بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

باب الغیبة یکی از ابوابی است که امروز کاربردی است و نتایج زیادی دارد. اگر مسائل مختلفی را ذیل این باب قرار دادیم برای این است که خیلی نافع است. شناخت دوران غیبت و حرکت از غیبت به سمت ظهور و تکالیف ما در این دوران، خیلی نافع و کابردی است. شاید شبهاتی که پیش می‌آید باید با این محکمات خوب دیده شود تا پاسخ مناسبی برای آن ها بیان شود، ولی وقت کم است و زمان محدود است. باید کمی سرعت دهیم.

روایاتی که از بیرون ضمیمه می‌کردیم، مباحثی را که از کافی شریف سوژه می‌گرفتیم و ضمیمه می‌کردیم، سریع تر باید عبور کنیم.

 بحثی که در آن بودیم این بود که سنن انبیاء در وجود حضرت(ع) و با حضرت(ع) هست. گفتیم دو دسته روایت داریم. دسته ای می‌فرمایند سنن انبیاء در وجود حضرت(ع) هست. دسته ای می‌فرمایند سنن انبیاء با حضرت(ع) هستند. گاهی مثل طول عمر است که در حضرت(ع) هست. گاهی عصای موسی(ع) و خاتم سلیمان(ع) و پیراهن یوسف(ع) و امثال این هاست که همراه حضرت(ع) است. پس بعضی سنن و مواریث همراه حضرت(ع) است. بعضی در حضرت(ع)، متجلّی است. روایات زیادی مطرح شده است که سنن و مواریث همه انبیاء از غیبت ها و سنن دیگر در هدایت گری، در حضرت(ع) موجود است.

بعضی دوستان هم روایات بحث را جمع آوری کردند. با کمال حسرت عبور می‌کنیم. برمی‌گردیم به متن کافی شریف.

5- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى الْخَشَّابِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ زُرَارَةَ [1]

خدا رحمت کند خاندان اعین را. روایات زیادی از طریق آن ها به دست ما رسیده است. فرزندان اعین پنج یا هفت نفر هستند که همه راوی هستند. خود اعین، عبدی بوده که آزاد شده است. فرزندانش همه جزء روات هستند. حتی فرزند دختری دارد که شاید بعضی نقل می‌کنند که آن فرزند دختر که خواهر زراره است، مبدأ اتصال همه این برادران به شیعه شدن و مومن شدن او باشد. با امام سجاد(ع) مراوده و ارتباط داشت. این برادران و خاندانشان، از طریق این خانم ایمان می‌آورند. کتاب هم نوشته شده که چقدر راوی دارند.

قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ إِنَّ لِلْغُلَامِ غَيْبَةً قَبْلَ أَنْ يَقُومَ [2]

خوف از قتل، یکی از حکمت های غیبت

بین مؤمنان روشن بوده است که آن دوازدهمی، حجت غائب و قائم است، و این برایشان معلوم بوده است. لذا دائماً سؤال می‌کردند. عهد معلومی بوده است. غلامٌ نکره ای نبوده که نشناسند. ذهن ها از جهت عهد ذهنی منتقل می‌شده است. قبل از قیامش که قائم ماست، غیبتی دارد.

این غیبتش هم در دوران جوانی و نوجوانی است. نمی‌گوید برای آن رجل یا حجّت ما غیبت است. اینجا می‌فرماید للغلام. نشان می‌دهد دوران غیبت، دورانی است که از جهت سنّی، غلام بودن بر او صدق می‌کرده است.

قَالَ قُلْتُ وَ لِمَ؟ قَالَ يَخَافُ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى بَطْنِهِ [3]

به سینه یا شکم مبارک اشاره می‌کردند که مورد کشته شدن قرار می‌گرفته است. در چند روایت دیگر هم این مسئله آمده است که غیبت به خاطر این است که کشته نشود و زنده بماند.

عرض کردیم در روایات دیگر که یکی از حکمت های غیبت حفظ نسلی است که باید قیام کند و حجّت باشد. یکی از علّت ها، خوف از قتل نسبت به دشمنان بوده است. اما اصل این که غیبت باید محقّق می‌شد حتی اگر خوف از قتل نبود، عرض کردیم که باید صورت می‌گرفت. «لابد لصاحب هذا الامر من غیبة». اصل غیبت یک امر قطعی و لازم و کمالی است. اما طول کشیدن غیبت به لحاظ اعمال ما و عدم آمادگی ماست. نکته دیگر این است که در کنار این که اصل غیبت لازم است، فوائد و خواصی می‌تواند داشته باشد که از آن جمله، حفظ جان حضرت(ع) است.

