بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

تطابق نظام تکوین با نظام تشریع

این آیات یک نکته اساسی را مطرح می‌فرمایند و آن اینکه دین الهی با خلقت الهی تطابق دارد. دینی که به عنوان شریعت است. با چیزی که به عنوان خلقت است، تطابق دارد. لذا عقبه این را به او مرتبط می‌کند و شاهد این را با ارتباط با او بیان می‌کند. بر خلاف آن چه که به عنوان قراردادها و قوانین بشری است که اعتبار محض است. درست است که اعتبارات بشری هم معمولاً از یک واقعیتی که در درون انسان بوده نشأت گرفته، اما تا چه حدی این واقعیت را خوب دریافته باشد و بعد بتواند از آن به یک قانونی منتقل شده باشد، خیلی جای حرف دارد. چون کار سنگینی است. اما خدای سبحان شریعتش و قانون گذاری اش برای هدایت بشر کاملاً با نظام خلقتش و تکوینش ارتباط و تطابق دارد و لذا برای قانون گذاری به نظام خلقت استشهاد می‌کند. در نظام خلقت به قانون گذاری استشهاد می‌کند. هر کدام می‌توانند دلیل بر دیگری باشند. چون یک حقیقت واحده است که دو رویه و ظهور پیدا کرده است. اگر کسی این باور در وجودش شکل بگیرد، هر قانونی از قوانین الهی در دین الهی می‌بیند، به دنبال منشأ این در نظام وجود هم می‌تواند بگردد که این برای انسان در جاهایی که خیلی روشن و صریح است، آمادگی ایجاد می‌کند برای اینکه جاهایی که پنهان تر و خفی تر است را بیابد. لذا انسان نباید توقع داشته باشد همه چیز برایش یک طور روشن باشد. بلکه یک کلاس درس است که باید از کلاس ابتدایی آغاز کند، از کلاس اول آغاز کند تا به کلاس های بالاتر برسد. این تمرین می‌خواهد. کلاس اولش جایی است که آشکار است و محکمات مسئله است. وقتی از آن ها آغاز می‌کند، کم کم به جاهایی که خفی است دست پیدا می‌کند. در آن مراتب خفا لذت هایی است و سعه دیدی ایجاد می‌شود، شوق و انگیزه و سروری ایجاد می‌شود که خیلی حرکت انسان را در اتیان اوامر الهی و تحقق آنچه که امر الهی است برای انسان خیلی آمادگی و اشتیاق ایجاد می‌کند. این کار خیلی متفاوت می‌شود.

در این آیات شریف هم از این نگاه استفاده کرده است. می‌فرماید بین نظام وجود و نظام قانون گذاری که دین است، یک ارتباط تام است، لذا بعد از آنکه میثاق را بیان کرد و این اخذ و اصر و پیمان را مطرح کرد، می‌فرماید به کسانی که ﴿فَمَنْ تَوَلَّىٰ بَعْدَ ذَٰلِكَ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ﴾[1] ﴿أَفَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ﴾[2] می‌خواهی دنبال غیر دین خدا باشی؟ در حالی که همه هستی در مقابل خدا تسلیم است. طَوعاً و کُرهاً. این را بیشتر بیان خواهیم کرد.

