بسم الله الرحمن الرحیم

تا به این جا که به باب 48 رسیده ایم حدود 40 باب در رابطه با علم حضرات معصومین داشته ایم. از باب أن الائمه شهداء الله علی خلقه شروع می شود چون شهادت از باب عالم بودن است. و به عناوین مختلف روایات می آید. خزانه علم خدا هستند. ابواب خدای سبحان و خلفاء خداوند هستند. که خلافت دائر مدار علّم آدم الاسماء بود. ارکان الارض هستند. به خصوص با توجه به اینکه نظام عالم وجود بر اساس نظام علمی است چینشش. لذا تمام این مسائل برگشت به علم میکند. باب جامع فی صفات الامام. مهمترینش بحث علم است. بعضی جاها تصریح دارد که علم اولیاء، علم اوصیاء، علم کتب. علم ملائکه. انواع اینها را در هر بابی تصریح داشتند که در نزد حضرات هست و آنها بهره مند هستند. یا باب ان من وصفه الله تعالی بالعلم هم الائمه. ان الراسخین فی العلم هم الائمه. یا ان الائمه قد اوتوا العلم و اثبت فی صدورهم و … .

تا به این جا یعنی باب 48 که رسیده ایم اواخر باب علم است که شئونی از بحث علم تکرار میشود و بیان میشود.

معلوم باشد که خیلی از روایات در باب علم بوده است که شاید حدود 2 سال است که ما در قسمت علم کتاب الحجة هستیم. گتفگو های مختلفی در این مورد شده است.

در این باب میفرمایند حضرات معصومین (یعلمون علم ما کان و ما یکون و انه لا یخفی علیهم الشیء) و علمی از آنها پنهان نیست. یک ملازمه ای را در مجموع چند روایت میفرماید اگر خدای سبحان اطاعت کسی را لازم میکند، اطاعت فرع علم است. یعنی نمیشود علمی در آنجا نباشد، اطاعتی فرض بشود. هرجا فرض اطاعت آمده است، مقدار این، شدت این اطاعت و فرض اطاعت، یعنی خود این اطاعت ها مراتب دارد دیگر. شدت فرض اطاعت دائر مدار شدت علم است.

اگر یک موقع میفرماید پیغمبر است، در عرض خدای سبحان میفرماید (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر). باید مخزن علم الهی باشد. آن هم علمی که مردم به آن محتاج هستند (یحتاجون الیه). اگر به یک عالم است، عالم هم اگر میخواهد مجتهد قابل تقلیدی باشد که انسان با تقلید او معذر داشته باشد، او هم باید اعلم بین مردم باشد تا این اعلمیت وجوب طاعت را به دنبال خودش بیاورد. حتی اگر قاضی است، اگر امام جماعت است، هر کدام در فرض طاعتی که در نظام جماعت ایجاد میشود، موکول به دانستن و مرتبه ای از علم است.

با این نگاه و بیان خیلی ابواب به هم مرتبط میشوند. فرض طاعت مرتبط با مقدار علم است هر مقدار علم شدید تر طاعت شدید تر. عقلایی هم هست. دینی هم در کار نباشد، تابعیت نسبت به علم را فطرت و عقل میپسندد.

لذا میبینید وقتی کسی مریض میشود سراغ پزشک میشود. دستور او را بی چون و چرا اجرا میکند. طاعت در این درمان را مرتبط با علم او میداند. اگر از پزشک تبعیت کرد و خطا از آب درآمد ملامت نمیکند خودش را. من زحمت را کشیدم و رفتم جایی که عالم بود. اما اگر از کس عادی بپرسد و کاری بکند، خودش را ملامت میکند که چرا نرفتم. پس تلازم بین طاعت و علم یک تلازم کاملا عقلایی است. در این روایات هم این را دیده اند. هرچقدر طاعت اطلاقی تر بشود، علم باید اطلاقی تر باشد. لذا اگر نگاه میکنیم که حتی دارد انبیاء نسبت به حقایق وجودی شان مرتبط با حضرات معصومین و نبی ختمی، شاهدانشان پیغمبر است، همچنان که انبیاء شاهد بر امتشان هستند، پیغمبر علاوه بر اینکه شاهد بر امتش است، شاهد بر انبیاء هم هست، معلوم میشود که نسبت علمی پیامبر نسبت به انبیاء اطلاقی تر است.

بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ ع يَعْلَمُونَ عِلْمَ مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ وَ أَنَّهُ «5» لَا يَخْفَى عَلَيْهِمُ الشَّيْءُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ

1– أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ الْأَحْمَرِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ سَيْفٍ التَّمَّارِ قَالَ: كُنَّا مَعَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع جَمَاعَةً مِنَ

______________________________

(1) لتركهم التقية أو عدم انقيادهم لامامهم و خلوصهم في متابعته. (آت)

(2) أي علمى بحقيقة ما أقول كعلمى بكون الحيتان في هذا الماء. (آت)

(3) أي مرضت.

(4) أي أنزل اللّه تعالى ملائكة ينصرونه على الاعداء حتّى إذا صاروا بين السماء و الأرض خير بين الامرين. (فى)

(5) في بعض النسخ [أنهم‏].

 

الكافي (ط – الإسلامية)، ج1، ص: 261

الشِّيعَةِ فِي الْحِجْرِ

کنار حضرت. از روایات برمی آید که امام صادق علیه السلام هر سال میرفتند مکه. مگر اینکه مشکلی پیش بیاید. یاران حضرت برای دیدن ایشان عمدتا به دیدار ایشان میرفتند. هم شبهه ساز نبود. همه میرفتند. وقت حضرت هم آزاد بود. آنجا ممحض بودند و خیمه میزدند و رفت و آمد بود. همه آمده اند حج. جایی ندارند. همه باید آنجا در خیمه ها باشند.

محمل خوبی بود برای اینکه حضرت مقید بود تا جایی که مقدور است برود و یارانشان هم میرفتند. بر میگشتند سمت مدینه سر قبر پیامبر، اما در مدینه در بعضی مواقع آزادی مکه را نداشتند.

فَقَالَ عَلَيْنَا عَيْنٌ

حضرت فرمودند نگاه کنید ببینید جاسوسی هست.

فَالْتَفَتْنَا يَمْنَةً وَ يَسْرَةً فَلَمْ نَرَ أَحَداً فَقُلْنَا لَيْسَ عَلَيْنَا عَيْنٌ فَقَالَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ وَ رَبِّ الْبَنِيَّةِ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ

بنیه یعنی بنا.

لَوْ كُنْتُ بَيْنَ مُوسَى وَ الْخَضِرِ لَأَخْبَرْتُهُمَا أَنِّي أَعْلَمُ مِنْهُمَا

با اینکه خضر بر موسی از جهت علمی افضل بود، حضرت فرمودند اگر من بین آن دو بودم معلوم میشد من افضل از آنها هستم.

حضرت حقایقی را آشکار میکرد که خضر هم آشکار نکرده بود. چه مباحثی بالاتر از این امکان ظهور دارد که خضر هم در آن موطن امکان حضور ندارد. این دلیل بر این است که مرتبه خضر هم مرتبه وسطی است. فوق این هم مالایتناهی مراتب وجود دارد.

 با خضر و موسی آن سه واقعه آشکار شد که حضرت خضر سلام الله علیه علمی دارد که موسی ندارد. انک لن تستطیع معی صبرا. گفت من صبر میکنم. گفت کیف تصبر علی ما لم تحط به خبرا. این خیلی زیباست که صبر دائر مدار علم است. آن هم نه علم، بلکه احاطه. چون یک موقع آدم یک علم اجمالی به یک حقیقتی دارد. اما یک موقع به علم احاطه دارد. میگوید صبر دائر مدار احاطه علمی است. این یک اصل است. صبر دائر مدار علم است و احاطه علمی. و لذا موسی علیه السلام صبر نکردنش صحیح بود. چون احاطه علمی در این مسائل را نداشت. این ابتلائات هم مباحث فوق خلق بود. در تربیت ربوبی موسی بود. نه در رجوع مردم به موسی. این وقایع آیا وقایع بیرونی صحیح بوده یا کشف مثالی بوده، بحث دیگری است. منافاتی هم ندارد که وقایع بیرونی خارجی بوده باشد. در روایت دارد که این سه واقعه سه واقعه از زندگی برادرم موسی بود. اگر برادرم موسی صبر میکرد، صدها واقعه از زندگی اش را نشان میدادم.ممکن است یک حقیقت بیرونی باشد، ممکن است یک کشف مثالی از حقیقت درونی خود موسی باشد. ممکن است هر دو باشد.

