بسم الله الرحمن الرحیم

الكافي (ط – الإسلامية)، ج1، ص: 271

قبلا هم در بحث فرق رسول و نبی و امام این بحث را داشتیم که امام و وصی محدَّث است. و به نبی وحی می شود. اگر نسبت به امام وحی اطلاق نشده است، به خاطر این است که وحی برای ابراز حکم است. لذا رویت ملک یا شنیدن صدای ملک شرط برای آن حقیقت است. اگر امام محدَّث است از باب این نیست که مقامش از نبی کمتر است. عدم رویت به خاطر این است که ماموریتش نیاز به رویت ملک ندارد. نمیخواهد بگوید امام ملک را نمیبیند. ماموریت امام نیاز به رویت ملک ندارد، ماموریت نبی نیاز به رویت ملک دارد. یک بحث دقیق و مفصلی بود که اگر ائمه معصومین علیهم السلام افضل از انبیاء دیگر هستند، با اینکه انبیاء دیگر رویت دارند، اما امام رویت ندارد، چون کاری که امام میخواهد انجام بدهد شکل دهی تشریع نیست، بلکه اجرای تشریع است، آن شکل دهی تشریع که در نظام نبوت میخواهد انجام بشود متفرع بر رویت ملک است.

اگر اینجا میفرماید امام رویت ندارد، در کار امامت است. اما همه انبیاء و ائمه مشترکند در یک حیثی که مقام ولایت است. ولایت دارند. آن حیث ولایت حیثی است و رویت و سمع و تحدیث بابش باز است. اما آن رویتی که سبب تشریعی است که باید حکم به وحی نازل بشود، آن دائر مدار بحث نبوت و رسالت است. آن برای امام نیست. امام آن حیث را ندارد.

باب سوم کتاب الحجة بود. ما الان در باب 52 هستیم.

حتی اولیاء غیر وصی هم رویت دارند. حضرات معصومین مقاماتشان به نحوی است که رویت یکی از مقاماتشان است. عالی ترین مقامشان نیست. البته تکریم و رویت وحی تشریعی نیست و این نداشتن نقص برای آن ها نیست چون مأموریتشان نبوده است.ماموریت امامت آن ها در دایره تحدیث است. ائمه معصومین با این که رویت نبوتی ندارند ولی أتمّ از آن را دارند. یعنی رویت ولایتی آن ها أتمّ بود.

خودم: شاهد این مطلب این است که حضرت ابراهیم رسول و نبی بود، امام هم شد.

عموم و خصوص من وجه است بین امامت و نبوت.

جایی که دایره نبوت بابش باز بود، معمولا کسانی که امام بودند، نبی هم بودند. اما باب نبوت که بسته شد و خاتم انبیاء آمد، میشود امام باشد و نبی نباشد. اما اینطور نیست که هر نبی ای امام باشد.

کسی که ملائکه خدامش هستند، مگر میشود تکلم و تحدث و رویت نداشته باشد نسبت به ملائکه.

پیامبر به حضرت امیر فرمودند «انک تسمع ما تسمع و تری ما اری». یعنی حیث ولایت را داری. این تصریح به مسئله است.

وقتی پیامبر به معراج رفت، وقتی برگشت، بیان شد که من بگویم یا تو میگویی؟

یا وقتی بعثت صورت گرفت، رنه شیطان آمد، پیامبر فرمود انک تری ما اری و تسمع ما اسمع.

3– أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ ع يَقُولُ الْأَئِمَّةُ عُلَمَاءُ صَادِقُونَ مُفَهَّمُونَ مُحَدَّثُونَ.

پس هر گاه کلمه عالم به کاربرده میشود در روایات ما و در قرآن، کلمه صادق یا صدیق به کار برده میشود، کلمه مفهَّم و محدَّث به کار برده بشود، فرد تام اتمش حضرات معصومین هستند. اینجا نمیخواهد بفرماید الائمه هم علماء. اما اینها اتم مصداق علم است. هرجا در قرآن بحث اولوالعلم است، مرتبه تامش حضرات معصومین هستند. راسخون فی العلم، فرد تام کاملش حضرات معصومین هستند. درست هم هست.

الائمة علما، صدق عالم بودن بر آن ها نقص نیست. در روایت گاهی نقل میشود عن العالم. اینها مظهریت تام علم بودند و فرد اتم و کامل هر جا که علم به کار برده بشود این ها هستند. اما نه منحصرند بر اینکه فقط این ها عالم باشند… چون عالم یک حقیقت تشکیکی است. آن مرتبه اتم را کس دیگری ندارد. اما در عین حال عالم صدق میکند هم بر خدای سبحان، هم بر پیغمبر اکرم، هم بر حضرات معصومین.

اگر خدای سبحان و پیامبر را بگذاریم کنار وقتی عالم صدق میکند، فرد اتم و اکمل حضرات معصومین هستند.

صادق هم همینطور است. کونوا مع الصادقین روایت دارد که معنایش این است که با اهل بیت باشید، دستتان را در دست اهل بیت بگذارید. هرچند صادقین یک امر تشکیکی است. کونوا مع الصادقین با امر تشکیکی تشکیکی است. یعنی بودن با صادقین جایی که حضرات معصومین هستند بودنِ اطلاقی و بی تخلف است. بی هیچ قیدی. اما جایی که مراجع باشند، ولی فقیه باشد، صدق می کند اما به همان نسبت. اطلاق ندارد. اطلاقی اش که تخلف ناپذیر است مربوط به معصومین است.

مفهَّمون را چون میگویند «لتبین لهم ما نزّل الیهم»، گفته شده است. میفهمند آنچه برشان نازل شده است.

محدَّثون هم که اِخبارات است. جفر و کیمیا و مصحف فاطمه سلام الله علیها و مصحف امیر المومنین و … کتاب محو و اثبات و کتاب لوح محفوظ. این ها از باب تحدیث به آن ها القا میشد. همچنین علوم وراثت که وراثت از نبی بود. بعضی به نحو وراثت بود، بعضی به نحو تحدیث بود. بحث های اینها گذشته است.

4– عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: ذُكِرَ الْمُحَدَّثُ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ إِنَّهُ يَسْمَعُ الصَّوْتَ وَ لَا يَرَى الشَّخْصَ

در دوران 75 روزه حضرت زهرا، جبرئیل تحدیث داشت. حضرت املا میکردند و امیر المومنین مینوشتند.

حالا آیا این تحدیث به نحوی بود که امیر المومنین نمی شنید؟ یا مثل همان جایی که پیغمبر فرمودند «انک تسمع ما اسمع و تری ما اری»، لکن باید از طریق پیامبر محقق میشد، در مورد حضرت زهرا هم همین نسبت محقق باشد عیبی ندارد. چون جبرئیل در نظام بیرونی القا نمیکند. در نظام وجودی آنهاست نزل علی قلبک است. کثرت آنجا کثرتی که ابدان مختلف باشند نیست. آن حقیقت نزل علی قلبک است که نظام روح است. وضع و محاذات و این حیثیات در کار نیست. نظام القا و اخذ است. حدود و کثرت مادی در کار نیست. کلهم نور واحدند در آن حیث. در اخذ ولایی کلهم نور واحدند.

فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ كَيْفَ يَعْلَمُ أَنَّهُ كَلَامُ الْمَلَكِ

محمد بن مسلم شخصی نیست که این را نداند. اما بنابر این است که گاهی سوال بکنند که تفسیرش بیان بشود تا بقیه هم بفهمند. این روایت برای دوران امام صادق علیه السلام است.

محمد بن مسلم که هم خدمت امام باقر بوده و هم خدمت امام صادق علیهم السلام، چند هزار حدیث از امام باقر شنیده بوده. چهار سال تمام از صبح  تا شب در خانه حضرات مینشسته است. هیچ چیزی ازش فوت نمیشده. اینطور نبوده که یک کلاس حضرت را شرکت کند. چهار سال علی الدوام بوده است که هیچ ترک نمیکرده جلسه حضرت را. این یکبارش بوده است. لذا نمیخورد به این اشخاص که این را ندانند. هرچند شاگردان حضرت شاگردان مختلفی بودند. بعضی فقهی بودند، بعضی ادبی بودند، بعضی قرآنی بودند، بعضی کلامی بودند، بعضی در کلام امامت را خوب مسلط بودند، گاهی در توحید خوب مسلط بودند.

حضرات مطابق سوال سائل، به شاگرد خاص ارجاع میدادند.

ممکن است به این عنوان بگوییم در مسائل کلامی ممکن است بعضی نسبت به بعض دیگر قوت لازم را نداشته باشند. اما در نسبت های دیگر قوی باشند.