تسلیم محض بودن همه هستی در برابر خدای متعال

همه یا با اطاعت محض، یا با بی میلی ولی در برابر اراده حق، تسلیم هستند. یعنی تو اگر تسلیم شدی، وجودت و تسلیم بودنت تطابق با تمام هستی پیدا می‌کند. این یک امر گزافی نیست که من در بیرون باشم و او در جای دیگری باشد و او تسلیم باشد و من تسلیم. نه. این تسلیم ارتباط است. نشان می‌دهد وقتی کسی در نظام الهی اختیاراً تسلیم در برابر خدای سبحان می‌شود، این تسلیم خدا بودن راه را به سوی ارتباط کامل با تمام هستی برقرار می‌کند. اینکه همه هستی به اراده حق تسلیمند و تو در برابر اراده حق تسلیم بشوی، این دو تسلیم، گره خوردن این دو حقیقت به هم هست. یعنی این انسان به همه هستی مرتبط می‌شود. اراده حق که در آنها جاری است در این هم جاری می‌شود و این ها به وحدت و رابطه می‌رسند. این رسیدن به وحدت باعث می‌شود انسان در حرکتش به سمت خدا مرتبط با کل حرکت می‌کند. وقتی انسان مرتبط با کل می‌شود، حالش خیلی متفاوت می‌شود تا کسی که غریبانه و در تنهایی دارد حرکت می‌کند. این جا آدم آشنا و با همه حرکت می‌کند. این تعبیری که ﴿وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[3] همه تسلیم هستند، تو هم تسلیم باش، این تسلیم شدن همه که یک نظام وجودی است، یعنی خضوع و خشوع همه هستی در مقابل قدرت محض، و تسلیم شدن انسان هم پیوستن این انسان است به همان خضوع در مقابل قدرت مطلق. که وقتی هستی در مقابل قدرت مطلقی که وحی نیست، خیال نیست، حقیقت است، آن جا جای وهم و خیال نیست. هستی صادق است و به تعبیر مسامحی هستی در این خضوع و تسلیم معصوم است. چرا مسامحة؟ چون معصوم بودن جایی است که جای عصیان باشد. اما آن جا امکان عصیان نیست. معصوم است به عنوان نظام تکوین که همه هستی در خضوعشان در مقابل حق تسلیم محض هستند چون قدرت مطلق را می‌بینند و قدرت دیگری نمی‌بینند. چون در مقابل قدرت خضوع امکان پذیر است و خدا خضوع در برابر قدرت را قرار داده است، وقتی قدرت دیگری دیده نمی‌شود و نیست، خضوع فقط در برابر یک قدرت است. انسان است که در حیطه ادراک و شعورش دخالت شیطان امکان پذیر است. جا گیر کردن وهم و خیال به جای عقل امکان پذیر است. لذا کار شیطان این است که اغواء و اضلال و زینت را با تصرف در خیال بکند و چیزی را که قدرت نیست قدرت بنمایاند و لذا انسان در مقابل او خضوع کند. وقتی در مقابل او خضوع کرد، خضوع در قبال سایه و خیال و وهم قدرت است. این خضوع، خضوع باطل و وهم و سراب می‌شود. این در انسان امکان پذیر است. اما در هستی، وهم و خیال راه ندارد. هرچه هست حقیقت محض است، لذا ﴿وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[4]  همه آنچه در آسمانها و زمین هست در مقابل خدای سبحان تسلیم است. تسلیم بودن از مقامات بالاتر از رضا و توکل و تفویض است. تسلیم بالاترین این مراتب است. تسلیم بودن همه هستی به لحاظ نظام تکوین در همه هستی به غیر از انسان راه دارد. انسان دعوت شده است. لذا ﴿وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ﴾[5] دعوت شده که به اسلام بپیوندد. ﴿أَفَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ﴾[6] ارتباط بین نظام انسان و عالم را که از تشریع به تکوین استشهاد می‌کند و از تکوین به تشریع استشهاد می‌کند. بحث مهمی است که دین خدا می‌تواند این کار را بکند. هیچ قانون بشری قادر بر این نیست. اینجا گره زده است که تشریع و تکوین هر دو از یک حقیقت نشأت گرفته اند. آن وقت در بحث کتاب تدوین و کتاب تکوین، کتاب تدوین قرآن می‌شود و مطابق کتاب تکوین است. اسلامی که به عنوان دین است با اسلامی که به عنوان خضوع و تسلیم همه هستی است، یکی می‌شود.