ثُمَّ قَالَ يَا زُرَارَةُ وَ هُوَ الْمُنْتَظَرُ [4]

او کسی است که چشم ها به سوی آمدن او در انتظار است. همه منتظر او هستند.

وَ هُوَ الَّذِي يُشَكُّ فِي وِلَادَتِهِ [5]

به جایی می‌رسد که در ولادتش، چه همان ابتدا، چه در اواسط و چه در انتهاء، عده ای به شک می‌افتند. گاهی می‌گویند به دنیا نیامد، گاهی می‌گویند از دنیا رفت. گاهی می‌گویند قبل از پدر از دنیا رفت. گاهی می‌گویند در زمان پدر به صورت جنینی و حمل بود. «مات»، «قتل»، «هلک» را هم در روایت سوم داشتیم.

مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَاتَ أَبُوهُ بِلَا خَلَفٍ [6]

پدر در حالی از دنیا رفت که فرزندی نداشت.

وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ حَمْلٌ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ إِنَّهُ وُلِدَ قَبْلَ مَوْتِ أَبِيهِ بِسَنَتَيْنِ وَ هُوَ الْمُنْتَظَرُ غَيْرَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يُحِبُّ أَنْ يَمْتَحِنَ الشِّيعَةَ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَرْتَابُ الْمُبْطِلُونَ يَا زُرَارَةُ [7]

ریزش و رویش در ابتلائات

یکی از جهاتی که عرض کردیم که غیبت اساسش برای کمال است و خداوند ابتلائات را برای کمال و تمییز ایجاد می‌کند. اگر خداوند می فرماید:﴿وَ إِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ﴾[8] ابتلاء برای عدّه ای رویش است و برای عدّه ای ریزش است.

یا ذات رشد می‌کند، کمالات جدید پیدا می‌کند. یا ذات ریزش می‌کند. تحمّل نمی‌کند. یا عمدتاً این سومی است که امتحان باعث می‌شود ناخالصی ها ریخته شود. صفات و افعال غلط از بین برود. اغلب امتحانات الهی برای تطهیر است. اما برای اولیای الهی ترفیع است. برای عدّه ای هم که لب مرزی بودند میلشان به آن سمت بوده و این جا مهمان بودند و نفاق داشتند، برای آن ها هم ریزش ذاتشان است که از دایره اهل ایمان خارج می‌شوند.

آن هایی که اهل ابطال بودند ولی خودشان را در شیعه جا زده بودند، به ریب و شک مبتلاء می‌شوند. یعنی امتحان برای همه شک آور نیست. بلکه برای شیعیان رویش و استحکام و تثبیت را به دنبال دارد. حیرت برای همه نیست. بلکه حیرت برای مبطلون است. به ریبه و شک و ارتیاب مبتلاء می‌شوند.

روایت، «يَحارُ فيها الجاهلونَ»[9]داشت. این جا می‌فرماید: «یرتاب المبطلون». برای اهل ایمان رشد و تثبیت و کمال و تطهیر است. کمترین مقدارش، تطهیر است. بالاترش ترفیع است. این هم یک قاعده است. نباید این طور فکر کنیم که دوران عقاب بشری است. دوران کمال بشریّت است. دوران عقاب مبطلون و جاهلون است. دوران عقاب معاندین و معارضین است. برای شیعیان تثبیت و تمامیّت و ترفیع و تخلیص و تمحیض است. این نگاه است.

قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنْ أَدْرَكْتُ ذَلِكَ الزَّمَانَ أَيَّ شَيْ‏ءٍ أَعْمَلُ [10]

وظیفه در دوران غیبت

اینکه وظیفه در دوران غیبت چیست خودش یک عنوان است. روایات متعددی به این مسئله ناظر است. اگر دوران ابتلائی است که اگر محکمات را درست در دست نداشته باشیم، حواسمان جمع نباشد، به چیزهایی که باید متمسّک باشیم نباشیم، به چه تمسّک بکنیم. به چه چنگ بزنیم؟

اگر یک موقعی در مباحث بعدی دیدم که روایتی ناظر به این مسئله است، نمونه دسته های مختلف آن روایات را ذکر می‌کنیم.

