بسم الله الرحمن الرحیم

روایت آخر باب قبل وصل بین باب قبلی و باب بعدی است. در فصل قبل این بحث گذشت که ما یک علم غیب اختصاصی به ذات حضرت حق داریم، یک علومی هست که از مردم ممکن است مخفی باشد اما عده ای از مردم هم ممکن است بهش علم پیدا بکنند. یک علمی داریم که از علومی است که از منظر مردم واقعا مخفی است و دسترسی مردم به او امکان پذیر نیست، اما به جهت هدایتگری که در آنها هست، خدای سبحان آن را در اختیار انبیاء و اولیاء قرار داده تا در جهت هدایتگری به کار بیاید. ممکن است به علوم نفسی و شخصی خودشان برگردد، یا ممکن است به سرنوشت دیگران، کارهای عمومی، ما کان و ما یکون و ما هو کائن برگردد. یا از یک سری إخبارات ویژه ای باشد، حوادث و … باشد، یا احکام باشد. هر کدام از اینها میتواند باشد.

این در بحث قبلی گذشت. یک نکته دیگر این است که علم غیب به لحاظ خدای سبحان نیست. چون برای خدای سبحان غیب مطرح نیست. هرچه برای خدای سبحان هست شهادت است. اما اگر به خدای سبحان اطلاق میشود عالم الغیب و الشهادة، به لحاظ آن چیزی است که برای مردم غیب است. و الا خدای سبحان چیزی در محضر او به عنوان غیب مطرح نمیشود. چون همه چیز مخلوق او و صادر از اوست. او حقیقتِ وجودی است که همه چیز از او نشات گرفته است. این هم یک نکته که باید حواسمان باشد که خدا غیب و شهادت ندارد. اگر گفته میشود غیب و شهادت به لحاظ ماست.

یک نکته دیگر این است که بحث غیب و شهود و علم غیب و شهادت، نظامش علم حضوری است. و برگشت به علم حصولی نمیکند. یعنی حقیقت علم در دایره علم حضوری است. بله، ابرازش ممکن است برای عده ای به نحو علم حصولی باشد. اما حقیقت کسی که ان علم غیب را داراست ، به نحو علم حضوری است. و علم حضوری خصوصیاتش با علم حصولی کاملا متفاوت است. علم حصولی صدق و کذب بردار است. علم حضوری مشهودش متن واقع است. حالا این سوال مطرح می شود که متن واقع آنجا که نیامده است به چی تعلق میگیرد؟ نسبت به گذشته و حال متن واقع معلوم است. اما نسبت به آنچه واقع نشده است متن واقع چیست که این علم تعلق بگیرد؟ جواب: متن واقع در رابطه با آن مرتبه علتش است. که آن علت حقیقتش در مرتبه عالم ملکوت است که در آن نظام که همان نظام علم الهی است که مبدا برای ایجاد است، علم شهودی و علم حضوری به آن موطن تعلق گرفته است. حتی در آن جاهایی که ما هو کائن در قبل بوده است، علومی که برای حضرات معصومین هست، به نسبت مبدئیت علم است. علتِ علم است. نه متن واقع بیرون. که ممکن است متن واقع بیرون بعضی از جهاتش نسبت به بعضی جهات دیگر غائب باشد هر چند محقق شده است. علم در عالم ماده است. علم آنها به گذشته و حال و آینده بر اساس علتشان است. که علتشان میشود آن علم الهی. این هم نکته دقیقی است. اگر مرزهای اینها خوب معلوم باشد، خیلی از اشتباهات یا شبهه ها جواب داده میشود.

از این ابواب دیگر هم یک سری مباحث دیگر ضمیمه میشود و تکمیل میکند این مباحث را. همه این مباحث جزء مباحث علم نظام امامت است. بدون شناخت علم الهی امکان پذیر نیست. پس باید علم الهی هم حتما شناخته بشود تا علم امام و علم نبی روشن بشود که چیست. چون مراتب علم الهی است این علوم.

در پاسخ: ما در مراتب علم فقط دو مرتبه را میشناسیم. علم و عین که از علم به عین می آید. اما خود علم الهی مراتبی دارد. هفت مرتبه بیان کردند. علم ، شاء ، اراد، قضی ، قدر ،…  تنزل از هر لایه ای به لایه بعدی خودش برای خودش یک شب قدر دارد که در وجود انسان کامل از مرتبه علم تا مرتبه شاء تا مرتبه اراد تا مرتبه قضی تا مرتبه قدر تا مرتبه امضاء هر کدام یک مرتبه تنزل است که هر کدام قواعدی دارد. ما فقط دو تا می شناسیم میگوییم یک علم است یک عین دیگر از علم می آید در عین . ولی حقیقت این است که این در آخرین رتبه است که از علم می آید در عین یعنی از مرتبه قدر می آید به امضاء . اما نمی دانیم از مرتبه قضا که لوح محفوظ است تا مرتبه قدر که لوح محو و اثبات است خودش چه دستگاه عظیمی است؟ چه حقایقی است. علم به مرتبه قضا چکار میکند با کسی که با آن رسیده است.. هر مرتبه ای که این ها بالاتر را داشته باشند، در نظام علمی و مراتب هستی سعه وجود این ها تا کجا را در نظام هستی فرا میگیرد؟ و چه عظمتی پیدا می شود سعه وجودی اینها تا کجا را در مراتب هستی فرا میگیرد و چه تاثیری در هدایتگری دارد. ما این ها را نمی دانیم چون نگاهمان فقط به بحث علم و عین است با این نگاه میگوییم خوب یکبار میروند همه را میدانند دیگر. اما حقیقت این است که این طور نیست. اینکه میفرمایند، سالیانه، ماهیانه، هفتگی، روزانه، هر کدام از این ها باید تقدیر صورت بگیرد، مراتب تقدیر است . اگر در سوره حشر میخوانیم هو الله الخالق البارئ المصور. اینها سه مرتبه اند. خالق بودن یک مرتبه است باری بودن یک مرتبه است مصور بودن هم یک مرتبه است که این زیرمجموعه آن ها حساب می شود. باری زیرمجموعه خالق است یعنی اندازه کلّی نسبت به خالقیت که اصل خلق است .برء تراشیدن است و مصور صورت دادن است. پس هر کدام از این ها مرتبه ای از نظام علم را شامل می شود. در یک مرتبه هو الله الخالق تجلی میکند. در یک مرتبه بارئ تجلی پیدا می کند، در یک مرتبه مصور تجلی پیدا می کند.

در پاسخ: این عالم مادی است که جابجایی درش معنا می دهد انسان ممکن است الان این جا باشد لحظه دیگر در جای دیگر باشد. اما در نظام عالم وجود که مراتب وجود است کسی اگر به جایی رسید از انجا دیگر خارج نمی شود انتقال ندارد لذا اگر قبلا کانال فیض در رسیدن بوده است حالا هم آن کانال فیض برقرار است هر چند ممکن است ده نفر دیگر به آن مرتبه برسند. لذا اینطور نیست که وقتی امام توفی میشود، سعه وجودی که پیدا کرده بودند را از دست بدهند. اگر تقدیری صورت میگیرد در هستی، از کانال وجود امام میگذرد و به امام بعدی میرسد.

اگر میفرمایند فلان نبی موطنش آسمان چهارم بوده است، موکّل آسمان چهارم اوست. اگر کسی بخواهد به آن آسمان وارد بشود، با توسل به آن نبی باید وارد بشود. مثلا عیسی علیه السلام موکل آسمان چهارم است. یا ادریس یا هود علیهم السلام هم نسبت بهشان وارد شده است که موکل آسمانی هستند. اینها نشان دهنده این است که جایی که پر کردند خالی نمیکنند. خالی نمیشود. عالم مادی است که جابجایی درش معنا میدهد. ولی در نظام مراتب وجود چنین نیست. مثلا یک سرهنگ بازنشسته که مقام سرهنگی هنوز برایش باقی است اما دیگر فرمانده نیست اما این مقام برایش محفوظ مانده است. در مراتب وجود هم اگر کسی به یک موطنی رسید دیگر این موطن را دارد منتها

تنفیذ امر از طریق امام حی انجام میشود. قبلی ها در مراتب هستند و مجرای فیض هستند. اما تنفیذ با امام حی است.

نظام مادی خیلی رسوخ کرده است در فکرمان. همه چیز را با این فهم مادی تحلیل میکنیم. ذهنمان مثل فنر میماند. هی میکشیم دور میکنیم از عالم ماده. رها که میکنیم برمیگردد سر جای خودش.

این به خاطر این است که علممان حصولی است. غفلت راه دارد. در علم حضوری غفلت و نسیان راه ندارد.

روایت آخر باب گذشته این است که:

4– أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْإِمَامِ يَعْلَمُ الْغَيْبَ؟ فَقَالَ لَا وَ لَكِنْ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَعْلَمَ الشَّيْءَ أَعْلَمَهُ اللَّهُ ذَلِكَ.

امام صادق ابتدا می فرمایند امام غیب را نمی داند بعد توضیح می دهند که این غیب را نمیداند، یعنی غیب قائم به نفس خودش که بخواهد مستقیما آن مراتب غیبی عالم را بداند نمیداند. اما اگر به لحاظ ارتباط با خدا باشد، اعلمه الله. پس به نسبت اراده و اذن الهی علم غیب برای امام هست. ولی به نسبت استقلالی و تنهایی که بگوییم امام علم غیب دارد مثل خدا که علم غیب دارد نه این گونه نیست. خدا علم غیب دارد و مستفاد از کسی نیست. اما امام علم غیب دارد ولی به اذن و اراده الهی است.

وقتی نفی علم غیب میکنند کدام علم را نفی میکنند؟ جایی که استقلالا داشته باشند. جایی که اثبات میکنند جایی است که به اذن خدا باشد. وقتی او اذن داد…

هم قبلا داشتیم این را، هم اینجا دارد که ولکن اذا اراد ان یعلم الشیء، اعلمه الله ذلک. اگر چیزی را بخواهد بداند، خدای سبحان به او تعلیم میکند.

اعلمه الله ذلک یعنی گاهی حال دارد چیزی را میخواهد و گاهی حال ندارد و چیزی را نمیخواهد؟ کی امام معصوم شاء ان یعلم؟ شاء ان یعلمش بنا بر حال داشتن است؟ یا نه. خود این (اذا اراد ان یعلم الشیء) هم تحت اراده الهی است. آن جایی که نباید بداند تا ابتلا محقق بشود، میداند که خدای سبحان اراده نکرده است توجهش به آن علم را. امیر مومنان میدانست آن شب که میخوابد در جای پیامبر کشته نمیشود؟ اگر میدانست کشته نمیشود که این همه پز دادن نداشت که من بودم که آنجا خوابیده ام. وهابی ها این شبهه را می کنند.

جواب این است که اولا: وجود مبارک امام مراتبی دارد. همچنانکه علم مراتبی دارد. مراتب وجود امام با مراتب علم ارتباط دارد. اینکه مرتبه ای از علم در مرتبه نظام ظاهر و فهم ظاهری و علم حصولی که تکلیف به دنبالش می آید. ثواب و عقاب به دنبالش می آید که دانستن و ندانستن مطرح میشود، در این موطن علم امام به بعضی چیزها تعلق میگیرد و به بعضی چیزها تعلق نمیگیرد مطابق اراده الهی. اما موطن بالاتر امام که موطن یلی الربی است و در محضر الهی است، آن موطن موطن تکلیف نیست. موطن علم حصولی نیست. در آن موطن دانستن منافاتی ندارد. و در این موطن دانستن و نداستن منافاتی ندارد.

اینکه حضرت فرمودند جاریه فرار کرد ندانستن کجاست، این مربوط به موطن یلی الخلقی یا موطن علم حصولی یا موطن تکلیف یا موطن عالم دنیاست.

مراتب عالم با مراتب وجود امام متحد است. اگر میفرمایند کنت نبیا و الآدم بین الماء و الطین، مرتبه ظاهری نبی که نیست چون در مرتبه ظاهری ایشان فرزند آدم است. آدم متوسل میشود به مقام نوریه حضرات تا توبه اش پذیرفته بشود، این موطن نوریه حضرت است. این مراتب وجود است. آن موطن زمان درش نیست. او به علم الهی و اذن الهی به آن مرتبه علم الهی در آن موطن مطلع است. خودش مراتب دارد. مرتبه لوح محو و مرتبه اثبات، مرتبه لوح محفوظ، مرتبه ام الکتاب و … . اما آن موطن موطن تکلیف نیست. موطن تکلیف موطنی است که اذن فامضی است. بعد از عالم قدر است که میخواهد مقدر بشود و بدا راه دارد. در این موطن مرتبه وجود امام که تکلیف پذیر است، اینجا ممکن است گاهی یک چیزی به اراده الهی ازش مخفی نگه داشته بشود، یا به اراده الهی مطلع بشود به آن. پس اینکه میفرمایند (اذا شاؤوا أن یعلموا عُلّموا) یا (اذا اراد أن یعلم الشیء أعلمه الله) مربوط به مرتبه یلی الخلقی است منتها اساس وجودش به اراده الهی و اذن الهی در مراتب قبلی محقق شده است منتها مراتب قبلی زمان بردار نیست، این جا زمان بردار است. شاء الهی و اراده الهی در این جا با زمان برای او محقق می شود ولی در آن موطن بدون زمان محقق می شود. این یک بحث دقیق است.

