بسم الله الرحمن الرحیم

حواریون اهل ایمان بودند، اما خداوند یک ایمان بالاتری را از حواریون می‌خواست. «من انصاری الی الله»، کیست که من را نصرت کند؟

مرحوم علامه استفاده می‌کنند که اینجا نصرت نبی الهی مد نظر بوده و نصرت نبی الهی بر می‌گردد به اقامه دین. دقت کنید. لذا عیسی علیه السلام برای اقامه دین از این ها کمک می‌خواست. اقامه دین هم مراتبی دارد. از تبلیغ گرفته تا به پا کردن دین و حاکمیت. این ها نگاه دقیقی است. اگر اینجا می‌فرماید «اذ اوحیت الی الحواریین ان آمنوا بی». اولا این وحی، وحی عامی است ،در روایت دارد الهاماتی به این ها شد نه الهامات تشریعی که به انبیاء می‌شود. «و برسولی»، اطاعت از رسول را به همراه دارد. گاهی انسان دین را قبول می‌کند و حرف را قبول می‌کند که دین این را می‌گوید. آمنوا برسولی وراء آمنوا بی است نه غیر آن. تبعیت لازم است تا اقامه بشود. قالوا آمنا. هر دو ایمان که ایمان به خدا و ایمان به رسول باشد و ایمان بعد ایمان باشد، ایمان داشتند، و غیر از صالح بودن مصلح هم بودند، اما مرتبه بالاتری از ایمان به خدا و رسول که اقامه دین است را قبول کردند. اقامه دین سخت تر از پذیرش دین است. اقامه دین در نظام حاکمیتی و سطح جامعه سرایت دادن است. کسی که می‌خواهد اقامه دین بکند ایمان بالاتری می‌خواهد. فشارها و سختی ها و ناملائمت ها و دستگیری ها و کشته شدن ها هست. اگر کسی در خلوت خودش دین را بپذیرد هیچ کدام از این ها نیست. اما وقتی در صدد اقامه دین برمی‌آید، اینجاست که سخت است و ناملائمت ها پیش می‌آید. لذا در مقابل انبیاء قیام می‌کردند ملأ و مترفین. در مقابل حضرات معصومین، پادشاهان و … قیام می‌کردند. چون در صدد اقامه دین بودند. هرجا بحث اقامه دین پیش می‌آید، آمادگی برای فرو آمدن بلایا هست.

شاید اینکه بعضی روایات دارد که بعضی می‌آمدند پیش حضرات و شدت علاقه و محبت خودشان را ابراز می‌کردند، حضرات تصدیق می‌کردند، بعد می‌فرمودند «فالیتخذ للبلاء جلبابا». عمدتا اینطور معنا کردند که ابتلائاتی در درون نفس او ایجاد می‌شود. اما یک نگاه این است که اگر کسی شیعه و محب آن ها باشد باید در صدد اقامه دین باشد و کسی که در صدد اقامه دین بر میآید، در مقابل او همه فشارها و سختی ها خواهد آمد. لذا باید با یک آمادگی عظیمی خودش را محب اهل بیت معرفی بکند.

عن ابى عبد الله (ع) قال: «من دخل فى هذا الامر فليتخذ للبلاء جلبابا فو الله لهو الينا و الى شيعتنا اسرع من السيل الى قرار الوادى يتبع بعضه بعضا.»

همانطور که آب پشت سر هم می‌رود، بلایا هم اینطور می‌آید.

جلباب چادری است که از سر تا قدم را می‌پوشاند.

عن الأصبغ بن نباتة قال: «كنت عند أمير المؤمنين (ع) قاعداً فجاء رجل فقال يا أمير المؤمنين و الله إني لأحبك في الله فقال صدقت إن طينتنا مخزونة أخذ الله ميثاقها من صلب آدم فاتخذ للفقر جلبابا فإني سمعت رسول الله ص يقول و الله يا علي إن الفقر لأسرع [أسرع] إلى محبيك من السيل إلى بطن الوادي»

 

یک نگاه این است که ولایت با بلاء همراه است. اما به نظر می‌رسد اینکه ولایت با بلاء همراه است، این است که این ولایت تبعیت و اقامه را به همراه می‌آورد و اقامه دین است که این مشکلات و مسائل را به دنبال می‌آورد.

حواریون که کسانی هستند که در آزمایشات و امتحانات مختلفی قبول شده اند، ایمان بعد ایمان برای این ها می‌خواهد. این ایمان بعد ایمان، ایمان قبلی که صالح بودن است، ایمان بعدی مصلح بودن است. دنبال خوب کردن دیگران هم هستند. اینجا سختی همراهش است. مقابله ها، شدت ها، فشارها به دنبال آن وارد می‌شود.

به خصوص «آمنوا برسولی»  یعنی تبعیت از رسول در اقامه دین. اگر رسول عده ای به دنبالش باشند در اقامه دین، دین را می‌تواند اقامه بکند. اگر تبعیت نشود، «لا رای لمن لایطاع». نمی‌تواند کاری انجام بدهد.

لزومی ندارد همه مردم اطاعت بکنند تا دین محقق بشود. اگر عده ای از کسانی که ساختار اصلی آن دین بر روی دوش آنهاست اگر مطیع باشند دین در سطح زندگی مردم رسوخ و ظهور پیدا می‌کند، لذا یک عده ای باید باشند که حد اقل این ها امت وسطند و این ها کسانی هستند که فراگیری شان هم به لحاظ تحقق دین متفاوت است. یک وقت تبلیغ دین مقصود است، یک حدی فراگیری می‌خواهد، یک وقت اقامه دین مقصود است. یک وقت صدور دین مقصود است. هر کدام این ها یک مرتبه ای از این رسوخ را می‌خواهد.

پس ایمان بعد ایمان و اسلام بعد اسلام برای تحقق دین و اقامه دین نسبت به یک عده ای واجب عینی است، البته برای دیگران واجب کفایی می‌شود در دین عیسی مسیح علیه السلام. اما در دین ما بر همه واجب می‌شود. تحققش در مقام اثبات بواسطه کسانی است که ایمان بالاتر و ایمان بعد ایمان بالاتری را دارند.

 «ود» ظهور محبت است. وقتی این می‌خواهد محقق بشود در مقام ایجاد حاکمیت است. «لایسئلکم علیه من اجر الا المودة فی القربی». «ود» همان اقامه و محقق کردن دین است.

«و اشهد بانّنا مسلمون». خداوندا تو شاهد باش که ما تسلیم هستیم نسبت به خدا و رسول.

این تسلیم بودن بالاتر از آن ایمان است. این ها ایمان را داشتند. «ان آمنوا بی»، ایمان بالاتر را هم خدا می‌خواهد. می‌گویند ما ایمان آوردیم. تسلیم هستیم. تسلیم یعنی اطاعت در مقام تحقق. پس این تسلیم فوق آن ایمان فوق مسلم بودن است.

شهادت بر اسلامشان یعنی ایمان بعد ایمان محقق شده است. شهادت بر اسلام فوق آن است.

 

در همین سوره آل عمران که هستیم، در ادامه می‌فرماید «نحن انصار الله آمنا بالله». ایمان بیاورید به من و به رسولم. اینجا هم همینطور است. «و اشهد بانا مسلمون». یعنی خدایا تو می‌بینی که ما در مقام ارتباط با عیسی علیه السلام و دین تو تسلیم محض هستیم. نصرتی که خواسته بود آیه، با نحن انصار الله، که تو شهادت بده که ما تسلیم محض هستیم و در اقامه دین کوتاهی نداریم.

 

اگر توجه به بحث اقامه دین درست بشود، تکلیف خیلی روشن تر می‌شود. تسلیم و حواری شدن خیلی خودش را آشکارتر می‌کند.

 

آیه بعدی این است که «ربنا آمنا بما انزلت». خدایا ما ایمان آوردیم به آنچه تو نازل کردی. «و اتبعنا الرسول». و ما تبعیت کردیم از رسول. این تبعیت از رسول همان پاسخ «آمنوا بی و برسولی». نه اینکه فقط بگوییم رسول حق است. تبعیت از رسول در چی محقق می‌شود؟ چون کار رسول تبلیغ و اقامه دین است، تبعیت از رسول یعنی این هم در صدد اقامه دین و تبلیغ دین بر می‌آید.

دلیل بعد دلیل، «فاکتبنا مع الشاهدین». اسم ما هم در لیست شاهدین باشد. شاهدین چه کسانی هستند؟ مرحوم علامه مختصر بحث می‌کنند که همه انبیاء شاهد هستند. شاهد بر انبیاء پیامبر اکرم است که او میزان بر همه انبیاء است. بعد مرحوم علامه می‌فرمایند باب شهادت بر دین و جزء شاهدین شدن اختصاصی به انبیاء ندارد. همه انبیاء شاهدند. این ها اشراف بر اعمال امت دارند. این اشراف مخصوص انبیاء نیست. همه انبیاء شاهد هستند. اما مبلغین دین و مقیمین دین، به مقدار اقامه دین و مبلغ دین بودن، به همین نسبت این ها می‌شوند از شاهدین و میزان برای مردم. حواریین را که عیسی علیه السلام در جاهای مختلف قرار داد، این ها به همین نسبت شدند شاهد بر مردم. همچنان که انبیاء شاهد بر مردم بودند و پیغمبر اکرم شاهد بر انبیاء بود.

پس مبلغ و کسی که اقامه دین می‌کند به همین نسبت شاهد بر اعمال امت است. میزان اوست. البته این مراتب دارد. پس غیر معصوم هم می‌تواند شاهد باشد؟ «ربنا آمنا بما انزلت و اتبعنا الرسول فاکتبنا مع الشاهدین»، اگر اینطور شد، روش حواریون هرگونه که توسعه و سرایت پیدا بکند و اقتدا بهش بشود و به عنوان یک عمل قابل اقتدا ذکر شده، عالمان و مبلغان و مقیمین دین، کسانی که به صدد اقامه دین بر می‌آیند می‌شوند شاهدان. باب شاهدین بر اعمال که یک باب وسیعی است، باید یکبار مفصل بیان بکنیم که خصوصیاتش چیست، کسی که در دنیا شاهد است، در آخرت شفیع است، «شهداء دار الفناء و شفعاء دار البقاء»، در زیارت جامعه کبیره آمده، در قرآن کریم هم اشاره شده است…

در پاسخ: اقامه دین بواسطه تبعیت از رسول محقق می‌شود. خود رسول دینِ محقق است، این ها هم می‌خواهند بشوند مُمَثل همین دین. اقامه کردن را می‌خواهند سرایت بدهند. «من انصاری الی الله »خودش بیان اقامه دین است. نمی‌گوید کی می‌خواهد آدم خوبی بشود. نه. می‌فرماید کی می‌خواهد دین خدا را نصرت بکند. این یعنی اقامه و گسترش دین. تحقق دین.

«فاکتبنا مع الشاهدین» یک نوید و بشارت است که کسی که در مسیر اقامه دین برمی‌آید، مقام شاهد بر اعمال امت را پیدا می‌کند. مقام شاهد بر امت بودن را که پیدا می‌کند گاهی در نظام تکوین هم برایش رؤیت محقق می‌شود، یعنی اعمال امت را می‌بیند، بطونشان را، این عیب ندارد. «قل اعملوا فسیری الله عملکم و رسوله و المومنون». هر کاری می‌خواهید بکنید «سیری الله»، سین تاکید و تحقیق است. «سیری الله عملکم». عمل شما را حتما خدا می‌بیند. وقتی خدا در زمان نیست، با تسامح همین الان است. «و المومنون» که در روایت آمده حضرات معصومین هستند، فرد اعلی و اتم هستند. اما اختصاص ندارد.

«کتاب مرقوم یشهده المقربون». این دیدن هم یک بحث عظیمی دارد.

