بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

لزوم آشکار کردن دعوت انسان به ایمان

یکی از نکاتی که ذیل این آیات مطرح بود این بود که وقتی فرمودند ﴿قُلْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنْزِلَ عَلَيْنَا وَمَا أُنْزِلَ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِيَ مُوسَىٰ وَعِيسَىٰ وَالنَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ﴾ [1] می‌فرمایند قل، خود این آشکار کردن مدخلیّت دارد. انسان باید دعوتش را در اتصال انبیاء آشکار کند. این آشکار کردن اتصال در جلب قلوب سایر ادیان مدخلیت دارد. پر رنگ کردن این که ما به همه آنچه انبیاء سابق آوردند ایمان داریم. ما بیان نمی‌کنیم که به آن ها ایمان داریم. خود این خیلی کار را در نفوذ کلام اسلام تسهیل می‌کند. ما معمولاً مرزبندی هایمان بیشتر از جذب هایمان است. دفعمان بیشتر از جذبمان است. همین باعث می‌شود از ابتدا با موضع دفعی وارد بشویم. در حالی که انبیاء سابق خیلی زحمت کشیدند تا مردم را به این رتبه رساندند. با وقتی که هیچی را قبول ندارند خیلی متفاوت شدند. ما از این ظرفیت استفاده نمی‌کنیم. قل، بگو، اظهار کن، آشکار کن، ما انزل علینا و ما انزل علی ابراهیم و اسماعیل… خود ترتیبی که از ابراهیم خلیل(ع) شروع می‌کنند که در ابراهیم خلیل(ع) همه انبیاء مشترکند. همه می‌خواهند خودشان را به ابراهیم خلیل(ع) منتسب کنند. قبلاً در آیات داشتیم که ﴿مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلَا نَصْرَانِيًّا وَلَٰكِنْ كَانَ حَنِيفًا مُسْلِمًا وَ مَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ﴾[2] حتی مشرکین می‌خواستند خودشان را منتسب کنند. لذا بت هایشان را در خانه کعبه قرار دادند.

ارباب متفرّق می‌خواهند ما را به توحید ابراهیم(ع) برسانند. این نگاه ظرفیت است. خدا از این ظرفیت استفاده می‌کند. اینجا هم بعد از اینکه ما انزل علینا را می‌فرماید، می‌فرماید ما انزل علی ابراهیم. اولین شخصی از انبیاء که ذکر می‌شود به عنوان وجه وحدت، با اینکه آدم(ع) و نوح(ع) قبل از ابراهیم(ع) هستند، اما چرا از ابراهیم(ع) شروع می‌کند؟ چون ابراهیم وجهی جامع بین همه ادیان دارد، لذا این دعوت اثر گذارتر است که شاخص باشد. و اسماعیل و اسحاق و یعقوب، هر دو شاخه جریان ابراهیم خلیل(ع) را بیان می‌کند. در قرآن کریم ابراهیم(ع) را گاهی از طریق اسحاق نبی پی می‌گیرد و گاهی از طریق اسماعیل. اینجا و بعضی موارد از مواردی است که از هر دو شاخه نبوّتی که از ابراهیم(ع) باقی مانده پی می‌گیرد. این لطفی دارد که همه را جذب بکند. برای هر دو شاخه پیام داشته باشد. معلوم می‌شود که بر خود اسماعیل و اسحاق هم بنابر این آیه شریفه مطالب و حقایقی نازل شده است. هرچند در قرآن کریم صریحاً ذکر نشده که بر آن ها چه نازل شده، اما از این آیه استفاده می‌شود که همانطور که بر ابراهیم خلیل(ع) وحی می‌شده، ما انزل، ما انزل یک دستورالعمل ها و راهکارهایی است و این فقط یک گفتگو و نجوا با خداوند در درون آن ها نیست. یک دستورات عمومی و اجتماعی داشتند که ما اینجا اقرار می‌کنیم که آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق نازل شده را می‌پذیریم. پس معلوم می‌شود یک وجوه اجتماعی بوده است. خود این رگه ای ایجاد می‌کند تا انسان دنبالش بگردد. اگر در آیات و روایات اشاره ای به اموری که بر آن ها نازل شده است بیابیم. اگر چیزی مجهول مطلق باشد که ایمان به آن معنا نمی‌دهد. پس امکان دارد. خود قرآن هم ممکن است در بعضی فرازها به این ها اشاره داشته باشد. در جریان ساختن کعبه بعضی از مسائلی که در آنجا بود می‌تواند با اینجا تناسب پیدا کند. آنجا داشت ﴿وَ أَرِنَا مَنَاسِكَنَا﴾[3] آنجا ابراهیم و اسماعیل بودند. مناسک ما را نه به ما بگو، یا به ما وحی کن. می‌گوید ﴿وَ أَرِنَا مَنَاسِكَنَا﴾[4] یعنی دست ما را بگیر ببر نشان بده. نه به ما بگو. ارنا خیلی تعبیر زیبایی است. مناسک را نشان ما بده. لذا به اسماعیل هم آنجا ارنا مناسکنا برایش محقق شده است. آنجا ابراهیم و اسماعیل با هم این دعا را کردند و با هم برایشان محقّق شد. پس خود مناسک حج می‌تواند از جمله ما انزل علی ابراهیم و اسماعیل باشد. پس با این باور که بر اسماعیل هم چیزهایی نازل شده است و می‌گوییم به آن ها ایمان داریم، در خود قرآن می‌توانیم رگه هایی پیدا کنیم.

