بسم الله الرحمن الرحیم

خلاصه تحقیق درباره ابن عباس توسط آقای میریان: عبدالله بن عباس زمانی به دنیا آمد که پدرش عباس ایمان آورده بود در شعب ابیطالب به دنیا آمد و پیامبر برایش دعا کرد «اللهم فقهه فی الدین» مادرش هم ایمان آورده بود. در زمان رحلت پیامبر حدود 13 الی 15 سال سنش بود ولی نقل شده که از با این سن هم از محضر پیامبر استفاده کردند. در زمان حکومت امیرالمومنین یکی از مهمترین ارکان حکومت ایشان عبدالله بن عباس بود. در زمان ابوبکر خیلی بروز و ظهوری نداشت اقتضای سنش هم همین بود. در زمان خلیفه دوم بروز و ظهورش بیشتر شد افرادی به خلیفه دوم اعتراض می کنند که چقدر به ایشان عنایت دارید؟ مجلسی ترتیب داده می شود و در همان مجلس عبدالله بن عباس با صحبت های خودش آشکار می کند که عالم است. در همان زمان هم ایشان احتجاجاتی نسبت به ولایت امیرالمومنین در مقابل خلاف داشتند مثلا حدیث دوات و قلم از ابن عباس نقل شده است که می گوید خلیفه دوم خودش به من گفت که من می دانستم در آخر عمر پیامبر چه می خواست بنویسد و من این اجازه را ندادم. این در منابع اهل تسنن هم آمده است. در زمان عثمان امیرالحاج می شود و در زمان قتل عثمان عبدالله بن عباس در مکه بود است. در زمان حکومت امیرالمومنین ، مثلا داریم که برای تعیین حاکم در مواردی با ابن عباس مشورت کردند . در جنگ جمل ابن عباس احتجاج می کند با سران جمل از جمله عائشه ابن عباس وقتی اجازه ورود به محل اسکان عائشه می خواهد به او اجازه نمی دهند او هم عصبانی می شود و خودش می رود و پرده را کنار می زند عائشه هم عصبانی می شود که چرا بدون اجازه وارد شدی لا تدخلوا بیوت النبی …. ابن عباس هم می گوید که خانه تو خانه ای است که در مدینه است این جا نه منزل تو است و نه متاع ، متاع تو است. بالاخره با یک محاجه حسابی عائشه را سرجایش می نشاند. احتجاجات دیگر هم در جنگ جمل داشته بعد از این ماجرا امیرالمومنین او را حاکم بصره انتخاب می کنند. حاکمیت ابن عباس بر بصره طبق اقوال صحیح تا پایان زمان حکومت امام حسن علیه السلام بوده است. در جنگ صفین حضرت امیر نامه می نویسند و عبدالله بن عباس جمع زیادی را برای جنگ صفین می آورد مقاتله به قدری شدید انجام می دهند که معاویه به عمر و عاص می گویند که همه لشکر ما را این ابن عباس و بصریون دارند از بین می برد نامه بنویس برای ابن عباس و او را پشیمان کند. عمر و عاص می گوید که نفوذ در ابن عباس به منزله نفوذ در علی است. نامه به دست ابن عباس می رسد حضرت امیر می خندد و می فرماید که می خواهند به تو مکر بزنند. جواب دندان شکنی ابن عباس به نامه می دهد دوباره خود معاویه نامه می زند و او جواب دندان شکنی می دهد در جریان حکمیت حضرت امیر ابن عباس را تعیین می کنند ولی مردم نمی پذیرند در آن جا حضرت امیر عبارت های خیلی بلندی نسبت به ابن عباس دارند. در جنگ نهروان 12 هزار نفر مقابل حضرت امیر بودند که حضرت امیر دوباره ابن عباس را برای صحبت کردن با آن ها می فرستند پس از صحبت ابن عباس که خوارج شش شبهه مطرح کردند. مثلا گفتند که اگر امیرالمومنین هستی چرا راضی شدی اسمت را پاک کنند از آن نامه یا چرا را ضی به حکمیت شدی و … حضرت امیر هم با قرآن و سنت پیامبر این موارد را جواب می دهند که 8 هزار نفر برمیگردند و همه به جز 9 نفر به درک واصل می شوند. در زمان شهادت حضرت امیر ابن عباس کوفه بوده است. امام حسن که وارد مسجد می شوند و خطبه می خوانند ابن عباس مردم را تهییج می کنند برای بیعت با امام حسن . در زمان امام حسن هم حاکم بصره بود در جریان صلح نامه