بسم الله الرحمن الرحیم

در محضر کتاب شریف و نورانی کافی هستیم و روایاتی که مربوط به باب الغیبه است. عرض شد که در این باب، سعی می‌کنیم از روایات دیگر که در این باب نیامده است، هم بهره ببریم و سیری در بحث غیبت، در روایات این کتاب شریف داشته باشیم، تا نتایجی حاصل شود انشالله.

غیبت، عبور از «اسم الظاهر» به «اسم الباطن»

عرض شد که جریان غیبت، اصلش یک کمال است و برای همه امّت ها قرار داده شده است و انحصار و اختصاصی به اسلام نداشته است. تعبیر روایات این است که همه اُمم، غیبت را نسبت به انبیاء و اوصیائشان داشته اند. اما آن چه به امّت اسلامی اختصاص دارد، این است که این غیبت، که یک حقیقت کمالی است و عبور از اسم الظاهر به اسم الباطن است، به نحو اطلاقی اش محقّق می‌شود. اگر در امّت های دیگر مرتبه ای از این محقّق شده است، در امّت اسلام، مرتبه نهایی و تامّش محقّق می‌شود. اگر در امّت های سابق مرتبه ای از عبور از اسم الظاهر به اسم الباطن شکل گرفته، در این امّت باید تمام این عبور شکل بگیرد. در جلسات گذشته عرض شد که عبور از اسم الظاهر به اسم الباطن، این است که در گذشته باید به ابدان معصومین(ع) رجوع می‌شد ولی در زمان غیبت، رجوع به حضرت(ع) در هر لحظه و هر کجا امکان پذیر می‌شود و هر کسی در هر جا و هر لحظه، امکان ارتباط با حضرت(ع) را دارد. تعبیر روایات این است که انتفاع از حضرت(ع)، مانند انتفاع از خورشید پشت ابر است، که خود خورشید دیده نمی‌شود، اما بهره و نور خورشید همه جای هستی را فرا گرفته است. تعیّن خاص در دوره غیبت دیده نمی‌شود. شخص خاص در دوران غیبت در کار هست، نظام بدنی در کار هست، اما رجوع به او به عنوان شخص و بدن در مکان و جای خاصّی در کار نیست. بلکه این حقیقت ارتباطی در هر کجا برای هر کس و در هر زمانی امکان پذیر است. این در جلسات آینده ان شاء الله بیشتر باز می‌شود.

روایاتی را خواندیم و در محضرشان قرار گرفتیم. امروز هم بعضی روایات را می‌خوانیم تا استفاده ببریم.

اولین روایتی که مرتبط با این بحث، در محضرش هستیم، این است که ابوخالد کابلی که از شاگردان و حواریّون خاصّ امام سجاد(ع) است، از ایشان نقل می‌کند. ولی ما قسمت خاصّی که مرتبط با بحث است، از این روایت انتخاب می‌کنیم.

ویژگی های منتظران در زمان غیبت

حضرت می فرماید:

يَا أَبَا خَالِدٍ إِنَ‏ أَهْلَ‏ زَمَانِ‏ غَيْبَتِهِ الْقَائِلِينَ بِإِمَامَتِهِ وَ الْمُنْتَظِرِينَ لِظُهُورِهِ [1]

«ای اباخالد، کسانی که در زمان غیبتِ حجّتِ ما قرار می گیرند که به امامت او معتقدند و منتظر ظهور او هستند»

این ها قید هستند، مرادفات نیستند. «اهل زمان غیبته»، همه عالم را شامل می‌شود، «القائلین بامامته» دسته ای خاص را حفظ می‌کند و بقیه خارج می‌شوند. این ها نه فقط قائل به امامت هستند، بلکه منتظر ظهور هم هستند.

اگر می فرمایند: «الْمُنْتَظِرُ لِأَمْرِنَا كَالْمُتَشَحِّطِ بِدَمِهِ فِي سَبِيلِ اللَّه‏».[2] منتظر ظهور ما، مثل کسی است که در حال جهاد است. یا می‌فرماید: اگر منتظر امر ما هستید، «فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا»[3]، عمل صالح انجام بدهید، به ورع و تقوا متحلّی باشید. پس «القائلین بامامته» نسبت به «المنتظرین لظهوره»، عامّ است.

