بسم الله الرحمن الرحیم

بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ ع لَمْ يَفْعَلُوا شَيْئاً وَ لَا يَفْعَلُونَ إِلَّا بِعَهْدٍ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَمْرٍ مِنْهُ لَا يَتَجَاوَزُونَهُ

یکی از ابواب مهمی است که اختصاص به ائمه ندارد. بلکه همه انبیاء گرامی را شامل می‌شود که «ان الانبیاء لم یفعلوا شیئا و لایفعلون الّا بعهد من الله عز و جل»

یکی از نکات مهم این است که اگر اینجا اختصاص داده است به ائمه، مربوط به این است که انبیاء مسلم گرفته شده است. و برای همه مسلم دیده شده است. اما اگر خود بحث انبیاء خوب باز بشود، بحث ائمه راحت تر آشکار می‌شود. از زمانی که آدم سلام الله علیه خداوند او را نبی قرار داد، بحث میراث نبوت برای آدم مطرح بود که آدم میراثی دارد که میراث نبوت است که باید این میراث را به بعد از خودش به اثر بگذارد. لذا جانشین انبیاء در دوران انبیاء توسط خدای سبحان انتخاب می‌شد. آدم سلام الله علیه یکی از مباحثی که در زندگی خانوادگی اش نقش بسیار مهمی پیدا کرد و حوادث زیادی را در پی آورد، این بود که هابیل قرار شد میراث نبوت را به اثر ببرد. بعد که قابیل او را کشت، شیث (هبة الله) قرار شد میراث نبوت را به ارث ببرد.

بدا در نظام هستی راه دارد. روایاتی هستند که هرچند قوی نیستند، بحث میراث در نظام انبیاء و امامت است که آیا در این نظام بدا جا دارد یا نه؟ یا چنانچه روایات معلوم بودن اسامی ائمه و چه در مورد انبیاء، این میراث آیا به صورت قطعی وجود دارد و در آن ها بدا راه ندارد؟ چون بعضی از خطوط اصلی حرکت بشریت بدا درش راه ندارد. در خطوط فرعی بدا راه دارد. نظام نبوت و امامت از خطوط اصلی است.

این ها را در مطاوی بحث شاید بیشتر بحث کنیم. خلاصه جریان میراث نبوت از زمان آدم سلام الله علیه بود.

هر سال این ها قرار داشتند که میراث نبوت دوره بشود و جمع می‌شدند. خود افرادی که محرم میراث نبوت بودند، میراث نبوت را برای خودشان دوره می‌کردند. مردم هم نسبت به میراث نبوت جشن می‌گرفتند. این ها همه تاکید این بیان بود.

در این روایت بحث وصیت را که همان میراث نبوت است که در نظام امامت جریان پیدا می‌کند مطرح کرده است.

1– مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى وَ الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ مُعَاذِ بْنِ كَثِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ الْوَصِيَّةَ نَزَلَتْ مِنَ السَّمَاءِ عَلَى مُحَمَّدٍ كِتَاباً «2» لَمْ يُنْزَلْ عَلَى مُحَمَّدٍ ص كِتَابٌ مَخْتُومٌ إِلَّا الْوَصِيَّةُ

امام صادق علیه السلام فرمودند وصیت که معلوم بشود وصی کیست؟ خدا سلامتی بدهد حضرت آیت الله حسن زاده را، می‌فرمودند امیر المومنین تا سالیان زیادی بعد از پیامبر به نام حضرت وصی شناخته می‌شد. در نصوص تاریخی و بعضی روایات عنوان وصی فقط ذکر می‌شد. یعنی وصی علم شده بود برای ایشان. با توجه به اینکه پیامبر اکرم این وصایت را بارها مطرح کرده بودند. در حجة الوداع هم که تثبیت شد.  کم کم این را منسوخ کردند و نگذاشتند ادامه پیدا بکند. وقتی می‌گفتند وصی، معلوم بود که کیست و چیست.؟

نزلت کتابا، یعنی به صورت کتاب. آیا مقصود این سیاه هایی است که ما بر سفیدی می‌نویسیم؟ یا اگر به خط نور بر لوح مجرد باشد هم کتاب است؟ ما چون عادت کردیم و ملاک را خودمان می‌گیریم، نوشته نزد ما همین سیاهی ها بر سفیدی هاست. اگر غیر از این باشد مجاز می‌گیریم و آن را دنباله و فرع این می‌دانیم. اما اگر اصل کتاب که وضع شده است معنایش برای ارواح معانی، کتاب جایی اطلاق می‌شود که یک چیزی نوشته شده که این نوشتن تثبیت وجوبی که غیر قابل تغییر است را نشان می‌دهد. معلوم بودن و حتمی شدن را نشان می‌دهد. غیر از حرف است که شاید انسان بد شنیده باشد. مکتوب قابل دین و ارائه و استناد است. به همین عنوان می‌گوییم کتاب محو و اثبات. کتاب لوح محفوظ. کتاب مبین. همه عنوان ها از این سنخ است. یا کُتب علیکم الصیام، یعنی فُرض. این لازم و واجب شد بر شما.