حضور داشت و از امام حسن حمایت کرد سفرهایی به شام داشت چند محاجه با معاویه و عمر عاص مروان داشت. وقتی ایشان شام بودند در مسجد جامع شام مردم به امامت ایشان نماز را برپا می کنند. بعد معاویه وارد مجلس می شود عمروعاص و مروان هم بود ابن عباس چنان با آن ها محاجه می کند که آن ها را خفه می کند. معاویه با عصانیت ابن عباس را می فرستد بیرون. در همین دیدار یا یک دیدار دیگر معاویه به ابن عباس می گوید که وارد خزانه داری شو و هر چیزی که می خواهی بردارد. ابن عباس ابتدا قبول نمی کند بعد از اصرار معاویه ابن عباس یک لباسی که متعلق به حضرت امیر بوده پیدا می کند و آن را بر می دارد. نکته جالب دیگر این که معاویه در قنوت و بعد از نماز حضرت امیر ـ مالک اشتر ـ امام مجتبی ـ سید الشهدا ـ ابن عباس و بعضی بزرگان دیگر را نفرین و و لعن میکرده است. در زمان شهادت امام مجتبی در مدینه بود و در جریان دفن امام مجتبی با عائشه احتجاج کرد . در زمان سید الشهدا از حضرت طرفداری کردند . معاویه با ابن عباس دیدار دارد برای این که بین ابن عباس و سیدالشهدا اختلاف بیاندازد در جریان بیعت گرفتن برای یزید برای ابن عباس نامه می فرستد و ابن عباس جواب های دندان شکنی می دهد. ابن عباس ارادت به سید الشهدا داشته است مثلا نقل شده است که در هجر اسماعیل سید الشهدا و ابن عباس نشسته بودند نافع بن ازرق وارد می شود و یک سوال توحیدی از ابن عباس می پرسد ابن عباس سرش را می اندازد پایین وقتی سید الشهدا شروع به جواب دادن می کند نافع بن ازرق بی ادبی می کند ابن عباس ناراحت می شود و جواب دندان شکنی به او می دهد. در زمان حادثه کربلا ایشان با یزید بیعت نمی کند بعد هم که جریان خروج پیش می آید نامه می نویسند برای اینکه یک سری کارها را انجام بدهد. چند گزارش داریم که ابن عباس با سیدالشهدا صحبت کردند در مدینه و در مکه که صحبت هایی که هست دو جور است . بعد از زمان شهادت سید الشهدا ابن عباس به شدت بر سید الشهدا گریه می کردند . تا زمان امام سجاد بودند امام باقر هم درک کردند در رجال کشی داریم که امام صادق می فرمایند که پدر من یعنی امام باقر ابن عباس را خیلی دوست داشت. یزید هم برای ایجاد اختلاف به ابن عباس نامه داده است و جواب دندان شکن از سوی ابن عباس داده شده است. در زمان ابن زبیر ، ابن عباس هم در مدینه هم در مکه با ابن زبیر برخورد کرده است و محاجه های شدیدی دارد. بعد هم به مکه می آید در مکه دو قول است بعضی می گویند که توسط ابن زبیر به طائف تبعید شدند بعضی هم میگویند که محمد بن حنفیه و عبدالله بن عباس توسط ابن زبیر در خانه خدا دستگیر شدند و توسط مختار هر دو آزاد شدند و به طائف برده شدند. در نهایت درسال 68 یا 70 یا 71 در سن حدود 70 یا 75 سالگی از دنیا می رود. گزارش لحظه فوت ایشان هم جالب است (عطا) که از شاگردان ایشان است می گوید من با جمعی از علمای طائف پیش ایشان آمده بودم و آن علما درباره خلافت بعد از پیامبر سوال کردند ابن عباس جواب می دهد که از پیامبر شنیدم که « علی مع الحق و الحق مع علی » آن ها گفتند که تا حالا چرا این را نگفتی ؟ او هم جواب می دهد که من تا حالا خیلی گفتم ولی گوش شنوا نداشتید. بعد از خارج شدن علما ، ابن عباس از عطا می خواهد که من را به صحن منزل ببر دست هایش را زیر آسمان بلند کرد دعا کرد در حالی که نابینا بود « اللهم انی اتقرب الیک بمحمد و آل محمد علیهم السلام اللهم انی اتقرب الیک بولایه علی بن ابیطالب علیه السلام اللم انی احیا علی ما حیّ علیه علی بن ابیطالب و اموت علی ما مات علیه علی بن ابیطاب».

در مورد ایشان چند قدح مهم شده است : 1ـ جریان عمارت بصره: در مورد عمارت بصره گفته اند که حضرت امیر ایشان را به عنوان امیرالحاج به مکه فرستاده بود وقتی که ایشان به مکه می روند ابوالاسود دوئلی را به عنوان قاضی منصوب می کنند و خزانه دارد هم زیاد بن أبیه بوده است. پس از برگشتن ابن عباس ، ایشان می بیند که بین این دو نفر اختلاف پیش آمده است در این اختلاف ابن عباس جانب زیاد بن ابیه را می گیرد و جسارت سنگینی به ابوالاسود می کند . ابوالاسود از اصحاب امیرالمومنین است و حتی قرآنی که ما داریم که حفص از عاصم است مطابق با قرائت ابوالاسود از امیرالمومنین است. ابن عباس به ابوالاسود می گوید که اگر تو حیوان بودی شتری بیش نبودی. ابوالاسود ناراحت می شود و سعایت ابن عباس را می کند که ابن عباس داره خراج بصره را برای خودش بر میدارد . حضرت نامه می نویسند به ابوالاسود و از او دلجویی می کنند و نامه می نویسند به ابن عباس اظهار ناراحتی می کنند و می فرمایند که صورت حساب خراج را برای من بفرست . ابن عباس ناراحت می شود و صورت حساب را نمی فرستد یک جواب ناراحت کننده می دهد حضرت امیر دوباره جواب تندتری می دهد . نامه اول فقط در نهج البلاغه آمده است . ادامه را بعضی گفته اند ابن عباس اموال بصره که 3 هزار یا 6 هزار درهم بوده است با کمک دو تا از قبائل اموال را از بصره خارج می کند. سپس می رود مکه تا دست امیرالمومنین به او نرسد بعد امیرالمونین نامه با عتاب بیشتری می نویسند که قیامتی هم هست این اموال را چطور می خواهی جواب بدهی؟ ابن عباس جواب می دهد که این ها سنگین تر از خون هایی که تو در جنگ ها ریختی نیست. بعدا امیرالمومنین می فرمایند که تو که خودت با من در آن خون ها شریک بودی . این جریانی بوده است که نقل شده است خود ابن ابی الحدید این را نمی پذیرد و می گوید مشهور این طور می گویند و عده قلیلی غیر از این را می گویند و به نظر من با سابقه ای که از ابن عباس سراغ داریم نقل این جریان نمی تواند درست باشد. حالا شما همه این گزارش ها و بغضی که نسبت به ایشان بوده را لحاظ کنید مجموع این مطالب را نگاه کنید به نظر اکثر قریب به اتفاق علمای شیعه می رسید. مرحوم خویی در معجم رجال می فرمایند که این روایات هم سندا مشکل دارد هم با قضایای تاریخی ما اصلا نمی خورد. مرحوم شیخ عباس قمی در سفینه البحار بیانی دارد. مرحوم علامه حلی در کتاب رجال و کتاب فقی شان . رجال ابی داوود .ـ شهید ثانی ـ سید بن طاووس ـ فرزند شهید ثانی ـ صاحب اعیان شیعه ـ علامه امینی در الغدیر می فرمایند که ما بیش از 70 خطبه در مباحث ولایت از ابن عباس داریم . کتاب ابن عباس و اموال بصره نوشته سید جعفر مرتضی عاملی را مراجعه کنید. به هر حال اکثریت علمای شیعه نپذیرفته اند.  حاکمیت ابن عباس تا پایان زمان امام مجتبی هم شاهد خوبی است برای جعلی بودن این ماجرا … نهایتا اگر بخواهیم بپذیریم باید بگوییم شاید یک اتفاقاتی افتاده باشد ولی ایشان توبه کرده اند و سریع برگشته اند. نکته جالب دیگر این که این مطلب را به نوه یا فرزند ایشان گفته اند او جواب داده است که کوفه مرکز فرماندهی امیرالمومنین بوده است خزانه داری کوفه را حضرت امیر هفتگی جارو می زدند چطور باور کنیم که یک همچنین حجم عظیم اموال در خزانه داری بصره موجود بوده باشد. این دروغی است که به ایشان بسته اند.

قدح دوم: بحث جریان عاشورا که با سید الشهدا به کربلا نرفتند: اولا این که شرکت نکرده اند نهایتا ثابت می کند که ابن عباس در مرتبه یاران سید الشهدا نیست . ثانیا: مراجعه بفرمایید به مجله فرهنگ کوثر چاپ بهار 81 شماره 53 حضرت حجت الاسلام محمد محسن مروجی طبسی درباره عبدالله بن عباس مقاله ای دارند مخصوصا ناظر به این مطلب بیانی دارند که از کتب عامه و کتب شیعه این مطلب را اثبات کرده است که در آن زمان ابن عباس نابینا بوده است حتی از قبل نه تنها ابن عباس بلکه پدر ایشان عباس و جد ایشان عبدالمطلب هم این بیماری کم بینایی را داشته اند و در زمان خروج سید الشهدا ایشان نابینا بودند و حتی در گزارش روبرو شدن ایشان با سید الشهدا خیلی اظهار ارادت می کنند ولی خوب گزارش جالب دیگری هم داریم که خود ابن عباس می گوید که من دلم می خواهد بیایم ولی چه کنم که اصحاب شما نوشته شده است که چه کسانی هستند و من داخل آن ها نیستم.

در مورد روایتی که در کافی بحث کردیم یعنی روایت دوم باب فی شأن انا انزلناه فی لیلة القدر.؛ مرحوم خویی می فرمایند که اولا که این روایت سندا اشکالی بر آن وارد است از لحاظ متن هم چند اشکال مرحوم خویی کردند حضرت استاد هم چند مورد را اشاره کردند. در مورد ارادت امام باقر و محبت ایشان نسبت به ابن عباس که مانع بشود این گونه حضرت حمله بکنند روایت در خود کشی آمده است . لذا با مجموع این ادله مرحوم خویی و بزرگان دیگر این روایت را نمی پذیرند و با آن سابقه تاریخی در حمایت از  امیرالمومنین سازگاری ندارد. ابن عباسی که جلوی خلفایی که غاصب بودند ولایت امیرالمومنین را مطرح می کند آن وقت جلوی صحابی و تابعی چرا غدیر را کتمان کند؟

اصل این قدح ها در کشی آمده است که در کشی 7 ـ 8 روایت در مدح ایشان آمده است بعد 4ـ 5 روایت در کشی در قدح ایشان آمده است. روایات قدح تماما اسنادش مخدوش است نه تنها به ارسال و ضعف و مجهول بودن روای بلکه در بعضی از این روایات از جمله در روایتی که جریان بصره و خیانت در بیت المال را نقل می کند راوی وضّاع وجود دارد. مشهور به وضع کردن حدیث است. لذا به نظر می رسد که این قدح هایی که نسبت به ایشان داده شده است درست نباشد. بله عباسیان از فرزندان ابن عباس بودند که ربطی به قدح ابن عباس ندارد. نهایت چیزی که ممکن است بگوییم این که در مقام تعارض بین اصحاب بگوییم که بعضی صحابی امیرالمومنین افضل از ابن عباس بودند ولی این قدح ها به نظر می آید که درست نیست.

3– وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ- فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ يَقُولُ يَنْزِلُ فِيهَا كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ وَ الْمُحْكَمُ لَيْسَ بِشَيْئَيْنِ إِنَّمَا هُوَ شَيْءٌ وَاحِدٌ

متشابه ممکن است بشیئین تاویل و تفسیر بشود، اما محکم جایی است که واقعش یک واقع بیشتر نیست.

فَمَنْ حَكَمَ بِمَا لَيْسَ فِيهِ اخْتِلَافٌ فَحُكْمُهُ مِنْ حُكْمِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ

کسی که اینطور با این إحکام حرف میزند حکمش حکم الله است.

وَ مَنْ حَكَمَ بِأَمْرٍ فِيهِ اخْتِلَافٌ فَرَأَى أَنَّهُ مُصِيبٌ فَقَدْ حَكَمَ بِحُكْمِ الطَّاغُوتِ

طاغوت فقط جایی نیست که در مقابل حق قیام کرده باشد. طاغوت طغیان است. از فعلوت. این طغیان از این جا نشأن می گیرد که انسان چیزی را به خدا نسبت بدهد که خدای سبحان نفرموده اند. شدت انتساب آنقدر عظیم است که به خدا نسبت دادن چیزی که خدا نفرموده است این می شود طاغوت. نه اینکه فقط از شدت عناد نشات بگیرد. بلکه اگر انسان تساهل بکند و حکمی را به خدا نسبت بدهد، و این حکم به خدا نسبت نداشته باشد و برای این فرد یقینی نباشد، این خودش یک نحوه طاغوت است. لذا حرف زدن برای کسی که از دین خدا دارد حرف میزند باید خیلی احتیاط درش باشد. جایی که شک است به خدا نسبت ندهد با همان احتمال بیان کند.

امام رحمة الله علیه وقتی تفسیر میگفتند، میگفتند محتمل است اینطور باشد. شاید اینطور باشد.

ما چون این نگاه را نداریم حواسمان نیست به چه کسی داریم نسبت میدهیم ممکن است یک وقتی تساهل در مسئله بکنیم که خیلی خطرناک است.

إِنَّهُ لَيَنْزِلُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ إِلَى وَلِيِّ الْأَمْرِ تَفْسِيرُ الْأُمُورِ سَنَةً سَنَةً

آیت الله بهجت در مورد ازدیاد علم امام در شب قدر یا شب جمعه یا شب های دیگر، میفرمودند نه به این معنا که چیزی را نمیدانستند و اضافه شد. بلکه به این معنا است که این علم از مرتبه قضا به مرتبه قدر رسید. امامان در مرتبه قضاء علم داشتند و آن علمی را که میدانستند قرار است محقق بشود، در شب های قدر ازدیاد علم حاصل می شد یعنی در مرتبه قَدَرش که این امور میخواهد امسال مقدر بشود، یا در ازدیاد علم در شب جمعه یعنی مرتبه قَدَرش که هفته بعد میخواهد محقق بشود، یا ازدیاد علم در هر شب یعنی مرتبه قدرش که امروز می خواهد مقدر بشود . ازدیاد علم امام به این نحوه ازدیاد است ازدیاد در رسیدن به مرتبه انفاذ و امضاء و قدر است . این نکته خیلی مسائل را حل میکند.

در پاسخ: از قضا به قدر رسیدن علم الهی در وعاء وجود معصوم است یعنی در وعاء وجود معصوم از مرتبه قضا به قدر می رسد یعنی آن لوح محو و اثبات الهی در وجود معصوم است که محقق می شود.

تفسیر امور سنة سنة یعنی روشن شدن تطبیقش . نه این که چیزی اضافه شود که قبلا تفسیر نداشت و نمی دانستند و حالا تفسیرش باعث شده که بفهمند به عبارت اخری اینچنین نبوده است که اجمالی باشد که تفصیل و تفسیرش نبوده باشد.

