بسم الله الرحمن الرحیم

5– وَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ كَانَ عَلِيٌّ ع كَثِيراً مَا يَقُولُ– مَا اجْتَمَعَ التَّيْمِيُّ وَ الْعَدَوِيُّ(اولی و دومی) عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ هُوَ يَقْرَأُ- إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ بِتَخَشُّعٍ وَ بُكَاءٍ فَيَقُولَانِ مَا أَشَدَّ رِقَّتَكَ لِهَذِهِ السُّورَةِ فَيَقُولُ رَسُولُ اللَّهِ ص لِمَا رَأَتْ عَيْنِي وَ وَعَى قَلْبِي

حضرت یاد شب های قدر می افتادند که ملائکه حاضر میشدند و حضرت هم ملائکه را میافته و شهود داشته است. بر قلب مبارک پیامبر آن اموری که لازم بوده را تنزل میداده اند. عظمت این سوره و حال آن ایام خاص، باعث میشده حضرت نسبت به این سوره به خصوص گریه و بکاء داشته باشد.

وَ لِمَا يَرَى قَلْبُ هَذَا مِنْ بَعْدِي

این تخشع و گریه من یکی از این باب است که من خودم دیدم. یکی دیگر هم به خاطر این است که بعد از من این شخص میابد. با اشاره به امیر المومنین علیه السلام.

نسبت به امیر المومنین میفرمایند یری قلب هذا. محدث هستند. رویت برایشان نیست. رویت لازمه نبوت تشریعی است. در بحث ولایت سمع کفایت میکند و رویت لزومی ندارد. اما آیا نمیبینند؟ بحث دومی است. لازمه ولایتشان دیدن نیست. سمع است. مهم هم هست. این نقص ولی نیست. این بحث این است که نبی در انباء و تشریع لازم است رویت داشته باشد. ولی ولی در ولایتش لزومی بر رویت نیست. اگر لزومی بر رویت نیست، اگر رویتی محقق بشود فضلی است. مانعی ندارد. اما لزومی هم ندارد. آنجا اگر فرمود لما رایت عینی و وعی قلبی، اینجا فرمودند یری قلب هذا.

فَيَقُولَانِ وَ مَا الَّذِي رَأَيْتَ وَ مَا الَّذِي يَرَى قَالَ فَيَكْتُبُ لَهُمَا فِي التُّرَابِ تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ

از این استفاده میشود که پیامبر کتابت داشته اند. اینکه بگوییم پیغمبر کتاب نداشته است نه. اینکه امی بوده محفوظ است. هرجا لازم بوده کتابت داشته اند. هرچند که به صورت عادی وحی که نازل میشده پیامبر میفرمودند دیگران می نوشتند. نامه ها هم املاء بوده است. عدم کتاب در اوراق نقض نشده. در تراب نوشته اند. اگر قرار بود بنویسند عجزی از نوشتن نداشته اند. اگر کتابت کمالی باشد ، این کمال از ایشان مفقود نبوده است.

بعضی هم گفته اند اینجا به اعجاز الهی نوشته اند. بالاخره نوشتند.

قَالَ ثُمَّ يَقُولُ هَلْ بَقِيَ شَيْءٌ بَعْدَ قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ- كُلِّ أَمْرٍ فَيَقُولَانِ لَا

این خودش یک اتمام حجت است بر آنها.

فَيَقُولُ هَلْ تَعْلَمَانِ مَنِ الْمُنْزَلُ إِلَيْهِ بِذَلِكَ فَيَقُولَانِ أَنْتَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَيَقُولُ نَعَمْ فَيَقُولُ هَلْ تَكُونُ لَيْلَةُ الْقَدْرِ مِنْ بَعْدِي فَيَقُولَانِ نَعَمْ قَالَ فَيَقُولُ فَهَلْ يَنْزِلُ ذَلِكَ الْأَمْرُ فِيهَا فَيَقُولَانِ نَعَمْ قَالَ فَيَقُولُ إِلَى مَنْ فَيَقُولَانِ لَا نَدْرِي فَيَأْخُذُ بِرَأْسِي وَ يَقُولُ إِنْ لَمْ تَدْرِيَا فَادْرِيَا هُوَ هَذَا مِنْ بَعْدِي قَالَ فَإِنْ كَانَا لَيَعْرِفَانِ «2» تِلْكَ اللَّيْلَةَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص مِنْ شِدَّةِ مَا يُدَاخِلُهُمَا مِنَ الرُّعْبِ.