عقل و فهم، عطایای الهی به منتظران در زمان غیبت

أَفْضَلُ مِنْ أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ [4]

این ها از تمام معتقدین به ما در زمان های دیگر، برترند.

لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَعْطَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ وَ الْأَفْهَامِ وَ الْمَعْرِفَةِ مَا صَارَتْ بِهِ الْغَيْبَةُ عِنْدَهُمْ بِمَنْزِلَةِ الْمُشَاهَدَةِ [5]

زیرا خدای سبحان به این ها عطایایی داده است. از جمله عطایای الهی عقل است. عقل توانایی ادراک است که انسان را از سایر موجودات ممتاز می‌کند. افهام در بین ذوی العقول، کسانی که صاحبان عقل هستند، کسی که تیزی گرفتن دارد، تیزی در أخذ دارد، این را فهم. شدّت و سرعت رسیدن به یک نکته را فهم می‌گویند. کسی ممکن است دیر منتقل شود، کسی ممکن است سرعت در انتقال داشته باشد. یک مطلب را که می‌گویی، زود منتقل می‌شود. پس عقل یک توانایی و استعداد است. فهم یک توانایی ویژه است. در بین صاحبان عقول، فهم، قدرتی است که برای انسان ایجاد شده است، حالا این قدرت ممکن است کسبی یا إعطایی باشد. ممارست در علم تیزی فهم ایجاد می‌کند، دقّت در علم، تیزی در فهم برای مباحث بعدی ایجاد می‌کند. عقول، إعطایی است. فهم، إعطایش به این معناست که به او قدرت کسب داده شده و این قدرت را به کار گرفته تا در جایی محقّق شده و برای بهره مندی آماده است. علاوه بر عقل و فهم، معرفت دارد. معرفت نتیجه است. یعنی آنچه به عنوان مقدّمات با عقول و فهم ایجاد می‌شود، ابزاری برای رسیدن است و نتیجه این به کارگیری، معرفت می‌شود که إعطای الهی و صُنع ربّ است. انسان مقدّمات را فراهم می‌کند اما خدای سبحان معرفت را إلقا می‌کند. پس خدای سبحان مرتبه ای از عقول و معرفت و فهم را داده است.

رؤیت قلبی منتظران در دوران غیبت

امّا سؤال این است که این عقل و فهم و معرفت، چه تفاوتی برای این ها ایجاد می‌کند که این ها را افضل قرار می دهد؟ این نکته خیلی زیباست. این إعطای خدای سبحان، نسبت به عقول و افهام و معرفت، برای این ها قدرتی ایجاد کرده است که دوران غیبت را برایشان دوران مشاهده قرار داده است. در دوران غیبت، که به ظاهر نبودن و ندیدن و نداشتن رابطه است، حال این ها «القائلین بامامته و المنتظرین لظهوره» هستند، اعطای الهی در قدرت عقول و افهام و معرفت، نگاه این ها را به امام(ع)، نگاه شهودی کرده است. با اینکه جسم امام(ع) را کسی نمی بیند، اما در عین اینکه جسمش دیده نمی‌شود، شخصش دیده نمی‌شود، ولی این ها قدرتی پیدا کردند که رؤیتشان نسبت به حضرت(ع) شهودی است. این ها به رابطه رسیدند. برای این ها، غیبت مطرح نیست. غیبت از بدن مطرح است نه غیبت از حضرت(ع). أوّلاً حضرت فعّال است، چون امام حیّ و خلیفة اللّه است. نسبت به آن تدبیری که «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ»[6] که خدای سبحان بر عهده آن ها قرار داده است، مدبّر است. آنچه در هدایت گری باید محقّق شود، در دوران غیبت از جانب حضرت(ع)، اشدّش در حال تحقّق است و از این طرف، غیبت از ما نسبت به حضرت(ع) است، نسبت به بدن حضرت(ع) است. تعبیر روایت این است که بدن او را نمی‌بینیم. اما باب أفهام و عقول بسته است؟ خیر. معرفت و شهود امکان پذیر است و دل ها مرتبط می‌شود.

