بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

«قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ ۚ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ» [1]

کلمه واحده، دعوت به توحید علمی

ظرف زمانی که سوره نازل شده و شرایطی که برای پیغمبر اکرم(ص) و مسلمان ها در آن دوره بود، نشان می‌دهد که چقدر این آیه راه گشایی دارد. آن هم پس از جریان مباهله که جریان برهان عینی و نظام قهر الهی بود که «فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ» [2]، با قهر پایان یافت، هرچند که قهرش عین رحمت بود. اما در این آیه، باب رحمت را باز کردند و به همدلی و «کلمه واحده» که توحید عملی بود، دعوت کردند.

جلسه گذشته روی این خیلی تأکید شد که مرحوم علاّمه می‌فرماید: «تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ»[3]، دعوت به توحید اعتقادی نیست، بلکه دعوت به توحید عملی است، این یک راه گشایی در نگاه ما در حرکت های اجتماعی مان و نظام تربیتی مان دارد که اگر می‌خواهیم کار را آغاز کنیم، از کجا آغاز کنیم؟ چگونه آغاز کنیم؟ چگونه جلو برویم؟

اینجا می‌فرماید: «تعالوا الی کلمة»، به تعبیر مرحوم علّامه، دعوت به توحید الوهی است، دعوت به توحید عملی است که انسان ها سبک زندگی شان را بر اساس نگاه توحیدی قرار دهند. نه فقط نگاه ذهنی را بر اساس کلمه «لا اله الا الله» قرار دهند. لذا بلافاصله بعد از «تعالوا الی کلمة»، «سواء بیننا و بینکم» را می‌فرماید، و با سه جمله، تفصیل این اجمال را بیان می‌کند. کسانی که می‌گویند «تعالوا الی کلمة سواء»، توحید اعتقادی است، مجبورند بگویند این سه جمله چیز جدیدی نیست. در حالی که اساس بر این است که جدید باشد. در حالی که اگر کلمة «سواء» توحید عملی باشد، ادامه تفصیل این اجمال می‌شود. پس یکی از وجوه این که کلمة سواء را، «توحید عملی» می‌گیرند، این است که اگر توحید اعتقادی بگیریم، عطف بیان است. اما اگر توحید عملی باشد، بیانش سه فراز دارد. «ان لا نعبد الا الله». عبادت غیر خدا نکنیم. همان طور که در متن آمده است. مثل «لا اله الا الله» است. نفی و اثبات نیست. اگر کسی بگوید استثناء است، نفی و اثبات می شود. امّا اگر «الا الله» را بدل بگیرد، «لا اله غیر الله»، فقط نفی است. اثبات را عهده دار نیست، چون اثبات فطری است. یعنی خداوند در قرآن در صدد اثبات نیست. علّتش این است که آن حقیقت، فطری است. نفی غیر می‌کند. بدل اله است. در «لا نعبد الا الله»، «الّا» را معنای غیر کردند که همان معنای بدلیت بدهد. این هم یک نکته دیگری که در اینجا «لا نعبد الا الله»، و «لا نشرک به شیئا»، شرک نورزیدن که علاوه بر توحید عملی، مراتب شرک را هم شامل می‌شود که نسبت به تعبیر «وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ» [4]، مراتب شرک را نفی می‌کند. شرک جَلی را نمی‌گویند. مشرک در ناحیه اعتقاد، در ناحیه عمل می‌شود. منتها به قرینه اینکه در مورد نصاری و یهود آمده و این ها به الوهیت مسیح به عنوان «ابن» قائل بودند، یا یهود عزیر ابن الله می‌گفتند، می‌تواند بیان بر توحید ذاتی باشد، به قرینه حرفی که این ها سابق بر این داشتند.

پس اگر دعوت به توحید نظری بگیریم، اختلافاتی که بین ادیان هست، در کتاب هایشان اختلاف هست. اما در نظام عملی اختلافی نداشتند و می توان در نظام عملی، مشترکات بیشتری پیدا کرد. در نظام عمل، سجده بر مسیح نمی‌کردند. این نگاه عملی سرعت سیر به سمت اشتراک در توحید نظر را هم ایجاد می‌کند.