اینها بعد از پیغمبر شب قدر را میشناختند. همیشه اینطور نیست که اولیاء الهی بشناسند. گاهی اشقیا میفهمند. از شدت رعبی که در آن شب برایشان حاصل میشد. شب قدر ادراکش برای مومن یک کرامت و فضیلت است. برای کافر یک حجت و ایجاد رعب است. ترسشان از مقدراتی که میخواهد بشود علیه شان. میترسند که ارکان وجودی شان متزلزل بشود یا رسوا بشوند.

تعبیر روایت این نیست که حدس میزدند. این است که میشناختند.

لذا حجت هم برشان تمام تر بوده. هر سال حجتی برایشان معلوم میشده است. به اینها نشان میداد که کار شما این نیست. جای شما اینجا نیست. آنی که همه این امور دارد برش نازل میشود دیگری است.

اگر انسان بفهمد جایی جایش نیست، کارش نیست، ولی بماند، شانی از شئون آنها شدن است. کسی که اینجا این کار را میکند، اگر دستش برسد احتمال اینکه آنجا کار آنها را بکند هست. آیت الله بهجت میفرمودند شاید بدتر از آنها هم بشود. معلوم میشود  همیشه جایی بالاتر برای شقاوت هست.

-چرا سومی ذکر نشده است.

این دوتا نفاقشان پنهان بود. سومی یعتد به نبود. منسوب به امویان هم بود، اصلا کسی احتمال نمیداد که این بخواهد بیاید. سومی با زمینه چینی اولی و دومی محقق شد. این دوتا نفاق داشتند و از ابتدا خبر داشتند. در دوران ابتدای بعثت اولی خبر داشت. از ابتدا بوده هیچ صدمه ای ندیده اند.

آقای احمدی میانجی میفرمایند در تاریخ نقل نشده اینها در جنگی زخمی خورده باشند. در شعب ابی طالب همه بودند، اما اولی نبود. دومی ایمان نیاورده بود. تنها کسی که از مسلمانان آنجا نبود، اولی بود. عامه این را فضیلت شمرده اند برای او که شتری را از کالا بار میکرد دم تنگه رها میکرد، مسلمانان بگیرند. چرا به این کار نداشتند؟ نه یهودی ها و نه قریش. شان این تمیمی عظیمتر از ابوطالب نبود. ابوسفیان میگوید که حرص من از این است که این تمیمی و عدوی شدند خلیفه. این ها که از ضعیف ترین طایفه قریش هستند چرا باید خلیفه بشوند. یعنی اینطور نبود که اینها از شدت قوتشان آزاد باشند. اینها در تاریخ جای رهگیری دارد.

در قرآن در سوره مدثر می آورد که فی قلوبهم مرض. با اینکه جزء سوره های اوایل قرآن است. جزء سوره های مکی است. اوایل وحی است.

وَ مَا جَعَلْنَا أَصْحَابَ النَّارِ إِلاَّ مَلاَئِكَةً وَ مَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَ يَزْدَادَ الَّذِينَ آمَنُوا إِيمَاناً وَ لاَ يَرْتَابَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ لِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْكَافِرُونَ مَا ذَا أَرَادَ اللَّهُ بِهٰذَا مَثَلاً كَذٰلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشَاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَ مَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلاَّ هُوَ وَ مَا هِيَ إِلاَّ ذِكْرَى لِلْبَشَرِ ﴿31

در آن موقع فی قلوبهم مرض چه معنا میدهد؟ همه مخلصین هستند در آن دوره. یک عده ای منافقند که در مدینه ایجاد شد. در دوره مکه نفاق نبود. جای نفاق نبود. ولی عجیب است که در این سوره مدثر که سومین سوره است، قبل از شعب ابی طالب است که کار سخت میشود و شکنجه و آزار است، در آنجا دارد که و لیقول الذین فی قلوبهم مرض و الکافرون. منافق نداریم اینجا. تعبیر بعضی این است که منافقین حرفه ای را اسمشان را میگذارند فی قلوبهم مرض. منافقینی که خبر داشتند پیغمبر وقتی مبعوث میشود حتما به حاکمیت میرسد و حاکم میشود و قدرت پیدا میکند.

اولی با یهود ارتباط داشت. با عالمان یهود ارتباط داشت. نقل هم شده است. خبر داشت که چه خبر میشود. با نقشه آمدند. با نقشه آمدنشان به این بود که در دوران سختی هم هوای یهود و مشرکین را داشتند… لذا کسی بهشان کاری نداشت. لذا همیشه هم… یک نفر ایمان می آورد، یک نفر ایمان می آورد که در چشم دیده بشود. در هر صحنه ای خودش را میرساند. میخواهد دیده بشود. در هر حادثه ای میدویدند، اما زخمی نداشتند. آسیبی نمیدیدند. در چشم بودند.

اولی اهل علم بود و وارد بود. انکارهایش انکار های کسی بوده که عالم به مسئله است.

دومی لاتی اش بیشتر بوده، اما اولی خیلی زیرک تر بوده است.

در پاسخ: لما یری قلب هذا من بعدی، اشعار دارد که بعد از پیغمبر به امیر المومنین میرسد.

در پاسخ: شب قدر از زمان آدم بوده است. از اول عالم بوده است. شاید در روایت هفتم باشد.

شب قدر شرافتی دارد به عنوان تنزل الملائکة و الروح فیها باذن ربهم من کل امر، یک شرافتی هم دارد که نزول قرآن است. نقل شده است که صحف آسمانی دیگر هم در همین شب نازل میشده است.

در این شب وعاء آسمان و زمین خیلی به هم نزدیک است.

6– وَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: يَا مَعْشَرَ الشِّيعَةِ خَاصِمُوا بِسُورَةِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ تَفْلُجُوا

این سوره علاوه بر بیان معنای خودش نقش مهم دیگری داردو آن این است که اثبات می کند که هر زمانی باید یک ولیّ باشد که ظرف وجودی این باشد مگر می شود که هر غیر معصومی نازل بشود ظرف معصوم می خواهد که بر او نازل شود و از وجود او بر همه عالم صادر بشود. این تنزل فقط اطلاع نیست بلکه «ارادة الرب فی مقادیر الامور تحبط الیکم و تصدر من بیوتکم» است.  این ظرف وجودی مثل یک لوله آب نیست نعوذ بالله که آب فقط درش جریان پیدا کند بلکه آب در این ظرف جا میگیرد، جزء این وجود میشود، به اندازه ظرفیت دیگران صادر میشود. ارادة الرب است این حقیقت که تنزل الملائکة و الروح باذن ربهم من کل امر.

این باذن ربهم من کل امر یعنی ظرف وجود شما وعاء مشیت الهی میشود و از آنجا مشیت الهی ظاهر میشود.

فَوَ اللَّهِ إِنَّهَا لَحُجَّةُ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَلَى الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ إِنَّهَا لَسَيِّدَةُ دِينِكُمْ

این چیزیکه میتواند مهمترین جریان دین شما را تثبیت بکند که «الیوم یئس الذین کفروا من دینکم» یا «الیوم اکملت لکم دینکم»، این سیدة دینکم. هم احتجاج است هم قوام دین شما به این باقی است. وقتی ولایت محقق شد، نمیگوید مذهبکم. کافر در مقابل دین است. تعبیر مرحوم علامه خیلی زیباست. وقتی خلافت از حالت شخصی که پیغمبر داشت که خلیفة الله بود به خلیفة الرسول تمام شد و نصب محقق شد، کفار نا امید شدند که این دین خدشه بردار نیست. دیدند که خلافت از حالت شخصی تبدیل شد به نوع، نسل به صورتی ادامه پیدا میکند که یکی بعد از دیگری ادامه دارد. لذا الیوم یئس الذین کفروا من دینکم. لذا انها سیدة دینکم، یعنی در نظام دینی بالاترین و اثر گذار ترین…. دارد لزوم خلیفه و کسی که شب قدر تنزل دین بر او میشود را نشان میدهد. قوام دین به اوست.