این تعابیر، نشان می‌دهد جریان غیبت، جریان عبور از نظام ظاهر و ابدان، به نظام باطن و نظام رابطه با أرواح و نفوس است، که اساس حرکت الهی در سیر و سلوک انسان ها، عبور از سیطره احکام تن و رسیدن به سیطره احکام روح است. این که عبور از سیطره احکام تن را بارها عرض کردیم، نه اینکه بدن را دور بیندازند، بلکه یعنی سیطره احکام تن کنار گذاشته می‌شود. احکام و قوانینی که تن دارد، به عنوان مثال یکی این است که باید با چشم ببیند تا باور کند، با گوش بشنود تا یقین بکند. آن جا در آن رابطه شهودی نه با این گوش می‌شنود و نه با این چشم می‌بیند. اما می‌یابد و یقین دارد که حضرت(ع) هست و امکان ارتباط دارد. این گوش و چشم ابتدا واسطه هستند. چون باید بشنود که این حقیقت چیست. کاری که ما الان داریم در کلاس انجام می‌دهیم شنیدن و دیدن است. امّا عبور از احکام تن می‌شود. متوقّف در آن نمی‌شود. این بحث جالبی است که بارها عرض کردیم.

آیت الله بهجت(ره) می‌فرمودند: بعضی همین امروز، غیبت ندارند. یعنی دائماً در محضر هستند. شاید انسان بعضی را دیده باشد که دائم المحضریت را در وجود آن ها احساس می کند.

در زمان حضور حضرات، اگر کسی می‌خواست ارتباط بگیرد، باید حرکت می‌کرد و به مدینه یا نجف یا سامرا می رفت، امّا در دوران غیبت همین جا که نشسته است، بی واسطه مرتبط می‌شود و ارتباط امکان پذیر می‌شود.

فرج أنفسی مقدّمه ای برای فرج عمومی

اینجا هم می‌فرماید: رشد عقول زیاد می شود. این نشان می‌دهد که رابطه غیبت و ظهور برای فرج أنفسی کاملاً معلوم است.چون برای این ها، فرج أنفسی یعنی فرج برای شخص، محقّق شده است. هرچند فرج عمومی محقّق نشده است، اما فرج أنفسی محقّق شده است. فرج أنفسی مقدمه تحقّق برای فرج عمومی است. آن سیصد و سیزده نفری که در زمان ظهور حضرت(ع)، اولین کسانی هستند که به حضرت(ع) ملحق می‌شوند و جزء فرماندهان حضرت هستند، آن ها فرج شخصی برایشان محقّق شده است. یعنی در دوران غیبت بودند، امّا فرج برایشان محقّق بوده است. لذا هر وقت ندای حضرت(ع) بلند شود، آن ها شب یا صبح به ایشان می‌رسند. در روایات آمده که با ابرهای تندرو خدمت حضرت(ع) می‌روند، چون جسم این ها، مقهور روح این هاست، جایی که باید حاضر شوند، حاضر می‌شوند. امروز اسمش را طیّ الارض بگذارید. اما راه های دیگری هم امکان پذیر است. عشق بین امام و مأموم، سرعت سیر مأموم به امام را محقّق می‌کند. تا إذن داده می‌شود، حرکت می آید، هم چنان که در مورد مؤمنان و متّقیان ذکر می‌شود که: «وَ لَوْلاَ الاْجَلُ الَّذِی کَتَبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِی أَجْسَادِهِمْ طَرْفَهَ عَیْن»[7] یا در جریان ابراهیم خلیل(ع)، که پرنده ها را با عشق به خودش ذبح کرد و در قسمت های مختلف قرار داد و بعد ندا آمد که آن ها را بخوان تا با شتاب به سوی تو آیند. آنجا روایات تفسیر می کنند که این با شتاب آمدن، ملحق شدن فرع به اصل بود. در زمان ظهور هم می گویند ندای حضرت، الحاق فرع به اصل است. ندای حضرت، نمادی از ندای روز قیامت است که وقتی خداوند ندا می‌دهد، همه از قبور برمی‌خیزند، در زمان ظهور هم، یک جلوه از آن محقّق می‌شود.

صحبت در این بود که طیّ الارض یک مرتبه است. اینجا مقصد و راه را ممکن است خود انسان تعیین کند. اما در جریان ظهور، دعوت و غایت محقّق شده و راه معیّن است، فقط إذن در لحوق داده می‌شود و وصول محقّق می‌شود.

تغییر در نظام ادراکی، تحقّق مراتب فرج

این روایت نشان می‌دهد که اساس ارتباط با حضرت(ع) و خروج از غیبت به ظهور با نظام ادراکی صورت می‌گیرد. تغییر در نظام ادراکی و مراتب نظام ادراکی، مراتب فرج را محقّق می‌کند.

«أَعْطَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ وَ الْأَفْهَامِ وَ الْمَعْرِفَةِ مَا صَارَتْ بِهِ الْغَيْبَةُ عِنْدَهُمْ بِمَنْزِلَةِ الْمُشَاهَدَة». [8]

آنی که غیبت را به منزله مشاهده قرار داد چه بود؟ آیا راه افتادن از اینجا و رفتن به جای دیگر بود؟ خیر. بلکه سیر مکانتی بود که در نظام معرفتی محقّق می‌شود. این حرکت مکانتی، سیر از مرتبه نازل عقول و فهم و معرفت به مرتبه بالاتر است. این مرتبه باعث می‌شود فرج محقّق شود. انسان در مرتبه حسّ و محسوس، یک مرتبه از معرفت را دارد، در مرتبه خیال و حواس باطنیه، مرتبه دیگری از ادراک را دارد که آن هم مرتبه دیگری از وجود انسان است. اما در مرتبه علم حصولی، مرتبه دیگری از فهم و شهود را دارد. اما مرتبه شهود و مشاهده دل، یک مرتبه دیگر است. در هر کدام از این ها، فرج محقّق می‌شود. گاهی مانند دوران حضور است که خدمت حضرات(ع) می‌رسیدند و دست می‌بوسیدند، گاهی در مرتبه مثالی است، مانند بسیاری از تشرّفاتی که محقّق می‌شود. این تشرّفات عمدتاً در مرتبه مثال است. هرچند شخص فکر می‌کند در مرتبه ظاهر است.

نمونه هایی از تشرّفات خدمت حضرت حجت (عج)

حضرت آیت الله بهجت(ره) بارها به صورت غائب این موضوع را بیان می فرمودند، أمّا معلوم بود خودشان بودند، می فرمودند: چند نفر از جایی عبور می‌کردند، شخصی از مقابل آن ها در حال آمدن بود. می‌خواست ببیند که آن شخص امام است یا خیر. گفت: در دلم سلام می‌کنم، اگر امام باشد به باطن من آگاه است و جوابم را می دهد. وقتی رد شدند دید که آن شخص جواب سلام را داد. معلوم شد که حضرت(ع) است. به بقیه دوستان گفت، دیدید؟ گفتند چی را ؟

در جای دیگری نقل کردند که شخصی در شبستانی در سامرا، از کوری پرسید که حضرت(ع) از کدام درب خارج شد؟ او هم گفته بود از آن درب. مثل ابوهارون مکفوف، که گفت نور ساطع است، مگر نمی‌بینی حضرت(ع) کنارت ایستاده است. این نگاه که رؤیت شهودی و قلب است، یک فرج است. شخص این جریان هم ظاهراً خود آیت الله بهجت(ره) بودند.