ما انزل علینا را عرض کردیم که وحی فقط بر پیغمبر اکرم(ص) باقی نمی‌ماند. تا وقتی به گوش مستمع می‌رسد هم وحی است. از کانال وجود پیغمبر اکرم(ص) به گوش مستمعین هم رسیده است. به وساطت پیغمبر(ص) است. در اینجا ذکر خاص است. یک وقت می‌فرمودند ما انزل علینا به عنوان انبیاء. یک جا می‌فرمایند ﴿وَ مَا أُنْزِلَ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ﴾[5] این تفصیل بعد از اجمال بی دلیل نیست که این ها به خصوص ذکر شدند. انبیاء خیلی بودند. ذکر بعد از اجمال یک دلالت خاص و ویژه است که یک نزول های خاصی در کار است و حکمتی در ذکر این اسماء در کار است. از بین انبیاء این ها را ذکر کردند.

پس این چند بزرگوار که به ترتیب هم ذکر شده بر خلاف جاهای دیگری که اسحاق و یعقوب را می‌آورد، یا اسحاق را می‌آورد، اینجا اسماعیل را هم آورده است. مقدم هم کرده است. بعضی از اهل تسنّن اسحاق را مقدم می‌دانند، حتی ذبیح را هم اسحاق می‌دانند. اینجا همه را با هم ذکر کرده است و ترتیب را هم رعایت کرده است به خصوص با توجه به اینکه یعقوب فرزند اسحاق است، در اینجا هم که اسماعیل برادر بزرگتر است، ترتّب در کار است. به قرینه آنکه یعقوب هم بعد از اسحاق آمده است و ترتب درش حفظ شده است. اینجا در مقام بیان و تفصیل است، لذا ترتیب در اینجا مدخلیت دارد. پس اسماعیل بزرگتر از اسحاق است و فرزند اول ابراهیم خلیل(ع) است. گاهی در بین شیعیان هم بعضی از این روایات وارد شده است و بعضی اسحاق را مقدم کرده اند و حتی ذبیح دانستند. سر جای خودش مفصل بحث شده است.

