بسم الله الرحمن الرحیم

الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلَا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرِينَ ﴿۶۰﴾ فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ ﴿۶۱﴾ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ وَمَا مِنْ إِلَهٍ إِلَّا اللَّهُ وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿۶۲﴾ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِالْمُفْسِدِينَ ﴿۶۳﴾[1]

مباهله، برهان عینی قابل تکرار

ادامه بحث مباهله را خدمت عزیزان هستیم، که بحث بسیار مفید و قابل اقتدایی بود و فقط یک بحث تاریخی نبود. بلکه یک بحث جاری بود. همانطور که امام رضا(ع) از امام صادق(ع) نقل می‌کنند که کسی سؤال کرد و حضرت پاسخ دادند که قرآن غَزّ جدید است، هر روز طلوعی دارد، گویی هر روز نازل می‌شود. هر روز مصداقی دارد. باید با فعالیت، اعمال و رفتار خودمان، طلوع خورشید قرآن را هر روز ببینیم. «یجری مجری الشمس». قرآن دائماً مصداق جدید دارد. فقط بیان تاریخ نیست. بلکه بیان تاریخ انسانی است که تکرار پذیر است. نه تاریخ بشریت به عنوان أبدان، بلکه تاریخ انسانیت به عنوان أرواح، که هر روز مصداق دارد و قابل اقتداست. با این نگاه، جریان مباهله هم از جمله این مباحث است که نسبت به آن به ما فرمودند که در هر دوره ای، کسانی که عالمان آن عصر هستند، می‌توانند به عنوان یک برهان عینی با او احتجاج کنند. پس از آن که احتجاجات صورت گرفت و آن شخص لِجاج کرد، به حجّت عینی بپردازند که این یقین برای همه است و شک نداشته باشیم که خدای سبحان پشتیبانی می‌کند.

به دنبال این بحث ها، خدای سبحان می‌فرماید:

« إِنَّ هَٰذَا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ ۚ وَمَا مِنْ إِلَٰهٍ إِلَّا اللَّهُ ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ » [2]

با تأکید لام و ضمیر فصل. عرض کردیم که خدای سبحان احکام، مسائل و موضوعاتی که بیان می کند، در پایان به اسمای الهی می‌رساند. اسمای الهی، علّت برای حکم است. تمام آیات قرآنی که در ذیلش اسمای الهی آمده، آن اسماء، علّت و سبب برای آن حکم است. تمام این قدرت نمایی که خدای سبحان به پیامبر(ص) إعطا کرد و امر کرد که تو مُحاجّه و مباهله کن، زیرا حق با توست و این قَصص حق است.

 معنای عزیز و حکیم

خدا عزیز حکیم است. عزیز است، یعنی نفوذ ناپذیری است که خَدشه در هیچ حکمی از احکام او و انفعال در هیچ حکمی از احکام او نیست. حکیم است، چون این قدرت را با حکمت اعمال می‌کند. پس با عنوان عزیز حکیم، هم علم و هم قدرت در مسئله وجود دارد. عزیز حکیم، نفوذ ناپذیری و عدم تأثّر و انفعال در احکام الهی است که قدرت قاهر الهی پشتیبانش است. مباهله هم از سنخ عزیز حکیم است. تا اینجا بحث هایی بود که گذشت.

تهدید بعد از استدلال

در دنبال آیه می‌فرماید:

«فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِالْمُفْسِدِينَ» [3]

 اگر بعد از همه این احتجاجات، باز پشت کردند، خدای متعال به مُفسدین علم دارد. در این جا، فاسدین نفرمود. زیرا این افراد، فقط این طور نبود که ذهنشان خراب باشد، بلکه به دنبال خراب کردن دیگران هم بودند. مُفسدند. فاسد خودش خراب است. مُفسد، دنبال تخریب دیگران هم هست. وقتی می‌فرماید: «انّ الله علیم»، با «إنّ» که تاکید است، تفریع هم کرده است، زبان، زبان تهدید است نه زبان وصف که خداوند علیم است. یک وقت زبان وصف است که خدا علیم است، خدا عالم است. می‌تواند زبان کرامت هم باشد که پشتوانه الهی برای انسان قوی شود، اما این جا زبان، زبان تهدید است. کسانی که مقابل این حقیقت بایستند و مُفسد باشند، خداوند علیم است. وقتی می‌داند، قدرتمند، عزیز وحکیم هم هست و فساد این ها را می‌داند، نمی‌خواهد بگوید جزایشان چه می‌شود. بیان نکردن نحوه عذاب توسط قدرتمندی که به مُفسد علم پیدا کند، خودش شدّت عذاب است. یعنی در وصف نمی‌آید. لذا می‌بینید که «مُفسد فی الارض» جزایش بالاترین عذابی است که در زمین امکان پذیر است و باید به عنوان مُحارب و مُفسد، اعدام شود. اگر در دنیا بالاترین حدّ از جرم و جزا برای مُحارب و مُفسد، محقّق می‌شود، نسبت به خدای سبحان نیز همین طور است و در نظام آخرت، برای مُفسدی که در مَعرض علم الهی بوده و مُفسد هم هست، بالاترین عقاب، که همان جهنم خلودی است، قرار داده می شود. و بیان نکردن این عذاب، خودش شدّت عذاب است.

مرحوم علّامه، در پایان چند نکته را بیان می کنند:

«قصر قلب» و «قصر إفراد»

«هذا إشارة إلى ما تقدم من قصص عيسى (ع)، و الكلام مشتمل على قصر القلب أي ما قصصناه هو الحق دون ما تدعيه النصارى من أمر عيسى».[4]

 از جمله این که «ان هذا لهو القصص الحق»، قصر قلب است. یعنی اعتقاد آن ها این بود که آن چه از جریان عیسی(ع) نقل می‌کردند، حقّ است. این آیه می‌فرماید که تنها و تنها آنی که خدای سبحان فرموده است، «قَصص حقّ» است. یک «قصر إفراد» داریم، یک «قَصر قلب». «قَصر قلب» این است که آن چه مخالف اعتقاد آنهاست، فقط آن صحیح است. «قصر إفراد»، یعنی چیزی که ممکن است چند قِسم داشته باشد، در یکی از قِسم ها منحصر می شود.

«و في الإتيان بإن و اللام و ضمير الفصل تأكيد بالغ لتطييب نفس رسول الله ص و تشجيعه في أمر المباهلة بإيقاظ صفة يقينه و بصيرته و وثوقه بالوحي الذي أنزله الله سبحانه إليه و يتعقبه التأكيد الثاني بإيراد الحقيقة بلازمها و هو قوله: وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلَّا اللَّهُ‏ فإن هذه الجملة لازمة كون القصص المذكور حقا» [5]

با این که پیامبر(ص) یقین داشته ولی باز خدای متعال تأکید می کند که در صحنه اجرا هم اعتقاد ایشان صحیح است. بطلان آن ها با همان مباهله روشن شد و آن ها نیامدند.

تا اینجا خدای سبحان مباهله را بیان کرد که مباهله کند.

مصداقی از محبّت خدا به پیامبر(ص)

«قوله تعالى: وَ إِنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‏ معطوف على أول الآية، و هو بما فيه من التأكيد البالغ تطييب آخر و تشجيع لنفس النبي (ص)» [6]

چقدر پیامبرش را دوست دارد. برای یک لبخند بر لب ایشان این همه تطییب انجام می‌دهد. با تاکیدات مختلف می خواهد تا طیب نفس کاملی ایجاد شود. نه اینکه پیامبر(ص)، نسبت به کلام وحی شکی داشته باشد، این تأکیدات از باب محبّت خدای سبحان به پیامبر(ص) است که ابراز محبت است. محبوبیّت پیامبر(ص) است. خیلی زیباست این ها که آدم یاد می‌گیرد. گاهی طرف مقابل ممکن است با یک کلامی، حرف شما را قبول کند، اما برای اینکه او را خوشحال کنید، یک تأکیداتی هم علاوه بر قول ابتدایی قرار می‌دهید تا آن شخص احساس ‌کند که با این طور بیان کردن شما، خیلی دوستش دارید.