سوال: معنای کیف تصبر این نیست که طاقت نداری صبر کنی؟

جواب: خیر؛ زیرا اگر بگوییم طاقت نداری صبر کنی یک ضعف است برای موسی ولی اگر برگرداندیم به علم نداشتن ضعف نیست چون خدای سبحان این مقدار علم به او نداده بود. ممکن است بعدا به او داده شود. این تخطئه موسی نیست. باید دقت کنیم که جوری معنا کنیم که نقص بر نبی الهی وارد نشود.

سوال: ممکن است هنوز نبی نشده است؟

در پاسخ: نبی بوده است؛ چون موسی کلیم بعد از جریان تبلیغ قومش دنبال خضر میرود. لذا نبی بوده است. قصه اش مفصل است. موسی دید افضل من فی الارض است و همه تابع او هستند. به خدای سبحان عرض کرد که کس دیگری هست که علمی داشته باشد؟ طالب بود. خدای سبحان به او گفت حرکت کن. موسی سیاحت داشت. اهل سفر بود. از جمله یکی از سیاحت ها این بود که برود با آن جوان که یوشع بود یا دیگری، بروند و خضر را بیابند.

غیر از اینکه قبل و بعد از نبوت نظام علمی شان عصمت قبل از نبوت هم دارند. نبوت باری است بر دوششان. ما قائلیم که عصمت علمی و عملی معصومین از بدو تولدشان است. نه از بلوغ یا بعثت.

وَ لَأَنْبَأْتُهُمَا بِمَا لَيْسَ فِي أَيْدِيهِمَا

در دست اینها نبود یعنی کأنه اصلاً موطن اینها نبود. نه اینکه احاطه نداشتند. حتی شاید علم اجمالی هم بهش نداشتند.

مثل این میماند که خدای سبحان به ما میفرماید (علمکم ما لم تکونوا تعلمون). انبیاء به شما چیزی یاددادند که امکان نداشت اصلا بدانید. در مراتب انبیاء هم اینطور است. انبیائی که افضلند و اشرفند، نسبت به انبیاء پایینتر، نسبت (علمکم ما لم تکونوا تعلمون) صدق می کند.

لِأَنَّ مُوسَى وَ الْخَضِرَ ع أُعْطِيَا عِلْمَ مَا كَانَ

علم به گذشته علم کمی نیست. بداند همچنان که با آنها همراه بوده است اشراف فرازمانی شدن در گذشته.

وَ لَمْ يُعْطَيَا عِلْمَ مَا يَكُونُ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ حَتَّى تَقُومَ السَّاعَةُ

علم ما یکون نسبت به آینده است.

ما هو کائن حتی تقوم الساعة: اطلاقش را می گویند که گذشته و آینده را یک جا حتی تقوم الساعة که این از زمان فراتر است. ما کان و ما یکون هنوز مرتبط با زمان است. بعضی جاها کائن در مقابل کان و یکون می آید یعنی آن علمی که الان است. اما گاهی کائن را که می آورند یعنی فرازمان یعنی همه علم را یک جا دارد فوق زمان است سیطره و هیمنه دارد.

حضرت می فرمایند که حضرت موسی و حضرت خضر ولی ما یکون و ما هو کائن حتی تقوم الساعة را نداشتند. این جا اشکال کرده اند که مگر خضر کارهایی که کرد در علم ما یکون یعنی آینده نبود؟ تحت آن جدار گنج بود برای آینده بود. یا قتل آن غلام، مربوط به این بود که اگر میماند کافر میکرد پدر و مادرش را.  کشته شد و در قبالش 70 فرزند خداوند به این خانواده به عنوان نبی داد. نه بی واسطه. دختری داد که آن دختر مبدا هفتاد نبی شد. یعنی برکت وجودی که خدا در قبال یک اخذی که از آدم میکند، اعطا میکند. ما اخذ ها را میبینیم، ولی اعطاها را نمیبینیم.

یک بنده خدایی پیش جعفر آقا مجتهدی رفته بود. خواهر زاده اش سرطان گرفته بود. خیلی خواهر زاده اش هم زیبا بود. بچه 3-4 ساله بود. جعفر آقا گفت این خوب نمیشود و از دنیا میرود، ولی خدا دوتا فرزند در مقابل این به اینها میدهد. این دو فرزند چشم روشنی هستند. همینطور هم شد. این دو فرزند چشم روشنی بودند الحمدلله سالم بودند و خوب بودند و با ایمان کامل. ما معمولا اعطاها را در یک روند دیگری میبینیم، میبینیم علت های خودش را دارد، ولی اخذها را نسبت به خودمان میبینیم که خدا چرا اینها را از ما گرفت. اما اینکه اخذ ها در مقابل اعطاها قرار میگیرند، خودش یک قاعده دارد. اگر کسی توانست نسبت اینها را پیدا بکند، یکی از قواعد و سنن شناخت خداست. آن وقت میبیند هیچ اخذی محقق نمیشود از جانب خدا مگر اینکه اعطایی چند برابر محقق میشود. چون کریم است دیگر. حتما سودآور است. ولی تحمل و صبر ما به این مقدار نیست. لذا این فرزند را که در آینده قرار بود سبب کفر پدر و مادرش بشود، در قبالش دختری داد بهشان که مادر 70 نبی شد. اینها هم از قِبَل این بهرمند شدند.

-سوال : در قرآن داریم نأت بخیر منها او مثلُها، یعنی مثلُها هم دارد

مثلها برای این است که ما باور کنیم. در نظام جایگزینی اجتماعی است یا در نظام وجود است. این خیر بودن هم اول آورده است که اصل این است. او مثلها را به عنوان فرع آورده است. آن در نظام وجود است. در نظام وجود گاهی یک آیتی که از دست میرود آیتی مثل همان باید جایگزین بشود. اما نسبت به افراد، اخذ از افراد که میشود، آنچه اعطا میشود افضل است. یکی در نظام وجود است، یکی در نظام افراد است.

سوال : اگر اخذ به خاطر کفاره گناهان باشد باز هم می توان گفت که اعطا بیشتر از اخذ است؟

جواب: همان تطهیری که محقق می شود اعطا بالاتر است.لذا در روایت آخر این باب داریم که اخذهای انبیاء برای تطهیر نیست. رفع درجه است. ولی برای دیگران تطهیر است.

بله؛ یک وقت عقاب الهی است، مثل عذابهایی که برای اقوام بود. آن اخذی نبود که چیزی بدهند در مقابلش. آن عقاب و جزا بود. اما جایی که جزا تطهیری باشد. اخذش رحیمانه است و نجات میدهد از یک سقوطی. از یک مهلکه ای نجات میدهد. اما فقط موردی که اخذ، عقاب جزایی از جانب خداست، نه تطهیر، خدا میخواهد از بین ببرد او را، اگر سخره کرده است مومنین را، در عالم به سخره در بیاید. اما جایی که مریض میشود، روایت خیلی داریم که مومنین یا کسانی که اهل ایمان نیستند… هرجا رسولی میفرستیم، قومشان را به بأسا و ضراء مبتلا میکنیم لعلهم یضرعون. ابتلا میکنیم تا شکسته بشوند و تضرع داشته باشند. اینها هم اخذ است. اما تطهیر میکند.

برگردیم به سوال ، سوال این بود که حضرت خضر مگر علم به آینده را نداشت؟ پاسخ این است که علم اطلاقی نسبت به آینده مراتب دارد. بعضی که اهل مکاشفه میشوند، تا یک مدتی از آینده را میبینند. اما بعضی آینده های دور را می بینند. بعضی آینده را با کتاب محو و اثبات میبینند، بعضی آینده را با کتاب لوح محفوظ میبینند. همه این ها مراتب است. ما کان محو و اثبات ندارد. آنچه محقق شده است کتاب لوح محفوظ است. اما نسبت به آینده هم لوح محو و اثبات داریم هم لوح محفوظ. در لوح محفوظ که کتاب قضای الهی است امکان تغییر نیست. اما در لوح محو و اثبات که عالم قدر است تغییر امکان پذیر است بدا هم امکان پذیر است.

بعضی نسبت به عالم قدر علم به آینده پیدا می کنند اما بعضی ها نسبت به عالم قضا علم پیدا می کنند بعضی تا مدتی را میبینند، بعضی حتی تقوم الساعة را میبینند. اینجا آنچه خضر میدید آینده بود، اما آینده ای که ربطی به زمان اینها داشت. ربطش به زمان اینها این بود که کشتی را پادشاه میخواست غصب بکند در آینده، اما کشتی الان بود. غلامی بود که میخواست در آینده … اما الان بود. مرتبط بود به زمان حضور حضرت خضر. آینده آینده دور نبود. نمیخواهیم بگوییم علم خضر منحصر به این مقدار بوده است. اما آنچه در قرآن آمده است یا اقامه جدار، دارد که آن دو یتیم به دنیا آمده بودند ولی قابلیت بهرمندی نداشتند. پس معلوم می شود که نزدیک بودن در این سه واقعه و ارتباطش با زمان خضر اقلا در ارتباط بودن این ها محفوظ بوده و خدای سبحان هم تعمد داشته در بیان این . اما بعضی از آینده ها ، آینده ای است که ربطی به این که الان و در این زمان با بدن این هم زمانی نسبی داشته باشند، نیست. بلکه اشراف تام و مطلقی است که همه را یکجا می بیند آن هم در لوح محفوظ نه لوح محو و اثبات مثل آن مدلی که حضرت عیسی دید عروسی را که به عزا تبدیل میشود. هرچند موطن عیسی فقط این موطن نبود. اما برای تعلیم و تربیت بود که وقتی بعدا تبدیل به عزا نشد مردم پرسیدند چی شد شما که گفتی تبدیل به عزا می شود؟ حضرت فرمودند به خاطر صدقه دادن تبدیل به عزا نشد. بعد مار را نشان دادند که قرار بود ماموریت را انجام دهد این لوح محو و اثبات است.

بعضی اشکال کرده اند که اگر حضرت می فرمایند من این علم را دارم حتی تقوم الساعة، چرا اولش میگویند کسی از جاسوسان در این دور و بر نیست؟ کسی که چنین علمی دارد نمیتوانست ببیند که جاسوس هست یا نه. جواب این است که:

اولاً: حضرات با این که این علم را دارند ولی از این استفاده شخصی نمیکرند.

ثانیاً: تا نتیجه هدایتی بر آن علم نباشد، از آن علم استفاده نمیشود.

ثالثاً: این نگاه را برای مخاطبینش که جمع بین تشبیه و تنزیه باشد جا بیندازد که ائمه موظفند در نظام عملی شان به نظام ظاهر. هرچند در نظام علمی شان دانایی شان مطلق باشد. اما در نظام عملی موظف هستند به آن اخذی که در نظام ظاهر محقق شده است. هرجا این سوال ها میشود، غیر از اینکه دارند وضعیت زمانه را نشان میدهند، یک اشعاری درش هست که با مسئله رابطه دارد.

همچنین این که حضرت سوال می کنند یک نکته تربیتی و امنیتی هم برای اصحاب درش هست یعنی امام یاد می دهد به اصحاب که هر حرفی را هر جایی نزنید احتیاط کنید.

در سیره و سنت حضرات مسئله تقیه خیلی با حفظ و تقیه شدید بوده است و رعایت میکردند.

ما گاهی بالاترین مقامات ولایت و علم اهل بیت را بالای منبر در ساده ترین مجالس میگوییم. گاهی برای مخاطب انکار ایجاد میشود. اگر انکار ایجاد شد ما مقصریم. نباید هر چیزی را هر جا گفت. این ها باید برای خواص در یک نظام دراسی مطرح شود. در روایت داریم که خیلی از مومنین کشش این مرتبه را ندارند و لذا وقتی می شوند انکار می کنند و با این انکار قطع رابطه این ها با این موطن می شود در حالی که اگر نمی دانستند و انکار نمی کردند قطع رابطه ای محقق نمی شد. حالا ممکن است ذره ذره جلو بیایند تا ظرفیت پیدا کنند.

وَ قَدْ وَرِثْنَاهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وِرَاثَةً.

به خاطر اینکه شبهه پیش نیاید که پس احتیاج به رسول الله ندارند، سند علمشان و رابطه علمشان را بیان میکنند که وراثت و وصایت است. خدای سبحان به رسول الله و ایشان به اهل بیت افاضه کرده است. این نقشه نگاه دینی را روشن میکند که رسول الله در اوج است. از جانب ایشان به ائمه میرسد.

ما هم باید در القاء معارف باید این شأنیت را همیشه رعایت بکنیم. هر چیزی را که می خواهیم نسبت دهیم این چهارچوب و نقشه را حفظ بکنیم.

2– عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ يُونُسَ بْنِ يَعْقُوبَ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ وَ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا مِنْهُمْ عَبْدُ الْأَعْلَى وَ أَبُو عُبَيْدَةَ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ بِشْرٍ الْخَثْعَمِيُّ سَمِعُوا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ إِنِّي لَأَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا فِي الْجَنَّةِ وَ أَعْلَمُ مَا فِي النَّارِ وَ أَعْلَمُ مَا كَانَ وَ مَا يَكُونُ قَالَ ثُمَّ مَكَثَ هُنَيْئَةً فَرَأَى أَنَّ ذَلِكَ كَبُرَ عَلَى مَنْ سَمِعَهُ مِنْهُ

سنگین شد برای آنها. با این که این ها یاران نزدیک حضرت بودند. ولی همه نتوانستند هضم کنند.

فَقَالَ عَلِمْتُ ذَلِكَ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ فِيهِ تِبْيَانُ كُلِّ شَيْءٍ «1».

چون قرآن همه چیز درش هست، ما علم به همه چیز داریم.

امام باقر علیه السلام وقتی از دنیا رفت، آمدند پیش امام صادق علیه السلام گفتند کسی از دنیا رفت که بی واسطه از پیامبر نقل میکرد و کسی اشکال نمیکرد که از کجا. مدتی گذشت امام صادق علیه السلام فرمود عن الله تبارک و تعالی. حضرت نمیخواست مقام امام باقر را پایین بیاورد. بلکه می خواستند به آن ها بفهمانند که اولا فقط این مقدار نیست که شما فهمیدید. ثانیا این سنت ادامه دارد و تمام نشده است.

این روایت خودش یک نحوه تفسیری برای آیه تبیانا لکل شیء است و می گوید که تبیانا لکل شیء اطلاق دارد. چون بعضی می گویند که مراد از تبیان لکل شیء یعنی (تبیان لکل شیء مما یحتاجون الیه هدایتاً) ولی استناد امام به آیه که یک استناد صحیح است بر خلاف این را نشان می دهد. یعنی نه فقط ما یحتاجون الیه است و نه فقط هدایتی است ما یحتاجون الیه گاهی غیر هدایتی است. مثل نیاز های روزانه ما به غذا و آب که ما یحتاجون هست ولی هدایتی نیست یعنی بود و نبودش باعث نمیشود ما هدایت نشویم. میگوید تبیانا لکل شیء.

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “شرح اصول کافی، جلسه 279” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*