در جامعه ایمانی هم به خصوص با فراز سوم که «وَ لَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ» [5]، این بیان خیلی صریح است. «فان تولّوا فاشهد باننّا مسلمون»، این صریح است در اینکه بیان ناظر به توحید عملی است. ما تسلیم هستیم. تسلیم در نظام علمی است. این قرینه مقابل آن هاست. ولی طبق «و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله»، قانون گذار در نظام الهی و تبعیت افراد از هم در این نظام باطل است. این که کسی اختیار خودش را به دست کس دیگری بدهد یا دیگری اختیار این را به دست بگیرد، دو طرف دارد، یکی اینکه او اختیار این را به دست بگیرد، مثل ظالمی یا جباری، دیگری اینکه یک مظلوم اختیارش را به دست دیگری بدهد. اگر کسی در نظام عملی خودش را تسلیم دیگری کرد یا دیگری به زور بر این غلبه کرد، غلبه او تسلیم شدن است و تسلیم شدن کار مجددی است، یک غلبه و یک تسلیم. ممکن است او غلبه را بخواهد، این نباید تسلیم شود. هر دو این ها شرک است. «لایتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله». ربّ و قانون گذار و متصرف نمی‌تواند غیر از خدا باشد. ولایت هر بشری بر بشر دیگر منتفی است و راه ندارد. پس اگر تبعیت را در نظام «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» [6] بیان کردند، این تبعیت به هیچ وجه تبعیت افراد نیست. تبعیت خداست. این شخص هیچ چیزی از خودش ندارد، حیثیتی از خودش ندارد، علامت و آیتی است که دارد خدا را نشان می‌دهد. هر چقدر استقلال در این وجود بیشتر دیده شود، مصداق «اتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» شده است. هرچقدر کمتر شود، «لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» است.

تبعیت یا با استبداد و یا با قبول است. این مصداق «لایتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» است. فقط استکبار را شامل نمی‌شود. لذا مظلومی هم که ظلم پذیر باشد، او هم مصداق این است. خود این هم نشان می‌دهد که این تبعیت عملیه است.

دین انبیاء، دین فطرت

این سه فراز، هر سه فرازش نگاه فطری است. دین انبیاء، دین فطرت بوده است، این در همه ادیان مشترک است. ما نمی‌خواهیم دعوت به یک امر جدیدی کنیم. اگر می‌خواستیم دعوت کنیم، دعوت به اختلاف بود. سه نقطه که لازم و ملزوم هم هستند که از دل یکدیگر در می‌آیند. می‌خواهیم دعوت به اشتراک کنیم. اگر کسی خدا را معبود دانست، حتما اطاعت غیر نباید کند. چون هر اطاعتی، عبادت است. اگر هر اطاعتی عبادت است، «لایتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» محقّق شده است. این هم فطری است و تخطئه تحریفی است که این ها صورت دادند. این ها قسّیسین و رُهبان را ارباب گرفته بودند. قسّیسین و رُهبان، می‌دانستند که ربّ بودن برای آن ها در دین قرار داده نشده است. اطاعت بی چون و چرا برایشان قرار داده نشده است. اطاعت آیَوی (نشانه) اشکال ندارد. ما که خودمان را در سلسله علماء قرار دادیم، اگر مردم را دعوت به خودمان کنیم، حرف خودمان را بزنیم، «ارباب من دون الله» شدیم، امّا اگر حرف خدا را زدیم، یک بلندگو شدیم که حرف خدا را می‌زند، این توهین نیست که یک ابزار مکانیکی باشد، کسی مبیّن بیان الهی است که هیچ رنگی از خودش ندهد. اگر کسی رنگ بدهد، صدق «إن هو الا وحی یوحی» نمی‌کند.

معصوم، کسی است که در أخذ، حفظ، ابلاغ و اجرا عصمت داشته باشد. عصمت در چهار مرحله اطلاقی است، حدّ نمی‌زند. حدّ زدن، تصرّف است. نگویید وحی های امّت های گذشته چطور محدود بوده است. وحی نبیّ در آن دوره هم در حدّ همان دوره محقّق شده است. در دوره نبیّ ختمی، وحی، مطابق وجود مطلق نبیّ ختمی محقّق شده است. آن نازله بود، این اطلاقی است.