سؤال: آیا این تأکیدات برای شدّت تاثیر گذاری نیامده است؟

پاسخ: درست است، امّا برای نبیّ شدّت تطییب ایجاد می‌کند، ولی برای دشمن هم وجود دارد، امّا در مرحله اول، خطاب به پیامبر(ص) است. کسی که قرآن را قبول ندارد، با تأکید هم با او صحبت کنی، فایده ای ندارد. در عین اینکه تطییب نفس پیامبر(ص) است، قوّت قلب برای مؤمنین هم هست، آنها هم اجمالاً فهمیدند که پیامبر(ص) در احتجاجاتش حقّ است، هرچند نمی‌خواستند ابراز کنند. شاید با این ملاحظه، در آن ها هم اثر بگذارد.

شجاعت و تأثیرگذاری در عمل

هرچقدر به صحنه آمدن با یقین و شجاعت بیشتری باشد، تأثیر بیشتری دارد. کسی که با شجاعت بالاتر به میدان می‌آید، این اثر بالاتری می‌گذارد. خیلی از مواردِ بازدارندگی، مربوط به یقین عاملی است که به وسط میدان می‌آید. وقتی دشمن می‌بیند که با یک قایق، تا نزدیکی ناوگان او می‌آید، وقتی می‌بیند با یک شجاعت می‌آید، دست او می‌لرزد. این باعث می‌شود که اثر و بازدارندگی بیشتر صورت بگیرد.

علّامه در ادامه می فرماید:

«إنّ اللّه لا يعجز عن نصرة الحقّ و تأييده» [7]

یک موقع کلام کسی حقّ است، اما خدای سبحان بنا ندارد در این صحنه این کلام را به کرسی بنشاند. منتظر همان روال عادی است که مؤمنان قیام کنند. چنانچه در طول تاریخ، انبیاء خیلی کلمات حقّ داشتند که بیان کردند، اما زمین خورد. ولی در این جا این همه تأکیداتی که می‌کند، یکی از آثارش این است که این را به کرسی بنشاند. به پیامبر(ص) این شجاعت و یقین را می‌رساند که خدا بنا دارد در اینجا این را بر کرسی بنشاند و نصرتش را آشکار کند. و خدا هیچ گاه از نصرت و تأییدش، عاجز نیست. یک جا به اقدام خود مردم واگذار کرده است، امّا در جایی دیگر خودش به عده گرفته است، مانند معجزات، معجزه حقّ جایی است که خود خدا مستقیماً می‌خواهد دیگران را به عجز در بیاورد. این نحوه مباهله برای پیامبر(ص) نشان می‌دهد که خدا بنا دارد مسأله را آشکار کند، لذا تشجیع پیامبر(ص) در این مسئله، به معنای آشکار شدن قطعی مسئله است.

با این معجزات، عزیز حکیم آشکار شده و دیده می‌شود و ظهور پیدا می‌کند.

«و لا أنه يغفل أو يلهو عن ذلك بإهمال أو جهل»

این نسبت به حکیم بودن خداوند است. پس خداوند جهل، اهمال، لهو، نسیان و غفلت ندارد. بلکه حکیم است.

«فإنّه هو العزيز (فلا يعجز عما أراده) الحكيم (فلا يجهل و لا يهمل) لا ما عملته أوهام خصماء الحق من إله غير الله سبحانه»

این عزیز حکیم، در مقابل اعتقادات آن هاست که به اوهامشان که نه عزیز است و نه حکیم است، تکیه داشتند.

«و من هنا يظهر وجه الآيتان بالاسمين: الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ‏، و أن الكلام مسوق لقصر القلب أو الإفراد»

یا «قصر قلب» است که مقابل اعتقاد آن ها را ثابت می‌داند، یا «إفراد» است که بین عقیده پیامبر(ص) و عقیده آن ها در مسئله عیسی(ع)، «قصر افراد» است که عقیده پیامبر(ص) را به عنوان عقیده صحیح بیان می‌کند.

«قوله تعالى:  «فَإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِالْمُفْسِدِينَ‏» [8]، لما كان الغرض من المُحاجّة و كذا المباهلة بحسب الحقيقة هو إظهار الحق »

مباهله، یعنی آشکار شدن حق. همان طور که استدلال، إظهار حقّ می‌کند، معجزات هم إظهار حقّ می‌کنند. پس این ها برهان عینی هستند. یک برهان علمی داریم و یک برهان عینی که حق را در صحنه عین آشکار می‌کند.