در بعضی روایات دارد که حبّ و بغض های قبلی را تثبیت کند. یعنی حبّ و بغض هایی که در نظام ایمانی تان داشتید که عمده اش  به نظام تولّی و تبرّی و نظام جریان قیام امام حسین(ع) و محبّت به امام حسین(ع) و بغض نسبت به دشمنان حضرت(ع) برمی‌گردد، لعن و سلامی که آن جا هست و جزء محکمات جریان شیعه است، اگر آن محکمات را حفظ کنید، راه نجات هموار می‌شود.

نظیر این را این جا در روایت می‌فرماید:

قَالَ يَا زُرَارَةُ إِذَا أَدْرَكْتَ هَذَا الزَّمَانَ فَادْعُ بِهَذَا الدُّعَاءِ [11]

دعای فرج است:

اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي نَفْسَكَ لَمْ أَعْرِفْ نَبِيَّكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي رَسُولَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي رَسُولَكَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي حُجَّتَكَ فَإِنَّكَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِي حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دِينِي[12]

شناخت خدا، راه رسیدن به شناخت رسول

یکی از عالی ترین مضامین در دعاها در این دعای شریف قرار داده شده است

اول این است که انسان خدا را به خود خدا بشناسد. «اللَّهُمَّ عَرِّفْنِي نَفْسَكَ»[13] مبدأ شناخت در شناخت خود خدا واقع می‌شود. یعنی ما در ابتدا از رسول خدا را نمی‌شناسیم. در ابتدا از حجّت رسول را نمی‌شناسیم. بلکه ابتداء خدا را می‌شناسیم. هر کسی در نظام وجودی اش حشرش با خداست. ادراک وجود خدا را می‌کند. رابطه با خدا را می‌یابد در مرتبه وجودش. کودک از کودکی می‌یابد. لذا شروع در نظام ارتباطی الهی، با ارتباط با خداست. ولی وقتی ارتباط با خدا در یک مرتبه ای شکل گرفت، نیاز به رسول برای معرفت بالاتر و راه رسیدن به خدا در این مرتبه مطرح می‌شود که رسول پس از این است که انسان خدا را شناخت. حالا نیاز به رسالت که تفصیلی تر خدا را بشناسد، دین خدا را بشناسد، راه به سوی خدا را بشناسد، با رسول محقّق می‌شود. پس یک شناخت اولیه درون فطرت همه هست. این راه اولی فطری برای همه شکل گرفته است. وقتی خدا را در این مرتبه شناخت، حالا نیاز به رسول که شناخت خدا را تفصیلی تر کند، باز می‌شود. اگر رسول را نشناسیم، قطعا رسیدن به حجّت امکان پذیر نمی‌شود. پس راه رسیدن به رسول از راه شناخت خداست. راه رسیدن به حجّت از راه شناخت رسول است. اینکه در روایات داریم که خدا از جهت ربوبیت و رسالت و امامت و ولایت پیمان گرفت، بعد دارد که «الی ههنا التوحید»، یعنی توحید تا اینجاست. اگر توحیدی در مرتبه توحید ماند و به رسالت و ولایت نرسید، عقیم شده است. این شناخت باید به رسالت بکشاند. اگر به رسالت نکشاند، معلوم می‌شود که به انحراف کشیده شده است. اگر کسی گفت خدا و اسم رسول بیاید برایش سخت می‌شود، معلوم می‌شود توحید عقیم است. این توحید به رسالت می‌رساند و رسالت به حجّت می‌رساند. چون خدای سبحان شناخت تفصیلی اش به رسالت است. نه با فطرت تنها. فطرت تنها شناخت اجمالی را ایجاد می‌کند. راه اینکه از خدا باید به سمت رسول رفت، رسول هم باید با معجزه پذیرفته شود، بعد دوام رسالت با نظام حجّت محقّق می‌شود، اگر این شکل نگیرد، حجّت هم شناخته نمی‌شود. اگر نظام شناخت از خدا  بعد رسول بعد امام شود، این «الی ههنا التوحید»[14] است. اگر فصل اخیر توحید نباشد، توحید نیست. اگر به رسول معقتد نشد، نه خدا را معتقد شده و نه امام را. به رسول می‌فرماید اگر ابلاغ نکنی ﴿فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ﴾[15] به دنبال تحقّق امام است که وقتی ابلاغ امامت شد ﴿الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ﴾[16] چون بقاء رسالت به امام رسید، نوعی می‌شود، بقاء دارد. با وفات پیغمبر(ص) تمام نمی‌شود. فکر می‌کردند پیغمبر(ص) از دنیا برود، پایان کار است. صبر می‌کنیم تا پیغمبر(ص) از دنیا برود. با نصب امام معلوم شد که این امر نوعی است.

ببینید چقدر زیباست که حاکمیّت باید به گونه ای باشد که نگاه نوعی در آن اشباع شده باشد. هدایت گری باید به نوعی باشد که دشمن در آن خلل نبیند. اگر این طور شد، دشمن قطع امید می‌کند که با رفتن افراد این حقیقت رخت بر بندد.

اگر حجّت را به من نشناسانی، از دین گمراه می‌شوم نه از حجّت. به خدا رسیدن محقّق نمی‌شود. لذا این ها ارکان توحید هستند.

تلبّس به دعا مهم است. تلبس به دعا یعنی چه؟ یعنی انسان یک مرتبه از توحید را از راه رسالت و حجّت می‌یابد؛ در حال روش یاد می‌دهد. در نظام تربیتی چه کار کنید. اوّل خدا را بشناسانید. ولی به نحو اجمالی. حالا باید راه رسیدن به خدا مطرح شود. رسول را می‌طلبد. رسالت هم برهه ای هست. پس حجّت را می‌طلبد. بیان روش است. هم برای خود انسان و هم برای هدایت دیگران.

باید فرهنگ سازی و شعار سازی کرد که راه خدا از طریق رسول و حجّت است. این شعار است. فقط الفاظ نیست. از الفاظ کاری نمی‌آید. ما اگر اسم اعظم را بدانیم چیست کاری از ما نمی‌آید. انگشتر سلیمان(ع) در دست سلیمان(ع) آن اثر را دارد. البته ذکر الفاظش هم بی اثر نیست و مبارک است به جهت ارتباطی که دارد، اما هر چقدر عمیق تر شود، تأثیرش بیشتر می‌شود. اگر در حد ظاهر باشد، اثر هم در حدّ ظاهر است. اگر باطنی شد، اثر باطنی هم می‌گذارد. تا این که راهکار عملی برای جامعه بشود. از خداوند به رسول و بعد به حجت و از طریق حجت به معرفت بالاتر به خداوند و توحید برسد.

این فقط ذکر نیست. این ذکر راهکار می‌شود و فرهنگ می‌شود.

 ثُمَّ قَالَ يَا زُرَارَةُ لَا بُدَّ مِنْ قَتْلِ غُلَامٍ بِالْمَدِينَةِ [17]

نفس زکیّه

این غلام غیر از غلام ابتدای روایت است. تعبیر روایت این است که این نفس زکیّه است. ممکن است در دوران غیبت ظهوراتی داشته باشد که هر کدام آثاری داشته باشند. اما ظهور تامّ و نهایی در مورد نهایی است. به طوری که اذهان آن قدر نسبت به این مسئله حساس می‌شود، و نظام فطری عالم و وجدان بشریت نسبت به این مسئله حساس می‌شود، یک دفعه باعث یک شورش جهانی می‌شود. مثلاً شما ببینید اگر بخواهیم یک نازله اش را که نازله عمیقی هم بود، شهادت حاج قاسم در چندین کشور به عنوان محور مقاومت، نفوسی را منقلب و متحوّل کرد. این نظیری از آن است. با این که خیلی ها قبل نمی‌شناختند. وقتی مطرح می‌شود، می‌بینید دل ها نسبت به آن تحریک می‌شود.

نفس زکیّه که به شهادت می‌رسد، کاری ازش می‌آید که اثرات زیادی دارد. تعبیر نفس زکیه هم تعبیر زیبایی است. یک مرتبه از طهارت در وجود او هست که آن طهارت اثر گذاری اش به این صورت است که وجدان بشریت را بیدار می‌کند، به طوری که در مقابل این عکس العمل، یک دفعه برای طرف مقابل مغلوبه می‌شود. طرف مقابل قصدش این نبود که این اثر ایجاد شود. اما خدای سبحان این اثر را قرار داده است.

سؤال: آیا نفس زکیه بچه است یا بالغ است؟

پاسخ: خیلی ها تطبیق کردند. مسئله را قطعی نمی‌خواهیم بگوییم. زکّیه بودن و در مدینه بودن و قتلش، اگر غلام و جوان هم باشد، هر کدام از این ها در بیداری وجدان بشیریت تأثیری دارد. این تطبیق مسئله است. بعضی ها قتل غلام را معنای دیگری کرده اند. اما خیلی ها این را تطبیق کرده اند.

قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ لَيْسَ يَقْتُلُهُ جَيْشُ السُّفْيَانِيِّ قَالَ لَا وَ لَكِنْ يَقْتُلُهُ جَيْشُ آلِ بَنِي فُلَانٍ‏[18]

تطبیق علائم به صورت تشکیکی عیبی ندارد. مثلاً شهید حججی که شهید شد، یک مدل بود که بیداری ایجاد کرد. این ها مراتب برای انس با آن است. اما اینکه تطبیق کنیم، نه. به عنوان یک استیناس امکان پذیر است که چطور می‌شود که یک قتل این طور اثر بگذارد. گاهی در زمان کوتاه، یک قتل از جنگ اثر گذارتر می‌شود.

در مورد آن قتل دارد که اثرش جهانی می‌شود. وجدان جهانیان بیدار می‌شود. مثل اینکه می‌خواستند رسانه ها کلّی کار کنند یا مقدّمه سازی و بسترسازی کردند، یک دفعه آن عمل بسترسازی شدیدی را ایجاد می‌کند که بی نظیر است. تراکم علل در آن است، تراکم زمان در آن است که یک دفعه انجام می‌شود.

يَجِي‏ءُ حَتَّى يَدْخُلَ الْمَدِينَةَ فَيَأْخُذُ الْغُلَامَ فَيَقْتُلُهُ فَإِذَا قَتَلَهُ بَغْياً وَ عُدْوَاناً وَ ظُلْماً لَا يُمْهَلُونَ فَعِنْدَ ذَلِكَ تَوَقُّعُ الْفَرَجِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ. [19]

مهلت داده نمی‌شوند. آنقدر وجدان ها را بیدار می‌کند که مهلت داده نمی‌شوند. ممکن است یک کار رسانه ای کنارش شکل بگیرد و این اثر ایجاد شود، ممکن است آن طهارت ویژه این، آن اثر را ایجاد کند. ممکن است هم با هم باشند.

در برهه هایی بوده که مسئله ای پیش آمده و خیلی تأثیر گذار بوده است. گاهی یک طفلی عملی انجام می‌دهد، خیلی بازخورد پیدا می‌کند.

اگر کسی احصاء می‌کرد، می‌توانست در وقایعی که خیلی تأثیر گذار بودند به نتایج جالبی برسد.

مثلا در جریان کربلا کودک شش ماهه داریم. جریان حضرت علی اصغر شاید از جان گداز ترین وقایع کربلاست که هر که می‌شنود، مؤمن و غیر مؤمن متأثّر می‌شود. خیلی در بیداری وجدان تأثیر گذار است. ممکن است بگویند خود حضرت در برابر حاکمیت قیام کرد، حاکمیت هم او را به اشدّ وجه کشت. اما این کودک چرا؟

 این جا هم زمینه سازی قابلی از همین تحریک وجدان ها ایجاد می‌شود.

6- مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ يَحْيَى بْنِ الْمُثَنَّى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ يَفْقِدُ النَّاسُ إِمَامَهُمْ يَشْهَدُ الْمَوْسِمَ فَيَرَاهُمْ وَ لَا يَرَوْنَهُ. [20]

مردم امامشان را در دوران غیبت نمی‌بینند، آن امام در موسم حاضر است. او می‌بیند مردم را، ولی مردم او را نمی‌بینند. اینکه در موسم حاضر است جزء موارد قطعی است که حضرت همیشه در ایام حج حاضر است. لذا خیلی ها آن ایام را به عشق رؤیت حضرت سفر می‌کردند. مثل علی بن مهزیار که به عشق حضرت بیست سفر رفت تا در سفر بیستم محضر حضرت رسید.

7- عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ قَالَ حَدَّثَنِي مُنْذِرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قَابُوسَ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ السِّنْدِيِّ عَنْ أَبِي دَاوُدَ الْمُسْتَرِقِّ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَيْمُونٍ عَنْ مَالِكٍ الْجُهَنِيِّ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ [21]

اولین رئیس شرطة الخمیس بود. عهد کرده بودند که ما بی چون و چرا از تو اطاعت می‌کنیم، حضرت هم عهد کردند که اگر پایبند بودند، بی حساب و کتاب این ها را وارد بهشت کنند. سرشان را می‌تراشیدند. پنج شش هزار نفر ذکر شده اند.

ولایی و جنگجو بوده است. فرمانده لشکر بوده است. لشکر درون شهری بوده است. در بیرون هم همراه حضرت بودند. بعضی هاشان هم بعداً ساقط شدند.

سؤال: آیا می‌شود امروز چنین عهدی را با امیرالمؤمنین(ع) داشته باشیم؟

پاسخ: شاید بشود کسی امروز این عهد را داشته باشد. بی چون و چرا اطاعت امر کند و آن ها بپذیرند که بی چون و چرا وارد بهشت بکنند. از جهت عقلی و نقلی راه دارد.

قَالَ: أَتَيْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع فَوَجَدْتُهُ مُتَفَكِّراً يَنْكُتُ فِي الْأَرْضِ [22]

انگار دستشان را به زمین می‌زدند، یا چوبی که در دستشان بوده به زمین می‌زدند یا نگاهشان به أرض بوده است.

فَقُلْتُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا لِي أَرَاكَ مُتَفَكِّراً تَنْكُتُ فِي الْأَرْضِ أَ رَغْبَةً مِنْكَ فِيهَا فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ مَا رَغِبْتُ فِيهَا وَ لَا فِي الدُّنْيَا يَوْماً قَطُّ وَ لَكِنِّي فَكَّرْتُ فِي مَوْلُودٍ يَكُونُ مِنْ ظَهْرِي الْحَادِيَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِي هُوَ الْمَهْدِيُّ الَّذِي يَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً [23]

عدل و قسط

یک عدل و قسط داریم، یک ظلم و جور. عدل مقابلش ظلم است و قسط مقابلش جور است. عدل و ظلم عام هستند. قسط و جور خاص هستند. بینشان عموم و خصوص مطلق است. هر جا قسط باشد، عدل هست. اما هرجا عدل باشد، قسط صدق نمی‌کند. قسط اقامه عدل است. عمومی تر شدن عدل، اجرای عدل. در قبالش هم جور می‌شود. یک موقع هست که یک حاکمی کار ظالمانه انجام می‌دهد. یک موقع کار ظالمانه اش را سنّت قرار می‌دهد. وقتی سنّت می‌شود و حالت حاکمیتی پیدا می‌کند، جور می‌شود. ظلم عام است. اما جور جایی است که به صورت یک سنّت حاکمیّتی قاطع در آمده است، اعوجاجی است که محقّق می‌شود. یک وقت حاکمی پول کسی را به ظلم گرفته است. اما یک موقع است که این پول را در راه مقابله با همان فرد هم استفاده می‌کند. این جور می‌شود.

پر شدن ظلم و جور یعنی شدّت ادراک آن

نگاه دوم این است که پر شدن ظلم و جور و عدل و قسط بعد از آن، این پر شدن به معنای شدّت و کثرت فیزیکی نیست. بلکه معنای پر شدن، شدّت ادراک ظلم و جور است. یعنی قبل از ظهور، ادراک به ظلم و جور شدّت پیدا می‌کند. نه این که حتماً ظلم و جور از همیشه بیشتر باشد. ممکن است هم بیشتر باشد. اما اصلش به این معناست که ادراک مردم از رخوت و بی احساسی نسبت به ظلم و جور خارج شده است. ذهن ها بیدار تر شده است و حواس ها جمع تر شده است. خط های قرمز شدیدتر و پررنگ تر شده است. با هر واقعه ای، مردم به شدّت عکس العمل نشان می‌دهند.

مثل دورانی نیست که اگر بیست و پنج هزار کودک قبل از موسی کلیم(ع) کشته شدند، مردم نسبت به آن ظالم کاری نکنند. یک قتل هم واقع می‌شود، مردم حساس می‌شوند.

این یک گزاره اخباری نیست. انشائی است. یعنی وظیفه امروز ما در رابطه با بستر سازی ظهور، ایجاد حساسیت در ذهن ها در ادراک ظلم و جور است. باید کاری کنیم که اذهان عمومی نسبت به ادراک ظلم و جور حسّاسیّتش بالا رود و طلب نسبت به عدل و قسط شدّت پیدا کند. هرچه این شدیدتر شود، ظهور نزدیک تر می‌شود. چون «یَملَأُ الله بِهِ الاَرضَ قِسطاً وَ عَدلاً کَما مُلِئَت ظُلماً و جَورا»[24] ادراک است. کار که انجام می‌شود، فشارش برای مردم خیلی زیاد می‌شود. احساس خفقان می‌کنند. نه اینکه در خفقان باشند و احساس خفقان نکنند.

ما از قم به تهران می‌رویم، در ورودی تهران فشار هوای آلوده را احساس می‌کنیم. اما برای خود آن ها این احساس نیست. عادت کردن از آن چیزهایی است که بستر سازی ظهور را دور می‌کند.

لذا این نکته که ظلم و جور پر می‌شود، بعد عدل و قسط آن را از بین می‌برد، یک گزاره انشائی است. مسئله این طور است. اما وظیفه ما این است که باید ظلم و جور را در بوق و کرنا کرد و ذهن ها را حساس کرد.

تحمّل ظلم از درون خانه انسان نسبت به بدن و افعال و خانه اش شروع می‌شود، تا نظام اجتماعی بیرونی و نظام حاکمیّتی و نظام جهانی. هرچقدر حسّاسیّت انسان به ظلم و جور شدیدتر باشد، اگر کسی گفت من خودم را حفظ می‌کنم نشان می‌دهد به همین نسبت حساسیتش نسبت به ظلم و جور کم شده است.

اگر کسی گفت همسایه و محل من، به بقیه کار نداشت، یا شهر من و به شهر دیگر کار نداشت، به همین نسبت وجود انسان کاسته شده و حقیر شده است. انسانیّت انسان است که هرجا ظلم و جور محقّق شود، او حساس شود.

سؤال: چرا شدّت در ادراک معنا می‌کنید؟

پاسخ: اگر شدّت خارجی باشد ولی ادراکش نباشد، قیامی صورت نمی‌گیرد.﴿لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾[25] تا فرهنگ قسط ایجاد شود. نه این که مردم به قسط زندگی کنند. ممکن است کسی با زور قسط را حاکم کند. این مطلوب نیست. ﴿لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ﴾[26] باید در مردم فرهنگ قسط ایجاد شود. این غایت ارسال رسل است. آیا باید در این طریق حرکت کرد یا نه؟

الی ما شاء الله در این مسئله آیات و روایات داریم.

در قیامت چه می‌خواهد محقّق شود؟ ﴿لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ﴾[27] ظهور هم از مراتب قیامت است. ادراک مهم است. مایز بین انسان و حیوان، نظام ادراکی است.

تَكُونُ لَهُ غَيْبَةٌ وَ حَيْرَةٌ [28]

حیرت ممدوح، حیرت مذموم

نه به لحاظ حضرت. نسبت به کسانی که در این دوره هستند. نسبت به عدّه ای غیبت است، نسبت به عدّه ای حیرت است. حیرت برای جاهلون و مبطلون است.

يَضِلُّ فِيهَا أَقْوَامٌ وَ يَهْتَدِي فِيهَا آخَرُونَ [29]

پس دوران حیرت مطلق نیست که کسی نجات پیدا نکند. اگر حیرت برای همه بود، اهتداء امکان پذیر نبود.

در دین هم هر مرتبه نسبت به مرتبه بعد حیرت است. البته این حیرت ممدوح است. موجب می‌شود که راه پیدا شود. این حیرت، حیرت مذموم نیست که توقّف ایجاد شود.

غیبت، گاهی به لحاظ امام است، گاهی مؤمنین، گاهی کافرین، گاهی افراد، گاهی اجتماع، همه این ها گاهی با هم محقّق است. غیبت های انبیاء، گاهی به لحاظ امّت بوده، گاهی به لحاظ کفّار، گاهی به لحاظ مؤمنین و امّت است. گاهی همه را شامل می‌شود. موسی کلیم(ع) در جریان میقات هم خودش کمال پیدا کرد، هم کفّار و منافقین به گوساله پرستی مبتلا شدند، هم مؤمنان نجات پیدا کردند، از ششصد هزار نفر، هفتاد هزار نفر مبتلا شدند. امّتش هم رشد بالاتری پیدا کرد. آن هایی که با ایمان ماندند.

حیرت برای مؤمن هم نسبت به جهلش است. هیچ گاه علم، سبب حیرت نیست. هرجا علم هست نور افکن هدایت و رفتن است. اگر جایی مؤمنی کوتاهی داشته باشد، به همان نسبت دچار حیرت می‌شود. حیرت به جهل و قصور برمی‌گردد. و الا برای مومنین اصیل و انبیاء هیچ گاه دوراهی پیش نخواهد آمد. نه این که اجر عمل ندارند. اعمال سابقشان این شدّت را ایجاد کرد که تحیّر برایشان ایجاد نشود.

فَقُلْتُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ كَمْ تَكُونُ الْحَيْرَةُ وَ الْغَيْبَةُ قَالَ سِتَّةَ أَيَّامٍ أَوْ سِتَّةَ أَشْهُرٍ أَوْ سِتَّ سِنِينَ [30]

آیا عدد شش تاثیری دارد؟ بحث کرده اند. قرن و هزاره و غیره . یا نه، در تتمّه و پسوندش تأثیر دارد. یا مثال و نمونه است برای اینکه هر کدام این ها مراحلی دارد. شش روز یا شش ماه یا شش سال هر کدام مراحلی در آن هست که تشکیکی است و در دوران غیبت مقابلش هم که ظهور است، از همین نسبت است. ظهور هم تفصیلی و تشکیکی است.

اگر آدم بخواهد ورود پیدا کند، چون بر یک قول وثیق و محکمی نمی‌تواند انسان قرار بگیرد، بهتر است تا به یقین نرسیده است با تخمین بیان نکند. گفتنش به صورتی که در ذهن دیگران انصراف ایجاد شود، خوب نیست.

فَقُلْتُ وَ إِنَّ هَذَا لَكَائِنٌ فَقَالَ نَعَمْ كَمَا أَنَّهُ مَخْلُوقٌ- [31]

در بعضی روایات دارد که اینجا اصبغ سوال کرد که من آن زمان را درک می‌کنم؟ حضرت فرمودند:

وَ أَنَّى لَكَ بِهَذَا الْأَمْرِ يَا أَصْبَغُ أُولَئِكَ خِيَارُ هَذِهِ الْأُمَّةِ مَعَ خِيَارِ أَبْرَارِ هَذِهِ الْعِتْرَةِ [32]

این هم از آن تعریفات دوران غیبت و آمادگی برای ظهور است. کسانی که در آن دوران زندگی می‌کنند، اخیار این امّت هستند. یعنی بالاترین مرتبه امّت کسانی هستند که در دوران غیبت هستند.  و حجّت ما هم که در آن روز ظاهر می‌شود، «مَعَ خِيَارِ أَبْرَارِ هَذِهِ الْعِتْرَةِ»[33] هست.

فَقُلْتُ ثُمَّ مَا يَكُونُ بَعْدَ ذَلِكَ فَقَالَ ثُمَ‏ يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ فَإِنَّ لَهُ بَدَاءَاتٍ وَ إِرَادَاتٍ وَ غَايَاتٍ وَ نِهَايَاتٍ. [34]

این جمله باشد. خیلی بحث زیبایی دارد. اوج کلام امیرالمؤمنان است. ان شاءالله جلسه آینده عرض خواهیم کرد.

و السّلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته

 

[1]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[2]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[3]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[4]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[5]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[6]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[7]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[8] بقره 124

[9] بحار الأنوار : ج۵۱ / ص۱۶۰ /ح ۷

[10]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[11]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[12]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[13]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[14] قمی، بی‌تا: ج2، ص155

[15] مائده67

[16] مائده 3

[17]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[18]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[19]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337

[20]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 337 – 338

[21]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 338

[22]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 338

[23]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 338

[24] كمال الدين و تمام النعمة، شیخ صدوق، ج ‏۲، ص ۳۷۷؛ كفاية الأثر في النص على الأئمة الإثني عشر، على بن محمد خزاز قمى‏، ص ۲۸۰؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج ‏۵۱، ص ۱۵۶

[25] حدید 25

[26] حدید 25

[27] ق22

[28]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 338

[29]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 338

[30]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 338

[31]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 338

[32]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 338

[33]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 338

[34]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 338

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “شرح اصول کافی، جلسه 341” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*