مقصود ما در اینجا این بود که بحث حواریون یک بحث عظیمی است که باب عظیمی در قرآن است. به همین مقداری که ظواهر را می‌بینیم نبینیم. شاید یک طراحی و مدلی را که خدای سبحان در قرآن در مورد توجه به غیر نبی که کمک بکنند به تحقق دین برای نبی، شاید در جریان عیسی علیه السلام و حواریون پررنگ ترین نقش را در قرآن بیان کرده است. این نقش را در جریان عیسی و حواریون ذکر کرده است. ما در جریان ابراهیم خلیل این نقش را در مورد عده ای از پیروان پررنگ نمی‌بینیم. در مورد نوح پررنگ نمی‌بینیم. در مورد هود و صالح علیهما السلام، حتی در مورد حضرت یوسف ،حتی درباره حضرت موسی علیه السلام بغیر از جریان هارون نبی سلام الله علیه که همراه موسی بوده، این نقش را پررنگ نمی‌بینیم. اینکه دارم عرض می‌کنم، چون تمرکز قرآن روی مسئله ای و بیان این در جاهای مختلف مدل دارد ارائه می‌کند و اخذ این مدل خیلی کار و دقت می‌برد. جریان اتکاء یک نبی و یا گسترش دین یک نبی بر دوش عده دیگری که معصوم نیستند و در قرآن نقش این ها پررنگ شده باشد و امر به اقتدای این مسئله شده باشد در قصه عیسی علیه السلام از همه جا پررنگ تر است، اگر در آنجا اشاره ای شده، در اینجا با صراحت و تاکید و تکرار وارد شده و روایات ما هم این مسئله را پررنگ کرده است. این نقش مهمی است. ازش غفلت شده است شاید. رابطه حواریون با عیسی و با مردم. اثر نامناسبی که شاید نسبت داده شده به جریان حواریون و لو دادن یکی از آنها عیسی را، این مسئله را تحت الشعاع قرار داده است. در حالی که خدای سبحان تعبیرش این است که «اذ اوحینا الی الحواریون». این نشان دهنده بحث عظیمی است که خدای سبحان این ها را تا این حد تکریم کرده است.

 

12- يد، التوحيد ن، عيون أخبار الرضا عليه السلام ج، الإحتجاج عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ النَّوْفَلِيِّ فِي خَبَرٍ طَوِيلٍ يَذْكُرُ فِيهِ احْتِجَاجَ الرِّضَا ع عَلَى أَرْبَابِ الْمِلَلِ قَالَ: قَالَ الْجَاثَلِيقُ لِلرِّضَا ع أَخْبِرْنِي عَنْ حَوَارِيِّ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ كَمْ كَانَ عِدَّتُهُمْ وَ عَنْ عُلَمَاءِ الْإِنْجِيلِ كَمْ كَانُوا قَالَ الرِّضَا ع عَلَى الْخَبِيرِ سَقَطْتَ أَمَّا الْحَوَارِيُّونَ فَكَانُوا اثْنَيْ عَشَرَ رَجُلًا وَ كَانَ أَفْضَلُهُمْ وَ أَعْلَمُهُمْ أَلُوقَا  وَ أَمَّا عُلَمَاءُ النَّصَارَى فَكَانُوا ثَلَاثَةَ رِجَالٍ يُوحَنَّا الْأَكْبَرُ بِأَجٍّ  وَ يُوحَنَّا بِقِرْقِيسِيَاءَ  وَ يُوحَنَّا الدَّيْلَمِيُّ بزجار [بِرَجَّانَ]  وَ عِنْدَهُ كَانَ ذِكْرُ النَّبِيِّ ص وَ ذِكْرُ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ أُمَّتِهِ وَ هُوَ الَّذِي بَشَّرَ أُمَّةَ عِيسَى وَ بَنِي إِسْرَائِيلَ بِهِ .

أقول: وجدت في بعض الكتب أن عيسى ع كان مع بعض الحواريين في بعض سياحته

معلوم می‌شود که همه همراه حضرت نبودند.

این خودش یک قصه است که ببینیم چطور حضرت این ها را رشد می‌داده است.

فمروا على بلد فلما قربوا منه وجدوا كنزا على الطريق فقال من معه ائذن لنا يا روح الله أن نقيم هاهنا و نحوز هذا الكنز لئلا يضيع فقال ع لهم أقيموا هاهنا و أنا أدخل البلد و لي فيه كنز أطلبه فلما دخل البلد و جال فيه رأى دارا خربة فدخلها فوجد فيها عجوزة فقال لها أنا ضيفك في هذه الليلة و هل في هذه الدار أحد غيرك قالت نعم لي ابن مات أبوه و بقي يتيما في حجري و هو يذهب إلى الصحاري و يجمع الشوك و يأتي البلد فيبيعها و يأتيني بثمنها نتعيش به فهيأت لعيسى ع بيتا فلما جاء ولدها قالت له بعث الله في هذه الليلة ضيفا صالحا يسطع من جبينه أنوار الزهد و الصلاح فاغتنم خدمته و صحبته

خیلی تعبیر زیبایی است.