علّت ذبیح نبودن اسحاق

مرحوم علامه یکی از استدلال های زیبایی که ارائه دادند که چرا اسحاق نمی‌تواند ذبیح باشد، از اول که بشارت به تولد حضرت اسحاق دادند، همانجا بشارت به یعقوب هم دادند، یا یعقوب نافلة. اگر قرار بود اسحاق ذبیح باشد آن هم در نوجوانی، وعده بر اینکه این فرزنددار می‌شود معنا نداشت. باید به عنوان آزمایش محسوب شود. اگر خدا می‌فرماید اسحاق را به تو می‌دهیم و یعقوب نافلة، او هم فرزند فرزند تو می‌شود، یا من وراء اسحاق یعقوب، این با ذبح سازگار نبود. چون ذبح در نوجوانی قرار بود محقّق شود. ﴿إِنِّي أَرَىٰ فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَىٰ﴾[6] اگر ابراهیم(ع) می‌دانست که قرار است نوه ای از اسحاق داشته باشد و اسحاق هنوز سیزده سالش باشد، معلوم است که این فرزند به دنیا نیاورده است، پس زنده می‌ماند، و ذبح محقّق نمی‌شود. پس ذبیح به غیر از اسماعیل نمی‌تواند باشد و روایاتی که به عنوان اسحاق آمده است، یا مردود است و جعل یهود است، یا اینکه تقاضای ذبیح بودن بعد از جریان اسماعیل نبی که مقام عظیمی برای حضرت اسماعیل شد و یک شرافت ویژه ای محسوب شد، اسحاق نبی از خدای سبحان تقاضای ذبیح بودن را کرد و خدای سبحان هم اجر ذیبح بودن را با این تقاضا برای او قرار داد. چون دید یک مقام عظیمی است، از خدا تقاضا کرد و خواست و خدا هم اجابت کرد و به خاطر تقاضایش این حقیقت را برای او قرار داد. نه اینکه او ذبیح باشد.

سؤال: آیا باید این مقدمه را ضمیمه بکنیم که بداء راه ندارد تا این استدلال تمام باشد؟

پاسخ: جایی که نسخ یا بدا قرار است صورت بگیرد، همیشه یک قرینه ای قرار دادند، مثلاً الی اجل معین، یا الی علم الله، قرینه ای قرار داده می‌شود. اینجا به صورت اطلاقی و منجّز بیان شده و معلوم می‌شود که نسخ یا بداء راه ندارد.

اسباط هم حتماً بعد از یعقوب هستند، یا فرزندان هستند بلاواسطه که گفتیم نمی‌شود، چون این ها ظلم به نفس و ظلم به غیر داشتند. شاید مقصود بعضی از روایات که فرمودند حضرت داود و سلیمان است، به این عنوان باشد. اسباط به معنای نوادگان باشد. انبیاء از نوادگان حضرت یعقوب بودند که بنی اسرائیل می‌شود.

موسی(ع) و عیسی(ع) را هم به عنوان دو شاخص اولوالعزم ذکر می‌کند که ذکر تشریفی خاص است. ما انزل علی موسی(ع) و عیسی(ع) شاخص بوده که ذکر شده است. ﴿وَ مَا أُوتِيَ النَّبِيُّونَ﴾[7] .

سؤال: به حضرت عیسی(ع) که کتاب نازل نشده است.

پاسخ: به تبع حضرت موسی(ع) مانعی ندارد که ذکر شود.

ما اوتی النبیون من ربهم. یعنی همه انبیاء. النبیون را مرحوم علّامه می‌فرمایند که می‌تواند شامل آدم(ع) و نوح(ع) هم بشود. چون النبیّون اطلاق دارد و ما یقین داریم که بر نوح(ع) و آدم(ع) هم حقایقی نازل شده است. با این نگاهی که این ترتیب را که ملموس تر و محسوس تر و کارآمد تر بود ذکر کردند، حالا همه انبیاء را ذکر می‌کنند. علاوه بر ذکر خاص هایی که ذکر شد، ذکر عام است. هم این ها را شامل می‌شود که الان ذکر شده است، هم آن هایی که ذکر نشده است.