یک بحث دیگری هست که در مورد قرآن نزول دفعی داریم و نزول تدریجی. خدای سبحان یک نزول دفعی دارد در شب های قدر نسبت به پیامبر و حضرات معصومین، که نسبت به وقایع نیست در مورد خود نزول دفعی قرآن است که یکباره در شبهای قدر بر وعاء وجود معصوم نازل می شده است. این هم یک امر دیگری غیر از تفسیر امور سنه سنه است. پس این دو جهت دو جهت هستند. ولی هر دو نقل شده که در شب های قدر نازل میشدند. البته مانعی هم ندارد با هم مرتبط باشند. لکن ارتباطش تحلیل میخواهد.

يُؤْمَرُ فِيهَا فِي أَمْرِ نَفْسِهِ بِكَذَا وَ كَذَا وَ فِي أَمْرِ النَّاسِ بِكَذَا وَ كَذَا

فقط در مورد انسان ها یعنی خود امام و سایر انسان ها نیست. در ارتباط با کل نظام هستی است که هرچی میخواهد واقع بشود به امضای آنها در سال و لحظه میرسد. بعد هم اعمال انسان ها و کل نظام هستی دوباره بر آن ها عرضه میشود. بکم فتح الله و بکم یختم. این فقط در امور انسانی نیست. اما امور انسانی مبتلا به اش بوده که مورد سوال زیاد واقع میشده است.

وَ إِنَّهُ لَيَحْدُثُ لِوَلِيِّ الْأَمْرِ سِوَى ذَلِكَ كُلَّ يَوْمٍ عِلْمُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الْخَاصُّ وَ الْمَكْنُونُ الْعَجِيبُ الْمَخْزُونُ- مِثْلُ مَا يَنْزِلُ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ مِنَ الْأَمْرِ

نه تنها هر روز بلکه دارد که در هر لحظه اعمالی که میخواهد محقق بشود به امضا ولی امر میرسد.یعنی تنفیذ میشود تا محقق میشود.و اولین لحظه بعد از تحققش هم عرضه میشود. پس از انجام هم عرضه میشود و از همان طریق بالا میرود.

مکنون است یعنی از بقیه مردم پنهان است.

عجیب بودن هم خصوصیتی است که هر کسی از این علم مطلع بشود، سنگینی این علم را احساس میکند. العجیب را تعبیر کرده اند که حضرت امیر فرموده اند: «انْدَمَجْتُ عَلَى مَكْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لَاضْطَرَبْتُمْ اضْطِرَابَ الْأَرْشِيَةِ فِي الطَّوِيِّ الْبَعِيدَة.» اگر بعضی از آن را بگویم نمیتوانید تحمل بکنید. مثل اضطراب طناب بلند در چاه عمیق که نمی ایستد.

مثل ما ینزل فی تلک الیلة من الامر: این امر ممکن است مراد هر شیء ای باشد ممکن هم هست مراد اوامر الهیه که از عالم امر است باشد. علامه طباطبایی در المیزان بحث روح را یکبار در سوره نبا آورده اند، یکبار هم ذیل آیه قل الروح من امر ربی آورده اند. خصوصیات عالم امر را بیان می فرماید. در آن جا علامه «من امر ربی» را مجهول نمیگیرند. که علوم از آن امر نشات گرفته است.

سوال: چرا گفته مثل ؟

جواب: در شب قدر مربوط به سنه است یعنی جزئیات سنه را دارد و در این جا مربوط به روز است و جزئیات روز را دارد.

سوال: وقتی در شب قدر جزئیات سنه نازل شد دیگر چه لزومی دارد که هر روز دوباره نازل شود؟

جواب: این مراتب نزول امر است همه این ها در قضا هم بوده که در شب قدر به قَدَر می رسد و به روز می رسد در هر شب و به لحظه می رسد … یعنی هر لحظه با معیت امر امام دارد محقق می شود اینگونه نیست که امام فقط بداند و دیگر نقشی نداشته باشد. بلکه این دانستن با معیت است لحظه به لحظه تقدیر انسان که محقق می شود با معیت دارد محقق می شود این را اگر انسان بداند خیلی فرق می کند.