فدخل الابن على عيسى ع و خدمه و أكرمه فلما كان في بعض الليل سأل عيسى ع الغلام عن حاله و معيشته و غيرها فتفرس ع فيه آثار العقل و الفطانة و الاستعداد للترقي على مدارج الكمال لكن وجد فيه أن قلبه مشغول بهمّ عظيم

دید غصه ای دارد در وجودش

فقال له يا غلام أرى قلبك مشغولا بهم لا يبرح فأخبرني به لعله يكون عندي دواء دائك فلما بالغ عيسى ع قال نعم في قلبي همّ و داء لا يقدر على دوائه أحد إلا الله تعالى فقال أخبرني به لعل الله يلهمني ما يزيله عنك فقال الغلام إني كنت يوما أحمل الشوك إلى البلد فمررت بقصر ابنة الملك فنظرت إلى القصر فوقع نظري عليها فدخل حبها شغاف  قلبي

پرده قلبم را پاره کرده است.

در مورد زلیخا دارد که قد شغفها حبا. آن پرده ای است که حب را حفظ می‌کند. پارده شدنش به معنای این است که قلب تکه تکه شده است.

و هو يزداد كل يوم و لا أرى لذلك دواء إلا الموت فقال عيسى ع إن كنت تريدها أنا أحتال لك حتى تتزوجها

برای یک خارکن دختر پادشاه را تصمیم گرفت که بگیرد.

فجاء الغلام إلى أمه و أخبرها بقوله فقالت أمه يا ولدي إني لا أظن هذا الرجل يعد بشيء لا يمكنه الوفاء به فاسمع له و أطعه في كل ما يقول فلما أصبحوا قال عيسى ع للغلام اذهب إلى باب الملك فإذا أتى خواص الملك و وزراؤه ليدخلوا عليه قل لهم أبلغوا الملك عني أني جئته خاطبا كريمته

آمده ام به خواستگاری دختر پادشاه.

ثم ائتني و أخبرني بما جرى بينك و بين الملك فأتى الغلام باب الملك فلما قال ذلك لخاصة الملك ضحكوا و تعجبوا من قوله و دخلوا على الملك و أخبروه بما قال الغلام مستهزئين به فاستحضره الملك فلما دخل على الملك و خطب ابنته قال الملك مستهزئا به أنا لا أعطيك ابنتي إلا أن تأتيني من اللآلي و اليواقيت و الجواهر الكبار كذا و كذا و وصف له ما لا يوجد في خزانة ملك من ملوك الدنيا فقال الغلام أنا أذهب و آتيك بجواب هذا الكلام فرجع إلى عيسى ع فأخبره بما جرى فذهب به عيسى ع إلى خربة كانت فيها أحجار و مدر كبار فدعا الله تعالى فصيرها كلها من جنس ما طلب الملك و أحسن منها فقال يا غلام خذ منها ما تريد و اذهب به إلى الملك فلما أتى الملك بها تحير الملك و أهل مجلسه في أمره و قالوا لا يكفينا هذا فرجع إلى عيسى ع فأخبره فقال اذهب إلى الخربة و خذ منها ما تريد و اذهب بها إليهم فلما رجع بأضعاف ما أتى به أولا زادت حيرتهم و قال الملك إن لهذا شأنا غريبا فخلا بالغلام و استخبره عن الحال فأخبره بكل ما جرى بينه و بين عيسى ع و ما كان من عشقه لابنته فعلم الملك أن الضيف هو عيسى ع فقال قل لضيفك يأتيني و يزوجك ابنتي فحضر عيسى ع و زوجها منه و بعث الملك ثيابا فاخرة إلى الغلام فألبسها إياه و جمع بينه و بين ابنته تلك الليلة فلما أصبح طلب الغلام و كلمه فوجده عاقلا فهما ذكيا و لم يكن للملك ولد غير هذه الابنة فجعل الغلام ولي عهده  و وارث ملكه و أمر خواصه و أعيان مملكته ببيعته و طاعته.

فلما كانت الليلة الثانية مات الملك فجأة و أجلسوا الغلام على سرير الملك و أطاعوه و سلموا إليه خزائنه فأتاه عيسى ع في اليوم الثالث ليودعه فقال الغلام أيها الحكيم إن لك علي حقوقا لا أقوم بشكر واحد منها لو بقيت أبد الدهر و لكن عرض في قلبي البارحة أمر لو لم تجبني عنه لا أنتفع بشيء مما حصلتها لي فقال و ما هو قال الغلام إنك إذا قدرت على أن تنقلني من تلك الحالة الخسيسة إلى تلك الدرجة الرفيعة في يومين فلم لا تفعل هذا بنفسك و أراك في تلك الثياب و في هذه الحالة فلما أحفى في السؤال قال له عيسى ع إن العالِم بالله و بدار كرامته و ثوابه و البصير بفناء الدنيا و خستها و دناءتها لا يرغب إلى هذا الملك الزائل و هذه الأمور الفانية

فکر نکن این چیزی که تو شدی مهم است. مهم عالم بالله و بدار کرامته و ثوابه و… است. او به این ملک اصلا اعتنا ندارد. نه اینکه نمی‌تواند.

و إن لنا في قربه تعالى و معرفته و محبته لذات روحانية لا نعد تلك اللذات الفانية عندها شيئا فلما أخبره بعيوب الدنيا و آفاتها و نعيم الآخرة و درجاتها قال له الغلام فلي عليك حجة أخرى لم اخترت لنفسك ما هو أولى و أحرى و أوقعتني في هذه البلية الكبرى

اگر اینطوری است چرا من را انداختی در این بلا؟

فقال له عيسى إنما اخترت لك ذلك لأمتحنك في عقلك و ذكائك و ليكون لك الثواب في ترك هذه الأمور الميسرة لك أكثر و أوفى

اگر از اینجا توانستی بکنی این خیلی ثواب عظیمی دارد. اگر از خارکنی با من همراه می‌شدی، یک درجه بود، الان درجه اش خیلی بالاتر است که بکنی از این وضعیت.

و تكون حجة على غيرك فترك الغلام الملك و لبس أثوابه البالية و تبع عيسى ع فلما رجع عيسى إلى الحواريين قال هذا كنزي الذي كنت أظنه في هذا البلد فوجدته و الحمد لله.

این یک روش عملی است. حواریون گنجی پیدا کردند. آنها گنج ظاهری را دیدند، از همراهی عیسی دست کشیدند و عبور کردند. عیسی خاک را کرد گنجی که ملوک به دنبال آن بودند. از خارکنی رساند به گنج حاکمیتی که ملک است. گفت این گنج است.

این تاریخی باشد یا نقل روایی باشد، عیبی ندارد. این بسیار بسیار با روش تبلیغی عیسی علیه السلام مُدل  است که دارد ارائه می‌کند.

عیسی علیه السلام یک کسی را آورد که تازه به ریاست رسیده و همه این ها را داشته، ولی به سرعت رها کرده است.

این ها مدت ها کنار عیسی هستند تا یک گنج را دیدند رها کردند و گفتند بگذار تا این گنج را حفظ بکنیم.

به جای اینکه به اینها بگوید این گنج ارزش ندارد، یک کسی را برد و به همه این ها رساند و کند از همه آن ها و آمد. حضرت فرمودند تو حجت می‌شوی.

و ذكر الثعلبي في العرائس نحوا من ذلك مع اختصار إلى أن قال فكان معه ابن العجوز إلى أن مات فمر به ميتا على سرير  فدعا الله عز و جل عيسى فجلس على سريره و نزل عن أعناق الرجال و لبس ثيابه و حمل السرير على عنقه و رجع إلى أهله فبقي و ولد له.

ان شاء الله خداوند سبحان ما را از این نگاه های عینی بهره مند کند و از ظواهر عبور دهد.

2 دیدگاه برای “تفسیر المیزان، جلسه 727

  1. دزفولی گفته:

    سلام وقت بخیر جلسات المیزان از چه شماره ای شروع شده اند؟

    • مدیر سایت گفته:

      باسلام و عرض ادب
      از شماره اول شروع شده که می توانید تا زمان تکمیل آرشیو سایت، از داخل کانال تلگرام دریافت نمایید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *