بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

بحث «وَ مَا يَشْعُرُونَ»[1] از آیه قبل ماند. چون در قرآن مکرّر آمده است، یک بار باید در محضرش باشیم که این عدم شعور ناظر به چه چیزی است و چه چیزی را شامل می‌شود. با «ما تعلمون» چه فرقی می‌کند. آیا این غفلت است، یا نه، علم است و عناد است؟ مراتبی دارد. گاهی در رابطه با معاد غفلت نسبت به معاد استفاده شده، گاهی نسبت به حقایقی که برایشان معلوم بوده است، گاهی نسبت به یک حقایقی است که قاعده این است که باید با توجه و تنبّه جزئی اطلاع پیدا می‌کردند، گاهی نسبت به مؤمنین است. گاهی نسبت به کفّار است. هر کدام از این ها معانی تشکیکی را به دنبال خودش می‌آورد. آیاتش زیاد است. یک جای دیگری که خیلی جهات دیگرش را نپرداختیم به این سوال می‌پردازیم.

آیه در صدد بیان این است که اگر کسی إضلالی می‌کند، کسی دنبال این است که مَکری کند، کفری ایجاد کند، هر ضرری که می‌خواهد بزند، همه این ها اولاً و بالذات به خودش می‌خورد. این حرف ساده ای نیست. از دقیق ترین معارفی است که ضررها در وجود خود این، تحریف در وجود خود این، إضلال در وجود خود این، مکر در وجود خود این اولاً و بالذات است و در دیگران بالعرض و بالتّبع است. لذا این فکر می‌کند که دارد زرنگی می‌کند که دیگران را گمراه می‌کند. ولی اگر برایش مکشوف شود، می‌بیند خودش را دارد به ضلالت می‌اندازد. هیچ کسی راضی نیست خودش را به ضلالت بیندازد و به خودش ضرر بزند. هیچ کسی راضی نیست خودش را مکر کند. این زرنگی می‌بیند که دارد ضرر به دیگران می‌زند، این را زرنگی می‌بیند. اما اگر آن حقیقت مکشوف شود، می‌بیند که این از همان چیزی که از آن می‌ترسید که به خودش ضرر بزند، همان در حال اتفاق افتادن است. دنبال این بود که به دیگران ضرر بزند تا خودش سود کند، خودش از مکر در امان باشد، اما بعد که حقیقت منکشف می‌شود می‌بیند خودش در مکر واقع شده است. این سنّت الهی است. این سنّت الهی برای این ها بالاترین عذاب است. احساس می‌کردند زرنگ ترین هستند و دیگران ساده لوح هستند. ولی پرده بالا می‌رود، می‌بینند که ضرر اصلی را به خودشان زدند، مکر اصلی را نسبت به خودشان روا داشتند. این را توجه نداشتند. این زیرکی شان را زیر سوال می‌برد. این بالاترین عذاب است. آدم زیرک اگر ببیند مبتلا به چیزی شده است که ساده لوحان مبتلا نشدند، این خیلی برایش اذیت کننده است. مثال در نظام عالم دنیا خیلی زیاد دارد. اما خودتان تطبیق کنید. خیلی ها با زیرکی شان کارهایی کردند که وقتی برمی‌گردند نگاه می‌کنند می‌گویند ما چرا این کار را انجام دادیم.

کفر باللّه و کفر بآیات اللّه

مرحوم علّامه بحث زیبایی مطرح کردند. کفر بالله داریم و کفر بآیات الله. کفر بالله این است که انسان خدا را قبول نداشته باشد و به تبعش معاد را قبول نداشته باشد و به دنبالش نبوّت عامه را قبول نداشته باشد. یعنی قبول نداشته باشد که نبیّ از جانب خدا آمده است. کفر به این سه تا که از کفر به توحید نشأت می‌گیرد می‌شود کفر بالله. اما کفر بآیات الله، کفر به این سه نیست. خدا و معاد و نبوّت عامه را قبول دارد، در نبوّت خاصّه تشکیک می‌کند. مثلا یهود و نصاری وقتی کافر شدند، موسی(ع) و خدا و معاد را قبول داشتند. اما پیغمبر اکرم(ص) را که به عنوان نبوّت خاصه است قبول نداشتند. انبیاء بنی اسرائیل را قبول داشتند، اما پیغمبر اکرم(ص) را قبول نداشتند. این کفر به نبوّت خاصه است.

کفر بآیات الله هم در اصول دین راه دارد و هم در فروع دین. البته کفر گاهی در دایره کفر نظری است، یعنی در نگاه اعتقادات و اصول است، گاهی در نگاه کفر عملی است. یعنی نفی نمی‌کند، اما عمل هم نمی‌کند. این کفر عملی است. یعنی قبول دارد اما عملاً کافر است. می‌داند نماز باید خوانده شود، قبول هم دارد، اما نمی‌خواند. کفر عملی، حکم کفر اعتقادی را ندارد. لذا احکامی که بر او بار می‌شود نیست. چون قبول دارد. اما نمی‌خواند. غیر از جایی است که انکار دارد که بگوید با اینکه نماز باید خوانده شود و صحیح است، من نماز را قبول ندارم.

شهادت حسّیه

ولی این جا یک بحث با توجه به سیاق آیات که «يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَأَنْتُمْ تَشْهَدُونَ»[2]، بحث نبوّت پیغمبر اکرم(ص) است. «لم تکفرون بآیات الله و انتم تشهدون». در حالی که شما «تشهدون» هستید. این را کاملاً می‌شناسید، می‌دانید، یقین دارید. آن هم با «تشهدون». «تشهدون»، شهادت حسّیه است. یک وقت انسان با استدلال چیزی را می‌شناسد، مثلاً استدلال شده است که خدا واحد است، با استدلال فهمید که معاد حقّ است، این یک نوع یافتن و علم است، یک موقع هست انسان با چشم می‌بیند و یقین می‌کند. «تشهدون» یعنی شهادت حسّیه. یعنی شما علائم پیغمبر را و وعده و بشارتی که در کتاب هایتان نسبت به پیغمبر(ص) بود، آن چنان برایتان ملموس و مشهود است و در کتاب هایتان بوده است که یقین دارید او پیغمبر است. «يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ»[3] است، مثل بچه هایشان می‌شناسند. با شهادت حسّیه یقین داشتند که نبیّ ای که منتظرش هستند، پیغمبر اکرم(ص) است. علائم و خصوصیاتش تماماٌ صدق می‌کند. چون شهادت حسّیه عمومی تر است، عام تر است و انکار شهادت حسّیه، چیزی که تا مرتبه حس بیان شده باشد و این ها انکارش کنند، عظیم تر است. مثلاً اگر خدای سبحان ناقه صالح را برای قوم صالح آورد، این معجزه حسّیه بود. یعنی حسّ این ها معجزه را می‌دید. انکار معجزه حسّیه هیچ گاه با انکار معجزه عقلیه که استدلال و دلیل و برهان می‌خواهد و انسان وقتی می‌فهمد هم گاهی ممکن است جای شکّ و شبهه برایش پیش بیاید، یکسان نیست. بله، معجزات عقلیه فهم و شعور بالاتری را می‌طلبد. اما این برای همگان حجّت تمام می‌شود. لذا اگر معجزه ای حسّیه شد، در مقابل معجزه حسّیه انکار کردن، عقابش شدیدتر است. و لذا قوم صالح وقتی ناقه را پی کردند و کشتند، دیگر حتی از صالح(ع) نفرین نمی‌خواست، خدای سبحان بلافاصله بعد از عقر ناقه، عذابش را در سه روز نازل کرد. چون دیگر این شهود برای این ها حسّی بود و قطعی بود و با چشمشان منافع و معجزه را دیده بودند و برایشان ملموس بود.

منتظر پیامبر بودید، علائمش را می‌شناختید، علائمش را بازگو می‌کردید، جای انکار نبوده است. برای یهودی ها که حس گرا بودند، معجزه و بیان طوری بود که نگویند نفهمیدیم. کاملاً با همان نظام حس گرایانه وضعیت پیغمبر و تطبیق موردی که به آن بشارت داده شده بودند را برایشان محقّق کرده بود.

در قرآن کریم الی ما شاء الله آیاتی در این مسئله هست. اگر در جایی بیانی که برای ما صورت می‌گیرد تا مرتبه حس مشهود شود، یعنی انسان تأییدات الهی و پشتیبانی الهی را ببیند به طوری که همه بفهمند که این به غیر از پشتیبانی و نصرت الهی، راهی نداشته است و بعد انکار صورت بگیرد، رجوع از این صورت بگیرد، عقاب این خیلی سخت است تا جایی که فقط برهان باشد. برهان را خدا برای انسان ها یک مقدار تخفیف داده است. اقلاً کسانی که ذهنشان برهانی است. برای عالمان، برهان از حس قوی تر است. لذا عقاب عالمان هم شدیدتر است. اما این عمومی تر است. برای همگان است. اگر انسان یک وقت در نظام زندگی اش خدای سبحان چیزهایی را عینی و مشهود کرد، دست خدا را کاملا دید، البته نه به برهان، بلکه به شهود حسی، اگر پشت کند و غفلت نسبت به آن ایجاد شود، این هم مراتبی از مصادیق همین مسئله است.

امدادهای الهی در دوران انقلاب

مثلاً ما حقیقتاً از ابتدای انقلاب تا کنون، دست الهی را در موارد بسیاری دیدیم. یکی جریان طبس بود. در آن حال غفلت کامل ما چیزی غیر از این نبود. کودتاهای اول انقلاب بدون اینکه ما مطّلع باشیم، خدا خودش برطرف می‌کرد. مسائلی که شاید گفتنش برای مردم ممکن است خوف آور باشد . گفته نشد و گذشتند. اما خیلی از توطئه ها، خنثی شد. یکی از جاهایی که چیز مهمّی برطرف شد، حمله ای بود که روسیه به بخش هایی از اوکراین یا گرجستان داشت. وقتی گرفتند، بنا بود از آنجا به ایران حمله کنند. ایران از حمله خبر نداشت. برای حمله آمریکا تدابیری اندیشه شده بود. اما حمله روسیه نه. در تقابلی که بین روسیه و آمریکا در آن جا پیش آمد، نقشه های آن جا دست روس ها افتاد. بعد روس ها برای ایرانی ها فرستادند که قرار بود از این جا چقدر حمله شود، بدون اینکه خونی از بینی کسی بیاید. خدای سبحان آن ها را به جان هم انداخت و بر اثر انداختن به جان هم، آن نقشه آشکار شد. اگر بگویید همه آن ها برای همین آشکار شدن بود، جا دارد. بسیاری از دعاهای ما اجابت می‌شود، ما خبر دار نمی‌شویم. گاهی شروری برداشته می‌شود و ما خبر نداریم. اگر برای ما حسّی شود، بفهمیم که خدا چقدر تأیید کرده است، آن موقع در عین سختی ها و مشکلاتی که در کار است، دفاع ما از اصل این نظام و هدایتی که خدای سبحان در این نظام دارد، یک نوع دیگری است. این هم گریزی بود که آدم دلش می‌خواهد در جایی که مظلومیت در نظام تمام است، خدای سبحان همه خدمات و رشد و استقلال و عزّت نفس را به این کشور عطا کرده است، اما در عین حال همیشه نظام بدهکار به همه است. انقلابی و غیر انقلابی، همه می‌تازیم. این مظلومیت نظام است که خدا از سر تقصیرات همه مان در ترک فعل هایمان در عدم دفاع گذرد.

«لِمَ تَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّه»[4]،. آیات الله را، نبوّت خاصّه گرفتند. بعد هم بلافاصله می‌گویند و «انتم تشهدون». در حالی که شما با شناخت حسّیه می‌شناختید.

چرا لباس حق به تن باطل می‌کنید تا باطل را حق جلوه دهید، لباس باطل را بر تن حق می‌کنند تا حق را منفور نشان بدهند. حق را باطل نشان می‌دهند تا حق طلب ها از آن دور شوند. گاهی باطل را خوب نشان می‌دهند.

إغواء

مرحوم آیت الله بهجت می‌فرمودند: امان از إغوا، اگر إغوا باشد، آدم پای پرچم باطل می‌رود، پای این تا پای جان می‌ایستد. این عدم بصیرت و تمییز است. نگوییم مقصّر نیست. مقصّر هست و کوتاهی کرده است که این لباس حق است، حق نیست. هیچ کسی به دنبال باطل محض رسوای آشکار نمی‌رود. دنبال فساد علنی نیست. مگر کسی که معاند است، آن ها هم اقلّند. بقیه مردم در خلط بین حق و باطل گمراه می‌شوند. این خلط هم این گونه نیست که عذر مردم موجّه باشد، چرا؟ می‌گوید جدا شدن انسان از حق، یا گرایشش به باطل، ذره به ذره است. تو در مراتب قبلی احتیاط نکردی و از حق مقداری به باطل گرایش پیدا کردی وجدا شدی، ولی گفتی خیلی خطرناک نیست. گفتی چیزی نیست. به تو نشان دادم. از حق هم که داشتی جدا می‌شدی، احساس کردی. اما احساس می‌کردی که این مقدار عیبی ندارد. آدم کامل جدا نمی‌شود. آن جا آشکار کردم، اما کم کم  به این جدا شدن عادت کردی. الان که یک دفعه در مقابل کامل حق ایستادی، از آن جایی که فهمیدی آغاز شد، ولی اعتنا نکردی. الان در مقابل تمام حق ایستادی، جزای تو مطابق کسی که کاملا مقابل حق ایستاده و می‌داند، می‌شود.  این یک سنّت الهی است. هیچ کسی نیست که جدا شدنش از حق یا گرایشش به باطل را اصلا نداند. الان باور نمی‌شود و نمی‌داند. اما لحظه جدا شدن قبلی که ده سال یا بیست سال پیش بوده، برنگشتی و جبران نکردی، آن کشیده به این که این دو ضلع زاویه ای که با یک درجه از هم فاصله داشتند، الان این دو ضلع به سمت جلو که می‌رود، فاصله شان زیاد می‌شود تا جایی که مقابل هم قرار می‌گیرند. این تعبیر که انسان هیچ گاه در تبعیّت از باطل معذور نیست. بگوید من نفهمیدم. نفهمیدنش تابع لغزش های سابق بوده است.

توبه و عمل صالح، راه جبران لغزش ها

«إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا».[5] بعضی از غلط های سابق منجر به این شده است. هیچ کس از ما هم نیست که معاصی سابق نداشته باشد. راهش یکی توبه دائم و یکی عمل صالح به نیّت لغزش ها است. به عنوان جبران آن ها، عمل صالح انجام دهد. پس یکی توبه است، یکی عمل صالح است، یکی این که آن جاهایی که می‌داند، جبران کند. اگر حقّ الناس است، حقّ الناس را جبران کند، اگر حقّ الله است، حق الله را جبران کند. جبرانی قرار بدهد. این ها سنّت هایی است که در قرآن ذکر شده است. یا توبه بند، یا عمل صالحی انجام دهد که «وَيَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ»[6]. یا دور کند، یا جبران کند. عملی را که انجام داده به نحوی تدارک کند. توبه یک تدارک است. عملی مقابل آن انجام دادن نحوه ای از جبران را در انسان قرار می‌دهد.

گاهی این که آدم دلش همراه نیست، به خاطر این است که تشخیص درستی نسبت به آینده ندارد. بعضی از دو راهی ها و سه راهی ها مربوط به اعمال سابق است که قدرت بصیرت انسان ضعیف می‌شود. بعضی از دو راهی ها و سه راهی ها برای رشد بصیرت است. این دو راهی ها باعث می‌شود انسان به تکاپو بیفتد تا محکماتش را محکم تر کند و متشابهاتش را به محکمات برگرداند. وقتی یک بار دیگر نظر کرد، متشابه تبدیل به محکم می‌شود.

قوّت قلب گاهی رهزن است، تزلزل هم گاهی سازنده است. نه جایی که قوت قلب هست، باید آدم اطمینان کامل کند، نه جایی که تزلزل پیش آمد، احساس کند یک جایی نادرست است. همه این ها در سازندگی انسان تاثیر دارد. انسان باید دائماً مراقب باشد. خدا در جایی که انسان شب با آرامش بخوابد نیست. گاهی انسان با اطمینانی که می‌کند سقوط می‌کند. انسان باید دائماً مراقب باشد.

رضایت به فعل، مانند فاعل

سؤال: تعبیر «يَا أَهْلَ الْكِتَابِ»[7] که در این آیات آمده و مکرّر ذکر شده است، مگر شامل همه اهل کتاب است و مگر همه آن ها با این موافقند یا این طور هستند که خدای سبحان با این عناوین خطاب می‌کند که «لِمَ تَكْفُرُونَ»[8]، یا «لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ»[9]؟ آیا همه اینطورند که خدا همه را با این بیان خطاب می‌کند؟

پاسخ: مرحوم علّامه بیانی دارد، می‌فرمایند: یکی از سنّت های الهی این است که کسانی که به فعل دیگران راضی باشند، این رضایت، این ها را در جرگه آن ها قرار می‌دهد. روایت امیرالمومنین(ع) هم هست، البته روایات زیاد داریم، سخط و رضا مردم را جمع می‌کند و با هم یکتا می‌کند. یا حشر می‌شوند مردم با چیزی که دوست می‌دارند. «من رضی بفعل قوم فهو منهم». چون این ها، به خصوص یهود که در قرآن یهود زمان پیغمبر(ص) را به گناهان یهود در طول تاریخ متّهم می‌کند و آن ها هم جواب نمی‌دهند. اگر این اتهام صحیح نباشد، که این ها که ربّیّون کثیر را نکشتند، انبیاء را این ها نکشتند، در قرآن می‌فرماید: این ها راضی به فعل آبائشان هستند و نمی‌گویند ما نکردیم. هیچ کدامشان اعتراض نکردند. قبول دارند که آبائشان این کار را کردند و خودشان هم راضی به فعل آبائشان هستند. لذا این عتاب نسبت به همه آن ها محقّق بود. این جا هم همه سردمدارانشان که موضع و بیان داشتند و تریبون داشتند، در این مسئله مشترک بودند. بقیه هم از این مسئله ساکت بودند. لذا خدای سبحان هم نسبت به همه خطاب می‌کند که «يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تَكْفُرُونَ»[10]. یعنی کفر به آیات الله داشتند. در این خطاب هم بعض اهل کتاب، طائفة منهم. بعضهم تلبسون الحق بالباطل، را نگفته است.

بعضی جاها جدا می‌کند. گاهی یهود را از نصاری جدا می‌کند که بعضی اشدّ عداوة هستند و بعضی کمتر. اما در بعضی احکام مشترکند. در این جاها خطاب به همه است. جایی که مختلفند، در احکام جدا می‌کند.

در آیات قبل هم در مورد «وَدَّتْ طَائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يُضِلُّونَكُمْ»[11]، طائفه ذکر کرده بود. یعنی سکوت و عدم اعلام برائت بقیّه، رضایت حساب می‌شود. از بس مسئله عظیم بوده و با این پرده پوشی توانسته بودند بقیه را از اهل کتاب حفظ کنند.

حتّی به بعضی از اهل کتاب عتاب می‌کردند که رازهای تورات و انجیل را برای مسلمان ها بازگو می‌کردند. در سوره بقره داشتیم که چرا رفتید گفتید، این ها به ضرر ماست.

این جا هم دنبالش می‌گوید «و تکتمون الحق». چیزی را که می‌دانید چرا کتمان می‌کنید. پس گاهی ایمان نمی‌آورند، گاهی تلبیس می‌کنند، گاهی کتمان می‌کنند. هر کاری که از یک فریب کار امکان دارد، انجام می‌دهند. و انتم تعلمون، یعنی با علم است. وقتی با علم است، اشدّ می‌شود. فرق دارد با یهود و نصاری که ندانسته این کار را انجام دهند. نشان می‌دهد که بقیّه هم که تابع بودند می‌دانستند و این سؤال برایشان بود. اما با خطاب ها و عتاب ها و توجیه های این ها، ساکت شده بودند.

سوال: در آیات زیر می‌گوید همه این طور نیستند:

لَيْسُوا سَوَاءً مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ أُمَّةٌ قَائِمَةٌ يَتْلُونَ آيَاتِ اللَّهِ آنَاءَ اللَّيْلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ ﴿113﴾[12]

يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَ أُولٰئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ ﴿114﴾[13]

وَ مَا يَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَلَنْ يُكْفَرُوهُ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ ﴿115﴾[14]

پاسخ: این خطاب به اهل کتابی است که ایمان آوردند. اما آن هایی که ایمان نیاوردند، این ها در این خصوصیّت مشترک هستند. یعنی آن قدر مسئله نبوّت خاصه پیغمبر(ص) برای اهل کتاب آشکار بود که اگر کسی ایمان نیاورد از باب اینکه برایش پوششی بوده و نمی‌دانسته و جهلی بوده، نبوده است. این قدر آشکار بوده است. لذا این قدر عتاب ها شدید بوده است.

جزاء عین عمل

در انتهای آیه قبل بحثی داشتیم که نکته بسیار جالبی است. «و ما یضلون الا انفسهم»، تعبیری مرحوم علامه دارد که این توحید عملی که در اینجا آمده است، شرور از کجا نشات می‌گیرد؟ خیرات به خدا برمی‌گردد. شرور به کجا برمی‌گردد؟ یا باید بگویید خداست، یا غیر خدا. اگر گفتیم غیر خدا، باعث می‌شود ثنویّت بشود. اگر بگوییم خداست، چطور به خدا نسبت بدهیم؟ می‌فرماید «و ما یضلون الا انفسهم». این سنّت الهی است که اگر این ها پا به قدم ضلالت و إضلال گذاشتند، برگشتن همان عمل از خودشان است. یعنی اولاً این إضلال جزایی است نه ابتدایی، ثانیاً عین عمل خودشان است. هیچ چیزی خدای سبحان به آن اضافه نکرده است. خودشان، خودشان را به این بیچارگی و ابتلاء انداختند. می‌بینند چیزی غیر از آنچه از خودشان بوده است، نبوده است. پس فاعل غیر از خدا نیست چون این موجودی که خلق کرده به گونه ای قرار داده که جزای عمل از درون وجود او به او می‌رسد. در خیرات هم همین طور است. آیاتی که خواندیم که «مَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ ۖ وَمَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ»،[15] یا «مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ» [16]فاعلیّتی که خدا به او داد، در غیر راهش مصرف کرد و این شر و علیه او شد.

مترجم جمله ای را اضافه کرده است. می‌فرمایند علّامه می‌فرمود:

مرحوم آسید عبد الله جعفری می‌فرمودند: ترجمه المیزان را هم مراجعه کنید. گاهی مرحوم علّامه نکته ای فرموده که در ترجمه آورده است.

در توضيح اين معنا در درس فلسفه‏اش میفرمود: سردى هندوانه و گرمى عسل مانند دو همسايه هندوانه و عسل‏ است كه خداى تعالى هر يك را به يكى داده است، پس نمى‏توان گفت عسل خودش مستقلا گرم و آن ديگرى سرد است، به همين حساب، كفّار هم إضلال نمى‏كنند مگر به اذن خدا.(مترجم)

مخصوصا با اصالت وجود. هر اثری از وجود است و هر وجودی علّت می‌خواهد و باید به علّة العللش برگردد.

بعضی قائلند که بعضی آثار مربوط به ماهیّت است، بعد می‌گویند قابل جعل نیست. اما اگر گفتیم هر اثری وجودی است که در حکمت متعالیه مطرح شده است و اگر وجودی است علّت می‌خواهد و اگر علّت خواست تا علّت العللش پیش می‌رود. اگر این طور شد، گرمی عسل به اذن الهی است، سردی هندوانه هم به اذن الهی است.

هر اثری اگر وجودی شد، وجود علّت می‌خواهد و علّت تا علّة العلل پیش می‌رود.

در یک نگاه کلان که این نگاه، توحید افعالی را قوی می‌کند.

«الذي يتفرع على شمول حكم الربوبية و الملك»،

خدا ملک و سلطنتش و ربوبیتش شامل است. هیچ جایی نیست که بگوییم تا اینجا. این خیلی ازش حرف در می‌آید. قابل بحث است. یک بحث های تخصّصی دارد، آن ان شاء الله جای خودش عرض خواهد شد.

«و به يوجه ما يفيده قوله تعالى: وَ ما يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ، من الحصر.

و أما ما ذكره المفسرون من التوجيه لمعنى الآية فلا يغني في الحصر المذكور طائلا و لذلك أغمضنا عن نقله».[17]

قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ‏، قد مر أن الكفر بآيات الله غير الكفر بالله تعالى، و أن الكفر بالله هو الالتزام بنفي التوحيد صريحا كالوثنية و الدهرية، و الكفر بآيات الله إنكار شي‏ء من المعارف الإلهية بعد ورود البيان و وضوح الحق، [18]

پس کفر به آیات الهی با کفر بالله متفاوت است.

و أهل الكتاب لا ينكرون أن للعالم إلها واحدا، [19]

خدا و معاد و نبوت عامه را قبول داشتند. اما نبوت خاصه را قبول نداشتند با اینکه برایشان روشن بود.

و إنما ينكرون أمورا من الحقائق بينتها لهم الكتب السماوية المنزلة عليهم و على غيرهم كنبوة النبي ص و كون عيسى عبدا لله و رسولا منه، و أن إبراهيم ليس بيهودي و لا نصراني، و أن يد الله مبسوطة، و أن الله غني، إلى غير ذلك، [20]

می‌گفتند اگر خدا دارد خودش بدهد، چرا به ما می‌گوید بده؟

می‌گوید دست خدا باز است و هیچ حدّی برای آن نیست.

آن ها خدا را فقیر می‌دانستند و می‌گفتند خدا ندارد و نمی‌تواند. یعنی تا این حد، بچه گانه در اعتقاداتشان بودند. با آن همه انبیائی که آمده بوده است.

اگر این انبیاء نیامده بودند این ها چه بودند؟

خدا آیت الله ممدوحی را رحمت کند. می‌فرمودند خدای سبحان بعد از پیغمبر اکرم، هزار و چهارصد سال این وهابیت را شستشو داده است با غسل و نماز و وضو و غیره، ببینید در زمان پیغمبر این ها چقدر خشن و قسیّ بودند. بعد از هزار و چهارصد سال، این همه لطافتی که دین ایجاد می‌کند، این ها تازه این طور شدند.

یهود از این سنخ است. این همه انبیاء برایشان آمدند، این شدند. ببینید قبل از آمدن این همه نبیّ، چه بودند. ابراهیم خلیل(ع) با این ها، یا موسی کلیم(ع) در چه وضعی با بنی اسرائیل بود، یوسف(ع) چطور با آن ها بود.

خدا نصیب نکند انسان با این ها هم جوار باشد.

أشدّیت کفر باللّه یا کفر بآیات اللّه؟

فأهل الكتاب في لسان القرآن كافرون بآيات الله غير كافرين بالله،

کافر بالله شدیدتر است یا کافر بآیات الله؟ خیلی از جاها کافر بآیات الله اشدّ است. چون این علم پیدا کرده و بعد العلم است. ممکن است کافر بالله، کفرش عن علمٍ نباشد. اما این حتماً برایش آشکار شده است ، لذا عقابش شدیدتر است. حتی عقاب دنیایی برای این ها شدیدتر می‌شود.

و لا ينافيه قوله تعالى: «قاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ لا يُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ»: التوبة- 29، [21]

وقتی کسی آیات الهی را انکار کرد، با انکار خدا ملازمه دارد. ولی تفکیک در بیان باید کرد. این انکار بآیات الله است و آن انکار بالله است. حکم هر کدام سرجای خودش است.

ایمان که نبود، می‌شود کفر بالله.

حيث نفى الإيمان عنهم صريحا، و ليس إلا الكفر و ذلك أن ذكر عدم تحريمهم للحرام و عدم تدينهم بدين الحق في الآية يشهد بأن المراد من توصيفهم بعدم الإيمان هو التوصيف بلازم الحال فلازم حالهم من الكفر بآيات الله عدم الإيمان بالله و اليوم الآخر و إن لم يشعروا به، و ليس بالكفر الصريح.[22]

پس ما اگر گاهی می‌گوییم اهل کتاب، گاهی می‌گوییم کافر. کافر گاهی عامّ است و اهل کتاب را شامل می‌شود. گاهی خاصّ است و اهل کتاب را شامل نمی‌شود. کفر عام، اهل کتاب را شامل می‌شود.

و في قوله تعالى: وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ‏- و الشهادة هو الحضور و العلم عن حس- دلالة على أن المراد بكفرهم بآيات الله إنكارهم كون النبي ص هو النبي الموعود الذي بشر به التوراة و الإنجيل مع مشاهدتهم انطباق الآيات و العلائم المذكورة فيهما عليه.[23]

این ها مطابق آن چیزی که تورات و انجیل بیان کرده بود، کاملاً پیغمبر را می‌شناختند ولی اناکر کردند. این انکار عن علمٍ و حسٍّ است.

و من هنا يظهر فساد ما ذكره بعضهم: أن لفظ الآيات عام شامل لجميع الآيات و لا وجه لتخصيصه بآيات النبوة بل المراد كفرهم بجميع الآيات الحقة و الوجه في فساده ظاهر.[24]

ان شاء الله خدای متعال توفیق فهم و درک واقعی معارف به همه ما عنایت کند و راه نفوذ و إضلال شیطان را در وجودمان برطرف کند.

والسّلام علیکم و رحمه الله و برکاته

[1] بقره 9

[2] آل عمران 70

[3] بقره 146

[4] آل عمران 70

[5] آل عمران 155

[6] قصص 54

[7] آل عمران 64

[8] آل عمران 70

[9] آل عمران 71

[10] آل عمران 70

[11] آل عمران 69

[12] آل عمران 113

[13] آل عمران 114

[14] آل عمران 115

[15] روم 44

[16] 46 فصلت

[17] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 255

[18]الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 255

[19] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 255

[20] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 255

[21] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 255

[22] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 256

[23] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 256

[24] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 256

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “تفسیر المیزان، جلسه 758” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*