میگوییم بعید است تفاوت علم حضوری و حصولی را ندارد. علم حضوری طمانیه و اطمینانش و صدقش با خودش است. علامت تصدیق نمیخواهد. علم حصولی است که صحتش علامت میخواهد. علم حضوری صدق و کذب بردار نیست.

انسان شک در اینکه خودش خودش است نمیکند. تشکیک درش راه ندارد. بله، زوائدش جای شک دارد، به علم حصولی است. اما حقیقت خودش را…

همین مسائل اشتباه را برای پیغمبر اکرم آورده اند که وقتی بر ایشان وحی شد، آمد خانه، خدیجه سلام الله علیها گفت چی شد؟ فرمود یک حالتی پیش آمده نمیدانم چیست. وقتی گفت خدیجه رفت پیش ورقة بن نوفل، او میگوید بگو نترسد این وحی است. می آید میگوید پیامبر متوجه میشود که این وحی است.

این اشتباه است. این وهم ممکن است برای دیگری پیش بیاید. اما پیغمبر اکرم و امام معصوم که این وهم راه ندارد. حتی اگر روایت به صحیح ترین سند و تکثر روایات هم باشد، یا این روایات مقصودشان این نیست، یا باطل است.

اگر صحت وحی پیغمبر را ورقة بن نوفل تایید بکند، تمام دین پیغمبر تابع ورقة بن نوفل است. اگر او برگشت تمام پیغمبری پیامبر باید باطل بشود.

این روایت مشهور است و ممکن است در مجامع شیعی نقل شده باشد.

قَالَ إِنَّهُ يُعْطَى السَّكِينَةَ وَ الْوَقَارَ حَتَّى يَعْلَمَ أَنَّهُ كَلَامُ مَلَكٍ.

نه اینکه خواب خوشی باشد. این سکینه که دارند میفرمایند مثل همان است که پرسیدند از کجا میفهمید امام شُدید در حالی که یکی در شرق ازدنیا میرود و یکی در غرب است. میفرمایند یک سنگینی بار امامت را احساس میکنیم. که می فهمیم امانت امامت بر دوش ما قرار گرفت علم حضوری است زمان و مکان در وجودشان درنوردیده است.

اینها نه فقط در زمان و مکان محبوس نیستند، بلکه محبوس در نظام مثال و عقل هم نیستند.

مثل اینکه ملک در ملک بودنش شک کند. ملک وجودش علم است. تحققش علم است. نه این که محقق می شود بعد علم پیدا می کند نه این گونه نیست. اصلا وجودش نوری است. نورش بالعرض نیست. حضرات معصومین اینگونه هستند. نظام علمی و ارتباطی شان…

در بصائر الدرجات، از همان لحظه ای که در دوران حمل در شکم مادر هستند، نظام علمی این ها محقق است و این یقین برای آن ها محقق است. نه بعد از این.

سوال-اینکه ملائکه نور وجودی پیغمبر را اشتباه گرفتند و سجده کردند، پس علم حصولی بود؟

پاسخ: نه. علم حضوری بود. اما علم حضوری آن ها حد دارد. چون نور پیغمبر فوق نور آنهابود، احساس کردند این حق است. نسبت به فوق خضوع تام دارند. وقتی پیغمبر فرمود سبوح قدوس رب الملائکة و الروح، فهمیدند نور عبدی است که به این موطن رسیده است.این هم علم حضوری است، اما مراتب دارد. خطا نمیکند. وقتی به مرتبه ای میرسد که میبینند فوقش است، خضوع و سجده است. ملائکه هم که سجده کردند، نسبت به مطلق وجود خودشان سجده کردند.

در نظام علم حضوری هر مرتبه پایینی نسبت به مرتبه بالاتر ساجد است. اما نه به عنوان خدا.

دست شما هیچ مقاومتی در مقابل اراده شما ندارد. خضوع مطلق دارد. بی اختیار تکان نمیخورد.

لذا چون مقامشان محفوظ و معلوم بود تا به وجود پیامبر تعلق پیدا نکردند نتوانستند از این جا عبور کنند لذا با سبوح قدوس رب الملائکه و الروح از مقام خودشان متعلق به مقام پیامبر شدند با این نگاه و پیامبر از این موطن بالاترشان برد که این می شود حیث ربطی شان که این خضوع و طاعت محقق شد.

5– مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ حُمْرَانَ بْنِ أَعْيَنَ(بعضی گفته اند ارتباط اینها با امام از طریق خواهرشان بود. حمران را خواهرش سوق داد تا پیش امام سجاد رفت. اینها شاگردان حکم بن عتیبه بودند. دیر شیعه شدند، ولی خوب شیعه شدند. زاره و حمران و عبد الملک و بکیر همه جزء راویان. فرزندان اعین تا زمان غیبت کبری جزء راویان هستند. یکی از نسل های است که طولانی ترین نقل های روایت را از جهت نسلی دارند) قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِنَّ عَلِيّاً ع كَانَ مُحَدَّثاً فَخَرَجْتُ إِلَى أَصْحَابِي

این را یک عطوفت و رحمت امام نسبت به خودشان میدیدند.

فَقُلْتُ جِئْتُكُمْ بِعَجِيبَةٍ فَقَالُوا وَ مَا هِيَ فَقُلْتُ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ كَانَ عَلِيٌّ ع مُحَدَّثاً فَقَالُوا مَا صَنَعْتَ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتَهُ مَنْ كَانَ يُحَدِّثُهُ

تا نگویی با کی صحبت میکرد که کار مهمی نکردی.

فَرَجَعْتُ «1» إِلَيْهِ فَقُلْتُ إِنِّي حَدَّثْتُ أَصْحَابِي بِمَا حَدَّثْتَنِي فَقَالُوا مَا صَنَعْتَ شَيْئاً إِلَّا سَأَلْتَهُ مَنْ كَانَ يُحَدِّثُهُ فَقَالَ لِي يُحَدِّثُهُ مَلَكٌ قُلْتُ تَقُولُ إِنَّهُ نَبِيٌّ

کأن تصورش این بوده که صوتی را میشنیده است. تا حضرت میفرماید ملک است، سوال کرد که نبی است؟ وَ مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلاَّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ ﴿51﴾

قَالَ فَحَرَّكَ يَدَهُ هَكَذَا

حضرت دستش را برد بالا که نه. نبی نیست.

أو در ادامه به معنای بل است.

أَوْ كَصَاحِبِ سُلَيْمَانَ

عاصف بن برخیا

أَوْ كَصَاحِبِ مُوسَى

یوشع بن نون

أَوْ كَذِي الْقَرْنَيْنِ

آیا می خواهد بگوید که محدث بودن امیر المومنین در حد اینهاست؟ نه. این را نمیخواهد بگوید. در اصل محدَّث بودن که ملک با اینها گفتگو داشت. ذو القرنین با عاصف بن برخیا که کان عنده علما من الکتاب تفاوت دارد.

آنجا خود سلیمان مقامش برتر از عاصف است. اما به وزرا واگذار کردن یک تعلیم به دیگران هم هست تا مقامات این ها آشکار بشود در تبعیت بعد ها. معلوم میشود اینها اوصیاء هستند.

أَ وَ مَا بَلَغَكُمْ أَنَّهُ قَالَ وَ فِيكُمْ مِثْلُهُ «2».

آیا نشنیدید که پیغمبر اکرم فرمودند فیکم مثله. مثله میخورد به ذو القرنین. ان علیا ذو قرنی هذه الامة.

ذو القرنین محدث بود و مثل ذو القرنین در امت ما هم هست.

بَابٌ فِيهِ ذِكْرُ الْأَرْوَاحِ الَّتِي فِي الْأَئِمَّةِ ع

این باب یکی از بحث های بسیار عمیق را که خیلی ابواب دیگر را جمع میکند.

1– مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عُمَرَ الْيَمَانِيِّ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ(میگوید چهل هزار حدیث از امام باقر و 16 هزار حدیث از امام صادق یاد گرفتم. در یک روایت دارد که 70 هزار حدیث سر یاد گرفتم. محرم راز حضرات بوده است) قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع يَا جَابِرُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ ثَلَاثَةَ أَصْنَافٍ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ «3»

یمین مقابلش میشود شمال. اصحاب مشئمه با اصحاب شمال مصداقشان یکی است. یُمن هم که از برکت است مقابلش میشود شوم.

(نوشته شود-آخر جلسه 287)

فَالسَّابِقُونَ هُمْ رُسُلُ اللَّهِ ع وَ خَاصَّةُ اللَّهِ مِنْ

______________________________

(1) في بعض النسخ [فخرجت‏] و في بعضها] [فرحت‏].

(2) فقد روى أنه (ص) قال: ان عليا ذو قرنى هذه الأمة.

(3) الواقعة: 6- 11

 

الكافي (ط – الإسلامية)، ج1، ص: 272

خَلْقِهِ جَعَلَ فِيهِمْ خَمْسَةَ أَرْوَاحٍ

زیبایی کلام این است که از آنجا شروع کرد. حقیقت انسانی آنجایی است که آن پنج روح درش محقق است. لذا از حقیقت انسانی شروع کرد

تا معلوم بشود که پایینی ها ندارند. حقیقت انسانی اوست. بقیه نقص دارند نسبت به او. یک موقع آدم ا زپایین شروع میکند، میگوید اصل این است، بقیه کمال دارند. اما یک وقت از بالا شروع میکند. معلوم میشود بقیه نقص دارند.

أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُدُسِ

روح القدس ملک اعظم است. در بعضی روایات با جبرئیل یکسان دیده شده است. در بعضی روایات متفاوت دیده شده و اعظم از جبرئیل شمرده شده. عیبی هم ندارد ممکن است به لحاظ ماموریتی که دارند گاهی جنبه روح اطلاقی که روح القدس است تأثیر گذار باشد و گاهی جبرئیل امین تاثیرگذار باشد که مرتبه نازله روح القدس است اما تطابق بین روح القدس و جبرئیل امین هم مانعی ندارد.

فَبِهِ عَرَفُوا الْأَشْيَاءَ

اللهم ارنی الاشیاء کما هی، و نری ابراهیم ملکوت السماوات و الارض، حقیقت اشیاء جنبه ملکوتی اشیاء است. ارنی الاشیاء کما هی حقیقت اشیاء است. نه اینکه اشیاء را میبینند همانطور که ما میبینیم.

سلیمان نبی وقتی عبور میکرد از بیابان ها، گیاهان سر راه با او تکلم میکردند. خواصشان را به او میگفتند. این هم عرفوا الاشیاء کما هی است. میگفت من خاصیتم این است، جعل من برای این است، ماموریت ما این است. ما ماده شیء را میبینیم یا استشمام میکنیم. اما آنها حقیقت جان و ملکوت آنها را می یابند و میبینند.

چون حقیقت اشیاء را میبینند، هیچ خطایی در ادراکشان نیست. خلیفه باید مسلط باشد بر همه اشیاء. علّم آدم الاسماء برای همه انبیاء محقق شده است.

همه عالم وجود به نحو اسمشان برایشان آنجا بوده. اسم یعنی حقیقت عالی ای ان ها که خزائن ربّشان است. حقیقت عند ربشان است.

وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْإِيمَانِ فَبِهِ خَافُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ

شناخت خدا و ترس از خدا با این روح ایمان محقق میشود.

آن قبلی که عرفوا الاشیاء بود، اختصاص به رسل دارد. اما روح ایمان به پایین تر مربوط به مومنین هم میشود.

وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الْقُوَّةِ فَبِهِ قَدَرُوا عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ

فقط هم قدرت بر طاعت نیست. هر قدرتی که در انسان هست بر هر عملی، حتی اگر شیطنت میکند با همین روح قوت است. اوجش قدرت بر طاعت است.

وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ

همین امیال است. همه امیال است ولی اگر به مرتبه عالی اش برسد میشود میل به طاعت.

فَبِهِ اشْتَهَوْا طَاعَةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَرِهُوا مَعْصِيَتَهُ

سابقوا الی مغفرة من ربکم، این میشود روح شهوت.

وَ جَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْمَدْرَجِ الَّذِي بِهِ يَذْهَبُ النَّاسُ وَ يَجِيئُونَ

قدرت عملی انسان است. قوه محرکه است. مدرج را گاهی در روایات دیگر به عنوان روح الحیات آوردند. اولین مرتبه حیات که حرکت ازش نشات میگیرد.

آن دوتای قبلی قوه عالمه بودند. روح شهوت و روح قوت هر دو جزو قوای عامله هستند اما به نحوی می توانند جزو قوای عالمه هم قرار بگیرند.

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “شرح اصول کافی، جلسه 288” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*