مثال اگر بخواهیم بزنیم که فقط از یک جهت مثال است، شما یک علمی را در مرتبه ذهنتان دارید، بعد میبینید این را باید تنزلش بدهید به مرتبه عین که بروز پیدا بکند. کلمات بشود و ابراز بشود. گاهی صلاح میدانید و گاهی صلاح نمیدانید. گاهی در آن مرتبه میماند و ابراز نمیکنید. گاهی به مرتبه بروز میرسد. جایی که به بروز میرسد کأنه آن مرتبه نازل شده به مرتبه پایینتر. آن که از دست نرفت و سر جایش هست ولی به مرتبه پایین تر هم آمد.

اراده الهی نسبت به اینها اینگونه است. گاهی در مرتبه بالاتر اینها هست، اما اذن به آمدن در مرتبه پایینتر وجودشان پیدا نمیشود. آن مرتبه علم نسبت به مرتبه ظاهر مستور است اما نسبت به مرتبه بالاتر محفوظ است. اینها در کدام مرتبه مکلفند به تکالیف؟ در این مرتبه. در مرتبه دیگر مکلف به تکلیف نیستند. نه اینکه از تکلیف عاری اند. نه. اصلا جای تکلیف نیست. آن جا نظام کنت نبیا و الآدم بین الماء و الطین است. پیامبر در آن مرتبه که تکلیف نداشت. چون هنوز در نظام وجودی مادی نیامده است نظام وجودی مادی است که تکلیف پذیر است قبل از اینکه به اینجا بیاید و از این جا که خارج هم بشود تکلیف نیست. اما انسان مواطنی را قبل از آمدن به اینجا طی کرده است. اینجا آغاز سفرش نیست. بلکه یک مرتبه از سفرش است.

در پاسخ: در بعضی موارد ممکن است علم باشد، در بعضی موارد ممکن است علم نباشد. حکمتی دارد . مثلا حضرت امیر قاتلشان را میشناختند. اما از طریق عادی به این علم نرسیده بودند لذا تکلیفی در دفاع از خودشان نداشتند. اگر از طریق علم عادی به این مطلب رسیده بودند، با شمشیر میرفتند و جلوی قاتل از خودشان دفاع میکردند. مثلا اگر جاسوس ها خبر آورده بودند، حضرت باید مقابله میکردند. نباید همینطور بدون دفاع میرفتند. (لا تلقوا بایدیکم الی التهلکه) چون در این صورت علم حضرت از طریق یلی الخلقی حاصل شده بود.

آن ابرازها و بیان کردن حضرت مبنی بر این که چه زمانی و توسط چه کسی شهید می شوند هدایتگری داشت. تا مردم بدانند امام غیر از این روابط ظاهری مَنبَت علمی دیگری هم دارد. مثل امام حسین و سایر ائمه…

این مطالب ریشه دار است این بحث ها یک آغازی باشد برای علم امام.

در پاسخ: همان کسی که میگوید (عجبا لاقوام یزعمون انا نعلم الغیب)، همو میفرمایند علم عاصف بن برخیا علمٌ من الکتاب بود، نسبت به علم کتاب مثل قطره نسبت به اقیانوس بود. ما علم الکتاب را داریم. دومی بحث درون دینی است و اولی بحث برون دینی. مراتب را در بیان باید حفظ کرد. منافاتی هم با هم ندارد چون وقتی به فردی که هنوز مومن نشده و برون دینی است می فرمایند ما علم غیب نداریم یعنی در نظام یلی الخلقی ما علم غیب نداریم علم غیب استقلالی نداریم علم غیبی که خدای سبحان بخواهد از ما مستور کند و ما را آزمایش کند نداریم. اما اذا اراد الله علم غیب هم داریم. باید مراتب را در بیان باید دقت کرد نمی شه هر حرفی را همه جا زد. باید از پایه فهم افراد شروع کرد کلمات معصومین این گونه است. البته غلط هم بیان نکنیم نفی مطلق نکنیم راه را برای مراتب بالاتر و توسعه باز بگذاریم گذاریم. یعنی باید جوری بیان کنیم که کسی که درون دینی است یا از صاحبان اسرار است ببیند این حرف مطابق قاعده است راه توسعه و مرتبه بالاتر هم درش هست. حتی قرآن کریم هم این را رعایت کرده یک جا می فرماید (لا یعلم الغیب الا هو) بعد می فرماید (الّا من ارتضی) یعنی خودش بخواهد به کسی بدهد می تواند بدهد. اگر خودش نتواند به کسی بدهد که این عجز است. همین بیان انکار برون دینی را کم می کند از طرفی راه برای توسعه برای درون دینی باز است چون ائمه علیهم السلام می فرمایند (من ارتضی) ما هستیم. در همین روایت هم دقت کنید امام نفرمودند که اگر امام بخواهد بداند می داند بلکه فرموده أعلمه الله این بیان استنکار و استیحاش را کم می کند.

بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ ع إِذَا شَاءُوا أَنْ يَعْلَمُوا عُلِّمُوا

1– عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ غَيْرُهُ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ بَدْرِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ أَبِي الرَّبِيعِ الشَّامِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ الْإِمَامَ إِذَا شَاءَ أَنْ يَعْلَمَ عُلِّمَ.

اگر بخواهد چیزی را بداند تعلیم میشود. این خودش بحث جالبی است. این جا هم عُلّم فاعل دارد یعنی خدا تعلیم می دهد ولی از عظمت مجهول آمده است.

 

2– أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ بَدْرِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ أَبِي الرَّبِيعِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ الْإِمَامَ إِذَا شَاءَ أَنْ يَعْلَمَ أُعْلِمَ. «1»

اُعلِم یعنی به او اعلام میشود. پس معلوم میشود خودش ندانست. به او داده میشود.

در روایت قبلی داشت تعلیم میشود. فاعل خداست.

 

3– مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ عِمْرَانَ بْنِ مُوسَى عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ الْمَدَائِنِيِّ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ الْمَدَائِنِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِذَا أَرَادَ الْإِمَامُ أَنْ يَعْلَمَ شَيْئاً أَعْلَمَهُ اللَّهُ ذَلِكَ.

پس مراتب امام، مراتب عالم، مراتب علم الهی، آنی که نسبت به ما یکون است، این که این علم، علم حضوری است. تفاوت علم حضوری و حصولی و این که علم حصولی است که تکلیف به دنبالش می آید. همه این مقدمات را در نظر داشته باشیم تا بحث به خوبی برایتان حل شود.

 

بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ ع يَعْلَمُونَ مَتَى يَمُوتُونَ وَ أَنَّهُمْ لَا يَمُوتُونَ إِلَّا بِاخْتِيَارٍ مِنْهُمْ

1– مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ سَمَاعَةَ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ الْبَطَلِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَيُّ إِمَامٍ لَا يَعْلَمُ مَا يُصِيبُهُ وَ إِلَى مَا يَصِيرُ فَلَيْسَ ذَلِكَ بِحُجَّةٍ لِلَّهِ عَلَى خَلْقِهِ.

اگر امامی باشد که نداند چه حوادثی جلوی رویش قرار داده و نداند کجا دارد حرکت می کند او حجت خدا بر خلقش نیست. تعبیر حجت را دقت کنید یعنی دانستن این وقایع که اتفاق می افتد نسبت به خودش و حوادثی که دارد اتفاق می افتد، در دایره حجت بودن این قرار میگیرد که باید حجت باشد. گاهی با پیش بینی آنها و گفتن آنها نشان بدهد به مردم که این از علمی بهره مند است که دیگران نیستند. تا مردن تمکین بکنند. مثل معجزاتی که برای انبیاء هست. کاری که تحققش برای دیگران امکان ندارد ، برای حضرات ممکن باشد تا مردم تمکین کنند.

پس آنهایی را باید بدانند که در دایره حجیت به کار می آید. اما اینکه کنیزش در کدام اتاق است نمیداند، در دایره حجیت تاثیر ندارد. البته اگر این دانستن هم گاهی لازم بشود، میدانند. چنانچه امیر المومنین دارد که حضرت اسبش را یک جایی داد دست کسی ،طرف هم برد و زمامش را باز کرد و برد فروخت. حضرت کسی را فرستادند که بخرند، همان را خریدند. حضرت فرمودند من میخواستم این دو درهم را بدهم به این، خودش مال حلال را تبدیل به حرام کرد.

اسب پیامبر گم شده بود. پیامبر فرمودند بروید بگردید. بعد فرمودند بروید فلان جا بیاوریدش. اینجا هدایت ایجاد میکرد. در یک مرتبه موظف بود به ندانستن و دنبال گشتن در یک مرتبه همان تبدیل شد به حجیت که مردم ببیند برای او امکان پذیر است انچه که برای خودشان امکان پذیر نیست.

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “شرح اصول کافی، جلسه 277” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*