بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

این باب روایاتش بر این اساس است که اگر شبهه ای پیش بیاید که کسی امام هست یا نه، برای عدّه ای این شبهه پیش آمده بود، قرائنی که می‌شود به امامت امام پی برد در این فصل جمع کرده اند. تا یاد بگیریم که اگر در دوران غیبت نتوانستیم امام را از مدّعیان مهدویت تشخیص بدهیم، در بعضی روایات داشت که سؤالاتی کنید که فقط امام بتواند پاسخ بدهد. نظیر این را دارد اینجا مدل سازی می‌کند. لذا علّت این که این فصل منعقد شد، در بین فصول مباحث غیبت و امام زمان(ع)، این جهت است. پس جهت این فصل معلوم باشد.

تبیین گری امیرالمؤمنین(ع)

ابتدای روایت این بود که وقتی طلحه و زبیر قیامشان را علیه امیرمؤمنان(ع) شروع کردند، چون دیدند که حضرت(ع) با یک جنگ روانی قوی که نگاه تبیینی بود علیه این ها به بیان و لعن شروع کرد، برای این ها سخت بود. دنبال این بودند که راهی پیدا کنند که در مقابل بیانات امام تبیین داشته باشند تا بتوانند پاسخ بدهند. بعضی شخصیت های وجیه را پیدا می‌کردند، تا این که این ها بروند از جانب آن ها به این عنوان که ما دنبال حق بودیم، تو کنار نیامدی، این طور خطاب کنند. با آن شرایط که گفته بودند این ها خانوادگی ساحر و کاهن هستند. چیزی نخوری، نزدیکش ننشینی، پر نگاهش نکنی، آیه سخره را هم بخوانی که پناه ببری که مورد سحر قرار نگیری. حضرت سؤال کرد چه کسی گفته و قسمش داد و او اقرار کرد که زبیر گفت. وقتی این مسائل تمام شد و حضرت(ع) هم کمک کرد که هفتاد بار آیه سخره را بخواند و کمکش کرد، حضرت(ع) سؤال کرد که فما قالا لک؟ او هم همه را گفت. دیگر اینجا نیاورد. چون قبلاً آورده بود.(بالاتر بیان شد). ما هم برادران دینی تو هستیم و هم برادران نسبی تو هستیم. قسم می‌دهیم که تو قطع رحم نکن. یعنی جنگ نکن و آنچه می‌خواهیم به ما بده. «أَ مَا تَعْلَمُ أَنَّا تَرَكْنَا اَلنَّاسَ‏ لَكَ» [1]، ما به خاطر تو از مردم بریدیم. با خلیفه اول بیعت نکردیم. با بعدی ها سازگاری نداشتیم. با قوم و قبیله مان به خاطر تو مخالفت کردیم. بعد از اینکه پیغمبر اکرم(ص) از دنیا رفت، ما این طور بودیم. حالا که تو به جایی رسیدی «ضیعت حرمتنا». ما را به کار نمی‌گیری؟ ما را محروم می‌کنی. امروز هم برای هر کسی ممکن است پیش بیاید. در ستاد آقا بوده است. به خاطر آقا محرومیت کشیده. فحش خورده. امید داشتیم تو بیایی ما هم در کنار تو کمک تو هستیم. کوفه و بصره را می‌خواستند. امید ما را ناامید کردی.

حضرت(ع) فرمودند: این جواب را به آن ها بگو. نمی‌خواهد من از جای دیگری استدلال کنم. از وقایع دیگر. کفایت می‌کند که همین حرف هایی که خودتان زدید، باز کنم ببینیم چه گفتید. همین حرف ها خودتان را محکوم می‌کنید. این همه حرف نسبت به من از پیغمبر(ص) شنیدید، نمی‌خواهیم این ها را مطرح کنیم، این همه سابقه من بوده است، در مواقع متعدد به نفع من شهادت دادید، با این ها کار نداریم.

همان چیزی که به واسطه و پیام رسانتان گفتید را تحلیل می‌کنیم ببینیم چه گفتید. ببینید چقدر در کلامتان تناقض است. همین کلامتان برای محکومیتتان کفایت می‌کند.

این دیگر برای فرد یقینی است. گاهی فرد می‌گوید من از حرف سابقم پشیمان شده ام. ولی کلامی که الان دارد می‌گوید، این را نمی‌تواند بگوید قبول ندارم. پس بهترین حجّت و دلیل می‌تواند همین باشد.

این ها می‌گویند به خاطر تو بیعت نکردیم. حضرت بهشان می‌گوید که اگر من حق بودم که پس چرا الان مخالفت می‌کنید. اگر به خاطر جاه و مقام بوده، که من بر اساس باطل نمی‌توانم چیزی به شما بدهم.

وَ لَكِنَ‏ اللَّهَ لا يَهْدِي‏ الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ* زَعَمْتُمَا أَنَّكُمَا أَخَوَايَ فِي الدِّينِ وَ ابْنَا عَمِّي فِي النَّسَبِ فَأَمَّا النَّسَبُ فَلَا أُنْكِرُهُ [2]

احترام نِسب در اسلام

ما با هم نسبت داریم. سه تا چهار نسل بالاتر با هم مشترک هستیم.

وَ إِنْ كَانَ النَّسَبُ مَقْطُوعاً إِلَّا مَا وَصَلَهُ اللَّهُ بِالْإِسْلَامِ [3]

نسب ما در جاهلیّت به هم رسیده است. نسب اگر در اسلام باشد محترم است. درست است که آباء انبیاء و اوصیاء موحّدند. اما این ها در همه آباء مشترک نبودند. چه نسبتی است که اسلام آن نسب را منقطع کرده است. مگر نسبی که بواسطه اسلام شکل بگیرد.

اسلام است که نسب را اساس قرار می‌دهد. روایت معروفی هم هست که به طرق مختلفی آمده است و خیلی حرف راجع بهش هست که «كُلُّ حَسَبٍ وَ نَسَبٍ يَنْقَطِعُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ إِلاَّ حَسَبِي وَ نَسَبِي»[4].

عمر می‌گوید رفتن خواستگاری دختر امیرمؤمنان(ع) چون این حدیث را از پیغمبر(ص) شنیدم. بعد درست کردند برای امیرالمومنین(ع) که در زمان همسری فاطمه(س) دنبال زن دیگری رفت و حتی نسبت به فاطمه(س) تا طلاق پیش رفتند. او رفته خواستگاری دختر امیرالمومنین(ع). امیرالمومنین(ع) که داماد پیغمبر(ص) است و یکی از ناقل های اصلی این حدیث است، می‌رود دنبال دیگری تا پیغمبر(ص) ناراحت شود و این نسب را قطع کند.

این روایت معرکه آراء است. هم عمر خوانده در خطبه ها و هم امیرالمومنین(ع). هر دو خواسته اند احتجاج کنند. عمر بالکنایة و امیر المومنین بالصراحة.

اینجا حضرت قیدی می‌زنند که در عین اینکه مشترک است، اما نسب شما نسب جاهلیت است. نسب امیرالمومنین(ع) نسب توحید است.

وَ أَمَّا قَوْلُكُمَا إِنَّكُمَا أَخَوَايَ فِي الدِّينِ  [5]

«اخوای فی الدین»، یعنی دارند شهادت می‌دهند که امیرالمومنین(ع) مؤمن است. پس من مؤمن هستم. اصل را هم من قرار دادید. من مؤمن هستم. شما دو تا برادر من در ایمان هستید.

فَإِنْ كُنْتُمَا صَادِقَيْنِ فَقَدْ فَارَقْتُمَا كِتَابَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ [6]

پس چرا از اخوّت دست برداشتید. اگر شهادت بر ایمان من دارید می‌دهید، اگر صادق هستید، چرا جدا شدید و قیام کردید؟

وَ عَصَيْتُمَا أَمْرَهُ بِأَفْعَالِكُمَا فِي أَخِيكُمَا فِي الدِّينِ [7]

در مقابل برادر دینی تان قیام کردید. وَ إِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِي‌ءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فَاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ ﴿9﴾[8]

دارید شهادت می‌دهید من مؤمن هستم. پس چرا علیه یک مؤمن قیام می‌کنید.

اگر حاکم نیستم برادر دینی که هستم.

وَ إِلَّا فَقَدْ كَذَبْتُمَا وَ افْتَرَيْتُمَا بِادِّعَائِكُمَا أَنَّكُمَا أَخَوَايَ فِي الدِّينِ [9]

پس اگر این طور باشد، شما در این که می‌گویید برادر دینی من هستید دروغگو هستید. اگر برادر دینی بودید که قیام نمی‌کردید. اگر صادق هستید چرا قیام کردید. اگر کاذب هستید که مفتری هستید.

 این که گفتید به خاطر تو دست از بقیه مردم برداشتیم. کسی که پیام را آورده است. آخرش هم ببینید چه جوابی می‌دهد و چه حالی پیدا می‌کند.

وَ أَمَّا مُفَارَقَتُكُمَا النَّاسَ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ مُحَمَّداً ص فَإِنْ كُنْتُمَا فَارَقْتُمَاهُمْ بِحَقٍّ فَقَدْ نَقَضْتُمَا ذَلِكَ الْحَقَّ بِفِرَاقِكُمَا إِيَّايَ أَخِيراً [10]

اگر با مردم مخالفت کردید چون حق در جانب مقابل بوده است. پس چرا الان دست برداشتید. اگر آن موقع با مردم مخالفت کردید و می‌گویید ما در جبهه حق هستیم، چرا الان مخالفت می‌کنید؟

وَ إِنْ فَارَقْتُمَاهُمْ بِبَاطِلٍ فَقَدْ وَقَعَ إِثْمُ ذَلِكَ الْبَاطِلِ عَلَيْكُمَا مَعَ الْحَدَثِ الَّذِي أَحْدَثْتُمَا [11]

دفاعتان از من در آن موقع هم باطل بوده است. امروز هم کارتان پس از آن باطل، یک باطل دیگری است. نه آن موقع سابقه حساب می‌شود نه این موقع. الان با کسانی قرار گرفتند در جنگ که سه نفر اصلی را اصل می‌دانستند. به عنوان خونخواهی عثمان دارند قیام می‌کنند. این ها را حضرت دارند مجبور می‌کنند که در کنار ابان بن عثمان و مروان و … یا بگویند آن ها را باطل می‌دانیم یا حق می‌دانیم. اگر مقابل آن ها ایستادید، حق بودند یا باطل؟ اگر بگویند باطلند، اول اختلاف و دعوایشان با آن هاست.  ببینید چقدر زیبا حضرت در جنگ روانی، طرف را در بن بست قرار می‌دهد. هر شقّی را انتخاب بکند علیه آن می‌شود. این می‌شود نگاه تبیین. منطقی و دقیق و زیبا بیان کنی، طرف مجبور باشد که موضعش را روشن کند. وقتی روشن کرد هم مجبور می‌شود در مقابل عده ای بایستد.

حضرت آقا فرمودند اینکه در فتنه ضربه خوردیم، به خاطر این بود که عده زیادی سکوت کردند. وقتی سکوت می‌کنند ملحق به اهل فتنه می‌شوند.

کار جدیدتان این است که همسر پیغمبر(ص) را در صحنه آوردید و مجبور به قیام کردید و مقابل بیعت قرار دادید.

مَعَ أَنَّ صَفْقَتَكُمَا بِمُفَارَقَتِكُمَا النَّاسَ لَمْ تَكُنْ‏ إِلَّا لِطَمَعِ الدُّنْيَا زَعَمْتُمَا [12]

دنیاگرایی، علّت انحراف مردم

آن موقع هم که از من پشتیبانی می‌کردید به خاطر دنیا بود. نه به خاطر حق.

نسخه دارد مع ان صفتکما. یعنی خصلت شما این بود. آن موقع حق نبودید و بعداً باطل بشوید. از اول دنبال دنیا بودید. لذا وقتی این ها از اول مخالفت کردند بعد از جریان پیغمبر(ص)، یکی یکی با وعده ها و وعیدهایی که دادند و صحبت هایی که کردند از تحصّن در خانه امیرالمؤمنین(ع) بیرون آمدند. عباس هم بیرون آمد. این ها وعده و وعید باعث شد که بمانند و بیعت کنند.

بعضی از اینها مخالفت کردند تا پستی بگیرند. عباس و ابوسفیان می‌آیند خدمت امیرالمؤمنین(ع) که چرا شما نشسته اید. او می‌گوید: بنی امیه پشت شما هستند. این هم می‌گوید فرزندان من پشت شما هستند. این دو نفر دو سلسله می‌شوند، بنی عباس و بنی امیه. نمی‌خواستند امیرالمومنین(ع) به حق برسد. می‌خواستند از طرف مقابل امتیاز بگیرند که می‌توانند قیام کنند. کما اینکه بنی عباس به اسم اهل بیت آمدند و حاکمیّت را گرفتند.

این ها احساس می‌کردند که جریان غدیر که پیش آمده است، پیغمبر(ص) تثبیت کرده است و حتماً به نتیجه می‌رسد. اگر هم موجی آمده است و فلته ای پیش آمده، برمی‌گردد. اصلاً احتمال نمی‌دادند این تثبیت شود. لذا خود خلیفه دوم گفت هذه فلتة. این نباید تکرار بشود. جریان بیعت با ابوبکر فلتة بود. نقشه داشتند. احتمال نمی‌دادند به راحتی انجام شود. چون مؤمنان سکوت کردند و به صحنه نیامدند، کار آن ها به نتیجه رسید.

وَ ذَلِكَ قَوْلُكُمَا فَقَطَعْتَ رَجَاءَنَا [13]

از کلام خودتان در می‌آورم. تحلیل بیرونی نیست. شما گفتی وقتی به حاکمیّت رسیدی قطعت رجائنا.  امید داشتیم که ما را به کار می‌گیری. پس صفقة تان به خاطر دنیا بوده است. نه اینکه بخواهید در جبهه حق باشید.

لَا تَعِيبَانِ بِحَمْدِ اللَّهِ مِنْ دِينِي شَيْئاً [14]

شما در تمام پیامتان، هیچ جا به دین من ایراد نگرفتید. نتوانستید در دین من عیبی پیدا بکنید که بگویید اینجای دینت اشکال دارد که نا حقی. بلکه رجائتان را که ناامید شده به رخ می‌کشید. نگفتید تو دست از دین برداشتی، کار خلافی کردی. امید ما را نا امید کردی. آنی که دوست داشتی محقّق نکردی. تحلیل یک شخصیت دنیایی.

همین کلمات را ناخودآگاه ممکن است خیلی از ما ها در ارتباطاتمان به کار ببریم. فکر نکنیم این ادبیات فقط مربوط به آن دوره است. در این ادبیات همین نحوه که ما در محرومیت ها این همه کنار شما بودیم. آن دفعه آمدیم رأی نیاوردیم. تحمل کردیم. این دفعه که رأی آوردیم قطعت رجائنا. باز عدّه دیگری را گذاشتی. ممکن است دست ما در کار نباشد. می‌خندیم. اما اگر آدم رفته زیر خم کار رفته باشد و ایستاده باشد، بعد او را به کار نگیرند، درست نیست. نمی‌گویم هر که را به کار گرفتند، شرایط را داشت. ممکن است یک آدم ناصالحی را به کار بگیرند. اما اگر کسی را به کار گرفتند که تخصّص داشت ولیکن زیر کار نبود، این دلیل بر این نمی‌شود که من که بودم باید من را به کار بگیری. حواسمان باشد. مسئولیت به عنوان یک بار بر دوش است. نه یک طعمه برای گرفتن. اگر طعمه دیدیم که حق ماست، چون ما تبلیغ کردیم. این نشان می‌دهد که یک حق شده است. نه. یک بار و مسئولیت است. اگر از دوشش برداشتند، خوشحال شود. این آماده بود، بار روی دوشش نگذاشتند. احساس آسایش بکند. اگر مسئولیت اینطور بود، الهی می‌شود.

وقتی امیرالمومنین(ع) به اصرار مالک اشتر ابوموسی اشعری را ابقاء می‌کند یا قرار می‌دهد، دیگر به جایی می‌رسد که در نظام ظاهر بین مؤمنان حضرت نمی‌تواند از علم ولایی اش استفاده بکند. حاکم ری کسی می‌شود که بعد فرار می‌کند. حاکم خوزستان فرار می‌کند. حاکم کوفه که ابوموسی است در اولین جنگ منبر می‌رود و می‌گوید یک طرف امیرالمومنین(ع)، یک طرف طلحه و زبیر و عایشه، پیغمبر(ص) فرمود: وقتی اختلاف شد، بهترین کار سکوت است.

اصل لشکر در کوفه بوده است. حضرت(ع) با عده کمی حرکت کردند. جملیّون هم با عده کمی حرکت کردند. در بصره لشکر جمع کردند. این حاکم امیرالمومنین(ع) کاری کرد که بعدا مالک اشتر چقدر بر اصرارش اظهار پشیمانی کرد. یکی از مشکلاتی که مالک خیلی از آن رنج می‌برد، همین اصرار بود. بعداً هم خودش رفت حل کرد. امام حسن(ع) رفت، عمار یاسر رفت، خلاصه مردم حرف ابوموسی را بیشتر قبول داشتند. این ها رفتند و ابوموسی را عزل کردند و مردم را همراه کردند.

وَ أَمَّا الَّذِي صَرَفَنِي عَنْ صِلَتِكُمَا فَالَّذِي صَرَفَكُمَا عَنِ الْحَقِّ [15]

این که من به شما مسئولیت ندادم، به خاطر این بود که شما از حق رو برگرداندید. شما به عنوان مسئولیت گرفتن در کار آمدید. برای به پست رسیدن آمدید. این شرک است. این غلط است. این دفاع از حق نیست. کسی که این طور به پست برسد می‌خواهد طعمه خودش کند. نه اینکه مسئول باشد. دنبال حق نیست.

وَ حَمَلَكُمَا عَلَى خَلْعِهِ مِنْ رِقَابِكُمَا كَمَا يَخْلَعُ الْحَرُونُ لِجَامَهُ [16]

دنیا طلبی شما باعث شد که این مسئولیت روی دوش شما نیامد. همچنان که اسب سرکش اگر به او لجام هم بزنند لجام را پاره می‌کند. لذا دین لجام شما نشد. شما دین را به عنوان لجام و افسار نپذیرفتید که تحت حاکمیّت دین باشید. تحت حاکمیّت نفس خودتان بودید. لجام در اینجا احکام دین و نگاه الهی است. شما سرکشی کردید پس چه حاکمیّتی به شما بدهم؟

وَ هُوَ اللَّهُ رَبِّي‏ لَا أُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً [17]

من که نمی‌توانم شرک به خدا بورزم. کنایه به اینکه فعل شما در راستای شرک است.

فَلَا تَقُولَا أَقَلَّ نَفْعاً وَ أَضْعَفَ دَفْعاً فَتَسْتَحِقَّا اسْمَ الشِّرْكِ مَعَ النِّفَاقِ [18]

الان نفاق دارید، اگر این حرف را بزنید که خدا در این ها دخالت نمی‌کند و واگذار کرده است، علاوه بر نفاق مشرک هم می‌شوید. این دفع دخل است که از نفاق به شرک نروید.

وَ أَمَّا قَوْلُكُمَا إِنِّي أَشْجَعُ فُرْسَانِ الْعَرَبِ وَ هَرْبُكُمَا مِنْ لَعْنِي وَ دُعَائِي [19]

می‌گفتند تو که شجاع هستی، چرا لعن می‌کنی.

این دلیل خیلی جالبی است که در ادامه حضرت می‌فرمایند.

فَإِنَّ لِكُلِّ مَوْقِفٍ عَمَلًا إِذَا اخْتَلَفَتِ الْأَسِنَّةُ [20]

هر وقتی یک چیزی را طلب دارد. وقتی دو لشکر مقابل هم هستند، شما نفس هایتان در سینه حبس می‌شود. آنجا من با تمام اقتدار جلو می‌آیم. اما جایی که دو لشکر دور از هم هستند، وقت تبیین و افشا گری است. میدان جنگ السِنّه است. باید اینجا حرف زد و افشاگری و تبیین کرد. الان وقت تبیین است.

وقتی لشگرها مقابل هم هستند، آنجا باید با شجاعت رفت و شمشیر کشید و جنگید.

وَ مَاجَتْ لُبُودُ الْخَيْلِ [21]

اسب ها یال هایشان در اثر شدّت حرکت پریشان می‌شود.

وَ مَلَأَ سَحْرَاكُمَا أَجْوَافَكُمَا [22]

ریشه های شما پر می‌شود از نفس ها به طوری که نمی‌توانید درست نفس بکشید.

فَثَمَّ يَكْفِينِيَ اللَّهُ بِكَمَالِ الْقَلْبِ [23]

آن جا من را می‌بینید که به کمال قلب آرامش دارم. خدا من را کفایت می‌کند. من اهل جنگ هستم. اما وقتی لشگرها از هم دور هستند، وقت تبیین و افشا گری و بیان است.

خودتان گفتید این شخص خانوادتاً ساحر و کاهن باشد. خب یک ساحر و کاهن شما را نفرین کند. چرا می‌ترسید؟

اما اگر از این نفرین می‌ترسید، می‌دانید که این تأثیر دارد، چرا مقابله می‌کنید؟

وَ أَمَّا إِذَا أَبَيْتُمَا بِأَنِّي أَدْعُو اللَّهَ فَلَا تَجْزَعَا مِنْ أَنْ يَدْعُوَ عَلَيْكُمَا رَجُلٌ سَاحِرٌ مِنْ قَوْمٍ سَحَرَةٍ زَعَمْتُمَا[24]

از اینجا حضرت نفرینش را دوباره بیان می‌کند.

اللَّهُمَّ أَقْعِصِ الزُّبَيْرَ بِشَرِّ قِتْلَةٍ [25]

نفرین بر زبیر

خدایا زبیر را به بدترین کشته شدن ها گرفتار کن. کشته شدن زبیر بدترین کشته شدن  بود. اگر در میدان جنگ کشته می‌شد، می‌گفتند در میدان جنگ کشته شد. اما در میدان جنگ کشته نشد. از میدان جنگ کناره گرفت. در یک آسیابی کسی رفت و پنهانی او را آن جا کشت. یک آدم جنگ جوی اینطور در یک جای دور افتاده پرت کشته شود. هیچ قدرت دفاع هم پیدا نکند. سرش را هم بیاورند خدمت امیرالمؤمنین(ع). حضرت گفت کسی که فرار می‌کند دنبال نکنید. حضرت فرمودند: «القاتل و المقتول کلاهما فی النار»[26] شمشیر زبیر را گرفت و گفت چه غم ها از چهره پیغمبر(ص) زدوده بود. اما طلب رحمت هم نکردند.

اقعص یعنی قتل صریع. طول نکشد.

وَ اسْفِكْ دَمَهُ عَلَى ضَلَالَةٍ [27]

خونش ریخته بشود در حالی که در گمراهی است. هدایت نشود. چون حضرت، حجت را بر او تمام کرده بود. این نفرین حضرت است.

وَ عَرِّفْ طَلْحَةَ الْمَذَلَّةَ [28]

به طلحه خواری را بچشان. در خود لشگر از پشت به او تیر انداختند و کشته شد. طلحه از داخل خودشان کشته شد. در لشگر بود و کشته شد. سر نماز خواندن در لشگر از مکه که حرکت کردند، در اینکه چه کسی به نماز بایستد، دعوا بود. می‌دانستند هر کسی نماز را می‌ایستد، تا آخر او جلو است و بعد اگر غلبه کردند خلیفه اوست. بین طلحه و زبیر دعوا شد. تقسیم کردند گفتند یک روز عبدالله بن زبیر بایستد، یک روز عبدالله بن طلحه بایستد. تقسیم کردند. پس حاکمیّت را طعمه می‌دیدند.

ممکن است جایی ما را در نماز عقب بیندازند بهمان بر بخورد. کجا بنشانند.

همه این ها همین می‌شود. از تواضع این است که انسان دونِ جایی که لیاقتش را دارد بنشیند. این تواضع است. این ها انسان را از یک جای ساده تا اینجا می‌کشاند.

وَ ادَّخِرْ لَهُمَا فِي الْآخِرَةِ شَرّاً مِنْ ذَلِكَ [29]

زبیری که اینطور در دفاع از ولایت بارها بوده است، به این نفرین مبتلاء بشود.

إِنْ كَانَا ظَلَمَانِي وَ افْتَرَيَا عَلَيَّ [30]

افترائشان این بود که من در قتل عثمان شرکت داشتم. کار را خودشان کردند، به من افتراء زدند.

وَ كَتَمَا شَهَادَتَهُمَا [31]

جریان پیغمبر را در غدیر و جاهای دیگر دیده بودند. اما چیزی را که شاهد بودند کتمان کردند و اظهار نکردند.

آیه کتمان را اگر یادتان باشد، جزایش لعنت خدا و لعنت ملائکه و لعنت ناس بود. آنجا نسبت به پیغمبر(ص) کتمان کرده بودند. این ها نسبت به امیرالمومنین(ع) کتمان کردند.

وَ عَصَيَاكَ وَ عَصَيَا رَسُولَكَ فِيَّ [32]

این ها خدا را عصیان کردند و رسول خدا را در مورد من عصیان کردند.

قُلْ آمِينَ قَالَ خِدَاشٌ آمِينَ ثُمَّ قَالَ خِدَاشٌ لِنَفْسِهِ [33]

خِداش به خودش می‌گوید. من را باش که چه پیغامی را آوردم که سراسر در آن تناقض بود.

وَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ لِحْيَةً [34]

کنایه از مرد

قَطُّ أَبْيَنَ خَطَأً مِنْكَ [35]

به خودش دارد می‌گوید.

حَامِلَ حُجَّةٍ يَنْقُضُ بَعْضُهَا بَعْضاً [36]

پیامی که خودش خودش را نقض می‌کند.

لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهَا مِسَاكاً [37]

هیچ جای توجیه ندارد. هیچ جای خیر ندارد.

أَنَا أَبْرَأُ إِلَى اللَّهِ مِنْهُمَا قَالَ عَلِيٌّ ع ارْجِعْ إِلَيْهِمَا وَ أَعْلِمْهُمَا مَا قُلْتُ قَالَ لَا وَ اللَّهِ [38]

گفت نمی‌روم. آنقدر بیزار شده بود.

حَتَّى تَسْأَلَ اللَّهَ أَنْ يَرُدَّنِي إِلَيْكَ عَاجِلًا [39]

مگر اینکه شما از خدا بخواهید که من می‌روم بتوانم برگردم. من را نگه ندارند.

وَ أَنْ يُوَفِّقَنِي لِرِضَاهُ فِيكَ فَفَعَلَ فَلَمْ يَلْبَثْ أَنِ انْصَرَفَ وَ قُتِلَ مَعَهُ يَوْمَ الْجَمَلِ رَحِمَهُ اللَّهُ. [40]

امام صادق(ع) می‌فرماید «رَحِمَهُ اللَّهُ» خوش به حالش. پیغام رسان باطل بود. این طور جذب شد و مورد محبّت ولایت قرار گرفت و اینطور تکریم شد و اسمش در تاریخ ماند. این قضیه اش در تاریخ هدایت گر چه دل هایی است. این شخص یک قضیه ای را ایجاد کرد که هر کسی می‌خواند، قلبش محکم تر به ولایت می‌شود. مجرای این فیض شدن خیلی لطف الهی را می‌طلبد که انسان در وجودش یک واقعه ای اتفاق بیفتد که برای دیگران هدایت گری داشته باشد. از خدا بخواهیم که غیر از اینکه خودمان هدایت بشویم، وجودمان اثری بگذارد که هدایت دیگران با همان چیزی که برای ما پیش آمده صورت بگیرد.

والسّلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته

[1] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 343 | بَابُ مَا يُفْصَلُ بِهِ بَيْنَ دَعْوَى الْمُحِقِّ وَ الْمُبْطِلِ فِي أَمْرِ الْإِمَامَة

[2] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 344

[3] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 344

[4] متشابه القرآن و مختلفه  ج۲ ص۶۳ | بحار الأنوار  ج۶ ص۳۱۹

[5] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 344

[6] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 344

[7] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 344

[8] حجرات 9

[9] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 344

[10] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 344

[11] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 344

[12] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 344 – 345

[13] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[14] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[15] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[16] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[17] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[18] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[19] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[20] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[21] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[22] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[23] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[24] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[25] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[26] نهج البلاغة خطبه 31

[27] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[28] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[29] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[30] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[31] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[32] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[33] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[34] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[35] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[36] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[37] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[38] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[39] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

[40] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 345

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “شرح اصول کافی، جلسه 349” دیدگاه می‌گذارید;

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*