تبدیل شدن سیر آفاقی به سیر أنفسی در نظام وجود با اطاعت الهی

انسان در هر تسلیمی که دارد نسبت به خدای سبحان در هر امری که اطاعت می‌کند، می‌بیند که در این تسلیمش با همه هستی وفق شده است. با همه این ها یکسان شده است. یکتا شده است. مرتبط شده است. و بیگانه نیست. چون آن ها همه مطیع هستند، اطاعت، این باب آشنایی با هستی را باز می‌کند. باب انس با هستی را باز می‌کند. لذا هستی که برای انسان به عنوان سیر آفاقی بیرونی دیده می‌شد، با اطاعت تبدیل به سیر انفسی درونی می‌شود. این بحث خیلی زیبایی می‌شود که انسان با اطاعت خدای سبحان در هر حکمی از احکام، ساده ترین حکمی که انجام می‌شود، انسان وجودش در ارتباط با هستی از یک سیر آفاقی و بیرونی تبدیل به سیر انفسی می‌شود. چون باب آشنایی و انس باز می‌شود. باب تطابق بین تشریع و تکوین باز می‌شود. وقتی این شد، انسان می‌بیند که از درون با آن ها انس دارد و آشناست نه از بیرون و بیگانگی. بلکه از درون. این هرچقدر حرکت انسان در اطاعت قوی تر بشود این انس بیشتر می‌شود. ولی این که گاهی انسان اهل اطاعت هست ولی این انس را نمی‌یابد، این برای این است که ما ذهنمان هم برای خودش یک مقاومت هایی را دارد. مثل اینکه انسان گاهی خواب می‌بیند، اما بواسطه صوری که در وجودش از قبل شکل گرفته است، خواب را مطابق آن صورت ها، صورت می‌دهد و شکل می‌دهد و لذا معبّر باید از این صورت ها عبور کند تا به آن واقعیتی که این دیده است، برسد. در نظام بیرونی هم همین است. انسان گاهی حقیقت وجودی اش انس را پیدا کرده است، اما چون در نظام علمی ذهنی اش این حالت بیگانگی برایش رسوخ پیدا کرده است، انس را به صورت بیگانگی صورت می‌دهد. برایش سخت می‌شود تا او را بپذیرد. چون باور ندارد بلکه انکار دارد، این مانع انس و آشکار شدن انس است. هرچقدر این انکار از وجودش کمتر بشود و این امکان برایش بیشتر شود، کم کم می‌بیند خودشان را نشان می‌دهند. یک کلاس است. یک دفعه ایجاد نمی‌شود. یک تحوّل است. یک شهود دیگر و قواعد دیگر است. این که سیر آفاقی تبدیل به سیر انفسی شود، خیلی مؤونه می‌خواهد. خیلی زحمت دارد. خیلی تغییر و تحوّل درونی می‌خواهد. لذا مثل کلاس اول ابتدایی باید ابتداء به او الفبا را تعلیم بدهند. کم کم با گفتن الفبا و تعلیم آن ها امکان پیدا می‌کند که از این حروف به کلمات برسد و از کلمات به جمله برسد و از جمله مشاهدات محقّق شود. پس این طور نیست که انسان به صرف اطاعت به سرعت به آن نتایج برسد. نتایج محقّق می‌شود، اما علم به علم آن نتایج موکول به این نظام ذهنی و نظام علمی حصولی هست. هر چقدر این انکاری که شکل گرفته و تصوّراتی که از کودکی به عنوان بیگانگی با عالم شکل گرفته است، هرچقدر این انکار کمتر شود و امکان ارتباط تصور پذیرتر باشد، کم کم خودش را به پهنای عالم می‌بیند که ملا الخافقین. شرق و غرب هستی را پر کرده است. نه فقط شرق و غرب عالم دنیا را. همان طور که جبرئیل را پیغمبر اکرم(ص) در حالی دید که شرق و غرب عالم را پر کرده است که این تجلّی ای از تجلّیات پیغمبر اکرم(ص) بود که در جبرئیل آشکار شد، انسان به جایی می‌رسد که هرچقدر سعه اطاعتش در وجود بیشتر شود، سعه وجودش در هستی هم بیشتر دیده می‌شود. به طوری که می‌یابد همه با او همراه هستند. ﴿وَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا مِنْهُ﴾[7] مشهودش می‌شود. ﴿خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا﴾[8] مشهودش می‌شود. می‌بیند همه هستی برای او خلق شده اند. به عنوان یک انسان توسعه یافته، نه من ضیق. می‌بیند که هستی شئون او می‌شوند، می‌بیند که هستی به فرمان او هستند، ولی این کسی است که خودش به فرمان خداست.

ارتباط با روح هستی یعنی ارتباط با تمام هستی

خدا رحمت کند حضرت آیت الله بهاء الدینی را که نقل می‌کردند از امام(ره) که وقتی در جلسه ای با امام(ره) بودند، امام(ره) آن جا بیان کرده بودند که می‌بینم همه هستی به اراده من است اما خودم به اراده دیگری هستم، این بیان صحیح مسئله است که انسان کامل به مرتبه ای می‌رسد که همه هستی در اختیار اوست ولی خودش می‌بیند که اراده او به دست دیگری است. این دیگری نیست. بلکه حقیقت وجود و مطلق وجود است که مقام مشیّت الهی است. شائی غیر از شاء خدا ندارند. قدرت تصرّف در هستی را دارند، اما تسلیم هستند. می‌دانند که اراده الهی از مرتبه علم نشأت گرفته و نظام احسن را به دنبال می‌آورد. لذا اراده الهی بالاترین اراده است. با علم تسلیم می‌شود و آن را در وجود خودش تثبیت می‌کند و می‌پذیرد. این نگاه را آیات مختلفی از قرآن دائماً دارد می‌برد و می‌آورد. این بردن و آوردن، تجزیه و تحلیل و ترکیب دائماً در آیات قرآن کریم به عنوان یک مدل بیان است. به عنوان یک سبک و روش است که می‌خواهد انسان را و اطاعتش را با تمام هستی مرتبط کند. این کار ساده ای نیست. این از کس دیگری بر نمی‌آید که از این عمق طوری حرف بزند که هر تسلیمی که تو به ظاهر در یک گوشه ای از عالم داری انجام می‌دهی، فکر نکن تو در گوشه عالم تنها هستی، بلکه همین فعل تو در گوشه هستی، جهانی است بنشسته در گوشه ای. این با روح هستی دارد مرتبط می‌شود. کسی که با روح هستی مرتبط می‌شود، روح هستی مکان ندارد، هر چند قالب فعلش مکان و زمان دارد، اما روحش بر این حاکم است که این را به این فعل تشویق کرد و به این اطاعت رساند. آن روح هستی است. اگر انسان این باور را کرد که چیزی که باعث شد این فعل را انجام بدهد روح هستی است و آن بر همه هستی سلطه دارد، آن وقت ارتباط با این روح ارتباط با تمام هستی است. حتی در یک فعل جزئی. در یک قیام و قعود یا ذکر و سکوت. در هر کدام از این ها ارتباط با روح هستی دارد و روح هستی همه هستی را تحت اختیار دارد. انسانی که با روح هستی مرتبط می‌شود، با تمام هستی مرتبط شده است.

آیا به دنبال طلب غیر دین خدا هستید در حالی که ﴿وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا وَإِلَيْهِ يُرْجَعُونَ﴾[9] نه فقط اسلم که مبدیت است که نسبت به مبدئی که خالقشان است تسلیم هستند، بلکه معادشان هم به سمت اوست. هم مبدئیت از اوست و هم معاد به سوی اوست. لذا از دو جهت با خدا مرتبط می‌شوید. یکی از جهت مبدئیت. خلق بعد خلق و ایجاد بعد ایجاد دارد محقّق می‌شود. از جهت دیگر رجوع بعد رجوع دارد محقّق می‌شود. ببینید چقدر با یک کلمه اشباع می‌کند. نظام ابتدا را به انتها متصل می‌کند. نظام تشریع را به تکوین مرتبط می‌کند. نگاه کلان و کل ایجاد می‌کند که این اطاعت تو مرتبط با اطاعت همه هستی است. مبدئیت تو مرتبط با مبدئیت همه هستی است. رجوع تو مرتبط با رجوع همه هستی است. همه این ها را در یک آیه شریفه که ﴿أَفَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ﴾[10]  آیا شما دین خدا را نمی‌پذیرید؟ دنبال چیز دیگری هستید؟ در حالی ﴿وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا وَإِلَيْهِ يُرْجَعُونَ﴾[11]همه هستی در برابر خدای سبحان تسلیم است و به سوی او باز خواهد گشت. تسلیم بودن به لحاظ مبدئیت است و رجوع به لحاظ عود است. همه هستی ﴿وَ أَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ الْمُنْتَهَىٰ﴾[12] است. همه به سوی او دارند حرکت می‌کنند. اگر انسان واقعا از آن انس عادتی که برایش بوده است و عادی بودن مسئله خودش را خالی بکند، کلمات بشری را نگاه کند بعد به کلام الهی رجوع کند، می‌بیند که چقدر حقیقت در این پنهان شده است که بین دین نظام تشریع و تکوین ارتباط تنگاتنگی وجود دارد.