در این نگاه، «لایتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله» یعنی تخطئه ارباب بودن قسّیسین و رُهبان. آن ها می‌فهمیدند که اگر دعوت به توحید عملی صورت بگیرد، چقدر برای آن ها هلاک کننده است. چون تمام حیات و هستی شان به این بود که این ها ربّ باشند، مردم بی چون و چرا تبعیّت کنند. نگویند کجای دین این را گفته است. بلکه این ها خودشان را تمام دین می‌دانند و هرچه این ها می‌گویند، دین است. نه این که این ها دین را می‌گویند. «يَعْطِفُ الْهَوَى عَلَى الْهُدَى»[7] ، در زمان ظهور، حضرت هوای نفس را بر هدایت عطف می‌کنند و معنا می‌کنند، «کما یعطف الهدی علی الهوی»، قبل از آن هوای نفس ها، مبیّن دین شده بود و لذا هدایت ها بر هوا منعطف می‌شد. البته این بیشتر مربوط به منحرفین است.

دعوت به عمل، از نقطه ای مشترک

نکته: دعوت به عمل که جای عمل است و توحید عملی است، نمی‌تواند از یک نقطه بی اثر ذهنی محض شروع شود. بلکه از جمعی شروع می‌شود که اساسی را قبول دارند و مطابق آن عملی امکان پذیر است. می‌گوییم از این عمل مشترک شروع کنیم تا به مشترکات دیگر برسیم. اگر نقطه شروع در امر مشترک، صرفاً یک امر ذهنی باشد، در احتجاج عیبی ندارد. اما در نظام عملی، باید نقطه اشتراک حداکثری قرار داده شود. اگر با «ناس» می‌خواستیم نقطه مشترک بگیریم، «ان لا نعبد الا الله» نمی‌شد گفت بلکه باید می گفتیم که مثلاً ظلم نکنید.

حالا اگر در جامعه اسلامی قرار گرفتیم، می‌توانیم اختصاصات عملی را شدیدتر و بیشتر بکنیم؟ بله، می‌شود.

اگر در جامعه ایمانی قرار گرفتیم می توانیم این اختصاصات را بیشتر کنیم؟ بله می توانیم.

نقطه شروع را اهل کتاب قرار می‌دهد. لذا لوازم عملی مناسب اهل کتاب را هم می‌آورد. اما نباید به این مسئله سوق پیدا کنیم که هر چقدر نقطه اشتراک را دورتر ببریم، اثرش بیشتر است. نقطه اشتراک اگر خیلی دور شد، بی اثر می‌شود. اگر نقطه اشتراک فطری با یک نگاه عملی همراه شود که آغاز باشد به خصوص در نظام فطری، آن هم مبیّن یک نحوه توحید است.

لذا می‌بینیم که امام زمان(ع) که تشریف می‌آورند، احتجاجاتشان با اهل کتاب است. اساس این است که از نظام فطری خارج نشدند. گاهی با مُشرک از نظام فطری نمی‌شود احتجاج کرد. مُعوِج شده است.

این سه آیه شریفه، سرلوحه تمام نامه هایی بود که پیامبر اکرم(ص) به سران کشورها نوشتند. این نشان می‌دهد که این نظام فطری و درونی است و پیامبر(ص) دنبال این نیست که به جای قسّیسین و رُهبان، خودش را قرار دهد. این نفی هم فطری است. می‌فهمیدند که پیامبر(ص) نمی‌خواهد جای آن ها را بگیرد. این خیلی اثر داشت. به حاکمان می‌گویی «لایتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله». قوام وجود او این است که ارباب باشد. نشان می‌دهد که قبول خدا سازگار با ربوبیّت دیگری نیست. ربوبیّت دیگری هم از اطاعت شروع می‌شود تا «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ» [8]می‌رود. باید قانون گذار، خدا باشد. وقتی ابراهیم خلیل(ع) با نمرود احتجاج کرد، گفت: «رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ» [9]، دید اگر بپذیرد، قانون گذاری هم برای اوست. دید سازگار نیست. پس معلوم می‌شود مالک حیات و ممات اوست. نمرود فهمید ابراهیم خلیل(ع) کجا را می‌زند. در عین این که یک احتجاج عملی بود، یک نفی عملی نسبت به سیره نمرود بود.

 یک موقع ما نگاه می‌کنیم که آیات قرآن یک بحث علمی می‌کند. اگر کسی زیرک باشد که اینقدر کشیده شده است تا نظام عمل، نمرود گفت انا احیی و امیت. من هم حق قانونگذاری دارم. نشان می‌دهد فهم و شعور این ها هم خیلی زیاد بوده است. وقتی می‌گوید «ربی الذی یحیی و یمیت»، یعنی قانونگذاری هم برای اوست. پس تو ظالمی. تو در جای خودت نیستی.

نگاه عالِم در بیان حکم دین

ما هم در مقام و جایگاهی که داریم اگر خواستیم حکم خودمان را بیان کنیم، این ربوبیّت می‌شود. حواسمان باشد که اگر حکم دین را می‌خواهیم بیان کنیم، در آن، مطرح کردن خودمان مقصود نباشد. هر جایی که دعوت به خود شد، انسان احساس کرد که خوشش می‌آید که دیگران به انسان رجوع می‌کنند، این دعوت به خود است.

لذا شرط انسان ولیّ این است که «مُخَالِفاً لِهَوَاهُ، مُطِيعاً لِأَمْرِ» [10] باشد، «مطیعا لامر مولاه باشد». یعنی هیچ جهتی که حیث خودش را داخل کند، نباشد.

 پس این طور نیست که این ربوبیّت، مختص قسّیسین و رُهبان باشد. برای هر کسی که محلّ رجوع مردم است، هر کسی که در اینجا به طوری شد که احساس کرد این برتر است، این حقّی بر مردم پیدا کرده است، هر کسی که این نگاه را پیدا کرد، این نشان می‌دهد که این همان جایگاه قسّیسین و رُهبان را برای خودش پیدا کرده است.

اگر مردم ببینند که عدّه ای در لفظ بگویند ما خدمتگذار مردمیم ولی بخواهند بر آن ها سروری کنند، این نفاق را می فهمند و موضع می گیرند ولی اگر حرف و عمل در برابر عباد الله یکی باشد، و خضوع و خشوع واقعی در آن ها دیده شود و حکم خدا را بیان کنند، این جا مردم حقیقت «لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله از لانعبد الا الله» را درک می کنند. نشأت گرفته باشد. این ها خیلی دقیق و زیباست.

حکومت در خانواده بر اساس نظام الهی

حتّی در یک خانواده بگوییم سرایت حکم یک کسی بر دیگری باید بر اساس نظام الهی باشد. «ان لا نعبد الا الله». اگر فرمودند «الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ»[11]، در این دایره معنا پیدا می‌کنند. او مثل مسئول و رهبر است. نه بر اساس امیال شخصی. اگر هر کاری خواست کرد، می‌شود تمرین اربابا من دون الله شدن.

نکته: اگر فرزند هم در ابتدا پدر را رازق خودش می‌داند، این نباید سبب شود که پدر هم خودش را رازق بداند. اگر کودک پدر را ربّ می‌بیند، پدر نباید خودش را ربّ ببیند. این مربوط به آن دوره است. پدر باید از خودش به خدا عبور بدهد. منتها به نحوی که برای این مقدور است.

سؤال: خضوع و خشوع در مقابل اهل ایمان است یا در مقابل مطلق ناس؟

پاسخ: هر کدام مناسب خودش است. خضوع و خشوع در مقابل مؤمنین بیشتر است. هرچه بالاتر می‌رود شدّت پیدا می‌کند. چون حیثیت ها مضاعف می‌شود. جایی که خلق خدایی باشند که در مقابل خدا قد علم کردند، خضوع و خشوع در مقابل آن ها با قتال با آن هاست.

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (64) يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْراهِيمَ وَ ما أُنْزِلَتِ التَّوْراةُ وَ الْإِنْجِيلُ إِلاَّ مِنْ بَعْدِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (65) ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ حاجَجْتُمْ فِيما لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِيما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (66) ما كانَ إِبْراهِيمُ يَهُودِيًّا وَ لا نَصْرانِيًّا وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (67) إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيُّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ (68)

وَدَّتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يُضِلُّونَكُمْ وَ ما يُضِلُّونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ (69) يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (70) يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (71) وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (72) وَ لا تُؤْمِنُوا إِلاَّ لِمَنْ تَبِعَ دِينَكُمْ قُلْ إِنَّ الْهُدى‏ هُدَى اللَّهِ أَنْ يُؤْتى‏ أَحَدٌ مِثْلَ ما أُوتِيتُمْ أَوْ يُحاجُّوكُمْ عِنْدَ رَبِّكُمْ قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ (73)

يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (74) وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ لا يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ إِلاَّ ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (75) بَلى‏ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ وَ اتَّقى‏ فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ (76) إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (77) وَ إِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقاً يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتابِ وَ ما هُوَ مِنَ الْكِتابِ وَ يَقُولُونَ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ ما هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ (78)

بيان‏

شروع في المرحلة الثانية من البيان المتعرض لحال أهل الكتاب عامة و النصارى خاصة و ما يلحق بذلك. فقد كانت الآيات فيما مر تعرضت لحال أهل الكتاب عامة بقوله: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»: آل عمران- 19، و بقوله‏ أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ»: آل عمران- 23، ثم انعطف البيان إلى شأن النصارى خاصة بقوله: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً إلخ: آل عمران- 33، و تعرضت في أثنائها لولاية المؤمنين للكافرين بقوله: «لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ»: آل عمران- 28، فهذا في المرحلة البادئة.

ثم عادت إلى بيان ما ذكرته ثانيا بلسان آخر و نظم دون النظم السابق فتعرضت لحال أهل الكتاب عامة في هذه الآيات المنقولة آنفا، و ما سيلحق بذلك من متفرقات بحسب مساس خصوصيات البيانات بذلك كقوله: «قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَكْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ‏ إلخ: آل عمران- 98، و قوله: «قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ‏ إلخ: آل عمران- 99، و تعرضت لحال النصارى و ما تدعيه في أمر عيسى (ع) بقوله: «ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ» الخ: آل عمران- 79، و تعرضت لأمور ترجع إلى المؤمنين من دعوتهم إلى الإسلام و الاتحاد و الاتقاء من ولاية الكفار و اتخاذ البطانة من دون المؤمنين في آيات كثيرة متفرقة.

قوله تعالى: قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ‏، الخطاب لعامة أهل الكتاب، و الدعوة في قوله: تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ «إلخ» بالحقيقة إنما هي إلى الاجتماع على معنى الكلمة بالعمل به، و إنما تنسب إلى الكلمة لتدل على كونها دائرة بألسنتهم كقولنا اتفقت كلمة القوم على كذا فيفيد معنى الإذعان و الاعتراف و النشر و الإشاعة. فالمعنى: تعالوا نأخذ بهذه الكلمة متعاونين متعاضدين في نشرها و العمل بما توجبه.

همه با هم کمک کنیم این معارف نشر پیدا کند. عمل به آن چیزی که این کلمه ایجاب می‌کند را محقّق کنیم. پس «تعالوا»، قدم برداشتن و رفتن و رسیدنی است که با عمل محقّق می‌شود. یک حرکت عملی است. یک نظام عملی که بین همه ما مشترک است، دنبال انجامش باشیم.

و السواء في الأصل مصدر، و يستعمل وصفا بمعنى مساوي الطرفين، و سواء بيننا و بينكم أي مساو من حيث الأخذ و العمل بما توجبه،

همه در این مساوی هستیم و هیچ کدام بر دیگری برتری نداریم. این خودش یک انصاف است. یک روحانی در بین مردم با مردم در یک عمل حرکت می‌کند. نمی‌گوید من رفتم و شما هم بیایید برسید. حرکت می‌کند در نظام عملی، با هم حرکت می‌کنند تا برسند. «تعالوا الی کلمة» نسبت به ما هم همین طور است. مردم احساس نکنند که ما جدا هستیم. احساس همراهی را در حرکت کنند. این می‌شود حرکت کاروانی.

و على هذا فتوصيف الكلمة بالسواء توصيف بحال المتعلق و هو الأخذ و العمل، و قد عرفت أن العمل إنما يتعلق‏ [1]

بمعنى الكلمة لا نفسها كما أن تعليق الاجتماع أيضا على المعنى لا يخلو من عناية مجازية

این نکته هم زیباست که تک تک را دعوت نمی‌کند. یک نظام اجتماعی عملی را می‌خواهد پایه گذاری کند. یک حرکت اجتماعی عملی را می‌خواهد پایه گذاری کند. آن نظام اجتماعی این اثر را می‌تواند داشته باشد. دنبال تک تک نیست. دنبال یک نظام اجتماعی عملی است.

ففي الكلام وجوه من لطائف العنايات: نسبة الاجتماع إلى المعنى ثم وضع الكلمة مكان المعنى ثم توصيف الكلمة بالسواء!.

و ربما قيل: إن معنى كون الكلمة سواء أن القرآن و التوراة و الإنجيل متفقة في الدعوة إليها، و هي كلمة التوحيد، و لو كان المراد به ذلك كان قوله تعالى: أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ‏ «إلخ» من قبيل وضع التفسير الحق موضع الكلمة المتفق عليها، و الإعراض عما لعبت به أيديهم من تفسيره غير المرضي الذي تنطبق الكلمة بذلك على أهوائهم من الحلول و اتخاذ الابن و التثليث و عبادة الأحبار و القسيسين و الأساقفة و يكون محصل المعنى: تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ‏ و هي التوحيد، و لازم التوحيد رفض الشركاء و عدم اتخاذ الأرباب من دون الله سبحانه.

و الذي تختتم به الآية من قوله: فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ‏ يؤيد المعنى الأول فإن محصل المعنى بالنظر إليه أنه يدعو إلى هذه الكلمة و هي أن لا نعبد إلا الله «إلخ» لأنها مقتضى الإسلام لله

اسلام یعنی تسلیم بودن عملی. ببینید در حقیقت هایی که در قرآن آمده، اسلام را در جاهای مختلف آورده اند، اسلام مقام تسلیم است. مقام تسلیم بودن تا به عمل کشیده شده است. تسلیم در نظام عملی کاملا خودش را هویدا می‌کند. هرچند در مقام عمل تنها نمی‌ماند.

الذي هو الدين عند الله،

«ان الدین عند الله الاسلام» که تسلیم عملی در برابر خداست.

و إن كان الإسلام أيضا لازما من لوازم التوحيد

از لوازم توحید اعتقادی است.

لكن الدعوة في الآية إنما هي إلى التوحيد العملي و هو ترك عبادة غير الله سبحانه

یعنی سجده بر غیر خدا نکنید؟ نه. یعنی قانون گذار فقط خداست. اطاعت فقط مربوط به خداست. ترک عبادت غیر، یعنی قانون گذار فقط خداست. لذا هر رجوعی به قانون غیر رجوع به طاغوت و عبادت غیر است. «أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ»[2]، یعنی اطاعت شیطان.

دون اعتقاد الوحدة، فافهم ذلك.[3]

این آیه فقط دعوت به اعتقاد نظری نیست.

جامعه سازی، یک کار جدی در رابطه با تشکیلات سازی هست.. ارتباطات با کشورهای دیگر، ارتباطات با اهل کتاب، حتّی با مشرکان و دیگران هم می‌تواند به عنوان الگو و مدل قرار بگیرد. هر چقدر این جامعه و جمع شدّت ارتباط بیشتر و مرتبه محوضت بیشتری داشته باشند، نظام عملی هم شدیدتر می شود. در تشکیلات دینی هم این کاملا می‌تواند الگو باشد که چطور با توجه به مقدّماتی که قبول داریم، از یک نظام عملی شروع کنیم. نقطه شروع عمل می‌تواند یک جایی هفتاد، هشتاد باشد. یک جا هم ممکن است نقطه ده باشد. در جاهایی که می‌خواهیم شکل گیری وحدانی بشود، باید از نقطه عملی شروع کنیم. هرچند اجمال در اعتقاد باشد ولی تفصیلش در عمل است.

انشالله ادامه بحق را در جلسه آینده ادامه خواهیم داد.

والسّلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته

 

 

[1] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 246

[2] یس 60

[3] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 247

[1] آیه 64 آل عمران

[2] آل عمران 61

[3] آل عمران 64

[4] یوسف 106

[5] آل عمران 64

[6] نساء 59

[7] نهج البلاغة خطبه 138

[8] نازعات 24

[9] بقره 258

[10] احتجاج ، احمد بن على طبرسى‏ ج۲ ص ۴۵۶ ؛ بحارالانوار،علامه مجلسی : ج ۲ ص ۸۸ ؛ جامع الاحادیث الشیعه، سید بروجردی : ج ۱ص ۳۱۴ ؛ میزان الحكمه ،محمدی ری شهری : ج ۳ ص ۲۶۲۲ ؛

[11] نساء 34

[12] یس 60

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “تفسیر المیزان، جلسه 748” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*