتبط با این نیازها داشتند را تبیین کرده است.

از جمله این که یهود و نصاری خودشان را تابع ابراهیم خلیل(ع) می‌دانستند بلکه بالاتر، بیان کرده بودند و آن قدر شدّت مسئله را زیاد کردند که گفتند ابراهیم(ع)، یهودی و نصرانی است. در گفتگو ها و لجاجت ها تا جایی پیش رفتند که گفتند ابراهیم(ع) از ماست. ابراهیم(ع)، یهودی و نصرانی است. به طوری که قرآن کریم در مقام محاجّه، فرمود:

«مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيّاً وَ لاَ نَصْرَانِيّاً وَ لٰكِنْ كَانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ مَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» [2]،

این آیه،  سه جمله سلبی و یک جمله اثباتی است. «ما کان یهودیاً»، «لا نصرانیاً»، و «مَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»[3]. این سه جمله، سلبی است. «كَانَ حَنِيفاً مُسْلِماً»[4] هم اثباتی است. به خاطر ادب و تفاوت بین یهودی و نصرانی و مشرک، فاصله انداخته است. چون اهل کتاب به اساس توحید و ربوبیّتِ حقّ قائلند، ابتدا نام آن ها را آورده و بعد «لٰكِنْ كَانَ حَنِيفاً مُسْلِماً»[5] و بعد، «مَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»[6]. را بیان کرده است. مشرکان را هم حُنفا می‌دانستند، چون اعمال حج را انجام می‌دادند.

از جمله نکاتی که محور این آیه است و سلب ها حول آن است، مُسلم بودن است. این مُسلم بودن، تسلیم بودن است. ابراهیم خلیل(ع) صفت بارزش مُسلم بودن است که در آیات متعددی این مسئله بارز است و بیان شده است و در قرآن کریم به کرّات در رابطه با ابراهیم خلیل(ع) این مسئله ذکر شده است که یا به صورت تقاضا از جانب ایشان آمده است که «تَوَفَّنِي مُسْلِمًا»[7]، یا به صورت مقام برایش ذکر شده است، مانند همین جا که «حَنِيفاً مُسْلِماً»[8] بیان کرده است.

 معنای حنیف بودن

حنیف بودن در وسط راه بودن است، وسط جاده و میل داشتن به حقّ است که دائماً در وسط طریق حرکت می‌کند. حنیف، هیچ میل به سمت کناره ندارد. حنیف بودن به ضمیمه مُسلم بودن، اساس ابراهیم خلیل(ع) را آشکار می‌کند. نه یهودی، نه نصرانی، نه مشرک، بلکه مُسلم است. این بیان دارد. تلازم دارد. دارد بیان می‌کند که یهودی و نصرانی و مشرک، مُسلم نیستند. علّتش این است که هم در یهودیت و هم در نصرانیت روشن بود که پیغمبر بعدی کیست. «يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ»[9]. می‌دانستند پیغمبر ختمی(ص)، همانی است که به او بشارت داده شده است. اما تسلیم نشدند. یهودیّت و نصرانیّت، خصوصیت بارزشان در این آیه که ذکر می‌شود این است که در مقام تسلیم نیستند. ابراهیم(ع) خصوصیت بارزش، تسلیم است. هر کسی تسلیم تامّ در برابر حق نباشد، به همین مقدار از ابراهیم خلیل(ع) دور است. نبوّت بعدی که فصل اخیر نبوّت های قبلی است، تمامیّت نبوت های قبلی است، حقیقت نبوّت های قبلی است، نتیجه نبوّت های قبلی است، اگر این نتیجه را که می‌دانستند ایمان نیاوردند و تسلیم نشدند، در حقیقت نسبت به موسی(ع) و عیسی(ع) هم تسلیم نبودند. چون موسی(ع) آنی بود که بشارت به عیسی(ع) و پیغمبر ختمی(ص) می‌داد. و آن عیسی، عیسی(ع) بود که بشارت به نبیّ ختمی(ص) می‌داد.

 در محاجّه امام رضا(ع) با جاثلیق این مسئله واضح آمده است. وقتی از امام رضا(ع) سؤال می‌کنند که در رابطه با عیسی(ع) نظر شما چیست و چه می‌گویید؟ حضرت می‌فرمایند: «أَنَا مُقِرٌّ بِنُبُوَّةِ عِيسَى وَ كِتَابِهِ وَ مَا بَشَّرَ بِهِ أُمَّتَهُ وَ أَقَرَّ بِهِ الْحَوَارِيُّون‏»[10]. «وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ»[11]. من به او اقرار دارم. یعنی حقیقت عیسی(ع) و کمال عیسی(ع) و نتیجه ای که برای عیسی(ع) محقّق می‌شود این است که این خط سیر را به پیغمبر ختمی(ص) اتصال دهد. ولی آن عیسی(ع) که آن ها قبول کردند و آیینشان به نصاری تبدیل شد، متفاوت است زیرا با اینکه شناختند، دیدند مقاماتشان را از دست می‌دهند، لذا اقرار نکردند و تسلیم نشدند.

لذا اگر می‌فرماید «مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلَا نَصْرَانِيًّا»[12]، به لحاظ این است که تسلیم نشدند. مشرکین انحرافشان از اساس بود. تسلیم نبودنشان کامل تر بود. این ها اگر در این مسئله توقّف کردند، آن ها در الهیّت توقّف کردند و به ثنویّت مبتلا شدند. پس محور آیه بر اساس تسلیم بودن است.

مقام تسلیم

اما این که محوریت این آیه تسلیم بودن در برابر خداست، به امروز ما هم سرایت پیدا می‌کند. هر کسی به هر مقداری  که از دین می‌شناسد و تسلیم باشد، مُسلم بودن بر او صدق می‌کند. به شرطی که با حنیف بودن همراه باشد. یعنی میل به وسط جاده، میل به حق، عدول از غیر حقّ در وجود او باشد.

گاهی ممکن است میل به حقّ باشد، انسان بشناسد، میل هم داشته باشد، اما تسلیم نشود. لذا بلافاصله آیه بعدی که این آیه را تکمیل می‌کند، می آید که آنجا می‌فرماید: ابراهیم خلیل(ع) مقام وجودی اش تسلیم بودن در برابر حق است، لذا «أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ» [13]. کسی که می‌خواهد به ابراهیم(ع) نزدیک باشد، کسی است که تابع ابراهیم(ع) است. «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَٰذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا ۗ وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ» [14]. اگر کسی تسلیم شد در اینجا، تسلیم بودن نبیّ در برابر خداست. تسلیم بودن مؤمنان در برابر رسول است که از خدا می‌گیرد و این ها تابع او می‌شوند. لذا تسلیم خدا بودن مؤمنان، تابع خدا شدن است. همه حقیقتی را که نبیّ بیان می‌کند، اخذ کردن و ابلاغ کردن است.

سؤال: چرا اولی الناس به ابراهیم(ع) این ها هستند؟

پاسخ: چون خود ابراهیم(ع)، تمام وجودش تسلیم در برابر خداست. پس هر کسی بیشتر نسبت به ابراهیم(ع) تابع باشد، به همان نسبت بیشتر تسلیم حق شده است.

ببینید چقدر سیر آیه در چینش زیباست.

پس تسلیم ابراهیم(ع) در برابر حقّ، برای مؤمنان تبعیّت از ابراهیم(ع) می‌شود.

ابراهیم (ع)، مصداق تسلیم تامّ

بحث دیگری که در رابطه با آیه شریفه است این است که این آیه بیان می‌کند که ابراهیم خلیل(ع) در مقام تسلیم تامّ بوده است. هیچ اختلالی در ابراهیم(ع) نبوده است. لذا ابراهیم خلیل(ع) به عنوان اسوه تام در طول تاریخ معرفی می‌شود. «و قد کانت لکم اسوة حسنة فی ابراهیم و الذین معه». همان «الذین اتبعوه» که در آیه بود، در دو مقام تسلیم بودنش آشکار شد. یکی تبرّی شدید و یکی تولّی شدید. تسلیم بودن در دو جا خودش را آشکار می‌کند. حتی گاهی تبرّی بر تولّی مقدّم است. تعبیر آیة الکرسی این است که «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِنْ بِاللَّهِ».[15] کفر به طاغوت را مقدمه بر ایمان بالله قرار داده است.

