بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

محدودیّت وقت اقتضاء می‌کند که از خیلی از برکات بحث هایی که در روایات در گستردگی اش امکان پذیر است، بگذریم و مسائل را تا حدّی که ضروری و لازم است در محضرشان باشیم. ان شاء الله تفصیلش را دوستان خودشان با تحقیقشان که زمینه اش را دارند، پیگیری می‌کنند.

در روایت چهارم این باب بودیم.

این بحث به لحاظ نتیجه اش، زمینه این که بیش از این در محضرش باشیم، هست. من روایات حیرت را جمع آوری کردم و سعی کردم باز هم ادامه بدهم. اگر هر کدام از این بحث ها را دنبالش برویم، هر کدام یک وادی گسترده است. جرقّه های بحث را مطرح می‌کنیم.

4- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنْ سَدِيرٍ الصَّيْرَفِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ إِنَّ فِي صَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ شَبَهاً مِنْ يُوسُفَ ع [1]

این شباهت را در حیرت و غیبت، یا حیات و غیبت عرض شد.

سُنن و مواریث انبیاء نزد حضرت حجّت (ع)

یک نکته کلیدی بحث که باید توجه کنیم این است که تمام سنن انبیاء و میراث انبیاء در نزد حضرات محفوظ است و امام زمان(ع) در بین انبیاء مختص به این هستند که تمام سنن و مواریث انبیاء در دست حضرت همان کاری را می‌کند که در دست انبیاء بوده است. حضرات معصومین حافظ این سنن و مواریث بودند، اما در مورد امام زمان(ع) یک خصوصیّتی است که این سنن و مواریث همان خصوصیتی را دارد که در زمان حضرات داشت. همان طور که از عصای موسی(ع) آن معجزات صادر می‌شد، به دست امام زمان(ع) در زمان ظهور، آن معجزات ظاهر خواهد شد. اگر خاتم سلیمانی، آن آثار و برکات ازش صادر می‌شد، همان آثار برای امام زمان(ع) ظاهر می‌شود. فقط اقتضاء نیست، بلکه فعلیّت است. در نزد حضرات به اقتضاء بود. یعنی حضرات این ها را داشند، امکانش را هم داشتند، امکان فعلیّت بود، اما بنابر این نبود که این اقتضاء، به فعلیّت برسد. مگر گاهی یک گوشه ای و کمی از آن به فعلیّت می رسید. اما در زمان ظهور دارد که به گستردگی این مسئله استفاده خواهد شد و تمام سنن و مواریث انبیاء در روز ظهور به کار گرفته خواهد شد. فقط نزد حضرت نیست. یک علّت مهمّش این است که در زمان ظهور، مراتب هدایت گری که در تمام دوران انبیاء بوده است، محقّق خواهد شد. چون هر نبیّ ای، با معجزات و سنن هدایت گری داشته است. این هدایت گری ها به لحاظ وضعیت امّت ها متفاوت می‌شده است. گاهی گرایش مادی زیاد بود، نبیّ که می‌آمد با این تصحیح گرایش دعوتش شکل می‌گرفت. لذا عیسی(ع) وقتی می‌آید، اولین کارش این است که مردم را از گرایشات دنیا طلبانه دور کند، اساس دینش بر اساس نگاه اخروی است. یا زمان موسی(ع)، به لحاظ نجاتی که از قوم فرعون پیدا کردند و تحت تأثیر حاکمیت فرعونی، قدرت اجتماعی نداشتند، از بس در طول حدود 300 سال، ذلّت پیدا کرده بودند، کاری که موسی(ع) می‌کند، قانون گذاری و آوردن قوانین بسیار بود تا قدرت اجتماعی این قوم را زیاد کند و از آن ذلّت، این ها را نجات دهد و امکان ارتباط اجتماعی و مدنیّت را برایشان فراهم کند. لذا دین موسی(ع) جهت مدنیّت و اجتماع و توجه به قانون در آن خیلی زیاد بود.

یا معجزات عیسوی، عمدتاً بدون وساطت است. دم عیسی(ع) است که معجزه است، اما معجزات موسی(ع) به لحاظ حالتی که مردم داشتند و ضرورت داشت عمدتاً با ابزار بود. دست موسی(ع)، نورانیّت پیدا می‌کند یا عصای موسی(ع) معجزات ازش ظاهر می‌شود. انتساب به درون کمتر محقّق می‌شود. با یک واسطه بیرونی شکل می‌گیرد.

به کارگیری همه مراتب هدایت گری در عصر ظهور

اما در امّت ختمی و در وجود مبارک امام زمان(ع) و در عصر ظهور، همه مراتب هدایت گری به کار می‌افتد. یعنی این طور نیست که حضرت اگر تمام سنن و مواریث در نزدشان حاضر است، یک موزه ای نعوذ بالله باشند که این ها نمایش داده شوند، نه، همه این ها همه هدایت گری که در طول تاریخ بشریت از انبیاء بوده، در آن دوره محقّق می شود. چون مراتب هدایت مختلف است و همه مردم در همه مراتب هدایت هستند و از جمله ادیان مختلف حاضرند، حضور ادیان مختلف و مراتب هدایت، لازمه اش این است که مناسب طور وجود آن ها، هدایت گری ایجاد شود. تا از مرتبه ای به مرتبه بعدی تا آخرین مرتبه، کشانده شوند. لذا نیاز است که همه سنن انبیاء در هدایت گری در طول تاریخ در یک دوره باید محقّق شود. در یک دوره ای عصاره و فشرده آنچه در طول چندین هزار سال محقّق شده، در چندین سال محقّق می‌شود. لذا لازم است که تمام مراتب هدایت گری انبیاء گذشته، در مورد حضرت محقّق باشد. لذا در روایاتی داریم که تمام سنن انبیاء نزد حضرت موجود است. از جمله سنن غیبت انبیاء. هر کدام از انبیاء غیبتی داشتند. در کتاب کمال الدین صدوق اساسش بر همین غیبت های انبیاء است. ابتدای فصولش هم با همین است. از حضرت آدم(ع) شروع می‌کند تا انبیاء بعدی را بیان می کند. غیبت های همه انبیاء را می‌شمارد. در روایت دارد که تمام سنن انبیاء در غیبت هایشان باید در وجود امام زمان(ع) احصاء شود. سنن و مدّت غیبات انبیاء در وجود حضرت محقّق می‌شود. این فقط در غیبت ها نیست. اما غیبت ها هم یک شأنی از سنن و مواریث است.

سنّت یوسفی در مورد حضرت حجّت (ع)

از سنن و مواریث کلی، به سنن و مواریث غیبت آمدیم. بعد یکی یکی انبیاء شمرده می‌شوند.

از جمله سنت یوسفی است که در مورد حضرت، تکرار می‌شود. هر کدام بحث دارد و باید روایاتش بیاید. اجمالش را الآن اشاره کردیم.

سنّت یوسفی هم در مورد امام زمان (ع) در مورد غیبت محقّق می‌شود. در بعضی روایات این سنت یوسفی را بیان کردند. ما به صورت اختصار سنّت یوسفی را عرض می‌کنیم. اما ان شاء الله وعده می‌دهیم که اگر عمر و توفیقی در محضر دوستان بود، این بحث را مفصّل تر عرض کنیم. چون یکی از بحث های مهم در زمان ظهور، سنّت یوسفی است. امروز به اختصار عرض خواهیم کرد. در روایاتی که در این مسئله می‌شمرند، یکی همین روایت شریف است. در همین روایت اشاره می‌کند که سنّت یوسفی یعنی چ؟ تا لفظاً هم در محضر روایات باشیم.

4- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنْ سَدِيرٍ الصَّيْرَفِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ إِنَّ فِي صَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ شَبَهاً مِنْ يُوسُفَ ع [2]

به این معنا نیست که از انبیاء دیگر شبه ندارد. عرض کردیم که از انبیاء دیگر هم شبه هست. اما در هر روایت گاهی به بخشی از این شباهت ها اشاره می‌شود. احصاء تام هم نشده است. اما کلی اش را فرموده اند که همه سنن و مواریث انبیاء در وجود حضرت محقّق است و ظاهر خواهد شد.

این نکته را هم یادتان باشد که اگر می‌فرماید «شَبَهاً مِنْ يُوسُفَ»[3] و این شباهت این است، به این معنا نیست که فقط به این معنا باشد. اینجا از این شباهت یک خصوصیّت را ذکر می‌کند. پس این اثبات نه نسبت به یک نبیّ نفی بقیه را نمی‌کند، هم نسبت به یک نبی نفی خصوصیات دیگر را می‌کند. با آن کلی سازگار است که تمام سنن و مواریث در وجود امام زمان (ع) موجود است.

قَالَ قُلْتُ لَهُ كَأَنَّكَ تَذْكُرُهُ حَيَاتَهُ أَوْ غَيْبَتَهُ [4]

حیات یوسف، خودش می‌تواند مظهر این شبه باشد که از پدر و برادرانشان دور شد و در چاه افتاد و غیبتی داشت و نبودش و زندگی دور از خانواده و ندیدن و نشناختن حیاتش است، یا غیبتش که ناظر به نحوه ای از حیاتش است. در حیاته او غیبته در نسخه ها متفاوت بیان شده است. حیرته او غیبته هم داشتیم.

قَالَ فَقَالَ لِي وَ مَا يُنْكَرُ مِنْ ذَلِكَ هَذِهِ الْأُمَّةُ أَشْبَاهُ الْخَنَازِيرِ- [5]

چرا انکار می‌کنند این امتی که اشباه الخنازیر هستند. بیان می‌کند که چی را انکار می‌کنند:

إِنَّ إِخْوَةَ يُوسُفَ ع كَانُوا أَسْبَاطاً أَوْلَادَ الْأَنْبِيَاءِ [6]

فرزندان بلافصل نبی بودند، سبط بودند. سبط همان فرزند یا فرزند فرزند است. فرزند فرزند هم فرزند دختر را شامل می‌شود. نسبت به امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، می‌فرمایند سبط النبی هستند. به امت هم سبط ذکر شده است. به لحاظ اینکه این ها اولاد اسحاق(ع) و ابراهیم(ع) بودند، با اینکه فرزند یعقوب(ع) هستند، اما به لحاظ فرزند ابراهیم(ع) و اسحاق(ع)، به خصوص اسحاق(ع)، چون فرزندان اسماعیل(ع) هم فرزندان ابراهیم(ع) بودند. نسبت به فرزندان اسماعیل(ع)، قبائل اطلاق شده و نسبت به فرزندان اسحاق(ع) اسباط اطلاق شده است.

تَاجَرُوا يُوسُفَ وَ بَايَعُوهُ وَ خَاطَبُوهُ وَ هُمْ إِخْوَتُهُ وَ هُوَ أَخُوهُمْ فَلَمْ يَعْرِفُوهُ [7]

معامله کردند با یوسف، مال دادند، گندم خریدند. با خودش حشر و نشر داشتند. برادرشان بوده است. هجده تا بیست سال فاصله افتاده است. اما این رابطه برادری بوده است، در علائم و حرف زدن شباهت های زیادی داشتند. این ها بزرگ تر بودند. شاید یوسف حدود دوازده ساله بوده که در چاه افتاده است، دوران طولانی او را دیده بودند، با همه این ها در چند سری ارتباط گرفتن، او را نشناختند.

شناخت یوسف به یوسف

حَتَّى قَالَ‏ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي‏ [8]

یوسف(ع) خودش را معرفی کرد. آنجا یوسف را از یوسف شناختند. نه از خصوصیّات و واسطه ای.  ﴿أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ﴾ [9]با خود یوسف، یوسف را شناختند. این بیانی که آمده است یکی از بحث هایی است که ان شاء الله باید بعداً خوب باز شود. شناخت شاهد به صفت، نوعی شناخت است. «ان معرفة عین الشاهد قبل صفته و معرفة صفة الغائب قبل عینه». وقتی حالت شهود هست، صفت بعد از او شناخته می‌شود. جریان یوسف(ع) را به این قاعده که در مورد خداوند به کار رفته است، تشبیه کردند. این یکی از مطالب مهم در مورد ظهور است. سنّت یوسفی، یکی از سنّت های مهم است.

فَمَا تُنْكِرُ هَذِهِ الْأُمَّةُ الْمَلْعُونَةُ [10]

اهمیّت صدق امّت بودن

حضرت منکران را می‌فرمایند. کسانی که نسبت به اساس مهدویّت انکار داشتند. نه این که نسبت به همه شمول داشته باشد. این امّت، امت ملعونه محسوب نمی‌شود. چنانچه پیغمبر اکرم(ص) در قیامت وقتی می‌خواهد شفاعت کند، به او گفته می‌شود که ببین امّت تو چه بر سر امّتت آوردند. آنجا پیغمبر(ص) خیلی ناراحت می‌شود که خود این ها چه کردند. پیغمبر(ص) دنبال این است که تا می‌شود کسی از امّت بودن خارج نشود.

روایت مفضّل، خیلی زیباست که از امام صادق(ع) نقل می‌کند که «لیغفر من ذنبک ما تقدم منها و ما تاخر»، مفضّل سؤال می‌کند، امام صادق(ع)می‌فرماید: این گناهان امت است که خدا وعده داده که آن ها را بیامرزد. آنجا مفضل سوال می‌کند که این را بگویم؟ امام(ع) می‌فرمایند: نه. چون ممکن است عده ای فکر کنند که هر کاری کنند، آمرزیده می‌شوند. در حالی که نمی‌دانند گناه ممکن است موجب خروج از امّت بودن شود. تا وقتی که صدق امّت بودن هست، این مغفرت امکان پذیر است. ممکن است گناه انسان را از اصل امّت بودن خارج کند. اگر کسی امّت بودنش باقی ماند، گناه به حدّی نبود که او را از امّت بودن خارج کند، البته مشمول شفاعت پیغمبر(ص) و وعده غفران الهی قرار می‌گیرد. اما با اینکه باید عواقبی را هم در مراتبی از عوالم دیده باشد، چه در دنیا، چه در موقف قبض روح و چه در مواقف قیامت، باید سختی هایی را بکشد، تا آمادگی پیدا کند. اما این وعده الهی است که اگر کسی با حفظ امّت بودن از دنیا رفت، در نهایت حتماً مورد مغفرت الهی بواسطه وجود مبارک پیغمبر اکرم(ص) قرار خواهد گرفت.

همین حقیقتی را که برادران با یوسف مراوده داشتند و یوسف هم برادرشان بود و سالیانی هم پیششان بود، اما نشناختند،حضرت یوسف(ع) عمداً با اینها رابطه ویژه برقرار کرده بود، معرفت از جانب یوسف(ع) بود، این ها نشناخته بودند.

أَنْ يَفْعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِحُجَّتِهِ فِي وَقْتٍ مِنَ الْأَوْقَاتِ كَمَا فَعَلَ بِيُوسُفَ [11]

شناخت عموم مردم از حضرت حجت(ع) در وقت ظهور

چرا غافلند از این که امام زمان(ع) همان رابطه ای را دارد که یوسف با برادران داشت. در روایت دارد که وقتی حضرت ظهور می‌کند، می‌بینند که همه حضرت را از قبل می‌شناختند. همه می‌بینند که حضرت را قبل می‌شناختند. این خیلی عجیب است. معلوم می‌شود که با همه ارتباط داشته است. نحوه این ارتباط هم عجیب است.

در همین روایت و روایات احتضار دارد که حتی غیرمؤمنین می‌بینند با حضرت ارتباط داشتند. نه فقط اینجا می‌فرماید با امّت، آن روایت عام تر است و حتّی کفار و غیرمؤمنین را هم بیان می‌کند که می‌بینند حضرت را می‌شناختند.

إِنَّ يُوسُفَ ع كَانَ إِلَيْهِ مُلْكُ مِصْرَ وَ كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ وَالِدِهِ مَسِيرَةُ ثَمَانِيَةَ عَشَرَ يَوْماً [12]

این هجده روز فاصله که هجده منزل می‌شده، آیا هجده منزل رفت و هجده منزل برگشت، یا هجده منزل رفت و برگشت؟ چون دارد که وقتی یعقوب(ع) بعد از اینکه پیراهن یوسف(ع) برای شفای چشم های یعقوب(ع) آمد و حرکت کردند، نه روزه رسیدند. ممکن است حرکت شوقی بوده، سرعت حرکت بوده است. دو منزل یک منزل حرکت می‌کردند. درست است. اگر آن طور باشد، فاصله هجده منزل بوده، اما نه روزه رفتند. اما اگر منزل به منزل رفتند، بار زدند و همه چیز را بردند، شاید با این شرایط امکان پذیر نبوده که سرعت داشته باشند، به لحاظ رفت و برگشت هجده منزل باشد. اینجا بیان می‌کند که هجده منزل فاصله بوده است. این ها نه روزه رفتند.

فَلَوْ أَرَادَ أَنْ يُعْلِمَهُ لَقَدَرَ عَلَى ذَلِكَ [13]

با این که یوسف(ع) نبیّ بوده، پدر هم نبیّ بوده، حالا یعقوب(ع) حجّت بود بر یوسف(ع) یا یوسف(ع) بر یعقوب(ع). در ابتدا یعقوب(ع) حجّت بوده است. بعضی علائم اشاره به این دارد که یوسف(ع) بر یعقوب(ع) در ادامه حجّت بوده است. در انتها که این ها می‌آیند و آن ابتدا خوابی که دیده می‌شود، ﴿إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ﴾ [14] ، طلیعه این است که یوسف(ع) بعداً حجّت می‌شود؟ ابتداء یقیناً با یعقوب(ع) بوده است. اما در ادامه آیا این طور بوده که یوسف(ع) حجیّت بالاتری پیدا می‌کند یا نه، با این کار نداریم.

اگر خدا می‌خواست به این ها خبر دهد، می‌توانست خبر دهد. حتی یوسف(ع) می‌دانسته از کجا آمده است. می‌دانست پدر و مادرش کجا هستند. حتی دارد که بعضی از کاروان ها که آن سمت می‌رفتند، یوسف(ع) می‌گفت وقتی از آنجا عبور می‌کنید سلام من را به عنوان حا9کم مصر به او برسانید. کسی در کنار کلبه ای نشسته است. پس خبر دارد، اما وظیفه ندارد که برسد و اطلاع بدهد. این ابتلای الهی است. وظیفه داشتند اشک بریزند، یوسف(ع) بکاء بود در فراق یعقوب(ع) و یعقوب(ع) بکاء بود در فراق یوسف(ع). یعقوب(ع) هم می‌دانست. وقتی گفتند بنیامین را گرفته است، باز می‌فرماید ﴿يَا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ ۖ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ﴾ [15] اینجا دارد که اگر خدای سبحان می‌خواست به این ها اطلاع دهد، حتماً امکان پذیر بود.

لَقَدْ سَارَ يَعْقُوبُ ع وَ وُلْدُهُ عِنْدَ الْبِشَارَةِ تِسْعَةَ أَيَّامٍ مِنْ بَدْوِهِمْ إِلَى مِصْرَ [16]

مسیر از بیابان کنعان تا شهر مصر را نه روزه با همه بار و بندیل طی کردند.

فَمَا تُنْكِرُ هَذِهِ الْأُمَّةُ أَنْ يَفْعَلَ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ بِحُجَّتِهِ كَمَا فَعَلَ بِيُوسُفَ أَنْ يَمْشِيَ فِي أَسْوَاقِهِمْ وَ يَطَأَ بُسُطَهُمْ [17]

در بازارهای اینها و سفره ها و بساط این ها رفت و آمد دارد.

حَتَّى يَأْذَنَ اللَّهُ فِي ذَلِكَ لَهُ كَمَا أَذِنَ لِيُوسُفَ قَالُوا- أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ‏.[18]

او حضور دارد اما اذن در معرفی ندارد.

تا آنجایی که خدای سبحان به او اذن بدهد. تا امام را به امام بشناسند نه به صفت دیگری. این از آن مسائل زیباست. انبیاء دیگر را به معجزات می‌شناختند. معجزه باعث می‌شد نبیّ، نبیّ باشد. معجزه باعث می‌شد کسی شناخته شود که از جانب خداست. اما امام زمان(ع) نسبتش در ارتباط با مردم مثل شناخته شدن یوسف(ع) برای برادران است. یوسف(ع) چیز دیگری برای شناخت نیاورد. خودش را که معرفی کرد، برای شناختن تمام بود بدون واسطه ای. ««معرفة عین الشاهد قبل صفته»، نمی‌خواهد صفت یوسف(ع) را ببینند تا جذب به یوسف بودن بشود. اینجا معرفت، عین شاهد حجّت و دلیل است.

﴿أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ﴾ [19] نمی‌گوید تو چون آدم خوبی هستی یا سخاوتمند هستی، شاید یوسف باشی. نه. از خودش، خودش را شناختند.

می‌فرماید ظهور امام زمان(ع) از این سنخ است. در بین مردم است. در رابطه با مردم است. مردم هم با او ارتباط دارند، اما اورا نمی‌شناسند.

ارتباط امام زمان (ع) در کارهای روزمره مردم

اگر این باور برای انسان شکل بگیرد که امام(ع) در همین کارهای روزمره، با همه مرتبط است، آن موقع ارتباط انسان را با اطراف خودش و مراقبه انسان را نسبت به اطراف خودش چقدر عظیم می‌کند، اگر کسی مشتاق است؟ اگر کسی منتظر است و مشتاق است، نگاهش در زندگی متفاوت می شود. کسی که مادر شهیدی باشد، مفقود الاثری داشته باشد، ببین در هر شباهت و ادنی مشابهتی دلش چقدر پر می‌کشد؟ چون مشتاق است. اگر کسی حالش اینطور باشد که مشتاق باشد، در هر جایی که احتمال بدهد مراقبه و محافظت و احترامش را انجام می‌دهد، شاید او مطلوب و منتظرش باشد. یک چشم زدن غافل از آن شاه نباشی، شاید که نگاهی کند آگاه نباشی. خیلی زیباست. او دارد نگاه هم می‌کند. الان به ما می‌گویند که دارد نگاه می‌کند. پس این مراقبه باید جوری باشد که گویا دایم در محضر هستیم. نگفتند امام زمان(ع) عمامه دارند یا نه، سیاه است یا سفید، پیرمرد است یا جوان است، در هر جلوه ای ممکن است ظهور و بروز داشته باشد، دنبال اینکه یک پیرمرد خوش سیما عمامه به سر، آن هم عمامه سیاه، هاشمی گونه وسط بیاید، بعد بفهمیم که ایشان حضرت حجّت(ع) است. این طور نیست.

حضرت آیت الله بهجت(ره) می‌فرمودند که کسی بود که خیلی دنبال دیدار حضرت بود و چلّه ها می‌گرفت، یکی از چلّه ها را کنار بیت الله الحرام گرفته بود. در کنار بیت الله مراقب بود. روز چهلم، شدت مراقبه داشت. کسی آمد سؤال کرد. او جواب هم داد، اما جوابی داد که وقتش گرفته نشود. او رفت. رفیقش رسید سؤال کرد چه کردی؟ گفت هنوز خبری نشد. او چشمش باز تر بود. گفت: همان سائل حضرت بود. ما توقع داریم حضرت بیاید چیزی بپرسد؟ نه. این طور نیست. اگر این نگاه را داشته باشیم که هر کسی مرتبط با ما می‌شود ممکن است او باشد، خیلی در حالمان مراقبه جدی ایجاد می کند. خود اینکه خلق الله احترام دارند سر جایش، به جهت اینکه ممکن است آن حقیقتی که ما منتظرش هستیم، احترام را ویژه می‌کند. یک بنده خدایی می‌گوید ما را فرستادند بعد از مدتها که می‌روی کنار یک شیر فروشی کنار حرم، کسی می‌آید لباس مندرسی دارد، هی آن شیر فروش نهی می‌کند که نزدیک ما نیا، تو بیایی بقیه نمی‌آیند، برو از او جواب بگیر. این هم می‌آید می‌بیند که آن فرد آمد و یک لیوان شیر به او دادند و گفتند برو. رفت نشست نزدیک پله هایی که جلوی گذرخان هست. من هم نشستم، بعد سؤالم را پرسیدم، جواب داد. از کسی که اگر در حالت عادی می‌دیدمش هیچ بهایی به او نمی‌دادم. نگاهش نمی‌کردم. این قیافه مأمور باشد؟! «اولیاء تحت قبائی لایعرفهم غیری». مخفی هستند. من نمی‌گویم امام زمان(ع) به قیافه مشمئز کننده بیاید. نه. اما با یک قیافه حتما تجمّلاتی و متوقع ما هم نیاز نیست باشد. متوقع باشیم که در زندگی روزانه ما، نه گاهی، مرتبط باشیم و نشناسیم.

در روایت دیگری دارد که:

وَ قَدْ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ إِنَ‏ فِي‏ صَاحِبِ‏ هَذَا الْأَمْرِ سُنَناً مِنَ‏ الْأَنْبِيَاءِ عَلَى نَبِيِّنَا وَ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ سُنَّةً مِنْ نُوحٍ وَ هُوَ طُولُ عُمُرِهِ وَ ظُهُورُ دَوْلَتِهِ وَ بَسْطُ يَدِهِ فِي‏ هَلَاكِ أَعْدَائِهِ‏ وَ سُنَّةً مِنْ مُوسَى لَمَّا كَانَ‏ خائِفاً يَتَرَقَّبُ‏ وَ سُنَّةً مِنْ عِيسَى فَإِنَّهُ يُقَالُ فِيهِ مَا قِيلَ فِي عِيسَى وَ سُنَّةً مِنْ يُوسُفَ بِالسِّتْرِ يَجْعَلُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْخَلْقِ حِجَاباً يَرَوْنَهُ وَ لَا يَعْرِفُونَهُ [20]

همه با یوسف(ع) ارتباط داشتند، اما کسی او را به عنوان نبیّ الهی و یوسف موعود نمی‌شناخت. یوسف(ع) را می‌دیدند ، و لایعرفونه. نمی‌شناختند. این سنّت در وجود امام زمان(ع) هم با مردم هست. یرونه و لایعرفونه.

وَ سُنَّةً مِنْ مُحَمَّدٍ ص يَهْتَدِي بِهُدَاهُ وَ يَسِيرُ بِسِيرَتِهِ يَخْرُجُ بِالسَّيْفِ كَمَا خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ سُنَّةً مِنْ دَاوُدَ وَ هُوَ حُكْمُهُ بِالْإِلْهَامِ‏.[21]

دوران غیبت، دوران حضور فعّال امام

خواص از اولیاء الهی حتماً در دوران غیبت، حضرت را می‌شناسند. با همین مراقبات این شناخت ایجاد می‌شود. انسان بداند که ارتباط امکان پذیر است.

بعضی فکر می‌کنند دوران غیبت، دوران کنار بودن امام و قطع رابطه است. اما وقتی دوران غیبت دوران حضور فعّال امام باشد، امام در تمام صحنه ها حاضر است، با همه افراد مرتبط است. این طور نیست که با فردی دون فردی باشد. اگر در ایران باشد در آمریکا نباشد. در عراق باشد، در مشهد نباشد. آن وجود منبسط امام است که فعّال تر از زمان حضور حضرات، در دوران غیبت حضرت حاضر است. مردم می‌بینند اما نمی‌شناسند.

امکان ارتباط هست، شناختن سخت است. رابطه نه فقط امکانش هست، بلکه برقرار است. اما شناختن در کار نیست. آن شخص با همه مراقباتش امام زمان(ع) را دید، اما نشناخت. ما گاهی دنبال دیدن هستیم نه شناختن. در حالی که دیدن حلّ مشکل نمی‌کند، شناختن حلّ مشکل می‌کند. تعبیر روایات این است که کسی که این امر را شناخت ، « إِذَا عَرَفْتَ لَمْ يَضُرَّكَ تَقَدَّمَ هَذَا اَلْأَمْرُ أَوْ تَأَخَّرَ» [22] این امر برایش فرقی نمی‌کند. تسلیم می‌شود. کسی که شناخت تسلیم می‌شود. نه کسی که دید.

بنیامین هم با اعلام حضرت یوسف(ع) شناخت. اگر کسی اهل جفا نباشد، محروم از شناخت نیست. چون بنیامین اهل جفا نبود، در همان اولین مرتبه که بنیامین رسید، یوسف(ع) خودش را به او معرفی کرد. اما برادران باید یک مدتی محروم می‌ماندند. تا آخر یوسف(ع) خودش را شناساند.

وقتی که بنیامین را خواستند نگه دارند، حدود بیست سال از جفای این ها گذشته است. به عنوان سرقت خواستند نگه دارند، گفتند ﴿قَالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ﴾ [23]. برادر مادری این هم قبلاً سرقت کرده بود. یوسف دارد که آنجا ﴿فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ﴾ [24]. او دارد خیر خواهی می‌کند.

 با اینکه حضرت دائم دنبال آشکار کردن خودش و شناساندن خودش به ماست، ما با معاصی مان داریم خودمان را دور می‌کنیم. من این همه نشانشان دادم، اما این ها پشت می‌کنند و می‌روند و دور می‌شوند. خیلی حسرت آور است.

تمام جریان انبیاء، مقدّمه برای ظهور

تمام قصّه انبیاء، مقدّمه برای جریان ظهور است. امام آنچه که در قرآن از قصّه انبیاء آمده است که در روایت دارد که تمام سنن و مواریث انبیاء به دست حضرت هست و ظهور خواهد کرد، تعبیر خوبی نیست، مانند قطعات یک جورچینی است که هر کدام از انبیاء یک قطعه را به عهده داشتند، این قطعات که کنار هم قرار می‌گیرد، وجود مبارک امام زمان(ع) در زمان ظهور را آشکار خواهد کرد. هر کدام از انبیاء در اوج کمالی که داشتند، یک ظهور از حضرت بودند. مجموع و جمیع این ها یک حقیقت واحده را نشان می‌دهد که به دست امام زمان(ع) محقّق خواهد شد. لذا آنچه در قرآن می‌خوانید و می‌بینید، اشاره و ارتباطش را با جریان ظهور دنبال کنید. الی ما شاء الله در روایات اشاره شده است.

با این ملاحظه یک مدل و کلید دست آدم می‌آید. بسیاری از موارد را گفته اند تا کلید را به دست بیاورند تا در بقیه موارد انسان بتواند به دست بیاورد. نسبت به دشمنان انبیاء هم همین طور است. تمام دشمنی ها تکرار خواهد شد. همه آن ها در اوجش در مقابل حضرت خواهند بود. تمام توطئه ها و نفاق ها در دوره ظهور تکرار خواهد شد. از اواخر دوران غیبت تا دوران غیبت را شامل می‌شود. لذا باید منتظر بالاترین توطئه هایی که در طول دوران بوده است، باشیم. در کنارش بشارت هایی که برای مؤمنان و انبیاء در طول تاریخ بوده، منتظر باشیم.

هرچقدر حواسمان را بیشتر جمع کنیم و منتظر فعّال باشیم نه منتظر سرگردان، ان شاء الله خدای سبحان هم امداد می‌کند و در حرکت جمعی ما را جزء زمینه سازان و یاران و سربازان حضرت قرار می‌دهد.

والسّلام علیکم و رحمه اللّه و برکاته

[1] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[2] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[3] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[4] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[5] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[6] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[7] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[8] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[9] یوسف 90

[10] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[11] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[12] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[13] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[14] یوسف 4

[15] یوسف 87

[16] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[17] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[18] الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 336

[19] یوسف 90

[20] الخرائج و الجرائح، ج‏2، ص: 937 | روى نحوه في الإمامة و التبصرة: 93 ح 84، و كمال الدين: 152 ح 16 و ص 350 ح 46، و في غيبة الطوسيّ: 261 باسنادهم من عدة طرق الى أبي بصير، عن الباقر، عنها البحار:51/ 216 ح 2 و 3.

[21] الخرائج و الجرائح، ج‏2، ص: 937 | روى نحوه في الإمامة و التبصرة: 93 ح 84، و كمال الدين: 152 ح 16 و ص 350 ح 46، و في غيبة الطوسيّ: 261 باسنادهم من عدة طرق الى أبي بصير، عن الباقر، عنها البحار:51/ 216 ح 2 و 3.

[22] الکافي (ط – الإسلامیة)، ج 1، ص 371

[23] یوسف 77

[24] یوسف 77

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “شرح اصول کافی، جلسه 338” دیدگاه می‌گذارید;

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*