ثُمَّ قَرَأَ وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ «4».

این همان حقیقت علمی است که همه هستی را فرا گرفته است. لذا اگر همه درختان بشوند قلم. همه دریاها بشوند جوهرش، اینها تمام میشوند و کلمات الهی تمام نمیشود.

عزیز عدم مغلوبیت است. اگر نفاد داشت و کسی میتوانست بنویسد، خود این نحوه ای غلبه بود. در حالی که به این دو صفت اینجا بیان شده است. او غیر مغلوب است. حتی به این نحوی که کسی بخواهد احصا بکند این نعمت را. او غیر مغلوب است.

همه اش هم علم است. اینطور نیست که هر چیزی را… نه این طور نیست حکیم است. علی حکمت است. هم علم است و هم غیر مغلوب است.

4– وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ يَقُولُ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ صَدَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْزَلَ اللَّهُ الْقُرْآنَ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ- وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَا أَدْرِي

بعضی گفته اند که این «قال رسول الله …» کأنّه سوال به زبان حال است. کأنه اگر بپرسند از رسول الله ایشان جواب می دهند که من نمی دانم و وقتی ایشان نمیدانند، بقیه روشن است. بعضی هم گفته اند این نقلی را در این جا تضمین کرده اند که از رسول الله سوال کردند و ایشان جواب دادند نمی دانم. (وجود پیغمبر که ظرف همه حقایق است یک وجود است، وجود پیغمبر که قدر دارد مرتبه دیگری است. این مرتبه جزء بقیه موجودات است. به این خطاب میشود که ما ادراک ما لیلة القدر.خیلی از مسائل به همین مراتب وجود حضرات حل میشود.)

قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ لَيْسَ فِيهَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ

هزار ماهی که درش شب قدر نیست. تا محال افضل بودن شیء از خودش لازم نیاید.

قَالَ لِرَسُولِ اللَّهِ ص وَ هَلْ تَدْرِي لِمَ هِيَ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ قَالَ لَا قَالَ لِأَنَّهَا- تَنَزَّلُ فِيهَا الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ

تمام سرنوشت و مقدرات در آن محقق میشود. تمام آینده بعد از این در این شب نازل میشود. مقدرات یک سال مقدرات بعدی را میسازد پایه مقدرات بعدی می شود. لذا برتر از هزار ماه است. یعنی هشتاد و خورده ای سال. یعنی یک امر. مقدرات این شب دارد رقم میزند بقیه عمر را. سال بعد از این رو به آن رو نمیشود. مقدرات قبلی مقدرات بعدی را رقم میزند. جبر نیست. مقدرات قبلی را هم به اختیارش ایجاد کرده بود.

علمی که برای امام در شب قدر پیش می آید علم مفهومی نیست اخبار از وقایع مثل یک کتابی از وقایع امسال نیست بلکه صحیفه الکون « متن هستی » علیت نسبت به هستی است یعنی آن اراده محققه را دارد نشان می دهد خیلی فرق می کند.

باذن ربهم همان اراده رب است.

من کل امر است. خیلی سعه دارد دیگر چیزی را باقی نمیگذارد.

وَ إِذَا أَذِنَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِشَيْءٍ فَقَدْ رَضِيَهُ سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ يَقُولُ تُسَلِّمُ عَلَيْكَ يَا مُحَمَّدُ مَلَائِكَتِي وَ رُوحِي بِسَلَامِي مِنْ أَوَّلِ مَا يَهْبِطُونَ إِلَى مَطْلَعِ الْفَجْرِ-

تسلم به معنای سلام لفظی که ما می گوییم نیست بلکه یعنی ملائکه ای که مدبر این امر هستند، تسلم نسبت به تو تسلیما. یعنی تمام مقدرات را که برای تو آوردند تحت تسلیم تو و اراده تو محقق میشود که اذن رب درشان بوده. پس تسلم وجودی است. سلام لفظی نیست که هی سلام بکنند از اول شب تا دم صبح. یعنی در این تقدیرات، این مدبراتی که که دارند نازل میکنند که اراده رب را نشان می دهد، این تحت تسلیم مطلق نبی ختمی قرار میگیرد.