«مُحاجّه»، استدلال علمی است، «مباهله»، استدلال عینی است.

معنای عدم پذیرش مباهله

«لم يكن يعقل التولي عن الطريق لمريد الغرض و المقصد»

اگر اظهار حقّ است، نباید نسبت به مباهله پشت کنند. این دقیقاً مانند این است که کسی در یک مناظره علمی، پاسخ ندهد و جلسه را ترک کند. نتیجه این کار چیست و به چه معناست؟ قبول شکست است. یعنی من پاسخی ندارم. در مباهله که یک برهان عینی است، اگر یکی از دو طرف بگوید من نمی‌آیم یعنی حرف تو، حقّ است و من نمی‌توانم در مقابلش بایستم. چون هر دو طرف در مقام اظهار حقّ بودند، نصارای نجران آمدند بگویند ما حقّیم و حرف تو باطل است. وقتی این دو تا مقابل هم قرار گرفتند، اگر از مباهله رویگردان شدند، یعنی جلسه برهان عینی را ترک کردند. اگر اهل اظهار حقّ بودید، باید تا آخر می‌ایستادید. معلوم است که این ها اهل اظهار حقّ نیستند. یعنی دنبال فساد و إفساد بودند، نمی‌خواستند اظهار حقّ شود. آن روایتی که فرمود: «چون تابع شهواتشان بودند، تمکین نکردند، فهمیدند پیامبر(ص) حقّ است، اما نمی‌خواستند دست از شهواتشان بکشند». مُفسد یعنی، سردمداری که اظهار ّحق را نپذیرد، بقیه را هم گمراه می کند. إفساد فقط در مال نیست. فقط در جان، به عنوان اینکه جانی را به خطر بیندازند و نا امنی ایجاد کنند، نیست. إفساد حقیقی، آن جایی است که افکار را به هم بریزند و به موهومات بکشانند و پای این مسئله هم بایستند. این جا بیان می‌کند، که مُفسد کسی است که افکار را در ترویج باطل به هم می‌ریزد، سردمداری آن را می‌کند. این مُفسد است. آیه « فَإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِالْمُفْسِدِينَ» [9]تصریح به این دارد که این ها سردمداران فکری بودند، نه قدرت بیرونی یا تعرّض جانی، کسی را در مدینه اذیت نکردند، مالی را به سرقت نبردند، با تجمّل زیادی هم آمده بودند، امّا با اینکه در نظام استدلال علمی فهمیدند، حقّ چیست، دنبال إفساد در نظام تفکّری بودند و در نظام برهان عینی، که دعوت به مباهله بود، پشت کردند.

این پشت کردن، یک وقت به این گونه است که می‌گویند، ما مباهله نمی‌کنیم و حرف تو را می‌پذیریم. این قبول است. اما یک وقت قبول نمی‌کنند، مباهله هم نمی‌کنند، به جزیه تن دادند.

سَدّ عن السَّبیل

این همان نوعی «سدّ عن السَّبیل» است. زیرا سدّ عن السّبیل، گاهی راه زنی بیرونی است، گاهی راه زنی فکری است. افکار را در دست می‌گیرد و آن ها را دور اوهام و باطل ها می‌چرخاند. مانع و حجاب در رسیدن به حقّ ایجاد می‌کند. همه این ها راه زنی و سدّ عن السبیل است. بستن راه ظاهری هم از مصادیقش است.

همانطور که نسبت روح و نفس به بدن، بدن نازله نفس است، در نظام سدّ عن السبیل هم، اگر نسبت به ظاهر بدنی باشد، حکمش هرچه بود، حکم آنی که سدّ عن السبیل در نظام تفکّری ایجاد می‌کند، اشدّ از آن نظام است.

سؤال: این جا نیّت جداگانه ای هم نمی خواهد؟ قبح فعلی خودش به اندازه ای هست که عقاب بیاورد؟

پاسخ: قبح فعلی کفایت نمی‌کند، چون گاهی کسی جاهل است. مُفسد، عالمانه عمل می‌کند. ممکن است تابعین به این جهل بیفتند، اما عقاب این ها یکسان نیست. کسی که عالمانه سدّ عن السبیل و إفساد می‌کند، با کسی که تبعاً إفساد می‌کند، ممکن است حکم ظاهری دنیایی اش یکی باشد، اما حکم آخرتی اش یکسان نیست. این هایی که تبعیّت شدند، اوّل از کسانی که تبعیّت کردند، تبرّی می‌کنند. این ها هم می‌گویند که اگر به دنیا برگردیم، از شما تبعیت نمی‌کنیم. یک عدّه ای ملحق می‌شوند و یک عده ای اصل هستند. همان طور که در نظام ایمانی یه عدّه ای مانند أنبیاء اصل هستند، در نظام کفر هم، یک عدّه اصلند و یک عدّه مُلحق هستند. ممکن است در بعضی جزاها مشترک باشند، امّا همه جا یکسان نیستند.

«فلو كانوا أرادوا بذلك إظهار الحق و هم يعلمون أن الله سبحانه ولي الحق لا يرضى بزهوقه و دحوضه لم يتولوا عنها» [10]

اینکه برگشتند اظهار این است که حرف ما حقّ نیست. اگر شکّ هم داشتند، برنمی‌گشتند. می‌دانستند که حرفشان در مقابل حرف پیامبر(ص)، باطل است، لذا برگشتند. این خیلی بیان زیبایی است که این برگشت و ادامه ندادن مُحاجّه عینی، اقرار به حرفشان است. یعنی برایشان آشکار شده بود که حقّ چیست.

علّت عِناد نصارای نجران

«فإن تولّوا فإنما هو لكونهم لا يريدون بالمُحاجّة ظهور الحق بل الغلبة الظاهرية و الاحتفاظ على ما في أيديهم من حاضر الوضع»[11]

این ها می‌خواستند قدرتشان حفظ شود. قدّیسین و رُهبانشان بر مردم اربابی می‌کردند و مردم این ها را عبادت می‌کردند. این ها دنبال این بودند که عبودیّت نسبت به عیسی(ع) را خدشه دار کنند، که او إله است و او ثالث ثلاثه است، چون در غیر این صورت تمام منافع خودشان هم به خطر می‌افتاد. زیرا حیثیّت آن ها در گرو این بود که عیسی(ع) یک بشری شود که سوّمی خدا باشد، که در این صورت، این ها هم مظهر آن سومّی می‌شدند. امّا کسی که به خودش دعوت نمی‌کند و به خدا دعوت می‌کند، ولیّ الهی می‌شود. ولیّ الهی هم اطاعت می‌شود. امّا متوقف نمی‌کند. به سمت خدا عبور می‌دهد. این ها می‌خواستند اطاعت عیسی(ع) به نحو استقلالی شود، و به همین نحو اطاعت قدّیسین و رُهبان، امکان پذیر باشد. اطاعت در دین ما هم نسبت به اولیاء هست. اما رسول و أولی الأمر، سوّمی خدا نیستند. بلکه علامتی به سمت اطاعت الهی هستند. « أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ»[12]، نائب مناب است که دارد به آن سو اشاره می‌کند.

ببینید چقدر تغییر در رویکرد مردم می‌تواند مردم را به انحراف بکشاند. اصرار داشتند که عیسی(ع) خدا بماند، تا اطاعت بی چون و چرا باقی بماند و همین نوع اطاعت نسبت به خودشان برقرار شود.

در پاسخ: گاهی ناطق دعوت به خدا می‌کند، می‌شود عبودیّت کسی که به آن دعوت شده است. گاهی ناطق به خودش دعوت می‌کند. من اصغی الی ناطق، تضمین میل درش هست. با میل که گوش می‌کند عبودیّت است. اگر ناطق از خودش بود، عبودیّت خودش است. اگر ناطق از خدا بود، عبودیّت خداست.

توحید عملی

«و السنة التي استحكمت عليه عادتهم»[13]

که همان ربوبیّت این ها نسبت مردم بود. لذا در چند آیه بعد می‌فرماید «وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ» [14]. آنجا این را تصریح می‌کند که چرا این ها به مسئله تمکین نکردند.

قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ ﴿64﴾[15]

این آیه اشاره به همین جریان است که کسی بر کسی ربوبیّت ندارد. نه عیسی(ع) بر بقیّه مردم و نه شما قدّیسین و رُهبان. اگر پذیرفتند، این توحید عملی است. کسی بر کسی ربوبیّت عملیه ندارد که واجب الاطاعة و العبودیّه باشد. واجب الاطاعة بودن به لحاظ غیر است نه به لحاظ خود آن شخص. در حالی که این ها برای عیسی(ع)، می‌خواستند به لحاظ استقلالی وجوب اطاعت  بیاورند نه به لحاظ اینکه او عبد و رسول خداست. این ها نکات زیبایی است که برای امروز ما هم می‌تواند در نحوه بیانمان نسبت به اطاعت معصومین(ع) افق ایجاد کند، که حواسمان باشد مرزها را درست بیان کنیم تا نزدیک به مرزی که آن ها مبتلا شدند نشود و توحید مورد خدشه قرار نگیرد.

«فهم إنما يريدون ما تزيّنه لهم أهواؤهم و هوساتهم من شكل الحياة»[16]

این مضمون روایت است. یک چیزهایی را عادت کرده بودند، نمی‌خواستند از آن کنده شوند. اگر می‌پذیرفتند که عیسی(ع) رسول خداست، تمام آن ها سست می‌شد. این ها نمی‌خواستند تمکین بکنند.

تغییر سبک زندگی

«لا الحياة الصالحة التي تنطبق على الحق و السعادة فهم لا يريدون إصلاحا بل إفساد الدنيا بإفساد الحياة السعيدة فإن تولوا فإنما هو لأنهم مفسدون»[17]

سبک زندگی را می‌خواستند سبک زندگی فاسدانه باشد. آن چیزی که حیات دنیای این ها را تشکیل می‌داد. و چون می‌خواستند حیاتشان فاسد باشد، مجبور بودند، اعتقاد فاسدی را پشتوانه اش قرار دهند تا این را توجیه کند. اگر اعتقاد حقّ را قبول می‌کردند، مجبور می‌شدند سبک زندگی شان را تغییر دهند.

باید ببینیم در ما هم سبک زندگی غلط، سبب تغییر اعتقاداتمان نشود. گاهی کسی حجاب را زیر سوال می‌برد. چرا؟ چون این سبک زندگی را می‌خواهد، دنبال اعتقادی هستند که این را تثبیت بکند. ممکن است جرأت در انجام را نداشته باشند، اما دلشان می‌خواهد. این خیلی خطرناک است که سبک زندگی انسان را به این جا برساند که اعتقاد را مطابق سبک زندگی انتخاب کنند.

تعبیر این است که حضرت زمانی که تشریف می‌آورند: «يَعْطِفُ اَلْهَوَى عَلَى اَلْهُدَى إِذَا عَطَفُوا اَلْهُدَى عَلَى اَلْهَوَى»[18]. اصل را هدایت قرار می‌دهند و میل ها را به سمت هدایت می‌برند. قبل از آن، هدایت بر هوا منطبق شده بود. می‌دید چه دوست دارد، اعتقاد را بر آن تفسیر می‌کرد.

«و من هنا يظهر أن الجزاء وضع فيه السبب مكان المسبب أعني الإفساد مكان عدم إرادة ظهور الحق.

و قد ضمن الجزاء وصف العلم حيث قيل فإن الله عليم ثم أكد بإن ليدل على أن هذه الصفة متحققة في نفوسهم ناشبة في قلوبهم فيشعر بأنهم سيتولون عن المباهلة لا محالة، و قد فعلوا و صدقوا قول الله بفعلهم»[19]

اغلب روایات ذیل بحث را خواندیم  و استشهاد کردیم. جریان مأمون، إلحاق ذُریّه از طریق فرزند دختر.

مرحوم علّامه می‌فرمایند: حدیث مباهله طرق مختلف دارد. 51 طریق ذکر شده است. اغلبش را هم اهل سنت آورده اند. یک سری از طرق را هم می‌آورند.

در آخر بحث، رشید رضا اصل بحث مباهله را خواسته تا انکار کند، و گفته که حرف شیعه است و آنقدر گفته اند که اهل تسنّن هم باور کردند.

مرحوم علاّمه می‌گوید شما تمام منابع اهل سنّت را زیر سؤال بردی. اگر شیعه این قدرت را دارد که بگوید و نظر شما عوض بشود، پس بقیه صحاح شما هم بر باد است.

مرحوم علّامه در صفحات مکرّر ، شاید حدود ده صفحه، کلمات رشید رضا را می‌آورد و با هفت نقد آن را مورد معارضه قرار می‌دهد.

عزیرانی که مایل هستند می توانند به جلد سوم المیزان، صفحه 229 به بعد مراجعه نمایند.

برخی روایات بحث مانده که عرض می کنیم:

و في صحيح مسلم، عن عامر بن سعد بن أبي وقاص عن أبيه قال: أمر معاوية بن أبي سفيان سعدا فقال: ما يمنعك أن تسب أبا تراب، قال أما ما ذكرت ثلاثا قالهن رسول الله ص فلن أسبه، لئن يكون لي واحدة منهن أحب إلي من حمر النعم، سمعت رسول الله ص يقول حين خلفه في بعض مغازيه فقال له علي: يا رسول الله خلفتني مع النساء و الصبيان؟

فقال له رسول الله ص: أما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى- إلا أنه لا نبي بعدي؟

خیلی به حضرت(ع) خرده گرفتند که رسول خدا تو را با خودش نبرد. تو قابل نبودی نعوذ بالله. که پیامبر(ص) در پاسخ، بودن را بر خلیفه بودن تعبیر کردند.

و سمعته يقول يوم خيبر: لأعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله، و يحبه الله و رسوله،

فردا عَلَم را دست کسی می‌دهم که او شکست ناپذیر است و خدا او را دوست دارد و رسول خدا او را دوست دارد.

قال: فتطاولنا لها، فقال: ادعوا لي عليا فأتي به أرمد العين فبصق في عينيه- و دفع الراية إليه ففتح الله على يده.

و آن جا علی را صدا کردند و فرمودند علی را بیاورید. چشم حضرت(ع) هم ورم کرده بود، حضرت(ص) دست کشیدند و چشم را شفا دادند. و حضرت غالب شدند.

و لما نزلت هذه الآية:- فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ- وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ‏، دعا رسول الله عليا و فاطمة و حسنا و حسينا و قال: اللهم هؤلاء أهل بيتي.

این ها را سعد بن ابی وقاص دارد پیش معاویه می‌گوید. اینجا شیعه چه اثری گذاشته بود که سعد ابن ابی وقاص را تحت تاثیر قرار داده بوده است.

روایت زیر جریان مباهله یهود با پیامبر(ص) است. پس مباهله فقط با مسیحیت نبوده است.

و فيه، أخرج ابن جرير عن علباء بن أحمر اليشكري، قال: لما نزلت هذه الآية، فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ‏ الآية، أرسل رسول الله ص إلى علي و فاطمة و ابنيهما الحسن و الحسين، و دعا اليهود ليلاعنهم،

یکبار دیگر این جریان مباهله با یهود تکرار شد.

فقال شاب من اليهود: و يحكم أ ليس عهدتم بالأمس إخوانكم- الذين مسخوا قردة و خنازير؟ لا تلاعنوا فانتهوا.[20]

آن جوان فهمید که اگر محقّق بشود، نسل یهود منقرض می‌شود. گفت یادتان رفت کسانی که مورد لعن قرار گرفتند مسخ شدند؟

ادامه روایت و روایات دیگر را خود دوستان مراجعه کنند انشالله.

والسّلام علیکم و رحمه الله و برکاته

[1] آل عمران

[2] آل عمران 62

[3] آل عمران 63

[4] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 227

[5] همان

[6] همان

[7] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 228

[8] آل عمران 63

[9] آل عمران 63

[10] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 228

[11] همان

[12] نساء 59

[13] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 228

[14] آل عمران 64

[15] آل عمران

[16] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 228

[17] همان

[18] نهج البلاغة  ج۱ ص۱۹۵ | عیون الحکم  ج۱ ص۵۵۴

[19] الميزان في تفسير القرآن، ج‏3، ص: 228

[20] همان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *