بسم الله الرحمن الرحیم

ذکر شده که پنج روح در انسان ها وجود دارند. پنجمی یعنی روح القدس برای انبیاء و اولیاء و خواص اختصاص دارد. چهارمی یعنی روح الایمان برای مومنین. سه تای بقیه یعنی روح القوة و روح الشهوة و روح مدرج یا روح حیات در عموم مردم وجود دارد. پنج روح یک حقیقت تشکیکی است. از مرتبه ای که روح دمیده میشود در جنین روح هست، تا مرتبه ای که انسان حرکت میکند و قوای شهوی و غضبی پیدا میکند تا مرتبه ای که انسان به ایمان میرسد، تا مرتبه ای که به نبوت میرسد. این پنج روح با مراتب وجود انسانی روز به روز رو به کمالند. رابطه بین این ارواح تباین نیست، تشکیکی است. یعنی مراتب یک حقیقت واحده هستند. منتها با اینکه همه مراتب اعطایی است از جانب خدا، اما چهار مرتبه قبلی فعل و استعداد انسان و قابلیت های انسان درش دخیل است. اما مرتبه پنجم اعطایی محض است. یعنی با کوشش نیست. روح ایمان با کوشش انسان ایجاد میشود. اما روح قدسی به اعطای الهی است و فضل الهی است و کوشش ما دخیل در او نیست. در بعضی نقل ها هم هست که روح قدسی اینطور نیست که اگر کسی طلب کرد بهش برسد. یعنی به عنوان طلب و رسیدن نیست. طلب داشته باشد خوب است، اما طلب و رسیدن در اینجا در کار نیست. اعطا الهی است. البته خدا به اولیاء خاص و اوصیاء اعطا میکند. روح قدسی فقط نبوت نیست. در روایتی هم که می فرماید نبوت است ، در حقیقت نبوت را به عنوان یکی از مظاهرش میشمارد. و الا در روایات دیگر دارد که به اوصیاء هم روح قدسی اعطا میشود.

پس خلاصه بحث این است که یک حقیقتی است که از مرتبه حرکت انسان آغاز میشود این روح، در یک جا تعبیر کرده روح مدرج، یک جا روح حیات تعبیر کرده است. این روحی است که ازش رفت و آمد و حرکت نشات میگیرد. همه انسان ها این را دارند. حتی جنینی که در شکم مادر است این حرکت را دارد. اما بعد از اینکه این جنین به دنیا می آید، در مراحل کمالی این، کم کم روحِ قوت، قدرت بر کارها پیدا میکند. و روح شهوت که مایل میشود به چیزهایی که او آن ها را جذب بکند، که حالا روح شهوت و روح قوه در مراحل اولیه اش خیلی عادی و ساده هستند، حتی در حیوانات هست. مثل اینکه حیوان هم شهوت دارد، حیوان هم قوت و غضب دارد. کم کم لطیف میشود. روح قوت میشود قوت بر طاعت. شهوت هم شهوت و سبقت بر طاعت میشود. این میشود انسانی. دیگر با حیوان مشترک نیست.

یک تفاوتی که این سه روح در انسان با حیوان دارند این است که در حیوان بشرط شیء است. یعنی از این حد عبور نمیکند. اما در انسان لابشرط است. کأن اگر بخواهیم مثال بزنیم مربوط به حیوان قوس دوری دارد. که دائما حیوانات جدید هم که می آیند همین حالت دوری طی می شود اما در انسان حالت خطی دارد. میتواند این را بالاتر و بالاتر ببرد و حد یقفی برای روح شهوت و قوه و حرکت نیست. به طوری که این ها در وجود انسان تبدیل به سه ملک می شوند یعنی از مرتبه نازل حیوانی تا مرتبه ملکی در وجود انسان محقق میشوند. لذا روح شهوت میشود سابقوا الی الخیرات. روح قوت و غضب میشود جاهدوا الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم. پس تفاوت این ارواح در حیوان و انسان این است که در حیوان حرکت دوری دارد. همه حیوانات همین را طی میکنند. اگر عمرشان صد سال دویست سال و هزار سال باشد همین را طی میکنند. اما در انسان یک حرکت خطی است. البته در انسان هم میتواند دوری باشد. انسانی که زندگی حیوانی داشته باشد.