سیره و عمل بر طبق ایمان

تعبیر این است که قل آمنا. این ها را اظهار کن. عرض کردیم اول کلام که اظهار این مسئله که ما بر سیره انبیاء هستیم، باور داریم، و آن ها را جلو چشممان قرار دادیم و داریم داد می‌زنیم و فریاد می‌زنیم و بیان می‌کنیم که ما تابعیم. این اظهار و بیان تابعیت نسبت به انبیاء باید در رفتار ما دیده بشود. قل فقط زبان نیست، سیره و عمل هم هست. قال بیده. با دستش گفت، یعنی اشاره بیده. قال بعمله. با عملش گفت یعنی عمل کرد و نشان داد. این هم قال است. قال یعنی ما فی الضمیر را آشکار کردن. کلام و زبان مرتبه ای از ما فی الضمیر را آشکار کردن صدق می‌کند. عمل هم اگر ما فی الضمیر را آشکار بکند قول صدق می‌کند. حرکت دست هم اگر ما فی الضمیر را آشکار بکند قول صدق می‌کند. تو با تمام مراتب وجودت نشان بده که ایمان داری. این نشان دادن خودش جزء تکالیف ماست که بارها در قرآن کریم تکرار شده است. این یک نحوه ای از تکلیف است. فقط بیان یک اصل اعتقادی نیست. سیره عملی در نشان دادن است. بیان و عمل و تربیت است. تربیت اینطوری، تأثیر گذاری هدایتی دارد. هم در وجود خودتان متصل دیدن هدایت گری ایجاد می‌کند، هم در دیگران از ادیان دیگر. می‌بینند که اگر چیزی را بیابید که از دین آن هاست به دنبال این هستید که عمل بکنید. همچنان که ما اگر چیزی را منسوب به حضرات معصومین(ع) بدانیم، عمل می‌کنیم. پس اگر در سیره موسی(ع) یا عیسی(ع) چیزی را بیابیم، عمل می‌کنیم. بیان این و گفتار این و اظهار این مدخلیت دارد. این گفتن و بیان نشان می‌دهد یک بحث هدایتی و تربیتی هم در وجود فرد است، هم در نظام اجتماعی و تربیتی. هم برای فرد، هم جامعه اسلامی، هم ارتباط جامعه اسلامی با دیگران. در همه این مراتب تأثیر گذار است.

در فرد به این صورت که ببیند یک سیره متصل بوده است. دارد بر مجرایی که از ابتدای خلقت آدم بوده، همان کار را انجام می‌دهد. یک قوّت قلب و یقین ایجاد می‌کند. از طرف دیگری ارتباط جامعه مسلمین را می رساند. کسی که عادت کرده نگاهش منظومه ای و متصل باشد، در اجتماع هم همین نگاه را دارد. کسی که مؤمنین امروز را با مؤمنین ابتدای تاریخ بشریت مرتبط می‌بیند، حتماً بین جامعه مؤمنان زمان خودش ارتباط بیشتری می‌بیند. این ها سیره و سنّت می‌شود. این ها نگاه را در نظام تربیتی تغییر می‌دهد. ما فقط از راه بحث اعتقادی می‌خواهیم جلو برویم، قرآن می‌گوید از سیره عملی جلو برویم. یعنی جلوه گر شدن یک اعتقاد در عمل.

در دنبال این ها می‌فرماید ﴿لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ﴾[8] ما بین این ها فرقی قائل نمی‌شویم. یعنی ایمان به همه این ها داریم و از جهت اینکه این ها مرتبط با خدا بودند، برای ما هیچ فرقی نمی‌کند. همان طور که ﴿فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ﴾[9] داشتیم، می‌دانیم که انبیاء همه تحت تربیت الهی هستند و هیئة التوحید فی الفعل هستند و دارند فعل الهی را جلوه گر می‌کنند. اینطور نیست که بگوییم یکی را بیشتر دوست داریم و یکی را کمتر. نه. ﴿لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ﴾[10] ایمان به آنچه بر آن ها نازل شده است داریم، ایمانمان به آن ها علی السواء است. اگر خدا فرمود یکی اولوالعزم است، بله، او را بیشتر دوست داریم. اما از جهت ایمان به آن ها فرقی قائل نیستیم. همه را یکسان می‌بینیم از جهت ایمانمان به آن ها. همچنان که ما فروع و اصول را از یک جا می‌بینیم. نسبت به انبیاء گرامی هم از جهت آنچه بر آن ها نازل شده است، تفاوت قائل نمی‌شویم. هرچند ﴿وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ﴾[11] پس عدم تفرقه به ما نزل الیهم برمی‌گردد. نازل شده بر آن ها حرف خداست. حرف خدا از زبان هریک باشد، فرقی نمی‌گذاریم. چه یک کودکی برای ما حرف خدا را نقل کند و یقین کنیم حرف خداست، چه یک پیرمردی حرف خدا را نقل کند و یقین کنیم حرف خداست.