وَ إِنَّهَا لَغَايَةُ عِلْمِنَا

آن علم غیر قابل تغییری که محقق میشود و در نظام علم الهی به عین کشیده میشود، این به لحاظ عین بالاترین مرتبه علم است. تقدیر قطعی عالم را نشان میدهد که میخواهد به عین برسد. این بحث را قبلا هم داشتیم. همچنین غایت میتواند آخرین مرتبه باشد از جهت ظهور. یعنی در ظهور علم ما این غایت و نهایت ظهور است. ظهور بالاتری نداریم. ما یحدث باللیل و النهار. نشان دهنده نهایت ظهور است. خود علم درش ظهور و انکشاف هست. منتها آیا مراتب بالاتر از این اعظم نیستند؟ منافات ندارد که این غایت ظهور باشد و مراتب بالاتر [از جهت وجود] اعظم باشند.

يَا مَعْشَرَ الشِّيعَةِ خَاصِمُوا بِ حم وَ الْكِتابِ الْمُبِينِ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِينَ فَإِنَّهَا لِوُلَاةِ الْأَمْرِ خَاصَّةً بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص

همانطور که کتاب خدا به عنوان قانون لازم است، اگر مجری نباشد کتاب به تحقق و نتیجه نمیرسد. مجری میتواند حکم را بر مصداق تطبیق بکند. و الا کتاب قابل تفسیرهای مختلف می شد. به خصوص که درش متشابه هم هست. و کسانی که فی قلوبهم زیغ باشد متشابه را انتخاب می کردند اما وقتی والی شد، حکم را بر مصداق تطبیق میکند و نشان می دهد که این کتاب الّا و لابدّ این نتیجه و مصداقش هست.

لن یفترقا یعنی از هم جدا شدنی نیستند.

يَا مَعْشَرَ الشِّيعَةِ يَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى- وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلَّا خَلا فِيها نَذِيرٌ «3»

لزوم ندارد که در هر گوشه ای و کناری از آن نذیری باشد. بلکه در آن ام القری رسول میفرستاد.وَ مَا كَانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرَى حَتَّى يَبْعَثَ فِي أُمِّهَا رَسُولاً يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِنَا وَ مَا كُنَّا مُهْلِكِي الْقُرَى إِلاَّ وَ أَهْلُهَا ظَالِمُونَ ﴿59

قِيلَ يَا أَبَا جَعْفَرٍ نَذِيرُهَا مُحَمَّدٌ ص قَالَ صَدَقْتَ فَهَلْ كَانَ نَذِيرٌ وَ هُوَ حَيٌّ مِنَ الْبِعْثَةِ فِي أَقْطَارِ الْأَرْضِ

سائل پرسید آیا نذیر همان محمّد است . امام می فرماید: بله ؛ آیا پیامبر کسانی را نمیفرستاد به اطراف به عنوان نماینده؟

فَقَالَ السَّائِلُ لَا قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع-

______________________________

(1) آل عمران: 138

(2) «إن» مخففة من المثقلة.

(3) الفاطر: 22.

 

الكافي (ط – الإسلامية)، ج1، ص: 250

أَ رَأَيْتَ بَعِيثَهُ أَ لَيْسَ نَذِيرَهُ كَمَا أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص فِي بِعْثَتِهِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ نَذِيرٌ فَقَالَ بَلَى قَالَ فَكَذَلِكَ لَمْ يَمُتْ مُحَمَّدٌ إِلَّا وَ لَهُ بَعِيثٌ نَذِيرٌ

سائل جواب می دهد که بله می فرستاد . سپس امام می فرمایند که آیا آن کسانی که مبعوث پیامبر بودند نذیر نبودند . سائل جواب می دهد بله. امام می فرمایند: این چنین که در زمان حیات پیامبر در مناطقی که پیامبر خودشان حضور نداشتند نذیری مبعوث می کردند کذلک پیامبر از دنیا نرفت مگر اینکه جانشین بعیث نذیر داشت. چون امت پیغمبر که تمام نشده است بلکه ادامه دارد لذا بعیث میخواهد.

ممکن است کسی شبهه بکند که بعیثی که پیامبر میفرستاد به اطراف معصوم بود؟ نه. از این نمیشود فهمید که بعد از ایشان هم میشود معصوم نباشد؟

جواب: در زمان خودشان هر کسی خلاف میکرد عزلش میکرد. جای عزل و تصحیح باقی بود. بعد از خودش باید کسی باشد که معصوم باشد. چون عزلی در کار نیست.

قَالَ فَإِنْ قُلْتُ لَا فَقَدْ ضَيَّعَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ مِنْ أُمَّتِهِ

سائل می گوید اگر من بگویم که پیامبر بعیث نذیری باقی نگذاشته است لازمه اش این است که رسول الله افرادی که بعد از او می آیند و الان در اصلاب رجال هستند را ضایع کرده باشد. و رسول الله این کار را نمی کند.

قَالَ وَ مَا يَكْفِيهِمُ الْقُرْآنُ قَالَ بَلَى إِنْ وَجَدُوا لَهُ مُفَسِّراً

سائل می گوید: آیا نمی شود که قرآن بعد از پیامبر کفایت بکند. امام جواب می فرمایند : بله اما اگر برای قرآن مفسّری یافت شود. مفسر یعنی کسی که بتواند در نظام مفهوم و حکم متشابه را به محکم برگرداند همچنین بعد از اینکه متشابه را به محکم برگرداند و حکم را به دست آورد باید قدرت تطبیق حکم بر مصداق را داشته باشد . تشخیص این دومی کمتر از تشخیص اولی نیست از جهت اهمیت.

قَالَ وَ مَا فَسَّرَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص قَالَ بَلَى قَدْ فَسَّرَهُ لِرَجُلٍ وَاحِدٍ

همه را گفت امام همه را برای یک نفر گفت . چرا همه را برای یک نفر گفت ؟ چون همه حوادثی که میخواهد محقق بشود، اینطور نیست که تطبیق امکان پذیر باشد و متشابه به محکم در این برگرداندنش معلوم بشود. و پیامبر برای امت شأن آن یک نفر را بیان کرد.

وَ فَسَّرَ لِلْأُمَّةِ شَأْنَ ذَلِكَ الرَّجُلِ وَ هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع قَالَ السَّائِلُ يَا أَبَا جَعْفَرٍ كَانَ هَذَا أَمْرٌ خَاصٌّ لَا يَحْتَمِلُهُ الْعَامَّةُ

این را نمیشود به همه گفت. اهل تسنن برایشان این قابل باور نیست. هرچند آنها هم از جهت علمی خودشان قائلند به افضلیت امیرالمومنن، حتی برایش دلیل درست میکنند که تقدیم مفضول بر فاضل عیب ندارد خلافا للعقل.

قَالَ أَبَى اللَّهُ أَنْ يُعْبَدَ إِلَّا سِرّاً

حقیقت عبودیت را عده ای خاص داشتند.

حَتَّى يَأْتِيَ إِبَّانُ أَجَلِهِ الَّذِي يَظْهَرُ فِيهِ دِينُهُ

مگر این که زمانش برسد که آشکار بشود که  لیظهره علی الدین کله. در زمان ظهور

كَمَا أَنَّهُ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ مَعَ خَدِيجَةَ مُسْتَتِراً حَتَّى أُمِرَ بِالْإِعْلَانِ قَالَ السَّائِلُ يَنْبَغِي لِصَاحِبِ هَذَا الدِّينِ أَنْ يَكْتُمَ قَالَ أَ وَ مَا كَتَمَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع يَوْمَ أَسْلَمَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص حَتَّى ظَهَرَ أَمْرُهُ قَالَ بَلَى

اظهار در جای خودش، کتمان در جای خودش. نه همیشه کتمان نه همیشه اظهار

قَالَ فَكَذَلِكَ أَمْرُنَا حَتَّى يَبْلُغَ الْكِتابُ أَجَلَهُ.

پس خود اظهار و اعلان و کتمان تشکیکی است. صفر و یک نیست این گونه نیست که یا اظهار مطلق یا کتمان مطلق.

حتی یبلغ الکتاب اجله: یعنی مرتبه ظهور تام که زمان ظهور است.

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “شرح اصول کافی، جلسه 271” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*