اگر انسانی از این سه قوه دوری استفاده کرد ،اثرش چیست؟ بل هم اضل. چون حیوان استعدادش همین بود، ولی در انسان استعداد حرکت خطی بود، اگر دوری مصرف کرد ضایعش کرده است. لذا (اولئک کالانعام بل هم اضل). چون انسانی که حیوانی زندگی کند ضایع کرده است آن روح ها و استعداد ها را. ولی استعداد حیوان همانقدر بود.

اینطور نیست که این پنج روح منفک از هم وجود داشته باشد. اگر منفک بودند انسان مرکب میشد. اگر بالایی مستقر شد، پایینی ها تحت اراده بالایی قرار میگیرند.اگر روح ایمان مستقر شد، هرچقدر او قوت داشته باشد ارواح قبلی حرکاتشان تابع اوست.

مگر اینکه روح ایمان منازع داشته باشد. مثل کسانی که (خلطوا عملا صالحا و أخر سیئا) که روح ایمان گاهی هست و گاهی نیست. روح ایمان ضعیف است در این افراد. بعضی از اعمال از غیر از روح ایمان نشات بگیرد. آنجا هر فعلی منتسب به روح ایمان نیست. اما اگر روح ایمان قوی شد ،حتی خوابیدنش میشود ایمان. چنانچه در ماه رمضان میگوییم (انفساکم فیه التسبیح و نومکم فی العبادة). چون روح ایمان در ماه مبارک قوت دارد… مثل کسی که رفته زیارت، حاله زیارت بر وجود این سیطره دارد. لذا میبینید همه حالاتش حال زائر است. مثل اربعین. رفتنش و آمدنش میشود عبادت. پس هر گاه انسانی در زندگی اش روح ایمان غلبه کرد بر وجودش، میخواهد ماه مبارک رمضان باشد، میخواهد ماه دیگر باشد. اگر روح ایمان غلبه کرد، این انسان دائما در حال عبادت است. همه وجودش عبادت و رشد و کمال است. انبیاء اینطور بودند. هیچ غفلتی در وجودشان راه نداشت. ما میتوانیم اینطور باشیم؟ بله میتوانیم به این سمت حرکت کنیم به طوری که غفلت ها در وجودمان کمتر بشود. این هم بیان این ارواح پنجگانه.

-رابطه اینها با (الروح) که در قرآن آمده است چیست؟

بحث الروح که یسئلونک عن الروح، قل الروح من امر ربی، یا آیات دیگری که به این مضمون آمده است، الروح شاید در شش هفت تا آیه قرآن آمده است. یک وقت روح القدس است، یک وقت الروح است. آنجاهایی که الروح است در روایات دارد که (الروح خلق اعظم من الملائکه). در بین انبیاء که روح پنجم که همه انبیاء و اولیاء دارند. یک روح ششمی است که الروح است، آن اختصاص به پیغمبر اکرم و اهل بیت دارد و در روایت دارد که شریکی ندارند. در الروح که خلق اعظم من الملائکه انبیاء دیگر با نبی ختی و اهل بیت شریک نیستند. اما انبیاء روح قدسی را دارند. هر چند که روح قدسی هم خودش تشکیکی است. یعنی روح قدسی در رسل اولوالعزم اشد از سایر انبیاء است.

پس هر کدام از این روح ها تشکیکی هستند. از روح حیات گرفته تا روح قوه و روح شهوت و روح قدسی اما الروح دیگر تشکیک ندارد. الروح مرتبه اطلاقی روح است که از همه ملائکه هم اعظم است. اینکه میفرماید الروح از ملائکه اعظم است نشان میدهد مراتب روح مراتب ملائکه اند. لذا (ایدناه بروح القدس)، یا (نزل به الروح الامین علی قلبک لتکون من المنذرین)، در روایت این روح الامین جبرئیل سلام الله علیه اطلاق شده است. مانعی هم ندارد. روح قدسی تطبیق شده است. اینکه تطبیق شده است این نیست که حتما همه جا جبرئیل باشد. یعنی جبرئیل با روح قدسی اتحادی دارند. اما روح قدسی ممکن است غیر جبرئیل هم در کار باشد. یا مورد عیسی بن مریم سه چهارجا آمده که با روح قدسی او را تایید کردیم و امداد کردیم. الروح یک حقیقت اطلاقی است. روح های دیگر همه میشوند مراتب الروح.

هر کسی از همان مرتبه ای که روح درش دمیده میشود یک ظهوری از حقیقت الروح است. حقیقت الروح حقیقت نبی ختمی و اوصیاء محمدیین است. یعنی انسان در مراتبی که دارد کمال پیدا میکند از ابتدایی که روح جنینی درش دمیده شده است، از همانجا حشرش با یک مرتبه ای از الروح است. به ما فرموده اند هر طاعتی که شما انجام میدهید، روح ایمان شما مرتبه ای قوی تر میشود. هر طاعتی روح ایمان را تشدید میکند. و روح ایمان خودش یک ظهوری از مراتب الروح است.  حتی در وقت خوردن و آشامیدن  و… با قوت روحی است. این قوت روحی مظهر آن الروح است. که آن کمال نهایی اطلاقی اش آنجاست و این ها مظاهرش هستند. اگر انسان به معصیت دچار شد، به مقابل الروح مبتلا شده است. یعنی الروح را به کار گرفته است اما مثل کسانی است که پیغمبر را میبینند و حشر دارند با او، ولی به ایشان کفر میورزند. مثل ابوجهل و ابولهب

مثل جمله ای که در مورد خدای سبحان دارد که (یا حسرتا علی ما فرطت فی جنب الله). وقتی چشم باز می شود می بیند که با غیر خدا حشر نداشته، اما تنها چیزی را که نمی دید و توجه نداشت خدا بود لذا حسرت خیلی عظیم است. که انسان ببیند با آن چیزی که مطلوبش بوده و می خواسته و دنبال او بوده او کنارش بوده ولی انسان حشر با او نداشته بلکه مقابلش بوده است.

در پاسخ: الروح برش نور و هدایت هم صدق میکند. حقیقتی است که جامع کمالات است.

وَ كَذٰلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَ لاَ الْإِيمَانُ وَ لٰكِنْ جَعَلْنَاهُ نُوراً

در پاسخ: الروح مراتب ندارد. مرتبه اطلاق است. در مفاهیم می شود اطلاق مفهومی در مقام سعی مصداقی می شود اطلاق سعی و اطلاق سعی دیگر تشکیک ندارد. چون اگر مراتب داشته باشد دیگر اطلاق نیست. اطلاق در جایی است که تشکیک در کار نیست.

فبه عرفوا الاشیاء نه ظواهرشان را، آنطور که پیغمبر اکرم از خداوند تقاضا میکند که (ارنی الاشیاء کما هی). این کمال است. دیدن اشیاء به ظواهرشان کمال نیست. دیدن اشیاء کما هی دیدنی است که این اشیاء را در حال اتصال با رب میبیند. چون اینها کما هی، حال اتصالشان است. وقتی حال اتصالشان را میبینی، یعنی داری مظاهر اسماء و صفاتشان را میبینی. خزائنشان را میبینی. خزائن اشیاء یعنی اسماء الهی با جلوه ها و مظاهر و ظهوراتشان است. این دیدن توحید است. در هر شیئ اسم را می بیند که ما رایت شیئا الا و رایت الله قبله و بعده و فیه یعنی خدا را با حالت ظهور و اسمائش می بیند این با روح قدسی محقق می شود البته مرتبه ای از این با روح ایمان هم محقق می شود. (أو لم ینظروا فی ملکوت السماوات و الارض) یعنی ما را دعوت کرده اند پس امکان پذیر است. اما مراتب بالاترش فقط با روح قدسی امکان پذیر است که خود این هم مراتب دارد. اگر نری ابراهیم ملکوت السماوات و الارض است، این یک مرتبه از کما هی است. آن جایی که پیامبر اکرم این مرتبه را دارد مراتب بالاتر هم دارد اما باز هم از خدا می خواهد که أرنی الاشیاء کما هی معلوم می شود که هیچ حدی ندارد.

هر شیءای با توجه به آیه خزائن دارد. آیا خزائن ده تاست؟ بیست تاست؟ صدتاست؟ حد ندارد. همچنان که خالقشان حد ندارد این اشیاء هم که مظهر آن خالق هستند حد ندارند. لذا شناخت اشیاء در مراتب اشیاء، مراتب خزائن است، مراتب اسماء الهی است و حد ندارد. میشود پیغمبر در آخرین لحظات عمرش از خداوند سبحان تقاضا بکند که ارنی الاشیاء کما هی؟ بله. این نقصی نیست. چون در حقیقت شناخت خداست و مظاهرش.

چه ربطی است بین روح قدسی و حیث نبوت. پس بین دیدن حقیقت اشیاء با نسبت نبوت و وصایت مرتبط است. اینطور نیست که فقط یک دیدن باشد. بلکه دیدنی است که در عمل آنها که حیث نبوت است که اخذ وحی است و حفظ و ابلاغ وحی است دخیل است . و همچنین دیدنی است که در حیث وصایت که تبیین وحی است دخیل است. هرچقدر این رویت عمیق تر و قوی تر باشد، حیث نبوت و وصایت عظیم تر است. هر چقدر روح قدسی عظیم تر باشد حیث نبوت و وصایت عظیم تر است.

این ها همه قواعد است. تمامش قاعده است.

در پاسخ: وجود مبارک نبی ختمی گاهی مرتبه ای از ایشان سائل و مرتبه ای از ایشان مجیب است . آن مرتبه اطلاقی که حقیقت محمدیه است آن حقیقت یک حقیقت اطلاقی است که تمام انبیاء از آن اخذ می کردند ( کنت نبیا و الآدم بین الماء و الطین). که تمام مراتب نبوت اخذشان از آن موطن بوده . که خود پیغمبر اکرم هم مظهر اتم آن است. همه انبیاء جلوه های آن بودند. پیغمبر مصداق اطلاقی آن است. حالا وجود پیامبر اکرم که مراتبش از مرتبه زمینی تا آن مراتب اعلی کشیده شده است مرتبه ای از وجود پیامبر میتواند ندا کند و تقاضا کند و مرتبه دیگری از او اجابت کند. همین قدر سربسته باشد بیش از این فعلا نمی گوییم.

فبه خافوا الله عزوجل

با روح ایمان ترس از خدا… ترس یعنی ترس از عظمت الهی. این ترس ممدوح است. با این عظمت الهی دیگر چیزی در نظرشان عظیم نیست. (عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دون ذلک فی اعینهم). خالق در جانشان، ما دون ذلک در اعینشان. اعین چشم و دیدن است. در نسبت گذاری ها از جانشان نشات میگیرد. روح ایمان در جان انسان است. نسبت گذاری ها از مرتبه جان نشأت می گیرد. آنچه چشم میبیند نسبت گذاری هاست این شیء را کوچک میبینم، این شیء را عظیم میبینم. نه عظمت مقداری طول و عرض و عمق بلکه یعنی آن چیزی که من را وا می دارد نسبت به این شیء خاضع باشم، یا نه، خاضع نباشم. این از راه حواس خمسه ما اعمال و اظهار میشود. اگر کسی آن عظمت در جانش جا گرفت آن موقع چیزهای دیگر در چشمش جلوه ندارد. نه اینکه بی احترامی بکند. اگر اشیاء در نظر کسی که روح ایمان دارد و عظمت الهی در جانش است، آیا نسبت به اشیاء دیگر تحقیر میکند؟ نه. اشیاء استقلالاً جایی ندارند. اما اشیاء به عنوان انتساب به خدا عظیم میشوند به عظمت الهی. هرچقدر انتساب شیء را بیشتر ببیند ،عظمت او را بیشتر می بیند لذا مومن و نبی عظمتی که برای اشیاء قائل است، فوق عظمتی است که کسی که دلش را این شیء پر کرده است قائل است. منتها این عظمت چون از عظمت الهی است، مانع و حاجب نیست. اما برای اهل دنیا چون استقلالی و جدا می بیند مانع و حاجب است.

در نگاه انبیاء به خصوص و وقتی مومن را میبینند، چون مومن حیث انتسابش تکوینا و تشریعا است. هم حیث تکوینی دارد چون وجودش از خدا است هم حیث تشریعی دارد چون ایمان دارد و ایمانش منتسب به خدا است. مومن در نظر کسانی که متادب به ادب الهی هستند خیلی عظیم است. حتی نیت بد داشتن نسبت به مومن باعث خروج از ولایت اهل بیت می شود،  (… اضمر له سوء، خرج من ولایتنا). چون مومن انتساب پیدا کرده و ارتباط پیدا کرده است. علاوه بر انتساب تکوینی، انتساب تشریعی پیدا کرده است. حیث ایمان حیث انتساب است.

سوال: چرا دستگاه خداوند این گونه است که هر چه رو به جلو آمده است کمتر شده است قرآن می فرماید قلیل من الاخرین ؟

در پاسخ: سنت محوضت هرچقدر به آخرتر می آید، ناب تر میطلبد، در این دوران، مومنینی که در رتبه مومنین دوران قبل هستند، این دوره بیشتر است. اما مومنینی که در رتبه اطلاقی پیغمبر هستند، کمتر است. لذا قلیل من الآخرین.

در دوره نبی ختمی مرتبه آخر آنقدر عظیم است که خیلی نمیرسند.

لذا علماء امتی افضل من انبیاء بنی اسرائیل. عیبی ندارد اما اینها کجا، آن رتبه محض اطلاقی کجا.

یک مثال نازل بزنیم، یک کسی یک قاعده علمی را پانصد سال قبل کشف کرده، امروز کسی میخواهد یک قاعده علمی به همان عظمت را پیدا بکند. امروز سخت تر است یا آن روز؟ امروز. چرا؟ چون باید تمام قواعد قبلی رعایت بشود. این سخت تر میشود. یا نفی کند و اثبات کند خودش را. آنجا علم بسیط تر بود. عالم شدن در آن روز، با عالم شدن در امروز، امروز خیلی سخت تر است. همه آنها را باید داشته باشد به اضافه.

نگویید ابزار و وسائل بیشتر است. اینها معدات هستند. اصل تفکر است که باید شکل بگیرد.

ایمان زمان بردار نیست، در مومنین ممکن است زمان دیده بشود.

سلمان به رتبه ده ایمان رسید در همان دوره. به مقام منّا اهل البیت رسید. اما امروز هم به مقام منا رسیدن امکان پذیر است. منتها سخت تر است با تمام موانع و شرایط و سختی ها. باید تمام شرایط و موانع را در مقابلش بایستد، تا به آن مرتبه اطلاقی محوضتی که پیغمبر داشت نزدیک بشود. نه ایمان موسوی، نه ایمان ابراهیمی، اینجا ایمان محمدی صلی الله علیه و آله و سلم است.

#سلة_من_الاولین_و_قلیل_من_الآخرین

وَ جَعَلَ فِي الْمُؤْمِنِينَ وَ أَصْحَابِ الْمَيْمَنَةِ رُوحَ الْإِيمَانِ فَبِهِ خَافُوا اللَّهَ وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْقُوَّةِ فَبِهِ قَدَرُوا عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ

روح قوه در انبیاء غضبش و جنب و جوشش نمیشود. میشود قدرت بر طاعت الهی.

وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الشَّهْوَةِ فَبِهِ اشْتَهَوْا طَاعَةَ اللَّهِ

با همین روح شهوت تنفر از گناه هم پیدا میکنند. در انبیاء و کرهوا معصیته را هم دارد. شدت نفرت هم با همین است.

همان چیزی که سبب میل به چیزی میشود، سبب بریدن از مقابلش میشود. یعنی اگر من اب را دوست دارم برای آشامیدن، در عین حال آب جوشان را برای نوشیدن اصلا نمیپسندم.

وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْمَدْرَجِ الَّذِي بِهِ يَذْهَبُ النَّاسُ وَ يَجِيئُونَ.

در اصحاب مشئمه سه تا از اینهاست. روح ایمان در کار نیست.

2– مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُوسَى بْنِ عُمَرَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ عَنِ الْمُنَخَّلِ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْعَالِمِ فَقَالَ لِي يَا جَابِرُ إِنَّ فِي الْأَنْبِيَاءِ وَ الْأَوْصِيَاءِ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْقُدُسِ وَ رُوحَ الْإِيمَانِ وَ رُوحَ الْحَيَاةِ وَ رُوحَ الْقُوَّةِ وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ

ترتیب رعایت نشده است. اینها معمولا به راوی برمیگردد

فَبِرُوحِ الْقُدُسِ يَا جَابِرُ عَرَفُوا مَا تَحْتَ الْعَرْشِ إِلَى مَا تَحْتَ الثَّرَى

یعنی مجردات و مادیات را.

میشناسند به چه نحو؟ به علم حضوری. اینها شئون و ظهورشان هستند.

ثُمَّ قَالَ يَا جَابِرُ إِنَّ هَذِهِ الْأَرْبَعَةَ أَرْوَاحٌ يُصِيبُهَا الْحَدَثَانُ إِلَّا رُوحَ الْقُدُسِ فَإِنَّهَا لَا تَلْهُو وَ لَا تَلْعَبُ.

روح حیات و روح قوه و روح شهوت و روح ایمان، حدثان برش هست، غفلت و تغییر هست. بالا و پایین شدن هست. اما در روح قدسی حدثان نیست. حدثان به معنای تغییر و زوال. اما کمال بعد کمال مانع ندارد. آن حدثان نیست. اگر میگوییم روح ایمان پیدا کردند، تغییر به معنای روح غفلت و از دست دادن هست. مومن میتواند ایمانش ایمان مستودع باشد، مستقر نباشد.

3– الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ عِلْمِ الْإِمَامِ بِمَا فِي أَقْطَارِ الْأَرْضِ وَ هُوَ فِي بَيْتِهِ مُرْخًى عَلَيْهِ سِتْرُهُ فَقَالَ يَا مُفَضَّلُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى جَعَلَ فِي النَّبِيِّ ص خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ رُوحَ الْحَيَاةِ فَبِهِ دَبَّ وَ دَرَجَ

دبّ و درج همان رفت و آمد. تحرک.

میتوانیم به یک معنا بگوییم روح نمو در انسان است. منتها با روح حیوانی که حساس متحرک بالاراده هم سازگار است. نمو غیر اختیاری نیست.

وَ رُوحَ الْقُوَّةِ فَبِهِ نَهَضَ وَ جَاهَدَ

قوه و توان

وَ رُوحَ الشَّهْوَةِ فَبِهِ أَكَلَ وَ شَرِبَ وَ أَتَى النِّسَاءَ مِنَ الْحَلَالِ

میل به چیزی و متنفر شدن نسبت به چیزی

نمیگوید این است. میگوید به این روح است که این کارها را میکند.

وَ رُوحَ الْإِيمَانِ فَبِهِ آمَنَ وَ عَدَلَ-

عدالت در جان خودش و در جامعه با روح ایمان محقق میشود. پس ایمان یکی از کارهای انفسی است. اول در وجود او عدالت را محقق میکند، بعد در بیرون هم جاری میشود.

اگر کسی در جانش عادل نبود، نمیتواند عدالت را در بیرون محقق بکند.

هیچگاه بدون روح ایمان در جامعه عدالت محقق نخواهد شد. کسی که خودش عدم تعادل دارد، عدم تعادل از وجود او به جامعه هم سرایت میکند.

اگر در مناسب حاکمیتی مثل قضاوت و یا امام جماعت و جمعه عدالت در مرتبه خودش شرط است برای این است که میخواهد این عدالت را از وجود خودش به دیگران سرایت بدهد. باید این مرتبه اش در جان خودش محقق شده باشد تا بتواند در مامومین خودش هم این عدالت را سرایت بدهد.

عدالت غایت قصوی نیست، غایت وسطی است. رفع موانع است. چه در فرد و چه در جامعه.

زمینه برای توحید محقق میشود با این.

 وَ رُوحَ الْقُدُسِ فَبِهِ حَمَلَ النُّبُوَّةَ فَإِذَا قُبِضَ النَّبِيُّ ص انْتَقَلَ رُوحُ الْقُدُسِ «1» فَصَارَ إِلَى الْإِمَامِ وَ رُوحُ الْقُدُسِ لَا يَنَامُ وَ لَا يَغْفُلُ وَ لَا يَلْهُو وَ لَا يَزْهُو «2»

این انتقل به معنای نقل مکانی نیست بلکه یعنی ماموریت این روح قدسی تا به حال در وجود نبی ظهورش بود البته در حضرات معصومین هم بود لذا خطاب به امیرمومنین می فرماید (انک تسمع ما اسمع و تری ما اری) اما روح قدسی همیشه قرارش بر ظهور بر یک نفر است تا زمانی که نبی است در نبی ظهور دارد بعد که نبی از دنیا رفت ظهورش در وصی می شود و اگر دو وصی باشد وصی اول که از دنیا برود ظهورش در وصی بعدی آشکار می شود.

لایزهو مثل حالت غفلت که سستی و فطور پیدا کردن است.

وَ الْأَرْبَعَةُ الْأَرْوَاحِ تَنَامُ وَ تَغْفُلُ وَ تَزْهُو وَ تَلْهُو وَ رُوحُ الْقُدُسِ كَانَ يَرَى بِهِ «3».

______________________________

(1) انتقال هذا الروح ان حملناه على خلق آخر غير النفس فانتقاله ظاهرة و إن حملناه على النفس الكاملة، فانتقاله مجاز عن انتقال حالته و حصول شبه تلك الحالة في نفس اخرى. (آت)

(2) الزهو: الرجاء الباطل و الكذب و الاستخفاف. (آت)

(3) يعني ما غاب عنه في أقطار الأرض و ما في أعنان السماء و بالجملة ما دون العرش إلى ما تحت الثرى. (فى) اصول الكافي- 14-

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “شرح اصول کافی، جلسه 289” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*