در همین آیه دارد که «قد کانت لکم اسوة حسنة فی ابراهیم». سؤال: چطور این اسوه بودن برای ما نمود پیدا کند؟ ما چطور بهره مند شویم؟

پاسخ: می‌فرماید « إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَآءُ مِنْكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ »[16]باید تمام رابطه های ما، بر اساس نگاه الهی شکل گیرد. محور رابطه بر اساس ایمان باشد. یعنی با «وَ بَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ»[17]، بین ما، اصل بر انقطاع رابطه است مگر این که رابطه بر اساس ایمان برقرار شود. یعنی تمام روابط بر اساس رابطه ایمانی است. اگر رابطه ایمانی نشد، هیچ رابطه ای نیست. این شخص، تسلیم مطلق خدا می‌شود. یعنی کسی که هیچ ارتباطی با دیگران برقرار نمی‌کند مگر اینکه در ارتباط با خدا باشد. پس اساس این است که رابطه قطع است مگر اینکه بر اساس ولایت الهی شکل بگیرد. اگر کسی که تمام وجودش ولایت الهی شد، این تسلیم مطلق است. از خودش چیزی ندارد. تمام روابطش را بر این اساس شکل داد. لذا خدای سبحان هم وقتی او را از زادگاهش تبعید کرد، تعبیر این است که « إِنِّي ذَاهِبٌ إِلَىٰ رَبِّي »[18] ، «إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلَىٰ رَبِّي»،[19] اگر این حرکت من به ظاهر تبعید است، ولی حقیقتاً رفتن من به سوی خدا است. یعنی بریدن از هرچه غیر خدا است. «ذاهب الی ربی»، برآء است، تبرّی است. این رفتن است. نه اینکه آن ها فرستادند. پس رفتن به سوی خدا، کندن از اغیار است. منتها این کندن از اغیار، بعد از آنی است که ابراهیم خلیل(ع) تمام زحمتش را کشید در اینکه این ها را با خدا آشنا کند و از بت پرستی جدا کند. حتی تا افتادن در آتش رفت. یعنی ولیّ الهی از قومش نمی‌بُرد مگر اینکه تمام حجّت را برای آن ها تمام کرده باشد. بعد که آن ها در گمراهی و ضلالتشان باقی بمانند، دیگر او رابطه ای ندارد و تبرّی می‌کند.

چون ابراهیم(ع)، تسلیم محض است، امکان ندارد که گفته شود ابراهیم، یهودی یا نصرانی است. «حنیفا مسلماً» است که این نه اسلام به معنای خاص که دین اسلام در برابر یهود و نصاری باشد، بلکه اسلام به معنای عام، که تسلیم محض بودن است. البته دین اسلام، تسلیم بودنش تسلیم بودن تامّ است. چون تمام احکام در این مسئله نازل شده و تمام تسلیم در اسلام محقّق می‌شود. لذا می‌توانیم بگوییم کسی که تسلیم تامّ باشد، با ابراهیم خلیل(ع) در حنیف مسلم بودن مشترک می‌شود.

کسانی به ابراهیم(ع) نزدیک و قریب هستند که تابع ابراهیم(ع) باشند. و چون تمام وجود ابراهیم(ع)، تسلیم در برابر خداست، تابع بودن نسبت به ابراهیم یعنی تسلیم بودن در برابر خدا. آن چیزی که اخذ را برای آن ها آورد، تبعیّت از ابراهیم خلیل(ع) بود که از خدا اخذ می‌کرد و برای این ها ابلاغ می‌کرد. انبیاء خودشان مستقیم می‌گیرند، اما تابعین انبیاء و مؤمنان از انبیاء اخذ می‌کنند.

وقتی حضرت ابراهیم(ع) بت ها را شکست و تبر را بر گردن بت بزرگ انداخت و پرسیدند چه کسی شکسته است، گفت از خودشان بپرسید، سرشان را پایین انداختند، شرمنده شدند. فهمیدند که این ها نه قدرت دفاع از خودشان دارند و نه حرف می‌زنند. این ها را دیدند، اما باز بر کفر سماجت کردند.

دیگر جا ندارد بگوید این ها قوم و قبیله من هستند. حتی نسبت به «آذر»، ابراهیم خلیل(ع) دعوت ویژه کرد. همچنان که نوح نبیّ نسبت به فرزندش دعوت ویژه کرد. این رانت نیست. حقّ ویژه ای است که نسبت خونی و رابطه فامیلی انجام می‌دهند.