عدم فرق میان انبیاء

 بین انبیاء هم با همه تفاضلشان فرقی نیست. اینطور نیست که اگر عیسی(ع) یک کلامی را می‌گوید بیشتر حرف خدا باشد و داود نبی(ع) اگر کلامی را می‌گوید کمتر حرف خدا باشد. در عین اینکه ممکن است بر داود نبی(ع) حرف های خدا و ما نزل الیهم کمتر باشد، نه اینکه نازلتر باشد، بر موسی کلیم(ع) بیشتر باشد و فراگیر تر باشد. موسی کلیم(ع) به لحاظ سعه ظرفیتش احکام بیشتری بر او نازل شده باشد. اما اگر یک حکم هم بر یک نبی نازل شده و هزار حکم بر نبی دیگر نازل شده، این یک حکم همان طور بر سر ماست که آن هزار حکم هست. همه علی السواء هستند در اینکه ما به هدایت آن ها اقتدا کنیم که کلام الهی است.

﴿لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ﴾[12] انشاء هم هست. ما وظیفه مان به امر الهی این است که هیچ تمایزی بین انبیاء نگذاریم.

علت اینکه لا نفرق بین احد منهم این است که از جانب خداست و ما تسلیم هستیم. بگو ما نسبت به همه این ها تسلیم هستیم. اگر این کلماتی که به عنوان قل آمده، اظهار در آن هست، مقام بیان است، مقام تظاهر است، پیگیری شود، با جایی که ایمان قلبی باشد و اظهار نخواهد، متفاوت است. این جا از جاهایی است که اظهار در آن هست و هدایت گری دارد.

در آیه دیگر دارد ﴿مَا أُنْزِلَ إِلَيْنَا﴾[13] این جا چون کلام وحی را می‌خواهد اساس قرار بدهد نه انبیاء را، هیمنه کلام وحی است که «علی» است. لذا این به انبیاء شخصیت می‌دهد علی ابراهیم، علی اسماعیل، علی اسحاق. اساس و مرکزیت محور بحث در ما انزل است. اما یک وقت ما انزل الینا است. اصل آن نبی است. و این هم از شئون نبی محسوب می‌شود. نشان می‌دهد که گاهی کتاب را باید محور قرار داد تا محور وحدت بیشتری شکل بگیرد، گاهی در یک جایی این حل شده است، نبی را باید شاخص کرد.

سؤال: آیا استمرار در سیره انبیاء را می‌شود در سیره کفر هم دید؟

پاسخ: اساس کفر بر تشتّت و پراکندگی است. با اینکه در ظاهر مستمر دیده می‌شدند. نظام کفر ریشه های واحدی ندارند. ﴿تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّىٰ﴾[14] این ها قلوبشان پراکنده است. چون بر محور دنیا با هم تراضی می‌کنند. دنیا هم یک حقیقت غیر ثابت و غیر واحد است، چون محور بر اساس حیات دنیوی و محبت دنیا است، «الاخلاء یومئذ علو الا المتقین»، حتی اگر بینشان خلّت باشد که اوج محبّت است، وقتی به قیامت می‌رسند، «اذ تبرء الذین اتبعوا من الذین اتبعوا». یعنی این در دنیا هم بوده است. چون اساس بر محوریت دنیایی است که خودش متشتّت است. اگر منافع به خطر بیفتد تفرقه شان آشکار می‌شود.

همین الان می‌بینیم که جایی که پشتیبانی برایشان منافع داشته باشد حاضرند. اگر به ضرر می‌رسد می‌گویند نمی‌آییم. با همه مواثیقی که نسبت به هم داشتند. آمریکا در جایی که می‌بیند برایش سختی و ضرر دارد، می‌گوید من نیستم. ممکن است باعث بشود خیلی دور هم بایستند. اما همین که ببینند هزینه دارد و هزینه بیش از منافع است پشت هم را خالی می‌کنند. پس نظام کفر بنایش بر اتحاد نیست مگر اتحاد ظاهری و اتحاد در منافع. اتحاد در حقیقت ندارند.

انسان ده هزار ساله

 اما نظام ایمان اتحاد در حقیقت دارند. پای ضرر و صدماتش می‌ایستند. می‌گویند ما با هم یک حقیقت واحد هستیم. همانطور که مقام معظم رهبری در رابطه با حضرات معصومین(ع) فرمودند مثل یک انسان دویست و پنجاه ساله هستند. شخص واحدی هستند که دویست و پنجاه سال عمر کرده است و در برهه های مختلف کلمات مختلفی از او صادر شده است، همه این ها یک شخص واحد است و می‌توانیم بگوییم کلمات آخری به اولی ناظر است و بالعکس، نسبت به انبیای گرامی می‌توانیم بگوییم یک انسان ده هزار ساله است. یک دوران کودکی داشته، یک دوران نوجوانی و یک دوران بلوغ و یک دوران اَشُد. اسلام دوران اشد انبیاء است. دوران سی و هشت تا چهل سالگی را می‌گویند. بالاترین مرتبه بلوغ این انسان ده هزار ساله است.

إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ وَ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْبَاطِ وَ عِيسَى وَ أَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَ هَارُونَ وَ سُلَيْمَانَ وَ آتَيْنَا دَاوُدَ زَبُوراً ﴿163﴾[15]

مراد از اسباط

سوال: اگر مقصود از اسباط، داود و سلیمان باشند، نباید در عرض اسباط بیایند.

پاسخ: می‌شود بگوییم تفصیل اسباط هستند. بین اسباط که همه را شامل می‌شود که یک جریان زیادی از انبیای بنی اسرائیل هستند، در بین این ها یک سری شاخص هستند. هرچند اینجا جای حضرت موسی(ع) خالی است. ولی در آیه بعد آورده است.

وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسَى تَكْلِيماً ﴿164﴾[16]

یعنی بعضی را گفتیم و بعضی را نگفتیم. اینجا موسی(ع) را برایش اختصاص به ذکر ایجاد کرد. مثل اینکه نگه داشت که سؤال ایجاد بشود که چرا موسی(ع) را ذکر نکرد. اینجا موسی(ع)  با یک شرافتی ذکر شده است. در دنباله اش که می‌خواهد نشان بدهد این ها مرتبطند، می‌فرماید: ﴿رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ﴾[17] .

بحث اسباط را باید یکبار مستقلاً ریشه یابی کرد. یقینا اسباط دوازده فرزند یعقوب را شامل نمی‌شود. چرا؟ علتش این است که حتماً این ها به تعبیر قرآن کار فاسد انجام دادند که توبه لازم داشت و ما یقین داریم که هر کسی می‌خواهد نبی باشد حتما باید از ابتدای تولّدش معصوم باشند. روایاتی که مخالف مبادی کلامی ما باشند را نمی‌پذیریم.

یهود خیلی اصرار داشتند که جریان اسباط تثبیت بشود که همه دوازده فرزند تطهیر بشوند. نسل یهود از این هاست، می‌خواستند بگویند ما اگر یک وقتی کاری بکنیم همه اش بخشیده است. لذا روایاتی مطابق این دارند. نمی‌خواهیم بگوییم هر روایتی این را دارد جعل یهود است. اما مخالف محکمات ماست، حتی اگر سندش صحیح باشد ما سکوت می‌کنیم و نمی‌پذیریم. چون مخالف قطعیات ماست. به خصوص با توجه به اینکه یهود بر این اصرار دارند که این دوازده فرزند را تطهیر کنند.

نقل های زیادی کردند که نبوت را به اسباط سرایت بدهند که نبی باشند. اگر این ها درست بشود کار خیلی های دیگر هم توجیه می‌شود. منافقین صدر اسلام هم کارشان توجیه می‌شود. اگر عصمت نداشتند منافات ندارد خلیفه رسول الله باشند. دست به دست داده می‌شود یهود و منافقین و … تا یک سری روایات را در طول تاریخ درست بکند تا رگه این کار درست شود. اما این نگاه که لاینال عهدی الظالمین که امکان ندارد کسی ظلم کرده باشد در برهه ای از عمرش ولو توبه کرده باشد و عهد الهی به او برسد.