تو که اختیار داری آیا دنبال غیر دین خدا هستی در حالی که اختیار تو باید تو را به چیزی که همه هستی در مقابلش تسلیم هستند بکشاند که تکوین و خلقت الهی است. از جمله تکوین خود تو هستی. از جمله ﴿وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[13] وجود تکوینی توست. وجود تکوینی تو هم تسلیم است. درست است که وجود تشریعی تو امکان تخلف از وجود تکوینی ات را دارد. می‌توانی خلاف مسیر خلقت را انتخاب کنی، اما اگر این کار را کردی با خودت هم معارض شدی. خلاف وجود خودت را داری انتخاب می‌کنی. نه فقط با خودت و هستی، بلکه با خدای هستی که همه خضوع و قدرت تو مرتبط با اوست مقابله می‌کنی. چقدر انسان باید در وهم باشد که با چیزی که حقیقت خودش است، معارضه کند.

ذوی العقول بودن تمام هستی

با این نگاه که ﴿وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[14] این من که در اینجا آمده است، گاهی تعبیر قرآن کریم این است که ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾[15] ، گاهی ما به کار برده می‌شود. گاهی من به کار برده می‌شود. ما در جایی که عمومیت دارد و غیر ذوی العقول را شامل می‌شود، اما جایی که من می‌آید، جای ذوی العقول است. عقل و شعور و علم در کار است. چون این جا حکم مرتبط است با یک بحث که تسلیم است، نه اینکه ﴿مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[16]  ذوی العقول را شامل شود، همه ذوی العقول هستند، ولی اینجا با این نگاه که همه ذوی العقول هستند، دیده شده است. هرچند در جایی که ﴿يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ﴾[17] ، با قرینه یسبح نشان می‌دهد ذوی العقول هستند. شمول را می‌خواهد نشان بدهد. اما این جا جای نشان دادن این است که همه اشیاء و هستی من فی السماوات هستند. ذوی العقول هستند و صاحبان عقول هستند. لذا اینطور نیست که غیر ذوی العقول را جدا کنیم. من فی السماوات هم مقدم شده است. در سماوات امکان ندارد غیر ذوی العقول در کار باشد. در نظام مجردات نظام علم عین وجودشان است. خودش قرینه است که غیر ذوی العقول بودن معنا ندارد.

امام ملائکه بودن انسان

ما هرچقدر در نگاهمان به قرآن با این عظمت رجوع کنیم، می‌بینیم که چقدر ما را در سیر تشویق می‌کند که انسان باور کند نمازی که می‌خواند، طاعتی که انجام می‌دهد، همراه شدن با تمام هستی است. ببیند که در آن حال گویا همه هستی به نماز او اقتدا  کرده اند. اگر می‌فرمایند کسی که نماز می‌خواند، اذان و اقامه بگوید و برای نمازش مقدمه محقّق کند صفوف زیادی از ملائکة الله، هفتاد هزار صف در هر صف چند هزار ملک، صفوف ملائکة الله، صفوف مدبّرات هستی هستند. توافق اسباب و همراهی ایجاد می‌کنند. سجده و اقتدای ملائکه و در خدمت بودن ملائکه نسبت به این انسان است. انسان، امام ملائکه می‌شود.

وقتی آدم(ع) از دنیا رفت، جبرئیل به دنبال شیث نبی رفت که به او اطلاع دهد که آدم از دنیا رفت و وصایت به او رسید، وقتی شیث بر جسد آدم(ع) حاضر می‌شود ، آنجا دارد که جبرئیل را جلو می‌خواهد بیندازد، اما جبرئیل می‌گوید از وقتی سجده ملائکه بر آدم محقّق شد، هیچ ملکی قبله و امام بر بنی آدم قرار نمی‌گیرد. بلکه انسان است که مقدم است و امام است و ملائکه ماموم این امام هستند. نشان می‌دهد که انسان کامل، امام ملائکة الله است و این ها مأموم او هستند. این مقامی است که برای انسان ها بالقوه قرار داده اند. ملائکه اعظم الهی که مجرد و معصوم محض هستند، علم محض هستند، مدبر عالم هستند مأموم انسان بشوند. این اعتباری نیست. امامی در مسجد امامت کند و مأمومینی نماز بخوانند و بعد متفرّق شوند و کسی با کسی کار ندارد. ممکن است امام مأموم را نشناسد و مأموم امام را نشناسد.

اتّحاد هر ارتباطی در نظام مجرّدات

در نظام ملائکه الهی و مجرّدات، هر ارتباطی اتّحاد است. اگر ملائکه اقتدای به انسان می‌کنند، پشت سر انسان می‌ ایستند، اتّحاد مراتب ملائکه با انسان است. امکان ندارد نا آشنایی و غریبی. لذا ﴿وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[18]، له اسلم من فی السماوات یک خطاب ارتباطی است که اگر تو تسلیم شدی، تو با همه هستی مرتبط شدی که له اسلم. این تسلیم در همه هستی است و آن جا بیگانگی و دوری و غربت در کار نیست. غربت برای کسی است که خودش پایش را از دایره هستی بیرون گذاشته و در مقابل دین الهی قدم برمی‌دارد که خلاف دین الهی را پذیرفه است.

 اگر آن دعاهای پانزده گانه امام سجاد را بخوانید، مناجات العارفین که باب آشنایی است، ببینید چه ذخیره کرده اند، یک وقت گل شوق است، یک شاخه است، یک برگ است، «تَرَسَّخَتْ اَشْجارُ الشَّوْقِ اِلَیْکَ فی حَدآئِقِ صُدُورِهِمْ»[19] ، رسوخ پیدا کرده است. آن هم نه یک شجر. اشجار. نگاهی که ایجاد می شود، عجیب است.

«اِلـهی فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذینَ تَرَسَّخَتْ اَشْجارُ الشَّوْقِ اِلَیْکَ فی حَدآئِقِ صُدُورِهِمْ»[20] شوق به تو در حدائق صدور این ها، آن هم اشجارش جا پیدا می‌کند. هر شجری خودش شاخه های بی نهایت دارد، شاخه های درختان شوق مثل شاخه های درختان مادی حد ندارد. تازه این اشجار است. یعنی انواعی از شوق در کار است. هر طاعتی شجری از شوق می‌شود، هر رابطه ای شجری از شوق می‌شود. چون انواع ارتباط مطرح است، انواع شوق مطرح است. یک وقت می‌ینید نماز اشجاری از شوق است ، روزه اشجاری از شوق است. همچنین طاعات دیگر.

«وَ اَخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِکَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ ، فَهُمْ اِلی اَوْکارِ الأَفْکارِ یَاْوُونَ، وَفی رِیاضِ الْقُرْبِ» [21] مجامع خیلی تعبیر بزرگی است. یعنی آن نقاط ثقل که همه از او نشأت گرفتند. مثل این که بگویی در قلب خودش یک جایی مرکزی است و همه قلب به او وابسته است. او مجمع می‌شود. آن جایی که نقطه ثقل است و رگ نهایی است و اصل است. اصل اصل را مجامع می‌گویند. با آن مجمع و محل تجمل و اصل، سوز محبّت تو راه پیدا کرده است.

«فَهُمْ اِلی اَوْکارِ الأَفْکارِ یَاْوُونَ»[22] برای افکار آشیانه و لانه قرار داده است. این ها پناه می‌برند به این لانه ها. پناه بردن با شوق و راحتی است نه با سختی. در آنجا رها هستند. گوسفند را که رها می‌کنند در چراگاه که برایش حد ندارد ، آزاد است، یک وقت در اصطبل است، یک وقت در چراگاه است. «وَ الْمُکاشَفَةِ یَرْتَعُونَ، وَمِنْ حِیاضِ الْمَحَبَّةِ بِکَاْسِ الْمُلاطَفَةِ یَکْرَعُونَ»[23]. دائما کشف بعد کشف، قرب بعد قرب. در باغستان ها و گلستان های کشف و مکاشفه یرتعون…

با جام های لطف می آشامند. «وَ مِنْ حِیاضِ الْمَحَبَّةِ بِکَاْسِ الْمُلاطَفَةِ یَکْرَعُونَ»[24] حوض های محبت، حوض در آنجا مثل حوض کوثر است… بکأس الملاطفة، جام هایش جام های لطف و ملاطفت است. برای اهل ذوق همین قدر کفایت می‌کند.

باور کنیم تمام این آیات بیانشان با این نگاه است که ﴿لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا وَإِلَيْهِ يُرْجَعُونَ﴾[25] این همان حیاض محبت است بکأس الملاطفة که اینجا دارد بیان می‌کند. اگر کسی چشید که اطاعت، مرتبط شدن با کأس ملاطفت به آن حیاض محبت است ، این می‌فهمد که «اِلـهی فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذینَ تَرَسَّخَتْ اَشْجارُ الشَّوْقِ اِلَیْکَ فی حَدآئِقِ صُدُورِهِمْ»[26] این رابطه را در قرآن دارد این طور بیان می‌کند. ما نگاهمان بیگانگی است. نه محبّت و لطف می‌بینیم و نه رسوخ شوق می‌بینیم.

نکته: در این چهار مرتبه اسلام را بیان کردند، اسلامی که ابراهیم خلیل(ع) در پایان عمرشان از خدای سبحان می‌خواهد، یا یوسف نبی(ع) می‌خواهد که توفنی مسلما که این نهایت و اوج انبیاء است یک اسلام دیگری است. یا من ذریتی امة مسلمة لک. پیامبر(ص) می‌گوید من اجابت دعای پدرم ابراهیم(ع) هستم. آن امت مسلمه من هستم. اسلام در این مرتبه تسلیم محض بودن است. تسلیم بودن فوق رضاست. چون در رضا، راضی بودن من مطرح است. اما در اسلام دیگر من مطرح نیست. اراده حق است و اطاعت. دیگر باقی نمی‌ماند. این اسلام فوق توکّل و رضا و تفویض است.

قوله تعالى: أَ فَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ‏، تفريع على الآية السابقة المتضمنة لأخذ ميثاق النبيين، و المعنى فإذا كان دين الله واحدا و هو الذي أخذ عليه الميثاق من عامة النبيين و أممهم و كان على المتقدم من الأنبياء و الأمم أن يبشروا بالرسول المتأخر و يؤمنوا بما عنده و يصدقوه[27]

میثاق از انبیاء و امّت هایشان نسبت به انبیای بعدی

ببینید چقدر زیباست که از انبیاء و امتشان برای انبیاء بعدی میثاق گرفته می‌شود تا وحدت محقّق بشود. گذشتگان هم محروم از ارتباط با آیندگان نیستند. آیندگان که ارتباطشان با گذشتگان معلوم است. اما گذشتگان هم از ارتباط با آیندگان محروم نیستند. لذا از آن ها میثاق گرفته شده است. توحید در سراسر نگاه الهی در هر چیز یکه دارد برای ما بیان می‌کند آشکار است. کأس ملاطفت اینجاست. آدم می‌بیند هر طرفی رو کند با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را. یک حقیقت واحده است، یک وحدت است. هرچند این همه عکس می و نقش مخالف که نمود یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد. یک حقیقت واحده است که دارد تجلّی می‌کند. دیدن و بیان این وحدت، جا افتادن این وحدت است که در نظام اجتماعی دارد با این پیمان وحدت را ساری می‌کند. از این ها و امّت هایشان برای بعدی ها پیمان گرفت. رابطه و وحدت را دارد جلوه می‌دهد. گویا چیزی نیست، یک واحد است. خدای سبحان یک دین دارد و یک واحد است. همه دارند نقشی را ایفاء می‌کنند. اگر انسان این را ببیند عالم و اجتماع همه مرتبط می‌شوند. ببینید چقدر این لطافت باعث می‌شود ارتباطات و محبت بیشتر شود و مخالفت ها کمتر شود. لذا تعجب می‌کند خدای سبحان که ﴿أَفَغَيْرَ دِينِ اللَّهِ يَبْغُونَ﴾[28] چطور امکان پذیر است که خلاف دین الهی که این همه آشکار است و وضوح دارد، چطور می‌شود غیر از این را طلب کرد. کسی که آن حقیقت را می‌بیند، تعجب می‌کند که چطو رعده ای مخالفت می‌کنند. چون وحدت درش آشکار است. یعنی اساس بر این است که آن وحدت دیده بشود. ما کاری کردیم که آن وحدت را نمی‌بینیم. نه اینکه کسی که جلو رفته می‌تواند ببیند. اگر آن طور بود، تعجب نمی‌کرد. بلکه این جایی این تعجب امکان دارد که اساس بر رؤیت باشد. ندیدن این وحدت دلیل بخواهد. لذا کودک در ابتدای کودکی این را می‌بیند  اگر جان دست خورده نشود این را می‌بیند. اما چقدر دست زدیم که آن وحدت و رابطه را نمی‌بینیم. اگر رؤیتی بشود، تعجّب می‌کنیم که چرا دیده شد. همان بیانی که بارها عرض شد که گفتند چه کردید می‌بینید؟ گفتند شما چه کردید که نمی‌بینید؟ اساس بر دیدن و رؤیت است. اگر دیده نمی‌شود یک کاری شده است که دیده نمی‌شود. تسلیم من فی السماوات و الارض، آشکار است. کسی می‌شود ببیند و تسلیم نباشد؟ این معجزه و برهان است. می‌شود کسی این برهان را ببیند و تسلیم نباشد.  ا فغیر دین الله یبغون دارد می‌گوید چطور می‌شود ببینید و تسلیم نباشید؟ مگر اینکه کسی چشمش را بسته باشد یا چشمش را کور کرده باشد. و الا اساس بر دیدن بوده است.

فما ذا يقصده هؤلاء معاشر أهل الكتاب و قد كفروا بك و ظاهر حالهم أنهم يبغون الدين فهل يبغون غير الإسلام الذي هو دين الله الوحيد؟[29]

این تسلیم به معنای عام است. این تسلیم عام او را به این که دین مسیحیّت مبشر به رسول بعد است، می‌کشاند، تسلیم بودن اینجا یعنی باید رسول بعد را بپذیرد. دین یهود منجی دارد، پس باید او را بپذیرد. اگر نپذیرد یعنی تسلیم نشده است.

و لذلك لا يصدقونك و لا يتمسكون بدين الإسلام مع أنه كان يجب عليهم الاعتصام بالإسلام [30]

وجوب عقلی است. یعنی آنقدر این واضح است، برهان و دلیل آشکار است که وجوب عقلی است. یجب شرعا نیست. من که دین خاص دارم که نمی‌توانم بر دین دیگری واجب کنم. وجوب عقلی است.

لأنه الدين الذي يبتني على الفطرة، [31]

یعنی همان له اسلم من فی السماوات و الارض است. این دین فطرت است لذا وجوب عقلی تبعیت دارد.

و كذلك يجب أن يكون الدين، [32]

یجب ان یکون هو الدین. فقط آن دین است.

و الدليل عليه أن من في السماوات و الأرض من أولي العقل و الشعور مسلمون لله في مقام التكوين فيجب أن يسلموا عليه في مقام التشريع. [33]

در مقام تشریع هم مطابق آن تسلیم بشوند. ولی باید چشم ببیند. ما چه کردیم که نمی‌بینیم. اگر این طور نبود، استشهاد به اینکه ببینید، چرا پس شما تسلیم نمی‌شوید غلط بود. معلوم می‌شود که امکان رؤیت باید باشد تا این ارجاع معنا داشته باشد. اگر شما می‌گویید این را ببینید و نظر بدهید، اگر رؤیت امکان نداشته باشد که نظر دادن معنا پیدا نمی‌کند. در حالی که می‌بینید ﴿لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾[34]

یعنی دیدن اسلام تکوینی که در عالم است، سبب برای اسلام تشریعی می‌شود.

ان شاء اللّه ادامه بحث را در جلسه آینده عرض می کنیم.

والسّلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته

 

[1] آل عمران 82

[2] آل عمران 83

[3] آل عمران 83

[4] آل عمران 83

[5] آل عمران 85

[6] آل عمران 83

[7] جاثیه 13

[8] بقره 29

[9] آل عمران 83

[10] آل عمران 83

[11] آل عمران 83

[12] نجم 42

[13] آل عمران 83

[14] آل عمران 83

[15] جمعه 1

[16] آل عمران 83

[17] جمعه 1

[18] آل عمران 83

[19] مناجات العارفین

[20] مناجات العارفین

[21] مناجات العارفین

[22] مناجات العارفین

[23] مناجات العارفین

[24] مناجات العارفین

[25] آل عمران 83

[26] مناجات العارفین

[27] المیزان ج3 ص335

[28] آل عمران 83

[29] المیزان ج3 ص335

[30] المیزان ج3 ص336

[31] المیزان ج3 ص336

[32] المیزان ج3 ص336

[33] المیزان ج3 ص336

[34] آل عمران 83

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “تفسیر المیزان، جلسه 780” دیدگاه می‌گذارید;

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*