رَحِم طینی، راهی به سوی رَحِم ولائی

لذا به پیغمبر اکرم(ص) هم خطاب می‌شود که از عشیره ات شروع کن. این نزدیکی خونی در نظام الهی راهی به نزدیکی وجودی است. لذا عرض کردیم که رحم طینی راهی به سوی رحم ولایی است. ارتباط الهی است. این رابطه برقرار است. لذا یک دعوت ویژه هم می‌طلبد. لذا اگر کسی می‌خواهد از قبیله اش عبور کند، باید تمام نظام احتجاج را انجام داده باشد تا بعد بتواند جدا شود.

نظیر این آیه، دو سه بار دیگر تکرار شده است.

وَ قَالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصَارَى تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً وَ مَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ﴿135﴾ [20]

یهودی ها می‌گویند یهودی بودن، نصرانی ها می‌گویند نصرانی بودن. به آن ها بگو، کسی نجات پیدا می‌کند که ملّت ابراهیم(ع) باشد. ملّت هم، به معنای دین است. بر اساس دین ابراهیم خلیل(ع) باشد. این نجات پیدا می‌کند. یعنی هر کسی از یهود و نصاری بر ملّت ابراهیم(ع) بود، نجات پیدا می‌کند. نه یهود و نصارایی که توقّف کننده به آن نبیّ بودند.

وَ قَالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ كَانَ هُوداً أَوْ نَصَارَى تِلْكَ أَمَانِيُّهُمْ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿111﴾ [21]

این فکرها و تخیّلات این هاست. اگر بر این دلیل دارید، دلیلتان را اقامه کنید.

بَلَى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ ﴿112﴾ [22]

به آیه بعد وارد شویم.

اینکه می‌فرماید «وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ»[23] ، اگر این فهم برای ما ایجاد شود که وقتی خدای سبحان این جمله را می‌فرماید، گویا تمام آرامش و سکون برای کسی که در مسیر ایمان قرار بگیرد، پیدا می‌شود که خدا ولیّ مؤمنین است. خدایی که قدرت، علم، جود، رحمت و تمام کمالات اطلاقی را دارد، ولیّ و حافظ و نگهدار و یاور بشود. چون این ولایت، ولایت نصرت هست، ولایت حفظ هست. چون ولیّ مطلق است. ولایت دائر مدار ایمان است. ایمان مرتبه ای از تسلیم است. یک ایمان بعد از تسلیم داریم که آن تسلیم اوّلی است. تسلیم اوّلی بعدش مرتبه ایمان می‌شود. یک اسلام و تسلیم بعد از ایمان داریم. آن تسلیم بعد از ایمان، چیزی است که ابراهیم(ع) تقاضا می‌کند، «توفنی مسلماً»، یوسف نبیّ، یعقوب نبیّ، برای فرزندانش تقاضا می‌کند که از نسل ما مسلم به دنیا بیاید. این اسلام، اسلام تامّ است، تسلیم مطلق است. «حنیفا مسلماً» یعنی ابراهیم(ع) به مرتبه تسلیم مطلق رسید.

این ایمان بعد از آن اسلام عامّ است و قبل از اسلام تامّ است. چرا این صفت مؤمنان به پیغمبر(ص) است و صفت تابعین نسبت به ابراهیم خلیل(ع) است.

ابراهیم خلیل(ع)، تابعین ابراهیم(ع)، پیغمبر اکرم(ص)، مؤمنین به پیغمبر اکرم(ص) همه در «وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ»[24] می‌گنجند.

غیر از آن ایمانی است که مؤمنین فقط به پیغمبر(ص) داشتند. چهار دسته را می‌شمارد. ابراهیم خلیل(ع) و تابعینش، پیغمبر اکرم(ص) و مؤمنانش، بعد می‌فرماید «وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ»[25].

اگر حکم بر وصفی تعلیق پیدا می‌کند، مُشعر به علیّت است. اینجا حکم ولایت الهی است. وصف ایمان است. پس نشان می‌دهد که ایمان، محور تعلیق این حکم است که ولایت است. ولایت خدا، دائر مدار ایمان است. هر مرتبه ای از ایمان مرتبه ای از ولایت است. ایمان تامّ، تمامیت ولایت است. لذا این که خدای سبحان ولایت انبیاء را با آن عظمت دارد، این هم دائر مدار ایمان است. هرچه ایمان مرتبه اش بالاتر برود، ولایت الهی شامل تر می‌شود.

حدّ ولایت الهی

سؤال: آیا این ولایت الهی حدّی دارد که بگوییم همه اش را پیدا کردیم؟

پاسخ: خیر. چون قدرت الهی و کمالات الهیّه حدّی ندارد. اگر اینطور است، ولایت الهی هم نسبت به مؤمنین حدّی ندارد. دائماً رو به تزاید و تضاعف است. انسان در عمر دنیایی اش که صد یا هشتاد یا سیصد سال است، می‌خواهد ولایت تامّ الهی را در این برهه زمانی پیدا کند. قطعاً در نظام بدنی، پیدا کردن تمامیت آن ولایت الهی امکان پذیر نیست. مگر اینکه این عمر بدنی با یک عمر ازلی و ابدی دیگری که نظام روحی است که زمان و مکان در آن در نوردیده شده، همراه شود که در آن نظام، ولایت تامّه الهی هم دائماً رو به تزاید و تضاعف باشد. با رفتن و موت این تمام نمی‌شود. و بعد هم نگوییم پس پیغمبر اکرم(ص) و حضرات معصومین(ع) به اوج ولایت رسیدند، پس چه اضافه می‌شود. نه. این را داشته باشیم که خدای سبحان فوق لا یتناهی بما لایتناهی است. لذا همه در برابر او عبد هستند. جایی نمی‌رسد که این عبودیّت تمام شود یا به اوجش برسد. لذا پیغمبر اکرم(ص) فرمودند: «ما عبدناک حق عبادتک، ما عرفناک حق معرفتک». ممکن است کسی به ضمّ بخواند، این یعنی در نظام امکانی. اما آنجا خود پیغمبر(ص) می‌فرمایند: حقّ معرفت برای خود خدای سبحان است. حقّ عبادت هم از ممکنات محقّق نمی‌شود ، چون حقّ عبادت، دائر مدار حقّ معرفت است.

لذا الی ما لایتناهی این ولایت ادامه دارد و کهنه و تمام نمی‌شود. نه این که ذره ذره اضافه نمی‌شود که آدم نفهمد. عالمی بعد از عالمی است، نشئه ای بعد از نشئه ای است. نشئه عالم ماده با عقل چقدر متفاوت است. مراتب ولایت هر کدام «کحلقة فی فلاة» است. برای کسی که این طور مسیر را طی می‌کند، چنین شوق و حرصی در او وجود دارد.

 طبق آیه «وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ» [26] ، خدای متعال، اطلاق ولایت را دائر مدار مراتب ایمان قرار داده است.

این ها به لحاظ مراتب خلق و مراتب نبوّت است. تمام مقاماتی که فرمودند که فلان نبیّ در چه مرتبه ای است و چه تعداد اسماء را می‌داند، تمام آن ها به لحاظ نبوّتشان است. مقام ولایتشان است.. در بعضی روایات، طور دیگری از بیان است و بعضی جاها مسکوت گذاشته شده است. این طور تجلّی این ها، به لحاظ نبوّت است. گاهی یک نبیّ در یک آسمانی است، نبیّ دیگری در آسمان بالاتری قرار دارد. مثلاً می‌بینید شاید آدم(ع) نسبت به انبیای بعدی، حروف بیشتری از اسم اعظم نزدش بوده است. اولاً این حروف، کثرتشان تساوی نیست که اگر دوتا شد یعنی دو برابر قبلی. هر  کدام از حروف خاصیّت و اثری دارند. گاهی یک آثاری باید در وجود یک نبیّ تجلّی پیدا می‌کرده و گاهی اسم دیگری در وجود دیگری باید متجلّی می شده است. گاهی یک اسم در نزد یک نبیّ، اعظم از بیست اسم دیگر است. گاهی یک نبیّ، یک اسم دارد، ولی حاوی و مشرف است. ولی گاهی اگر می‌فرمایند نبیّ، هفتاد و دو حرف از هفتاد و سه حرف را دارد، برای بیان کثرت برای ما است و  یعنی تمام آنچه در نظام امکانی راه داشت را دارد. در نظام امکانی راه ندارد. مخصوص خداوند تبارک و تعالی است. برای بشر امکان نسبت به آن موطن نیست. آن در مقام فنا امکان پذیر می‌شود.

