بسم الله الرّحمن الرّحیم

این آیات شریفه پس از آیه مباهله آمده است و بیان گر رابطه نصارای نجران و اهل کتاب است، که تتمّه آن بحث و مباحث بعدی آن را مطرح می‌کنیم. یک نکته از بحث قبل باقی مانده بود، آن را عرض می‌کنیم.

دین، حقیقتی واحد در ادیان الهی

آن نکته این بود که یهود و نصاری از یک اصل اصیلی غافل بودند. لذا به دنبال این بودند که حضرت ابراهیم(ع) را یهودی یا نصرانی بنامند. با اینکه می‌دانستند که ابراهیم خلیل(ع) قبل از مسیح(ع) و موسی(ع) است، اما نگاهشان این بود که یک دین واحد بر حقّ است و دین بر حقّ، دین مسیح(ع) به لحاظ مسیحیان و دین یهود به لحاظ یهودیان است، پس حتماً ابراهیم(ع)، هم یهودی یا نصرانی است. تا مطابق این دین واحد باشد. هرچند می‌دانستند ابراهیم خلیل(ع) قبل از این ها بوده است. اما دقّت داشتند که حقیقت دین، یک حقیقت واحدی در همه ادیان الهی است. اما به لحاظ شرایط و مناسبت ها و استعدادهایی که در هر دوره است، این دین واحد تجلیّات خاصّی پیدا می‌کند، احکام و مسائل خاصی پیدا می‌کند، کمالاتی به لحاظ بعضی جهات پیدا می‌کند که این ها باعث می‌شود او را خاص کند، مناسب آن زمان کند که پس از گذشتن آن زمان و رفتن آن شرایط، آن خاص ها و آن اختصاصاتی که مربوط به آن شرایط و زمان بود نسخ می‌شود، ولی اصل آن نگاه دین که توحید، معاد و رسالت است، اصلش محفوظ است، ولی به مناسبت شرایط و استعدادها، تناسبات ویژه و احکام ویژه ای مناسب آن زمان و مکان هم پیدا می‌کند. با همان اصل ثابت و قویمی که دارد. دقّت کنید، باید درست در مسئله دقّت شود تا نه سر از پلورالیسم باطل در بیاورد و نه سر از یک جمود ویژه ای که همه ادیان دیگر الهی گرفتارش هستند. در قرآن کریم آمده که «لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ»[1] یا مثل این آیه شریفه که الان در محضرش بودیم که «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَٰذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا»[2]. این ها اولی به ابراهیم(ع) هستند. پس ابراهیم(ع) ملاک و میزان است و قرب به او، به عنوان یک حقیقت مطرح است. لذا قرب به او را مربوط به تابعینش که اهل تبعیّت از او بودند و همچنین پیغمبر اکرم(ص) و مؤمنان به پیغمبر اکرم(ص) می‌دانند که این ها تابع و مرتبط با او هستند.

یک وقت تبعیّت از شخص ابراهیم(ع) است. یک وقت تبعیّت از شخصیت ابراهیم(ع) است. تبعیت از شخص ابراهیم(ع) را به پیغمبر اکرم(ع) منتسب نمی‌کند. لذا تعبیر اینجا این است که «إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ»[3]، یعنی کسانی که در زمان خود ابراهیم(ع) بودند. در این جا نبیّ را عطف نمی‌کند بلکه مستقلّ می‌آورد. برای این که نشان دهد این نبیّ، اولی به ابراهیم(ع) است. نه از حیث تبعیّت پیغمبر(ص) از او. حیث تبعیّت برای تابعین ابراهیم خلیل(ع) است. این نبیّ، حیث اولویّت و اقربیّت را دارد. این اولویّت و اقربیّت دائره اش، چگونه مطرح می‌شود؟ انشالله در ذیل آیه، خدمتش خواهیم بود.

