بسم الله الرّحمن الرّحیم

محبّت به قرآن

ان شاء الله حشر با قرآن کریم وجودمان را نورانی کند. هر ارتباطی با قرآن کریم، حشر با نور است. حشر با نور، انسان را نورانی می‌کند. لذا قدر این لحظاتی که در محضر نور هستیم، در محضر حقایق نوریّه هستیم، را بدانیم و هرچقدر به این حقیقت بیشتر توجه کنیم، اثر نوری اش هم بیشتر می‌شود. لذا با یک ادبی در محضر قرآن و در خدمت قرآن و در محبّت به قرآن باشیم. با آیات قرآن، با لذّت و انس و شوق و ابتهاج ارتباط برقرار کنیم و بدانیم که این لایه ها هم لایه های ظاهری قرآن است. هر کدام از این آیات الی ما شاء الله لایه هایی دارد که انسان را به مراتب سیر باطنی و أنفسی می‌کشاند. همین ظواهر که بیان روابط بیرونی انسان با انسان های دیگر است، انسان را به روابط درونی و ارتباطات درونی و سیر و سلوک می‌کشاند و در این ارتباط و انس، گاهی حقایقی برای انسان روشن می‌شود که حتی انسان شاید احساس می‌کند که دیگران نسبت به این حقایق مَحرم نیستند. بعضی می‌گویند حروف مقطعه برای ما ناگویا است، برای اهلش گویاست. برای نامحرمان اسرار است. برای محرمان کاملا آشکار است. بقیه قرآن هم همین طور است. این نمادی از آن است.

ان شاء الله خدای سبحان ما را مَحرم و مأنوس با قرآن قرار بدهد و شبانه روز در محضر قرآن باشیم و وجودمان با قرآن متّحد شود.

نیاز شدید، رابطه بیشتر 

در آیات 64 به بعد سوره ال عمران بودیم.

قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ ﴿64﴾

بسیاری از مباحث گذشت. در ابتدای آیه هم اشاره کردیم که اله کسی است که در حوائج متوجه به او می‌شوند. در حقیقت انسان همان طوری که اوایل هم بحث کردیم، محتاج خلق شده است، همچنان که همه حقایق هستی محتاج خلق شدند و این جهت احتیاج هم یک جهت حسن است. چون احتیاج به خداست. احتیاج به خدا، غنیّ مطلق نامتناهی، هیچ چیزی در احتیاج به او بی نیاز نمی‌شود. لذا هرچقدر این احتیاج شدیدتر باشد، این رابطه قوی تر است. احتیاج سبب رابطه با خدا است و هرچقدر احتیاج بیشتر باشد، رابطه شدیدتر است. لذا انسان در بین همه موجودات محتاج ترین موجودات است. لذا حتی فرزند انسان دیرتر از همه موجودات به استقلال می‌رسد. احتیاجش شدید است. و نقطه شروع احتیاجش از موجودات نازل تر است.

با «أحسن تقویم» آفریده شد، ولی «ثم رددنا اسفل سافلین» قرار گرفت که کمترین فعلیت است. جمادات از انسان احتیاجشان کمتر است، نباتات و حیوانات هم همین طورند. اگر نگاه کنیم، این بیان دارد. نمی‌خواهم خیلی ورود پیدا کنم. در بحث نیاز و حقیقت نیاز و ارتباط با رافع نیاز مباحث خوبی است که اگر بخواهم از باب اشاره عرض کنم، همین قدر که هرچقدر نیاز بیشتر باشد، نشان دهنده ارتباط بیشتر با خداست. موجودی می‌تواند بیشترین نیاز را داشته باشد که بالاترین رابطه را با خدای سبحان داشته باشد. انسان که خلیفة الله است، بالاترین احتیاج را دارد. همه موجودات فقط برای خدا تسلیم و خاضع هستند. اما وجود انسان سعه ای دارد که نیازش را اشدّ از همه موجودات می‌کند و لذا نیازش به خدا از همه بیشتر است. پس اگر در زندگی برای انسان، نیازها و مشکلات علی حده پیش می‌آید، خوب یا بد است؟ با این نگاه که این نیاز رابطه با رافع نیاز است، خوب است. «فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ» [1]. می‌خواهد به ارتباط با رافع نیاز بکشاند. اگر اینطور شد، هر نیازی یک دعوت ویژه از جانب خداست. یک پیک رابطه است. اگر اینطور نگاه کرد، لذا امیر المومنین(ع) می‌فرمایند: وقتی آن شخص آمد و عرض کرد که «انی أُحِبّک»، حضرت سر را پایین انداختند ، بعد سر را بالا آوردند، فرمودند: راست می‌گویی.

بلاء برای اولیاء

«للفقر جلبابا»[2].  بعضی جاها للبلاء آمده است. جلباب یک چادر است که از فرق سر تا نوک پا را می‌پوشاند. آماده شو که باید بالا بیایی. بالا آمدن به این است که نیاز و اضطراراتت بیشتر بشود. «إِنَّ أَشَدَّ اَلنَّاسِ بَلاَءً اَلْأَنْبِيَاءُ ثُمَّ اَلَّذِينَ يَلُونَهُمْ ثُمَّ اَلْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ» [3]. در روایت دارد که اگر فقر یا بلا از آسمان به سمت زمین جهت بگیرد و بیاید، این به سرعت به سمت اولیاء ما شکل می‌گیرد. گویا می‌گردد یک ولیّ از اولیاء الهی را پیدا کند و به سراغ او برود. چون یک دعوت و ارتباط ویژه است. با این نگاه، نیاز یک توفیق الهی می‌شود. هر کسی توفیق نیاز شدید برایش پیش نمی‌آید، باید تأملی در زندگی اش داشته باشد. لذا در روایت آمده است که اگر شما از دیدن وضعیت کفّار و مشرکین کافر نمی‌شدید، وضعیتشان را طوری قرار می‌دادیم که سر درد هم پیدا نکنند. سقف خانه هایشان را از طلا و نقره قرار می‌دادیم. چون نیاز برای قطع رابطه است. مریضی که امکان صحت ندارد، دکتر می‌گوید دیگر نیاز نیست بیمارستان بیاورید، دوا هم نمی‌خواهد. در نظام الهی، رها کردن گاهی به این است که نیاز جدیدی برای انسان پیش نمی‌آورند. چون هر نیازی یک رابطه است، هر رابطه ای ارتباط با نامتناهی است. افتقار است. هر کدام دعوت است. «أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا»[4]. چقدر این تابلو افتخار است. پس این عبودیت، عبودیت افتخار است. عبودیت نیاز است. لذا خدای سبحان مجمع تمام کمالات است، انسان هم مجمع تمام نیازهاست. هر نیازی که جمادات دارند، نباتات دارند، حیوانات دارند، انسان آن نیازها را همراه چیزهای بیشتری دارد. هیچ نیازی نیست که در هستی به غیر از انسان آن را داشته باشد و انسان نداشته باشد.

انسان، جامع نیاز موجودات

چون می‌خواهد خلیفة الله باشد، باید همه نیازها را داشته باشد. پس انسان نیاز همه موجودات را دارد. اگر انسان نیاز همه موجودات را دارد، با همه موجودات از طریق نیازشان امکان ارتباط دارد. این که انسان طبق آیه «وَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ» [5]، قدرت تسخیر دارد، چون آن نیاز و رابطه را پیدا کرده و بالاترش را هم دارد. نیاز رابطه است. با رافع نیاز رابطه برقرار می‌کند .لذا بقیه اشیاء مسخّر او می‌شوند.

اگر انسان این رابطه را پیدا کرد، زیبا ترین رابطه ها، نیاز می‌شود. این در نظام تکوین است. در نظام تشریع این نیاز، دعا و ارتباط و خواستن و رابطه و تقاضا می‌شود. همه این ها جزء نیازهای تشریعی و خواستن های تشریعی می‌شود. «يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» .[6] سؤال دائم است، اجابت هم دائم است. رابطه بین خدا و ما سوی الله است. نیاز رابطه است.

نکته: ما لحظه به لحظه عمر، حیات و رزق می‌خواهیم، خدا افاضه می‌کند. علم به علم پیدا کردن به این امور تکوینی یک جهت است، در نظام تشریع هم این که متوجه شود که نیازش را فقط به سمت خدا ببرد، خودش یک کمال است. کودک فقط نیازش را به سمت خدا می‌برد. در روایت آمده است که در چهار ماه اول گریه، شهادت بر توحید است. وسائط را نمی‌شناسد. چهار ماه دوم وسائط را می‌شناسد، اما یک واسطه می بیند. لذا شهادت بر نبوّت است. در چهار ماه سوم، وسائط را تشخیص می‌دهد، لذا می‌گوید مغفرت برای پدر و مادر است. هرچه انسان جلوتر می‌آید وسائط را حاجب می‌بیند. ما از صبح که بلند می‌شویم، سرتا پا نیاز هستیم. اما چقدر را مرتبط با خدا اجابت می‌کنیم. سردمان می‌شوم لباس می‌پوشیم، درجه بخاری را زیاد می‌کنیم. دیگر منتقل به خدا نمی‌شویم. وقتی انسان گرسنه می‌شود، سر سفره نان می‌خورد، آیا به رافع نیاز منتقل می‌شود ؟ نه. حاجب شده است. لذا خدا مجبور است-از باب اینکه ما را دوست دارد، جبر عنه-نیاز را بالاتر می‌برد تا ما متوجه شویم. تا ما متوجه شویم که از چیزهایی نیست که ما خودمان برطرف کنیم. مشکلات حادّ می‌خواهد انسان را منتقل کند که بقیه نمی‌توانند. مریض می‌شویم دکتر می‌رویم، سر سفره می‌رویم ، اما ببینیم که بر سر هر سفره بنشستم خدا رزاق بود. چه سفره علم، چه سفره غذا. ببیند خدا رزاق بود. این دیدن، آن رابطه است. «أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا»[7]. با این نگاه، چقدر آدم را حال می‌آورد که فقط با خدا محشور باشد.

«و الكلام أعني قوله تعالى: أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ‏ «إلخ»، على كونه آخذا بمجامع غرض النبوة مفصح عن سبب الحكم و ملاكه.

أما قوله: أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً، فلأن الألوهية هي التي يأله إليه و يتوله فيه كل شي‏ء من كل وجه»[8]

معنای الوهیّت

الوهیت یعنی کسی که انسان تمام احتیاجش را به سمت او می‌برد. در او، فقط گم می‌شود. به او، فقط احتیاجش را می‌بیند. هر چیزی از تمام وجوهش، نه فقط از یک وجهش. بگوید وجودم را خدا داده، بقیه اش را زید و عمرو دادند. هم اصل وجود، هم کمالاتش را، هم حاجت جزئی اش را و هم حاجت کلی اش را از او می بیند.

مصادیق اعتقاد به الوهیت الله تعالی

 موسای کلیم(ع) فرمودند: من چه بخواهم از شما که لائق باشد. خداوند فرمودند «علف شاتک و ملح عجینک». غذای گوسفند و نمک غذایت را هم از من بخواه. فکر نکن که کوچک ها را از خودمان و بزرگتر ها را از خدا بخواهیم. نه. نیاز برای ارتباط است. نیاز برای ارتباط است. آن هم به درگاه بی نیاز مطلق که نامتناهی است. کوچک و بزرگ برای ماست. اما به درگاه نامتناهی نه کوچک، کوچک است و نه بزرگ، بزرگ. نسبت به قدرت نامتناهی، کوچک و بزرگ برایش مساوی است. اگر این باور صورت بگیرد، در همان کوچک همانطور متوسّل می‌شود که در بزرگ متوسّل خواهد شد. آن حاجت کوچک آن چنان انسان را به خدا نزدیک می‌کند که آن حاجت بزرگ نزدیک می‌کند.

«وَ إِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ» [9]، خداوند ابراهیم را به حوادثی مبتلا کرد. یکی افتادن در آتش بود، یکی ذبح فرزند بود، وقتی داشتند در آتش می‌انداختند، آسمان و زمین به ناله افتادند، جبرئیل به خداوند عرضه داشت: که خدایا یک موحّد در عالم و آن را هم دارند در آتش می‌اندازند ، جبرئیل دید دیگر کار تمام شد. از منجنیق پرتاب شده بود و در آسمان بود. خدای سبحان آن جا فرمود «مِثْلُكَ يَخَافُ الْفَوْت‏» [10]، به ابراهیم خلیل(ع) عرض کرد که یا ابراهیم، حاجتی داری؟ بخواه. فرمود: «أَمَّا إِلَيْكَ فَلا»[11]. کجا این جواب را داد؟ زمانی که پرت شده است و دارد در آتش می‌افتد. شاید چند ثانیه بیشتر نمی‌شود. فرمود از خودش بخواه. فرمود: «حَسبی مِن سُؤالی عِلمُهُ بِحالِی»[12]، دارد می‌بیند. چون محضریت را می‌دید. من این جمله را بگویم بر سرم می زنند.

«إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»[13]. اما ابراهیم(ع)، کلّ وجودش دعا و توجّه است.

من شناسم گروهی از اولیاء، که دهانشان بسته باشد از دعا. دهانشان بسته است.

 لذا این نیاز رابطه است. هرچقدر خدا ولیّش را بیشتر دوست داشته باشد، او را بیشتر مبتلا می‌کند. مثلا پیغمبر اکرم(ص)، در کودکی مادر و پدرش از دنیا می‌روند. سختی های وجود یهود. سختی های ترور و … که ایشان همه آن ها را تحمّل کردند.

تعبیر اینجا خیلی زیباست. هر چیزی از تمام وجوهش با خدا وله و اشتهاء دارد.

دلیل ابتلائات شدید أولیاء

سؤال: اولیاء که با ابتلاء های کوچک هم همان رابط برایشان ایجاد می‌شد، چرا خدای متعال آن ها را به ابتلائات سنگین مبتلا می کرد؟

پاسخ: ابتلاء، برای ما شدید و ضعیف هست. برای خدا نیست. ابراهیم خلیل(ع) وقتی مبتلا به ذبح فرزند شد، که شدیدترین ابتلاء بود، آنجا خدای متعال فرمود: «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» [14]. همچنان که مقام نبوّت و رسالت شاید پس از افتادن در آتش برایش محقّق شد. هر کدام توسعه وجودی برای ایشان ایجاد می‌کند. به لحاظ خدای سبحان، یکسان است. اما برای انسان ها متفاوت است. در جریان ذبح فرزند، اگر قرآن نبود، نمی‌توانستیم تصدیق کنیم که خدای سبحان به پدری بگوید این فرزند عالی ات را که همه جهاتش حسن است، ذبح بکن. قرآن تصریح می کند که ما اعتراض نمی‌کنیم. این آزمایش و ابتلاء خیلی سنگین است. اینطور تکرار نشده است. بله، نذر عبدالمطلب نسبت به یکی از فرزندانش، آن هم نه به دست خودش در تاریخ بوده است، امّا امر الهی که این کار را انجام بده، سنگین است. در قرآن می فرماید: «إِنِّي أَرَىٰ فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ»[15]. او هم در مقابلش بگوید آن امری که شده است انجام بده و من هم صبورم. خیلی زیباست.

نکته: حضرات معصومین(ع) در مواطن مختلف، دعایشان متفاوت بود. یک جا حضرت زهرا(س) می‌فرمایند: «ارید ان لا ارید.» یک جاهایی دعا دارند. ابراهیم خلیل(ع)، آن جا دعا نداشت. یک موطن ویژه بود. جاهای دیگر نسبت به ذریه اش یا والدش دعا دارد. موطن ها فرق می‌کند. باید حکم موطن ها را حفظ کرد.

الله تعالی، منشأ رفع همه نیازها

«و هو أن يكون منشأ لكل كمال في الأشياء على كثرتها و ارتباطها و اتحادها في الحاجة» [16]

همه کثرات حاجاتی که در عالم هست، در همه آن ها، منشا رفعش خداست. الله یعنی آنی که رافع همه این هاست. موجودات در همه حاجات به او مرتبط می‌شوند و از او رفع حاجت می‌خواهند. حاجت انسان را به درگاه خدا می برد، مثنوی هم خیلی زیبا شرح کرده است.

شخصی دائماً از خدا حاجتی می‌خواست، اجابت نمی‌شد. شیطان پیش او رفت و گفت: معلوم است خدا تو را نمی‌خواهد. این شخص هم دعا و حاجت را کنار گذاشت.

آن یکی الله می‌گفتی شبی                       تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی

گفت شیطان آخر ای بسیارگو                   این همه الله را لبیک کو

می‌نیاید یک جواب از پیش تخت              چند الله می‌زنی با روی سخت

او شکسته‌دل شد و بنهاد سر                    دید در خواب او خضر را در خضر

گفت هین از ذکر چون وا مانده‌ای            چون پشیمانی از آن کش خوانده‌ای

گفت لبیکم نمی‌آید جواب                        زان همی‌ترسم که باشم رد باب

گفت آن الله تو لبیک ماست                    و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست[17]

نخود و کشمش اجابت می‌شود که سرش گرم شود. اگر کسی این را نخواهد، همان حاجت که رابطه است، محقّق شده است.

حیله‌ها و چاره‌ جوییهای تو            جذب ما بود و گشاد این پای تو [18]

«مَنْ أُعْطِيَ اَلدُّعَاءَ لَمْ يُحْرَمِ اَلْإِجَابَةَ» [19]، اجابت این رابطه است. این حقیقت عظیم است. این بالاترین چیزی است که به انسان داده می‌شود.

ترس و عشق تو کمند لطف ماست            زیر هر یا رب تو لبیکهاست

جان جاهل زین دعا جز دور نیست           زانک یا رب گفتنش دستور نیست

بر دهان و بر دلش قفلست و بند              تا ننالد با خدا وقت گزند [20]

پس در انسان باید همه نیازها و احتیاج ها باشد و در الله هم همه رفع نیازها وجود داشته باشد.

اگر این طور شد، پس باید الله، واحد باشد. اگر الله متعدّد شد و نیازها به سمت مختلف رفت، پس هر کدام از الله ها چیزی را ندارند، پس محتاج می‌شود. پس الله باید یک امر واحدی باشد. ربّ یکی می‌شود. ان لا نعبد الا الله.

«و فيه كل كمال يفتاق إليه الأشياء، و هذا المعنى لا يستقيم إلا إذا كان واحدا غير كثير، و مالكا إليه تدبير كل شي‏ء، فمن الواجب أن يعبد الله لأنه إله واحد لا شريك له، و من الواجب أن لا يتخذ له شريك في عبادته، و بعبارة أخرى، هذا العالم و جميع ما يحتوي عليه لا يصح و لا يجوز أن يخضع و يتصغر إلا لمقام واحد»

اگر همه حاجات و احتیاجات به سمت او بود، موجود دیگری نمی‌ماند که انسان بخواهد از او چیزی بخواهد. لذا می‌فرماید: «لایتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله». اگر رفع همه حاجت ها آنجاست ، دیگر ربّ گرفتن دیگران چه معنا دارد؟ همین مقدار که حاجت را به سمت کس دیگری ببرد، همین مقدار ربّ گرفتن است. مطیع کس دیگری شدن هم همین طور است. او را ربّ گرفته است.

ایشان توضیح بیشتری داده اند. خلاصه عرض کردیم.

«إذ هؤلاء المربوبون لوحدة نظامهم و ارتباط وجودهم لا رب لهم إلا واحد إذ لا خالق لهم إلا واحد.

و أما قوله تعالى: وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ فمن حيث أفاد أن المجتمع الإنساني على كثرة أفراده و تفرق أشخاصه أبعاض من حقيقة واحدة هي حقيقة الإنسان و نوعه فما أودعته فيه يد الصنع و الإيجاد من الاستحقاق و الاستعداد الموزع بينهم على حد سواء يقضي بتساويهم في حقوق الحياة و استوائهم على مستوى واحد، و ما تفاوت فيه أحوال الأفراد و استعدادهم في اقتناء مزايا الحياة من مواهب الإنسانية العامة التي ظهرت في مظاهر خاصة من هاهنا و هناك و هنالك يجب أن تعطاه الإنسانية لكن من حيث تسأله، كما أن الازدواج و الولادة و المعالجة مثلا من مسائل الإنسانية العامة لكن الذي يعطى الازدواج هو الإنسان البالغ الذكر أو الأنثى، و الولادة يعطاها الإنسان الأنثى و العلاج يعطاه الإنسان المريض». [21]

مشترک بودن تمام انسان ها در حاجات انسانی

مجتمع انسانی در همه حاجات انسانی مشترک هستند، لذا نوع انسانی، به انسانی دون انسانی امتیازی قائل نمی‌شود. همه در این تقاضا و خواستن مشترکند. لذا یکی برتر از دیگری در این ها نیست. مثلاً می‌فرمایند: ازدواج تقاضای وجود همه انسان هاست. اما از سنخ بلوغ اجابت می‌شود. این تفاوت و تبعیض نیست. بلکه اینجا استعدادش قریب می‌شود. تا قریب می‌شود اجابتش محقّق می‌شود. معالجه اختصاص ندارد، ولی باید فرد مریض شود. معالجه جواب عمومی است. اما انسانی که مریض می‌شود به این محتاج می‌شود. اسم شافی به کار می‌افتد.

لذا می‌گوید نمی‌شود انسان ها یکی بر دیگری خودش را در حاجتی مقدم بداند. حقّ ندارد. در حاجات انسانی من حیث هو انسان، هیچ انسانی تقدّمی بر دیگری ندارد. پس اگر مشترکند، حق ندارند خود انسان ها هم یکی را بر دیگری مقدّم کنند. نه کسی می‌تواند خودش را مقدّم کند، نه دیگران می‌توانند او را مقدّم کنند. بعد نوبت به نظام کمالات می‌رسد. در نظام کمالات بحثش جدا می‌شود.

«و بالجملة أفراد الإنسان المجتمع أبعاض متشابهة من حقيقة واحدة متشابهة فلا ينبغي أن يحمل البعض إرادته و هواه على البعض إلا أن يتحمل ما يعادله، و هو التعاون على اقتناء مزايا الحياة» [22]

فقط خدا باید حاکمیّت بر عالم داشته باشد. فکر و نظر کسی بر بقیه تقدّم ندارد. اگر خدا می‌خواهد حاکمیّتش را اعمال کند، رسولانی را می‌فرستد که هیچ تعیّنی از جانب خودشان ندارند. هیچ دعوتی به خود ندارند. اگر کسی احتیاج به غیر دارد و مجبور است در خانه او برود، او هم باید احتیاجش را در خانه این بیاورد تا تعاون بشود. اما این زیر بار رفتن نیست.

کسی می‌گفت پدر بزرگ ما ثروتمند بود. افراد از او قرض می‌گرفتند. او هم گاهی از افراد ضعیف قرض می‌گرفت. تا حواسش باشد که ارتباط دو طرفه است .در نظام الهی یک طرفه است. تا رویش بشود که اگر او هم احتیاج پیدا کرد، درخواست کند. اگر تعاون باشد اشکالی ندارد. حواسمان باید باشد که در این حاجات هم، از خدا می‌خواهیم.

«و أما خضوع المجتمع أو الفرد لفرد أعني الكل أو البعض لبعض بما يخرجه عن البعضية، و يرفعه عن التساوي بالاستعلاء و التسيطر و التحكم بأن يؤخذ ربا متبع المشية» [23]

که اراده او باید حاکم باشد. «لایتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله»

«يحكم مطلق العنان، و يطاع فيما يأمر و ينهى ففيه إبطال الفطرة و هدم بنيان الإنسانية».[24]

مجتمع نسبت به یک فرد خاضع شود که او پادشاه شود ، یا فرد نسبت به فرد دیگر، جایز نیست.

این طور شود که ما مسئولین، تافته جدا بافته ایم. ما یک ژن خاص هستیم. یک مسئولی می‌گوید این ژن می‌تواند مدیر باشد. اگر این طور شد، فطرت باطل شده است. اگر دین ما منادی این باشد، جهان تشنه این حرف هاست. هیچ کسی حقّی بر دیگری ندارد. فطرت در این جا منهدم می‌شود.

«و أيضا من حيث إن الربوبية مما يختص بالله لا رب سواه فتمكين الإنسان مثله من نفسه يتصرف فيه بما يريد من غير انعكاس» [25]

یعنی دو طرفی نبود. من کالایی را می‌برم، او هم خدمتی به من می‌رساند.

«اتخاذ ربّ من دون الله لا يقدم عليه من يسلم لله الأمر».[26]

در قانون گذاری هست، در تبعیت هست، در تقاضا هست. همه این ها می‌شود مصادیق «اتّخاذ رب من دون الله».

کسی که امرش را برای خدا تسلیم کرده است، این کار را نمی‌کند. اگر این کار را کرد، معلوم است تسلیم امر خدا نیست.

پس ربوبیّت اختصاص به خدا دارد. ربوبیّت یعنی حاجات را به آن جا ببرند و تقاضای رفع حاجت از او داشته باشند. پس هیچ قانون گذاری و تبعیت از غیر راه ندارد.

يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلاَلاً بَعِيداً ﴿60﴾

طاغوت یعنی کسی که اذن از جانب خدا در امر و نهی ندارد.

امر شده بودند که به این کافر باشند. در مقابل این بایستند.

«فقد تبين أن قوله: وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ يفصح عن حجتين فيما يفيده من المعنى: إحداهما كون الأفراد أبعاضا، و الآخر كون الربوبية من خصائص الألوهية.[27]

قوله تعالى: فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ‏ »

این هم همان توحید عملی است.

«استشهاد بأنهم (و هم النبي ص و من اتبعه) على الدين المرضي عند الله تعالى و هو الإسلام، قال: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»: آل عمران- 19، فينقطع بذلك خصامهم و حجاجهم إذ لا حجة على الحق و أهله. و فيه إشارة إلى أن التوحيد في العبادة من لوازم الإسلام.[28]

دستور دین، رجوع به توحید عملی است. آنی که مردم سرشان را به او گرم می‌کنند، سرگرم شدن به توحید نظری است. این دردی را دوا نمی‌کند. جمع شدن دور توحید عملی است که انسان را از ربوبیّت غیر خدا دور می‌کند و به ربوبیّت خداوند می‌رساند.

انشالله خدای متعال توفیق درک معارف و حقائق عملی به همه ما عنایت کند.

والسّلام علیکم و رحمه الله و برکاته

[1] انعام 42

[2] نهج البلاغة ، حکمت 112

[3] الکافي  ج۲ ص۲۵۲ | مشکاة الأنوار  ج۱ ص۲۹۸ |  وسائل الشیعة  ج۳ ص۲۶۲ | بحار الأنوار  ج۶۴ ص۲۳۱

[4] آل عمران 64

[5] جاثیه 13

[6] الرحمن 29

[7] آل عمران 64

[8] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 248 – 247

[9] بقره 124

[10] بحار الأنوار، ج ۷۱، ص ۱۵۵، ح ۷۰؛ میزان الحکمه، ج ۱۳، ص ۴۵۴، ح ۲۲۵۱۱.

[11] همان

[12] همان

[13] غافر 60

[14] بقره 124

[15] صافات102

[16] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 249

[17] مولانا « مثنوی معنوی » دفتر سوم  بخش ۷ – بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است

[18] همان

[19] الخصال  ج۱ ص۲۰۲ | بحار الأنوار  ج۶ ص۲۱ | وسائل الشیعة  ج۷ ص۲۸

[20] [20] مولانا « مثنوی معنوی » دفتر سوم

[21] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 250

[22] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 250

[23] همان

[24] همان

[25] همان

[26] همان

[27] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 250

[28] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 251

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “تفسیر المیزان، جلسه 751” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*