حقیقت تشرّف

عمده مشاهده حضرت(ع)، در نظام تمثّلی است. لذا بقیه نمی‌بینند. اگر ببینند هم، ادراکشان متفاوت است. بیش از نود درصد مشاهده حضرات(ع)، در مرتبه عالم مثال است، تمثّلی است. درست هم هست. نه خیال ذهنی. تمثّل یعنی ارتباط در عالم مثال. مثال این با مثال او مرتبط شده است. برای او محسوس است. اما ممکن است برای دیگران محسوس نباشد. او حتی گاهی از حضرت(ع)، چیزی هم می‌گیرد. وقتی حال عادی پیدا می‌کند می‌بیند هست. گاهی از حضرت تربتی گرفته اند. این در نظام مثالی است. البته بالاتر هم امکان پذیر است. جامعش هم امکان پذیر است.

نقل هایی هم شده است که بعضی، هر روز با حضرت(ع) نماز را در کعبه می‌خوانند و بعد در عالم پراکنده می‌شوند و امور حضرت(ع) را انجام می‌دهند.

مرحوم کَفعَمِي نقل می‌کند أبدال، عده ای هستند که با حضرت(ع) مرتبطند، هر کدام هم از یک طبقه فوت می‌کنند، از طبقه پایین تر، جایگزین می‌شود. سیصد و سیزده نفر، بعد چهل نفر، بعد هفت نفر.

مرحوم کفعمی دو کتاب دارد. یکی «مصباح» و یکی «البلد الامین». چنانچه «مصباح» شیخ طوسی، مرجع در کتاب دعاست.

پس اساس در فرج این است که آنچه فرج را محقّق می‌کند، تغییر در بینش است. تغییر در نگاه است. تمام آن چه که می‌خواهند برای عموم مردم در دوران غیبت محقّق شود، ایجاد کمال در بینش است. لذا می‌خواهند بینش به مرتبه بالاتری برسد. بینش به مرتبه بالاتر رسیدن، گاهی در مرتبه علم حصولی است. تأثیر دارد. گاهی در مرتبه علم حضوری است. «صارت الغیبة عندهم بمنزلة المشاهدة»، این شامل هر دو مرتبه است.

گاهی «آمنوا بسواد علی بیاض»[9]، این یعنی علم حصولی. حضرات(ع) به یارانشان می‌گویند: شما ما را دیدید و ایمان آوردید، اما آن ها به یک سیاهه هایی که بر سفیدی نوشته شده ایمان می آورند، همین که این ها را می‌بینند، رشد عقولشان به قدری است که به ما ایمان می‌آورند. این علم حصولی است. گاهی همین منجر به علم شهودی می‌شود.

وَ جَعَلَهُمْ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ بِمَنْزِلَةِ الْمُجَاهِدِينَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ ص بِالسَّيْفِ [10]

همراه پیامبر(ص) می‌جنگند و خطرات را از پیامبر(ص) دفع می‌کنند و گشایش ها را ایجاد می‌کنند.

این ها با این حال، مانند کسانی هستند که همراه پیامبر(ص) و در صف های جلوی جنگ، می‌جنگند. این روایت، خیلی عظمت ایجاد می‌کند. بیان وضعیت ماست که می‌توانیم به این منزلت برسیم.

علم حصولی با طهارت می‌تواند انسان را به مراتب عالی برساند. اما اگر با طهارت نباشد، به ملکوت اسفل می‌رساند. آنجا خطا امکان دارد. اما اگر با طهارت باشد، به ملکوت اعلی واصل می‌شوند و آنجا جای خطا نیست.

البته اینطور نیست که هر کسی تلاش کرد همان وقت به او بدهند. ممکن است کسی را در لحظه مرگ بدهند و یا کسی را در برزخ بدهند. خدا آیت الله حسن زاده را رحمت کند، ایشان می‌فرمودند: دیر و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد. می‌فرمودند: به آنی که دیرتر می‌دهند، بقائش بیشتر است. امتحانات زیادی را طیّ می‌کند. گاهی برای انسان ذخیره می‌کنند. چون اگر داده شود، به انحراف می‌کشاند. گاهی دیرتر می‌دهند تا عمیق تر شود. گاهی بعضی اساتید سالیانی زحمت کشیدند، بعد از یازده سال یا بیست یا سی سال به او إعطا شده است. گاهی به بعضی، در لحظه وفات داده می‌شود، گاهی در برزخ داده می‌شود.

سُنن انبیاء(ع) در غیبت حضرت حجّت (عج)

عرض کردیم که غیبت امام زمان(ع)، شامل تمام غیبت های انبیای سابق می‌شود. چون هر کدام از آن ها کمالی بوده است. اگر شرّ بوده که لزوم نداشت شرّ تامّ شود. ما شرور سابقین را که نمی‌خواهیم در امّت ختمی جمع کنیم. بلکه کمال سابقین را می‌خواهیم در امّت ختمی جمع کنیم. لذا می‌فرماید تمام سنن انبیاء گذشته در غیبت ها که کمالات آن امّت ها بوده، در غیبت حضرت نسبت به امّتش ساری و جاری است.

موسی(ع)، چند دوره غیبت داشته است. یک موردش این بوده که آن عالم در حال موعظه بود، مردم در سختی بودند، وقتی گفت چهل سال دیگر نبیّ شما ظهور می‌کند، گفتند: الحمدلله، بعد سی سال شد، بعد گفتند: «لا یأتی بالخیر إلّا الله»، بیست سال شد، بعد گفتند: «لا نعمه إلّا من الله»، ده سال شد، بعد گفتند: «لایدفع الشرّ إلّا الله»، گفت نگاه کنید آنی که دارد می‌آید، موسای کلیم(ع) است. بعد موسای کلیم (ع)یک غیبت دوباره داشت که برای دیدن شعیب به مَدین رفت و ده سال بعد برگشت. این دوران هم دورانی بود که قوم بنی اسرائیل، دسترسی به موسی(ع) نداشتند و نمی‌دانستند کجاست. بعد که آمد، ظهوری دوباره برای موسی(ع) محسوب شد. انبیاء دیگر هم، هر کدام دوران غیبتی داشتند. گاهی غیبت های متعدّد داشتند. هر کدام از این غیبت ها کمالی برای امّتشان در عبور از ظاهر به باطن ایجاد می‌کرده است. حتی اگر موسای کلیم(ع) به میقات رفت که که سی روز، چهل روز شد، در آن جا عموم مردم به گوساله پرستی افتادند، چون نظام ظاهر غلبه کرد. آنجا عدّه ای بر آن نظام باطنی، باقی ماندند. آنجا که می‌خواست تخطئه نظام ظاهر شود، نتوانستند باقی بمانند و گوساله پرست شدند.

«فَتُوبُوا إِلَىٰ بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ»[11] ، جزای این توقف در نظام ظاهر و سقوط در نظام ظاهر، این شد که توبه کنید «فاقتلوا انفسکم»[12]، در طول تاریخ بشریت چنین حکمی از خدای سبحان بی نظیر است، نمونه ندارد که قومی از اقوام، خودشان روپوش روی سرشان قرار دهند و با شمشیرهای آخته، به جان هم بیوفتند. معلوم نبود، پدر پسر را می‌کشد؟ پسر پدر را می‌کشد؟ این توبه بود. توبه شان این نبود که بگویند «استغفر الله و اتوب الیه». توبه عملی بود. خودتان را بکشید. این در نظام احکامی که خدای سبحان برای اقوام در نظام ظاهر، جزا و عقاب آن ها قرار داده است، بی نظیر است. نمونه ندارد. اما نشان می‌دهد که این هم یک عقاب از جانب خدای سبحان است که در دوران غیبت موسای کلیم(ع)، گوساله پرست شدند. آن هایی که گوساله پرستی کردند، به این توبه مجبور شدند نه همه آن ها. این ها توبه شان اینطور بود. نقل شده که ده هزار نفر از آن ها کشته شدند. خطاب آمد که بس است. توبه شان پذیرفته شد.

خود این هم تخطئه ظاهر است، چون توقّف بر ظاهر و سلطه تن داشتند، عقابشان این بود که «فاقتلوا انفسکم»، این بدن باید به دست خودشان از بین برود و خون ریخته بشود.

اگر درست کار شود و روشن شود، فرمودند در امّت ختمی همه این ها سرایت دارد. عقاب الهی چگونه ممکن است امروز بر کسانی که توقف بر ظاهر دارند، محقّق شود. این ها بحث های اجتهادی در نظام معارف است که باید دقت شود تا به نتیجه برسد.

فرمودند در همه امّت ها، به خصوص در بنی اسرائیل، هرچه محقّق می‌شود در اّمت ختمی، تکرار می‌شود. حتی اگر سوسماری در آن دوران به لانه می‌رود، در دوران امّت ختمی هم باید تکرار بشود. «القُذّة بالقُذّة، النعل بالنعل»، چطور دو لنگه کفش با هم تشابه دارند و نزدیکند، یا تیرهایی که برای تیر اندازی می‌تراشیدند، همه یک اندازه و همسان بود، چطور این چوب های تیر شده و آماده شده، شبیه هم هستند، وقایع در امّت ختمی، مثل اُمم سابق است.

می‌توانیم بگوییم ارتداد شباهتی به این نوع عمل گوساله پرستان دارد. منتها ارتداد انکار در یک سری اصول است. این ها نمی‌خواستند بگویند خدا نیست. بنایشان بر این بود که چطور خدا با موسای کلیم(ع) در یک شجره صحبت کرد، پس می‌شود در یک حیوان هم صحبت بکند.

« روا باشد انا الحق از درختی                         چرا نبود روا از نیک‌بختی »[13]

سامری گفت همان خدایی که بر شجره بر موسی(ع) تجلّی کرد و گفتار داشت، این شجره هم صدا دارد و این صدای خداست.

حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِيُّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ النَّوْفَلِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ إِنَّ سُنَنَ الْأَنْبِيَاءِ ع بِمَا وَقَعَ بِهِمْ مِنَ الْغَيْبَاتِ حَادِثَةٌ فِي الْقَائِمِ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ حَذْوَ النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُذَّةِ بِالْقُذَّةِ «3» قَالَ أَبُو بَصِيرٍ فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنِ الْقَائِمُ مِنْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ فَقَالَ يَا أَبَا بَصِيرٍ هُوَ الْخَامِسُ‏ مِنْ‏ وُلْدِ ابْنِي‏ مُوسَى‏ ذَلِكَ ابْنُ سَيِّدَةِ الْإِمَاءِ يَغِيبُ غَيْبَةً يَرْتَابُ فِيهَا الْمُبْطِلُونَ [14]

یک دسته روایت داریم که تمام سنن و مواریث انبیاء(ع)، در دست امام زمان(ع) است و در دست ایشان همان کاری را می‌کند که برای آن نبیّ می‌کرد، عصای موسی و خاتم سلیمان همان کاری را برای حضرت(ع) می‌کنند که برای آن انبیاء(ع) انجام می‌داد و تمام آن ها یک جا و در یک زمان محقّق می‌شود و اختصاصاً، سنّت های غیبت را به طور ویژه نام می‌برد، که همه تکرار می‌شود.

سؤال: چه کسی در آن زمان در وجودش شک ایجاد می‌شود؟

پاسخ: آن هایی که نه فقط باطل در وجودشان بود، بلکه مُبطل بودند. یعنی مروّج باطل بودند. کسی که اهل باطل باشد با مُبطل بودن دو چیز است. مُبطل، یعنی اهل ترویج باطل بوده، حرف باطل می‌زده، حرف بی سند می‌زده، مبتنی بر ذوقیات حرف می‌زده، خودش را مستند به ما می‌کرده، اما مستند نبوده است. این ها به شک می‌افتند. جدا می‌شوند. جریان غیبت یک جریانی است که سنّت مُحوضت، خالص سازی و سنّت تمحیص که «لیمحصن الله الذین آمنوا و یمحق الکافرین» را در دوران غیبت، تشدید می کند. این جمله را داشته باشید.

این روایتی که در محضرش در کافی بودیم، در ادامه اش یک تتمّه ای داشت.

غیبت، سبب رشد و ارتقاء

در آخر روایت اول داشتیم که «و قد علم الله تبارک و تعالی ان اولیائه لم یرتابون و لو علم انهم یرتابون ما غیّب حجّته عنهم طرفة عین »[15]، اگر خدا می‌دانست که بواسطه غیبت، کسی به شکّ می‌افتد، یعنی غیبت سبب شکّ در وجود کسی باشد، هیچ گاه یک لحظه و یک چشم بر هم زدن حجّت از میان مردم غائب نمی‌شد. پس غیبت، سبب شک نخواهد بود. غیبت سبب ارتقاء و رشد خواهد بود. غیبت برای چه کسی سبب شک خواهد شد؟ برای کسی که «فی قلوبهم مرض» است. کسی که از قبل، مُبطل بوده است. او در ابطال و باطل گرایی اش محض تر می‌شود. جدا شدن او سریع تر می‌شود. نه اولیای الهی. نه کسی که دنبال هدایت باشد. او با غیبت، دچار حیرت و سرگردانی نمی‌شود. اگر حیرتی داریم، گردن غیبت نیندازیم. غیبت، سبب سرگردانی و حیرت نخواهد شد. غیبت فقط سبب جدایی مبطلین است.

این روایت هم ضمیمه شود، خیلی روایت زیبایی است.

ثُمَّ يُظْهِرُهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَيَفْتَحُ اللَّهُ عَلَى يَدِهِ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبَهَا وَ يَنْزِلُ رُوحُ اللَّهِ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ ع فَيُصَلِّي خَلْفَهُ وَ تُشْرِقُ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا وَ لَا تَبْقَى‏ فِي الْأَرْضِ بُقْعَةٌ عُبِدَ فِيهَا غَيْرُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَّا عُبِدَ اللَّهُ فِيهَا وَ يَكُونُ‏ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ‏ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ‏.[16]

البته این روایت در دنباله اش هم نکات زیبایی دارد که زمان گذشته است.

یک بحث مهمی ذیل اینجاست. هر حادثه و واقعه ای تأویل دارد. علاوه بر اینکه خواب ها تأویل دارند که اگر کسی خوابی می‌بیند، تعبیر دارد، و حضرات انبیاء(ع) تعبیر می‌کردند، حوادث هم تعبیر دارند. «الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا». دوران غیبت هم تأویلی دارد که در زمان ظهور طبق روایت آشکار خواهد شد. این حوادثی که ما با آن ها برخورد می‌کنیم و افعالی که از ما صادر می‌شود، همه این ها تأویل دارد. مثل خواب دیدن است. دوران غیبت هم مرتبه ای است که وقتی ظهور محقّق می‌شود، تازه معلوم می‌شود که این افعال چه بودند.

انشالله خدای متعال باب شناخت و معرفت حقائق عالم را برای ما باز بگرداند.

والسّلام علیکم و رحمه الله و برکاته

[1] كمال الدين و تمام النعمة ج1 ص 320

[2] الخصال ج‏2 ص 625 | تحف العقول، النص، ص 115 | بحار الأنوار (ط – بيروت) ج10 ص 104

[3] کهف 110

[4] همان

[5] همان

[6] سجده 5س

[7] خطبه 193 | خطبه متقین

[8] كمال الدين و تمام النعمة ج1 ص 320

[9] من لا یحضره الفقیه: 4/ 466

[10] كمال الدين و تمام النعمة ج1 ص 320

[11] بقره 54

[12] همان

[13] شیخ محمود شبستری ،گلشن راز ، بخش 30- جواب

[14] كمال الدين و تمام النعمة ج‏2 ص 345

[15] الكافي (ط – الإسلامية) ج1 ص 333 | كافي (ط – دار الحديث) ج2 ص 138

[16] كمال الدين و تمام النعمة ج‏2 ص 345

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “شرح اصول کافی، جلسه 323” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*