اسلام به معنای تسلیم بودن، حقیقت واحد انبیاء

پس نگاه به اینکه انبیاء یک حقیقت واحد هستند. این حقیقت واحد، یک چیز واحد را آورد که دین اسلام است. نه اسلام به معنای اسلام در مقابل یهود و نصاری. بلکه اسلام به معنای تسلیم بودن در برابر خدا. اسلام به معنای عام. این اشتراک در همه ادیان دارد. و هر نبیّ یا مؤمنی به مقدار این تسلیم بودنش در رابطه با احکام الهی، به همان مقدار، به انبیاء نزدیک تر است. لذا چون پیغمبر اکرم(ص) تسلیم ترین است، نزدیک ترین به همه انبیاء هم هست. سیر مسئله را دقت کنید. اساس دین، اسلام است. نه اسلام در مقابل یهود و نصاری. بلکه به عنوان تسلیم بودن. این تسلیم بودن هرچقدر شدّت بیشتری داشته باشد و قوی تر باشد، به تمام ادیان در طول تاریخ، نزدیک تر است. لذا اولویت پیغمبر(ص) به ابراهیم خلیل(ع) به لحاظ تسلیم تر بودن پیغمبر(ص) نسبت به اوامر الهی است. چون ابراهیم خلیل(ع) هم، حیثی جز تسلیم بودن در برابر خدا نداشت. اما شدّت تسلیم بودن پیغمبر اکرم (ص) باعث می‌شود که به ابراهیم(ع)،عیسی(ع) و موسی(ع) نزدیک تر است. لذا وارث همه آن هاست. هرچه آن ها داشتند به ارث برده و نسبت به آن ها اولی هم هست.

این بیانی که مرحوم علّامه ذیل این بحث در صفحه 252 فرمودند، نکته دقیقی است. ایشان می فرمایند:

 «قوله تعالى: يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ‏ إلى آخر الآية، الظاهر أنه مقول القول الواقع في الآية السابقة، و كذا ما يأتي بعد أربع آيات فيكون مقولا لرسول الله ص و إن كان ظاهر سياق قوله: بعد آيتين: إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الآية، أن يكون الخطاب من الله لا من رسوله بإذنه.

و محاجتهم في إبراهيم (ع) بضم كل طائفة إياه إلى نفسها يشبه أن تكون أولا بالمحاجة لإظهار المحقية كأن تقول اليهود: إن إبراهيم (ع) الذي أثنى الله عليه في كتابه منا فتقول النصارى: إن إبراهيم كان على الحق، و قد ظهر الحق بظهور عيسى معه، ثم تتبدل إلى اللجاج و العصبية فتدعي اليهود أنه كان يهوديا، و تدعي النصارى أنه كان نصرانيا، و من المعلوم أن اليهودية و النصرانية إنما نشأتا جميعا بعد نزول التوراة و الإنجيل و قد نزلا جميعا بعد إبراهيم (ع) فكيف يمكن أن يكون (ع) يهوديا بمعنى المنتحل بالدين الذي يختص بموسى (ع)، و لا نصرانيا بمعنى المتعبد بشريعة عيسى (ع)، فلو قيل في إبراهيم شي‏ء لوجب أن يقال إنه كان على الحق حنيفا من الباطل إلى الحق مسلما لله سبحانه و هذه الآيات في مساق قوله تعالى: «أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ كانُوا هُوداً أَوْ نَصارى‏، قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ»: البقرة- 140.

قوله تعالى: ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فِيما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ‏ الآية، الآية تثبت لهم علما في المحاجة التي وقعت بينهم و تنفي علما و تثبته لله تعالى، و لذلك ذكر المفسرون: أن المعنى: أنكم حاججتم: في إبراهيم (ع) و لكم به علم ما، كالعلم بوجوده و نبوته، فلم تحاجون فيما ليس لكم به علم و هو كونه يهوديا أو نصرانيا و الله يعلم و أنتم لا تعلمون، أو أن المراد بالعلم علم ما بعيسى و خبره، و المعنى أنكم تحاجون في عيسى و لكم بخبره علم فلم تحاجون فيما ليس لكم به علم و هو كون إبراهيم يهوديا أو نصرانيا، هذا ما ذكروه و أنت تعلم أن شيئا من الوجهين لا ينطبق على ظاهر سياق الآية: أما الأول فلأنه لم تقع لهم محاجة في وجود إبراهيم و نبوته، و أما الثاني فلأن المحاجة التي وقعت منهم في عيسى لم يكونوا فيها على الصواب بل كانوا مخطئين في خبره كاذبين في‏ دعواهم فيه فكيف يمكن أن يسمى محاجة فيما لهم به علم، و كلامه تعالى على أي حال يثبت منهم محاجة فيما لهم به علم كما يثبت لهم محاجة فيما ليس لهم به علم، فما هذه المحاجة التي هي فيما لهم به علم؟ على أن ظاهر الآية أن هاتين إنما جرتا جميعا فيما بين أهل الكتاب أنفسهم لا بينهم و بين المسلمين و إلا كان المسلمون على الباطل في الحجاج الذي أهل الكتاب فيه على علم، و هو ظاهر.

و الذي ينبغي أن يقال- و الله العالم- أن من المعلوم أن المحاجة كانت جارية بين اليهود و النصارى في جميع موارد الاختلاف التي كانت بينهم، و عمدة ذلك نبوة عيسى (ع) و ما كانت تقوله النصارى في حقه (أنه الله، أو ابنه أو التثليث) فكانت النصارى تحاج اليهود في بعثته و نبوته و هم على علم منه، و كانت اليهود تحاج النصارى، و تبطل ألوهيته و نبوته و التثليث و هم على علم منه فهذه محاجتهم فيما لهم به علم، و أما محاجتهم فيما ليس لهم به علم فمحاجتهم في أمر إبراهيم أنه كان يهوديا أو نصرانيا.

و ليس المراد بجهلهم به جهلهم بنزول التوراة و الإنجيل بعده و هو ظاهر، و لا ذهولهم عن أن السابق لا يكون تابعا للاحق فإنه خلاف ما يدل عليه قوله تعالى: أَ فَلا تَعْقِلُونَ» فإنه يدل على أن الأمر يكفي فيه أدنى تنبيه، فهم عالمون بأنه كان سابقا على التوراة و الإنجيل لكنهم ذاهلون على مقتضى علمهم و هو أنه لا يكون حينئذ يهوديا و لا نصرانيا بل على دين الله الذي هو الإسلام لله.

لكن اليهود مع ذلك قالوا: إن الدين الحق لا يكون إلا واحدا و هو اليهودية فلا محالة كان إبراهيم يهوديا، و قالت النصارى مثل ذلك فنصرت إبراهيم، و قد جهلوا في ذلك أمرا و ليس بذهول، و هو أن دين الله واحد، و هو الإسلام لله». [4]

این ها به این مسأله جاهل بودند که «ان دین الله واحد». دین خدا یک حقیقت واحد است. این یک نکته مهمّی در مباحث تفسیری، کلامی و اعتقادی است که باید دقّت کنیم که این بحث، در رابطه با ارتباط همه انبیاء با هم و شیعیان و تابعین انبیاء با هم، یک اصل است. این نکته را به عنوان یک اصل اساسی باید همیشه داشته باشیم که «ان دین الله واحد و هو الاسلام لله». آن دین واحد، اسلام لله است. اسلام به معنای تسلیم بودن.

این دین اسلام که واحد است، یک واحدی است که مستکمل است. دائما در حال استکمال و اشتداد است. از اولین نبیّ که آدم(ع) بود، شروع شده به خصوص نسبت به ابراهیم خلیل(ع) به عنوان حنیفیت نیز ادامه پیدا کرد. دین حنیف، مبدئیت دو شاخه اصلی دین  است که فرزندان اسماعیل و فرزندان اسحاق و یعقوب را شامل می‌شود و دو شاخه اصلی انبیاء، چون از این جا هست، ابراهیم(ع) را مرکز قرار دادند. هرچند خود ابراهیم خلیل(ع)، شیعه حضرت نوح(ع) است. «وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْرَاهِيمَ»[5].

اهمیّت شخصیّتی حضرت ابراهیم (ع)

در قرآن کریم، از شیعیان و پیروان نوح نبیّ(ع)، ابراهیم خلیل(ع) است. در عین حال همه انبیاء بعد از ابراهیم(ع)، انتسابشان به ابراهیم خلیل(ع) است و خودشان را به او منتسب و نزدیک می‌دانند. این مسأله از جهت شخصیّتی برای حضرت ابراهیم(ع)، عظمتی است. نشان می‌دهد این شخصیتی است که همه استکمالات موسوی و عیسوی و اسلام، مبدئیّتش در ابراهیم خلیل(ع) موجود بوده است.

مسیحیت قانونشان عمدتاً تورات است. بر خلاف یهودیت، که مسیحیّت و انجیل را قبول ندارند، ولی مسیحیّت، یهود را از جهت کتاب تاریخی به عنوان تاریخ، قبول دارند و نگاهشان هم این است که حضرت موسی(ع) به عیسی(ع) بشارت داده است. لذا حضرت موسی(ع) که به عیسی(ع) بشارت داده را قبول دارند. اما یهودیّت این میز را دارند، خودشان این شاخصه را دارند که مسیحیت را قبول ندارند. چون قبول کنند، خودشان زیر سؤال رفته اند. اما مسیحیت یهودیت را به عنوان دینی که بشارت داده و این بشارت در مسیح محقّق شده است، قبول دارند. مسیحیّت، تورات و انجیل را با هم چاپ می‌کنند. یهودیّت این کار را نمی‌کنند. هر دو را به عنوان عهد عتیق و عهد جدید چاپ می‌کنند.

حضرت ابراهیم(ع) را از خودشان می دانند، چون یک شاخصه است. جهاتی هم دارد. اجمالاً عرض کردم که بعد از اینکه جریان آتش پیش آمد، اوّلاً یک مبدئیتی به لحاظ همه ادیان پیدا کرد، که هم شاخه فرزندان اسماعیل در حجاز و هم شاخه فرزندان یعقوب در بیت المقدس و آن اطراف، همه خودشان را منتسب به ابراهیم(ع) می‌کردند.

مثل اینکه ما در نظام حضرات معصومین(ع)، همه به عنوان فرزندان امیرمؤمنان(ع) یا سبط پیغمبر(ص) هستیم، یا در دوره ای، ابن الرضا مطرح می‌شود، چون امام رضا(ع)، یک شاخصه ای پیدا کرد، امام جواد(ع)، امام هادی(ع) و امام عسگری(ع)، همه را به عنوان آن شاخه، ابن الرضا می‌دانند. لذا حتی مشرکین هم چون اعمال حج را داشتند، مشرکین هم ابراهیم خلیل(ع) را از خودشان می‌دانستند. حتی مشرکین را به لحاظ حجّی که داشتند، حنفی می‌دانستند. به خاطر همین در این آیه شریفه، که «ما کان ابراهیم یهودیا و لا نصرانیا و لکن حنیفا مسلما» را به دنبالش آورد، تا تمییز بدهد ابراهیم(ع) را از حنیفیّتی که مشرکین بودند. چون تسلیم در برابر خدا نبودند. به خاطر حجّی که داشتند، عنوان حنیف را داشتند. «و ما کان من المشرکین» باز نفی این است که حنیفیّت، مشرکین نیست. بلکه تسلیم در برابر خدا بودن است. لذا ابراهیم خلیل(ع)، یک گلوگاه عظیم در طول تاریخ است.

اتّصال همه انبیاء به پیامبر(ص) از طریق ابراهیم (ع)

در روز قیامت بعث انبیاء که محقّق می‌شود، طرف راست پیامبر(ص) امیرمؤمنان(ع)، در پشت سرشان ،فرزندان ایشان و در طرف چپ ابراهیم خلیل(ع) و از جانب ایشان بقیه انبیاء متصل می‌شوند. این اتصال وجودی است و نشان می‌دهد که وجود ابراهیم خلیل(ع)، از جهت سعه وجود، وسیع تر و نزدیک تر به پیغمبر اکرم(ص) است. این خودش شاخصه ابراهیم(ع) را نشان می‌دهد که از جهت وجودی ویژگی دارد، از جهت تاریخی ویژگی دارد. از جهت مبدئیّت برای ادیان بعدی ویژگی دارد. از جهت دینش هم ویژگی دارد. ویژگی اش حنیفیّتی است که هیچ گاه در دین موسوی و عیسوی و دین محمدی(ص)، نسخ نشده است. به خاطر همین است که آن تبعیّت، به لحاظ آن مجموعه احکامی که آورده بود، هرچند بسیط بود و پیچیده و زیاد نبود، نسخ نشد و در همه ادیان باقی ماند. بر خلاف مسیحیت و یهودیت که احکام هر کدام در دوران های بعد نسخ شد، حتی احکام یهودیت بعضی اش در دوران عیسی(ع)، نسخ شد، و نسبت به اسلام، بسیاری نسخ شد و تغییر کرد. در عین این که، حج و روزه برقرار بود. اما نوعش متفاوت شد. اما احکام ابراهیم خلیل(ع) نسخ نشد.

«و هو واحد مستكمل بحسب مرور الزمان و استعداد الناس من حيث تدرجهم بالكمال، و اليهودية و النصرانية شعبتان من شعب كمال الإسلام الذي هو أصل الدين» [6]

با حفظ خصوصیات این کمال. گاهی این کمال به لحاظ استعداد مردم، رنگ و بوی خاصّی هم داشت، آن رنگ و بوی خاص هم اجابت شد. اما در مرتبه بعدی که آن رنگ و بو نبود، آن قواعد نسخ می‌شد. پس هر کمالی، گاهی تعیّن داشت که باعث می‌شد احکام ویژه ای بیاید. با اینکه کمال بوده، اما کمال متعیّن بوده است. لذا اسلام که به عنوان دین خاتم آمد، دین کاملی است که تعیّن ندارد. چون تعیّن ندارد، این دین، نسخ هم ندارد. نه نسخ داخلی که بعضی احکام در دوره ای باشد و در دوره ای نباشد، این امکان پذیر است اما اما دین دیگری او را نسخ نمی‌کند. لذا الی یوم القیامة باقی است. مانند اینکه یک رگه ای از جریان ابراهیم خلیل(ع) که در همه ادیان بود، به صورت جامع و تفصیلی در دین پیغمبر اکرم(ص) و اسلام خاص آمده است که الی یوم القیامة باقی خواهد بود. آن اجمال بود، این تفصیلی که دیگر تعین ندارد و باقی است.

نظام اطلاقی ادیان الهی

اگر این ویژگی ها را دقّت کنیم، نمی‌گوییم اگر این طور است پس یهودیّت و نصرانیّت امروز مقبول است. در عین اینکه مستکمل نسبت به سابق هستند، اما تعیّناتی هم به لحاظ استعدادات و شرایط زمان و مکان داشتند. وقتی آن ها تغییر می‌کند، آن دین به عنوان دین مقبول عند الله نیست. بلکه نسخ شده است. دینی الان مقبول است که آن تعیّنات و آن جهات را ندارد، در عین اینکه استکمالات هست ولی تعیّنات و حدود نیست. آن نظام اطلاقی است، که ابدیّت می‌آورد. اگر پیغمبر اکرم(ع)، عیسی(ع) و موسی(ع) را تصدیق می‌کند ،تصدیق به عیسی(ع) و موسی(ع) است که به پیغمبر رساندند و بشارت دادند. نه این که تصدیق به این معنا باشد که دین آن ها امروز، بر حقّ است. پیغمبر اکرم(ص) به دینی از آن ها که به اسلام بشارت داده، تصدیق می‌کند. اگر این تصدیق باشد، هیچ مشکلی در کار نیست که ما ابراهیم خلیل(ع) را از خودمان می‌دانیم. نه به این عنوان که او مسلمان خاصّ است. بلکه به این عنوان که ریشه نگاه دینی، عیسی(ع) و موسی(ع) و ابراهیم(ع) در آن گنجانده شده است. پیغمبر اکرم(ص)، آن حقیقت بی تعیّن و تفصیل همه مراحل سابق است. لذا آن ها کمالشان را در این می‌بینند، اما در خود دینشان، تعیّن آن مسأله است و آن تعیّن امروز مقبول نیست.

با این نگاه، روایات را هم ملاحظه کنید، می‌بینید بر این مسأله دلالت دارد.

«عن أبي عبدالله(عليه‌السلام) في قوله: (إنَّ أولَي النّاسِ بِإبراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعوهُ وهذا النَّبِيُّ والَّذينَ آمَنوا) قال: هم الأئمّة و أتباعهم

« قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ قَالَ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ فَنَحْنُ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ وَ نَحْنُ وَرِثْنَاهُ وَ نَحْنُ أُولُو الْأَرْحَامِ الَّذِينَ وَرِثْنَا الْكَعْبَةَ وَ نَحْنُ آلُ إِبْرَاهِيمَ أَ فَتَرْغَبُونَ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِيم‏»[7]

«يا معشر قريش! يا معشر العرب! ادعوكم الي شهادة أن لا اله الا الله و أنّي رسول الله، و آمركم بخلع الأنداد و ألاصنام»  [8]

 هرچقدر در تقوا جلوتر بروید، به ابراهیم خلیل(ع) نزدیک تر هستید. اگر می‌خواهید به ابراهیم(ع)، نزدیک شوید، از طریق عمل نزدیک شوید. نه اینکه فکر کنید فامیل هستید و آل هستید. کسی آل است که از جهت عمل نزدیک تر باشد. لذا با دنیا به من نزدیک نمی‌شوید. نزدیکی به من از جهت ابدان نیست. نزدیکی خونی، قُرب ایجاد نمی‌کند.

با دنیا به من نزدیک نمی‌شوید. دنیا مظهر بدن است. اگر کسی هم نسبت خونی داشت و هم قرب وجودی داشت، این دو نسبت، قرب برایش مطرح می‌شود. اما در نزاع نسبت روحی با نسبت بدنی، نسبت روحی مقدّم است. اگر مؤیّد باشند، دو نسبت است. اگر مقابل باشند، نظام روحی قُربش بالاتر از قُربی است که نسبت به ابدان است. این ها معارض نمی‌شوند. چون معلوم است که او اولی از این است که در نظام روحی، قُرب محقّق است.

در روایتی هم که ناظر به بحث ماست، می‌فرماید:

« عن عبيد الله الحلبي عن أبي عبد الله ع قال: قال أمير المؤمنين ع «ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا» لا يهوديا يصلي إلى المغرب- و لا نصرانيا يصلي إلى المشرق، وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً [يقول كان على‏] دين محمد ص‏.»  [9]

نصارایی که در مدینه بودند، به سمت مغرب نماز می‌خواندند. مغرب، بیت المقدس است و مشرق، مسجد کوفه می‌شود. به لحاظ او دارد می‌گوید. این یک نگاه به لحاظ مشرق و مغرب است.

اما گاهی به لحاظ این است که «لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ». این میل هاست ولی نه به لحاظ مکان بلکه به لحاظ تمایل از وسط. حنیفیّت میل به وسط است و بودن در وسط است و عیسوی و موسوی بودن به لحاظ شرایط زمان و مکان و اقتضائات به لحاظ استعداد مردم، به سمت مغرب و مشرق گرایش پیدا کردن است.

 این حدیث شریف هم شاید با توجه به نسبتی که به پیغمبر اکرم(ص) دارد که «کان اخی موسی عینه الیمنی عمیا و کان اخی عیسی عینه الیسری عمیا و انا ذو العینین». [10]

پیغمبر اکرم(ص) می‌فرماید: این ذو العینین بودن که ایشان است، عینه الیمنی یعنی موسی کلیم(ع) نگاهش در رابطه با دین و قوانین دینی عمدتا به سمت قوانین کشورداری و قوانین مدنی بود که در دین موسی(ع) این قوانین خیلی قوی است. لذا «عینه الیمنی» که آن نگاه به آخرت است، به لحاظ این نگاه به قوانین، در آن نسبت ضعیف تر محسوب می‌شود. در برابر حضرت عیسی(ع) می‌فرماید که «عینه الیسری عمیا». چشم چپش کور بود. این نه به لحاظ این است که آن پیغمبر ناقص است. اگر مقصود این باشد، ملاک جامع فقط می‌تواند اسوه باشد. پس آن مراد نیست. بلکه به لحاظ شرایطی که مردم طلب داشتند، عیسی(ع) دینی را آورد که بدون قانون گذاری جدید زیاد، قوانین قبلی را پذیرفت و بیشتر در صدد قوی تر کردن نگاه معنوی مردم بود. نگاهش به دنیا عمیاً بود، اما غالباً نگاهش به آخرت بود. تا آخرت گرایی در مردم تقویت شود.

این روایت نقل شده است. اگر این طور تفسیر شود، که این تعابیر به لحاظ قوم و دینشان مقصود بوده، نه به لحاظ خودشان، معنای روایت خدشه دار می شود. زیرا  انبیاء چون از امّت ختمی هستند، ذو العینین هستند. همچنان که پیغمبر(ص) ذو العینین بود. مغرب و مشرق که به عنوان قبله مکانی مطرح می‌شود، فقط مکان نیست. در مقابل لا شرقیه و لا غربیه، حدّ اوسط می‌شود. خود اینکه پیغمبر اکرم(ص) هم به دو قبله نماز خواند، اشعاری دارد. اما عمده این است که «کذلک جعناکم امة وسطا»، این امّت وسط بودن، به لحاظ دین اسلام و به لحاظ اقتضایی که مردم داشتند و به لحاظ خاتمیتی که اسلام به عنوان دین خاتم دارد، اختصاص به پیغمبر اکرم(ص) دارد. «لا شرقیه و لا غربیه» است. این طور نیست که استعداد مردم، قوانین دنیایی را بیشتر بطلبد یا در زمان عیسی(ع) نگاه اخروی را بیشتر بطلبد. بلکه هر دو را می‌طلبد و هر دو را هم در حد اطلاقی می‌طلبد. هم در دنیا به عنوان قانون گذاری اسلام تمام ورود را دارد، هم نگاه اخروی اش به همان شدّت و قوّت کامل و تامّ است و ذو العینین می‌شود. با نگاه اطلاقی که وجود دارد، در هر دو جهت برای تمام مردم خاتمیّت می‌شود و کفایت می‌کند.

 

«لَسْتُمْ بِيَهُودَ فَتُصَلُّوا قِبَلَ الْمَغْرِبِ وَ لَا نَصَارَى فَتُصَلُّوا قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ أَنْتُمْ‏ عَلَى‏ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ‏ ع وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِين‏»[11]

دین ابراهیم خلیل(ع)، در حد اجمال، حدّ وسط بوده است، دین پیغمبر اکرم(ص)، در حدّ تفصیل، حدّ وسط است. اما دین های عیسی(ع) و موسی(ع)، علاوه بر اینکه بن مایه های دین ابراهیم خلیل(ع) را داشت، اما با توجه به شرایط و زمان و مکان در استعدادها ،تعیّن هایی ایجاد کرده بود. اما در دین ابراهیم خلیل(ع) نسخی در آن صورت نگرفت.

یک نکته را یادآوری کنیم که ترتّب زمانی انبیاء، دلیل افضلیّت انبیاء بعدی بر انبیاء قبلی نیست. چنانچه ابراهیم خلیل(ع) در روایات ما، افضل از موسی کلیم(ع) و عیسی روح الله(ع) تلقّی می‌شود. اما ادیان از جهت ترتب زمانی، هر دینی کاملتر است. منتهی با همان تعیّن های خودش و تفصیلی تر است، که آن دینی که این کامل ترین را دارد بدون تعیّن، دین اسلام می‌شود.

پس به لحاظ دین انبیاء، هر نبیّ که بعد می‌آید، قطعا مستکمل نسبت به نبیّ سابق است. اما به لحاظ ولایت، که شخصیت نبیّ و رابطه ولایی او با خدای سبحان است، دلیلی بر این که ترتّب زمانی کمال ایجاد می‌کند، به طور مطلق نداریم.

نکته: یک قول این است که یهودیت و نصرانیت برای بنی اسرائیل بود. اما یک قول این است که با آن ها شروع کردند، اما دین جهانی بوده است.

سؤال: آیا نبیّ مکرم اسلام (ص) و اجدادشان تابع مسیحیت و یهودیت نبودند؟ چطور نقل می کنند برخی اجداد پیامبر(ص)، حنفی بودند؟

پاسخ: این که چرا اجداد پیغمبر(ص) بنابر نقلی بر حنیفیت هستند، حُنفاء مشرکین نبودند، بلکه حُنفاء بر دین ابراهیم خلیل(ع) بودند. به لحاظ اطلاقی که داشتند. این یکی از مسائل دقیق است که این ها به خصوص حضرت عبدالمطلب و ابوطالب(س)، این ها را از حنفاء می‌دانند، هرچند نقل است که ابوطالب(س)، آخرین وصی از اوصیاء عیسی(ع) است. اگر این آخرین وصیّ از اوصیاء عیسی(ع) بوده است، هم نشان می‌دهد که تابعیتش نسبت به عیسی(ع)  مانعی نداشته، هم نشان می‌دهد که با توجه به اینکه آشنا به زمان بودند و محدَّث بودند، با توجه به نزدیک بودن ظهور اسلام، این ها ولایت حنیفیّت را در وجودشان قوی تر می‌دیدند که اسلام تفصیل آن اجمال است. هرچند مسیحیت و یهودیّت تفصیل آن اجمال هست اما به نحو تقیّد و شرایط زمان و مکان. این مسأله را با این نگاه می‌توانند توجیه کنند.

امام صادق(ع) می‌فرمایند:

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- حَنِيفاً مُسْلِماً قَالَ خَالِصاً مُخْلِصاً لَيْسَ فِيهِ شَيْ‏ءٌ مِنْ عِبَادَةِ الْأَوْثَانِ. [12]

به جهت اشتراک در حجّ، آن مشرکین را هم حُنفاء می‌دانستند.

انبیای الهی، امّت پیامبر ختمی (ص)

 یک بیانی داریم که انبیاء گرامی، خودشان از امّت ختمی هستند. در عین اینکه انبیای ختمی، مبیّن و نبیّ دینشان هستند، خودشان به لحاظ جنبه ولایتشان، تابع نبیّ ختمی هستند. لذا در قرآن کریم اگر می‌فرماید: «إِذَا جِئْنَا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَىٰ هَٰؤُلَاءِ شَهِيدًا»[13] این بیان خیلی دقیق است که انبیاء، میزان و شاهد امّتشان بودند. شاهد معانی مختلفی از جمله میزان بودن دارد، این ها شاهد امّتشان بودند و پیغمبر اکرم(ص) هم به عنوان نبیّ دین اسلام، شاهد بر امّتش است. «یوم جئنا من کل امة بشهید و جئنا بک علی هولاء شهیدا».

به پیغمبر اکرم(ص) خطاب می‌شود که تو شاهد بر انبیاء هستی، علاوه بر اینکه شاهد بر امّتت هستی. این قسمت دوم نشان می‌دهد که انبیاء به این عنوان، امّت پیغمبر(ص) محسوب می‌شوند. اگر ذیل آیه را نمی‌آورد، نسبت پیغمبر(ص) فقط با امّت خودش مشخص می‌شود. اما نشان می‌دهد که امّت های سابق، تابع نبیّ شان بودند، اما انبیائشان، تابع پیغمبر اکرم(ص) بودند. هرچند نبیّ ختمی از جهت زمانی، متاخّر است. همان طور که در روایت اشاره شده است که از مردم برای انبیاء و از آن ها برای انبیاء اولو العزم و از این ها برای نبیّ ختمی، میثاق گرفتند.

نه اینکه مخالف احکامی باشند که خودشان آوردند. اما منحصر در آن تقیّد نمانده است. بقیّه امّت، بواسطه نبیّ از آن تقیّد خارج می‌شوند. اما خود انبیاء، از این تقیّد خارج بودند. در عین اینکه حدّ بود، حدّ نخوردند. یک بحث دقیقی دارد. لذا اوصیاءِ انبیاء هم به همین نسبت داخل می‌شوند. به این عنوان که شاهدشان پیغمبر اکرم(ص) است، داخل «یوم جئنا من کل امة بشهید و جئنا بک علی هولاء شهیدا»، می شوند و می‌توانیم به این عنوان، داخل امّت پیغمبر(ص) ببینیم.

به صورت کلّی در قرآن آمده است که «فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ»[14]. یعنی شخصیت الهی آن ها که تحت ولایت ربوبی بودند، قابل اقتدا است. اما دینشان که به لحاظ تعیّن هاست، اقتداء نسبت به آن نیست. لذا نسخ صورت گرفته است.

یک موقع استکمال اطلاقی است، اما یک وقت استکمال در شاخه هاست. این شاخه استکمال پیدا کرده است، اما یک شاخه در عرض یک شاخه دیگر است.

ابراهیم خلیل(ع)، در تنه این درخت واقع است و پیغمبر اکرم(ص) تفصیل تمامی این درخت است. دین موسی(ع) و عیسی(ع)، استکمال در شاخه ای از شاخه های این تنه هستند. تعیّن پیدا کردند. لذا اگر کسی می‌خواهد به این تنه برگردد، باید از این مسیر برود. پس هم استکمال صورت گرفته، هم چون متعیّن بوده، استکمال اطلاقی نیست، لذا دین اسلام مبتنی بر آن شاخه ها و تعیّن ها و حدود نیست. پس در اغلب تعالیم مشترک هستیم. اما دیگر نمی‌گوییم مسیحی مقبول است چون نسخ صورت گرفته و مسیحیّت در شاخه ای است، یهودیت هم همین طور. اما دین اسلام، در اصل آن تنه است.

ان شاء الله ادامه بحث را در جلسه آینده بیان خواهیم کرد.

والسّلام علیکم و رحمه الله و برکاته

[1] ممتحنة 4

[2] آل عمران 64

[3] همان

[4] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 252

[5] صافات 83

[6] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 252

[7] | بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج‏32، ص: 97  | الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي) ج‏1  ص160

[8] بحارالانوار، همان، ج18، ص180.

[9] البحار ج 5: 113. البرهان ج 1: 291. الصافي ج 1: 270. |  تفسير العياشي، ج‏1، ص: 177

[10] فتوحات مکه، ج۳، ص۱۴

[11]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏8، ص: 381

[12]  الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏2، ص: 15

[13] نساء 41

[14] انعام 90

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “تفسیر المیزان، جلسه 753” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*