رشد مؤمنان در تحمّل مشکلات

سؤال: اگر خدای متعال می فرماید:  « اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا»[27]، چطور گاهی آنقدر سخت می‌شود که می‌گوید «متی نصر الله»؟

پاسخ: اصلاً آن ولایت خدا این است که «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ»[28]. ولایت الهی به این نیست که بدهد بخورد، پروار شود. «أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ»[29]. در بحث کافی عرض خواهیم کرد، که انسان آن نیروی خفته اش که کمال برای انسان می‌آورد، در این ابتلائات محقّق می‌شود. و این لطف خداست که انسان را به این ابتلائات می‌اندازد. اوج توانایی انسان آن جا آشکار می‌شود. هرچقدر انقطاع نسبت به خدا ایجاد شود و انسان از شرایط عادی گسسته شود، ولیّ مؤمنین بودن بیشتر آشکار می‌شود. در مشکلات می‌بیند که خودش از پس خودش بر نمی‌آید. همه چیزهایی که اسباب و علل می‌دید، اینجا سراب شده و فقط یک حقیقت واحد است که آنجا تجلّی دارد و کارساز است. رسیدن به این ادراک، ولایت است. سختی های در راه رسیدن این ولایت هم بسیار است. «وَ زُلْزِلُوا»[30]. این طور به تزلزل بیفتند و شدّت پیدا شود و سخت می‌شود.

سؤال: این مسائل موجب ناراحتی و یأس در مؤمنان نمی شود؟

پاسخ: تلخ کامی برای کسی است که آرزویش محقّق نمی‌شود. مؤمن در مشکلات، وقتی با خدا ارتباط برقرار می‌کند، هم در لحظه ارتباط، هم بعد که رابطه ایجاد می‌شود، حسرت آن رابطه ها را دارد که آن جا چه حالی داشتیم.

جامی یک شعری دارد که جوانی را دید و ازش پرسید که حالت چطور است؟ گفت اینطورم و آنطورم، گفت معشوقه تو برای تو هست یا دوری؟ وصال است یا هجران است؟ گفت وصال است، هجران نیست. گفت اگر وصال است این همه ترس و زردی صورت چرا؟ گفت تو نچشیدی، نمی‌دانی. خیلی تعبیر زیبایی است. می‌گوید در فراق همه امید، وصال است. اما در وصال همه بیم، فراق است. لذا در وصال که بیم فراق است، سخت تر است تا جایی که فراق است و در آن امید وصال است. خیلی شعر زیبایی بیان می‌کند. پس آنی که در محضر است و رابطه با او سخت نیست، راحت تر است یا آن کسی که در سختی است؟ همین کفایت می‌کند. در آن جا که مقام قرب است، همه اش بیم زوال است. لذا دارد که فضیل بن یسار از یاران امام صادق(ع) عرض می‌کند: من خیلی شما را دوست دارم، اما می‌ترسم به محضرتان برسم، در محضر شما کاری کنم که آن ادب لازم رعایت نشود و طرد شوم. نتوانم رعایت محضریّت را داشته باشم. از ترس این جلو نمی‌آیم. آن جا امام صادق(ع)  فرمودند: اگر کسی می‌خواهد به رجلی از اهل جنّت نگاه کند، به این شخص نگاه کند. از ما اهل بیت(ع) است. ما که فکر می‌کنیم خوشی در محضریّت است، چون ادب بودن در محضر را نمی‌دانیم. بیم عتاب الهی هست. این طور نیست که انسان هر کاری کرد، سکوت باشد.

قوم دیگر می‌شناسم ز اولیا                       که دهانشان بسته باشد از دعا

قوله تعالى: إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الآية في موضع التعليل للكلام السابق و بيان للحق في المقام و المعنى- و الله العالم-[31]

أن هذا النبي المعظم إبراهيم لو أخذت النسبة بينه و بين من بعده من المنتحلين و غيرهم لكان الحق أن لا يعد تابعا لمن بعده بل يعتبر الأولوية به و الأقربية منه، و الأقرب من النبي الذي له شرع و كتاب هم الذين يشاركونه في اتباع الحق، و التلبس بالدين الذي جاء به، و الأولى بهذا المعنى بإبراهيم (ع) هذا النبي و الذين آمنوا لأنهم على الإسلام الذي اصطفى الله به إبراهيم و كذا كل من اتبعه دون من يكفر بآيات الله و يلبس الحق بالباطل.

و في قوله: لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ‏ تعريض لأهل الكتاب من اليهود و النصارى بنحو الكناية أي لستم أولى بإبراهيم لعدم اتباعكم إياه في إسلامه لله.[32]

اولویّت شناخت سلب ها در مسیر حرکت

«للذین اتبعوه» را مرحوم علّامه می‌فرمایند: این تعریض به اهل کتاب است که شما تابع نیستید. کسی اولی به ابراهیم است که تابع است. اتبعوه فقط اشاره به تابعین ابراهیم خلیل(ع) در گذشته تاریخ نیست. بلکه به این ها تعریض دارد که شما تابع نیستید.

ربط آیه قبلی به بعدی را خوب نشان می‌دهد. اگر نفی کردیم که شما تسلیم نیستید، چه کسانی تسلیم هستند؟ کسانی که تبعیت کردند. اثبات کسانی است که به ابراهیم(ع) مرتبط هستند. آنجا نفی بود.

باز هم سلب را بر ایجاب مقدّم کرد. این را همیشه توجه داشته باشید. برای این که انسان حرکت کند، در حرکت مهمّ است که سلب های حرکت روشن باشد. وقتی سلب ها روشن نباشد و فقط اثبات روشن باشد، امکان اینکه از وسط به اطراف جاده میل پیدا کند، همیشه هست. اما اگر حریم جاده روشن بود، گاردریل های جاده روشن بود که اینجا خارج از جاده است، سلب ها روشن باشد، احتمال انحراف کمتر می شود. عمدتاً شیطان برای فریب دادن انسان، از روشن نبودن سلب ها استفاده می‌کند. به زودی به مقام اثبات دست نمی‌زند. لذا قرآن کریم اگر می‌فرماید تبری مقدم است بر تولی، «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ»[33]، سلب ها روشن باشد. اینجا هم سلب ها را روشن کرده است. دنباله اش اثبات را می‌فرماید.

این یک بحث بسیار زیبایی است که در هر هدف و حرکتی سلب ها هم مشخص باشد. ما عادت کردیم که اگر برای خودمان اساسنامه می‌نویسیم ، غایت مشخص می‌کنیم، اثبات ها را می‌نویسیم. اما روش قرآن روشن کردن سلب ها در ابتداست.

چنانچه صفات سلبیه در ابتدا برای شناخت خدا راحت تر است. حتی صفات ثبوتیه را ابتداء به سلب برمی‌گردانند. اگر عالم است، یعنی لا جهل فیه. «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ۖ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»[34]. ابتدا سلب و بعد اثبات. این مدل نگاه، راه حرکت را برای هر کاری که انسان می‌خواهد انجام بدهد، ترسیم می‌کند.

انشالله خدای متعال توفیق شناخت مسیر صحیح و حقّ را به همه ما عنایت کند.

والسّلام علیکم و رحمه الله و برکاته

[1] آل عمران 67 – 68

[2] آل عمران 67

[3] همان

[4] همان

[5] همان

[6] همان

[7] یوسف 101

[8] همان

[9] بقره 146

[10] التوحيد (للصدوق) ص 420|  مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏4، ص: 352

[11] صف 6

[12] آل عمران 67

[13] آل عمران 68

[14] آل عمران 68

[15] بقره 256

[16] ممتحنة 4

[17] ممتحنة 4

[18] صافات 99

[19] عنکبوت 26

[20] بقره 135

[21] بقره 111

[22] بقره 112

[23] آل عمران 68

[24] آل عمران 68

[25] آل عمران 68

[26] آل عمران 68

[27] بقره 257

[28] بقره 155

[29] عنکبوت 2

[30] بقره 214

[31] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 254

[32] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 255

[33] بقره 256

[34] شوری 11

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “تفسیر المیزان، جلسه 754” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*