مرحوم علامه آنجا اثبات کردند. چهار دسته می‌شود، کسانی که از اول خوب بودند. کسانی که از اول بد بودند. برای این دو دسته نمی‌خواهد. یک دسته که خوب بودند و بد شدند. برای این ها نمی‌خواهد. برای کسانی که اول بد بودند و بعد خوب شدند.  بر این دسته و دسته ای که کلّا خوب بودند امکان درخواست هست. خدا یک دسته را خارج می‌کند. کسانی که اول بد بودند و بعد خوب شدند. این دسته را خداوند فرمود نمی‌شود. عهد شامل رسالت و نبوت و امامت هر سه می‌شود. جایی که جای رهبری است، ما در حاکمیت اسلامی برای کسانی که خطای آشکار دارند، نمی‌گوییم نمی‌توانند در جامعه باشند، نمی‌گوییم مسئولیت های سبک نگیرند، اما اگر سوء پیشینه دارند مسئولیت های اساسی جامعه اسلامی را نمی‌شود به این ها سپرد. اگر در حکمی محکوم شده است، این را مسئول قرار ندهید. این حکم درستی است. درست است که بقیه معصوم نیستند. اما جایی که حکمی علنی شده و آشکار شده و معلوم شده و در مسئله مقصّر محسوب شده و قصور هم نبوده است، این جا تفاوت دارد. یک موقع یک جایی پولی به کسی داده، یک کس دیگری پول او را خورده است. یک جا مقصّر نبوده است. این فرق می‌کند با جایی که مقصّر بوده و در مسئله افراط و تفریط داشته است. سوء پیشینه ﴿لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾[18] در اینجا هم صدق می‌کند. در نبوت مطلق معصیت است. در اینجا سوء پیشینه ای است که اثبات شده است.

توجیه نسبت ظلم به حضرت یونس(ع)

سؤال: پس چرا در مورد حضرت یونس(ع) می‌فرماید: ﴿إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ﴾ .

پاسخ: در حدیث امام رضا(ع) همه این ها توجیه شده است. مثل صاحب حوت نباش هم در دایره افعال انبیاء است. انبیاء در دایره تکلیفشان نسبت به مردم معصومند. اما در جانبه یلی الرّبی شان قابل تربیت هستند. جایی که در دایره نسبتشان با بشر است، عصمت دارند. ظلم ظلم به غیر و ظلم در اجتماعی است. در دایره بشریت ظلم ندارند. اما در دایره نسبتشان با خدا آیا در دایره ربوبی تمام توانشان را به کار گرفتند؟ جای ارتباطشان با خداست.

در تربیت ربوبی جایی بالاتر از این دارند﴿لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ﴾[19] مربوط به ظلمی است که در ارتباط با خلق است. برادران یوسف(ع) به یوسف(ع) و پدر ظلم کردند. به اجتماع بشری ظلم کردند. نه در دایره تربیت ربوبی شان. ظلم در جریان یونس(ع) یعنی من در رابطه نبوت باید صبر می‌کردم تا دستور بیاید و خارج بشوم. من عذاب را دیدم باید صبر می‌کردم و تا تو نگفتی برو من نباید می‌رفتم. این ظلم کجا که در دایره تربیت ربوبی این هاست. یونس(ع) معراجش در شکم ماهی بود. برادران یوسف تا آخر انکار داشتند. بنیامین را که گرفتند، برادرانش گفتند برادرش هم قبلاً سرقت کرده بود. این جا یوسف خیلی ناراحت شد.

سؤال: ولی در آخر سجده کردند.

پاسخ: آن از این باب است که فرد وقتی علائم قیامت را می‌بیند ایمان می‌آورد. هرچند از پدر خواستند که برایشان استغفار بکند. هرچند خود برادران هم مراتب داشتند. مثلا لاوی یوسف را نجات داد و گفت او را نکشید و در چاه بیندازید. شاید نهایت کاری بود که می‌توانست در برابر تدبیر آنها بکند.

 هر چقدر محبت ما به انبیاء بیشتر بشود، سبب می‌شود زمینه محبت ما به اهل بیت (ع) بیشتر شود. هر کدام از انبیاء ظهوری بودند و وقتی کنار هم جمع شود، جهات وجودی پیغمبر اکرم(ص) می‌شود.

پیغمبر(ص) فرمود: «أدَّبَنِي رَبِّي فأحسَنَ تأدِيبي»[20] ان شاء الله این شامل حال ما هم بشود.

والسّلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته

[1] آل عمران 84

[2] آل عمران 67

[3] بقره 128

[4] بقره 128

[5] بقره 128

[6] صافات 102

[7] بقره 136

[8] بقره 136

[9] انعام 90

[10] بقره 136

[11] نحل 71

[12] بقره 136

[13] بقره 136

[14] حشر 14

[15] نساء 163

[16] نساء 164

[17] نساء 165

[18] بقره 124

[19] بقره 124

[20] مجمع البيان : 10/500 .

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “تفسیر المیزان، جلسه 783” دیدگاه می‌گذارید;

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*