مطلع فجر فقط صبح طلوع است؟ یا تاریکی انا انزلناه فی لیلة القدر که تاریکی و اندماج است و صبح یعنی طلوع تحقق و تفصیل. هر حکمی طلوع فجرش موقعی است که به تحقق میرسد. اینها تسلیمند و در حال سلام و تسلیم نسبت به آن هستند.

روایات هم ناظر به این هستند. هم طلوع فجر ظاهری را شامل می شود ، هم شب اجمال تا روز تفصیل را شامل می شود. در روایات داریم یعرج فی یوم کان مقداره خمسین الف سنه. یعنی آن نزول است. این هم صعود است.

در پاسخ: شب قدر نسبت به همه آن مقدرات، مادر است. تعلق دارد در عالم ماده به شب قدر. اگر یک چیزی بخواهد مظهر آن باشد میشود آن شب خاص که در آن شب خاص این محقق میشود. اما بروزش ایام را شامل میشود.

ظرف باید اعظم از مظروف باشد تا مظروف را در خودش جای بدهد. مقدرات پیغمبر یکی از این مسائل است. به لحاظ نبی ای که واسطه در فیض است، واسطه است برای این وجودی که در زمره خلق است.

ثُمَّ قَالَ فِي بَعْضِ كِتَابِهِ- وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً «5» فِي إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ

بترسید از این فتنه در رابطه با انا انزلناه فی لیلة القدر که حق این را ادا نکنید و این را باور نکنید.

وَ قَالَ فِي بَعْضِ كِتَابِهِ- وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ

______________________________

(1) جملة معترضة من كلام أبي عبد اللّه عليه السلام استدراكا لقول أبيه «فتبدا لك الملك» حيث أوهم في قلوب السامعين لهذا الحديث أن الملك ظهر على ابن عبّاس عيانا.

(2) لقوله تعالى: «وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَيْءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ»

(3) قد فرض المناظرة بين أبى جعفر (ع) و ابن عبّاس في صغره (ع) و حياة أبيه السجّاد فقد ولد أبو جعفر سنة 57 و مات ابن عباس سنة 68، و توفى عليّ بن الحسين السجّاد سنة. 95.

(4) لقمان: 27.

(5) الأنفال: 25.

 

الكافي (ط – الإسلامية)، ج1، ص: 249

الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ «1» يَقُولُ فِي الْآيَةِ الْأُولَى إِنَّ مُحَمَّداً حِينَ يَمُوتُ يَقُولُ أَهْلُ الْخِلَافِ لِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَضَتْ لَيْلَةُ الْقَدْرِ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص فَهَذِهِ فِتْنَةٌ أَصَابَتْهُمْ خَاصَّةً

اکثریت اهل سنت قائلند که شب قدر بعد از پیغمبر باقی است. اقلی هستند که قائل نیستند.

وَ بِهَا ارْتَدُّوا عَلَى أَعْقَابِهِمْ

با نفی لیلة القدر انقلبتم علی اعقابکم. چون این تنزل دائما هست و امداد الهی دائما هست و تقدیرات الهی باقی است.

اینها را با هم ملازم گرفته اند. کسی قائل شود وقتی پیغمبر رفت شب قدر هم رفت منقلب به اعقابش شده است

لِأَنَّهُمْ إِنْ قَالُوا لَمْ تَذْهَبْ فَلَا بُدَّ أَنْ يَكُونَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهَا أَمْرٌ وَ إِذَا أَقَرُّوا بِالْأَمْرِ لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ صَاحِبٍ بُدٌّ.

اگر گفتند که امرش هست، باید بر یک صاحب امری بیاید. صاحب امر را بخواهند قبول بکنند گیر میکنند بخواهند به کسی که معصوم نیست بگویند.

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “شرح اصل کافی، جلسه 270” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*