پس کتاب در نگاه حقیقی خودش اصلش وضع شده است بر یک حقیقتی، شیءای که غیر قابل تغییر باشد و این ثبت باشد، معلوم باشد، قابل ارائه باشد. قابل ارائه در هر موطنی مطابق خودش است.

تعلیقه مرحوم فیض بیان خوبی است. (أي مكتوبا بخط الهى مشاهد من عالم الامر كما أن جبرئيل (ع) كان ينزل عليه في صورة آدمى مشاهد من هناك.)

این کتابی است که لاینفد است. تغییر در آن راه ندارد. اگر مشاهد من عالم الامر است، آیا می‌شود گشت در وسائل امام پیدا کرد و دزدید و برد و امام را از کتابش محروم کرد؟ نمی‌خواهیم قسم بخوریم بگوییم به صورت مکتوب مادی نیست. نه. لزومی ندارد ممکن است مکتوب مادی هم داشته باشد. اما آنی که مقصود است، آن کتابی است که به خط الهی مشاهد من عالم الامر است. این تعبیر مرحوم فیض خیلی تعبیر بلندی است.

لم ینزل علی محمد کتاب مختوم الا الوصیة : هیچ کتاب دیگری که مختوم باشد، یعنی غیر قابل تغییر باشد، بر پیامبر اکرم نازل نشده است. اینکه در کفار می‌گوییم طبع علی قلوبهم، یعنی غیر قابل تغییر است، ختم علی قلبه یعنی ختم شده است قلب او. اینجا می‌فرماید کتاب مختوم. کتابی که مهر خورده شده، غیر قابل تغییر است. چون خط سیر حقیقی انسان متفرع بر این است. فرعی ها قابل تغییر است. بدا دارد. محو و اثبات دارد. ولی این حقیقتی است که مربوط به لوح محفوظ است. تغییر ناپذیر و مختوم است. دیگر بدا درش راه ندارد. محو و اثبات درش راه ندارد. این تعبیر که کتاب مختوم دیگری غیر از وصیت نبوده است نشان می دهد که اصل و اساس همه چیزهای دیگر بر این اساس است.

اگر این کتاب مختوم درست باز بشود و جا بیافتد، همه مطالب دیگر هم حول این می‌چرخند.

نگفتیم که بدا در جاهای دیگر راه دارد و فقط در این جا راه ندارد. بلکه گفتیم که در این جا بدا راه ندارد چون کتاب مختوم است اما این که در جاهای دیگر کجاها بدا راه دارد بحث دیگری است. آن جایی که کتاب مختوم است بدا راه ندارد اصل اساسی است که باید باشد.

این از توحید مهم تر نیست، ولی حقیقت توحید به این آشکار می‌شود. غیر از این راهی ندارد. آنچه توحید را آشکار می‌کند، این وصیت است. که انبیاء و اوصیائشان هستند. خدا به واسطه انبیاء و اوصیائشان آشکار می شود که کیست و الّا شرک در اسماء الهی محقق می شود.

پس اگر بیان این است که این کتاب مختوم است، به لحاظ هدایت انسان این کتاب مختوم است که هدایت انسان اساسش متفرع بر این است و غیر از این راهی برای این هدایت نیست.و الا به جهل و جهالت منتهی می‌شود. اگر بخواهد فقط با نوشته به سوی خدا برود، به جهالت مبتلا می‌شود. هر راهی غیر از وصیت و رسالت و امامت، به جهالت منتهی می‌شود. لذا تعبیر این است که هیچ کتاب مختومی بر پیغمبر اکرم نازل نشد الا الوصیة. این اهمیت و ارزش وصیت را برای ما روشن می‌کند که بدانیم یعنی چی و چگونه باید با آن برخورد بکنیم؟

خودم: حقایقی که بدا دارند هم در لوح محفوظ مختومند. شاید مقصود این باشد که مختوم نازل نشده است مگر وصیت. یعنی این هیچ بدایی درش حتی در مراتب نازل هم راه ندارد.

فَقَالَ جَبْرَئِيلُ ع يَا مُحَمَّدُ هَذِهِ وَصِيَّتُكَ فِي أُمَّتِكَ عِنْدَ أَهْلِ بَيْتِكَ

وصیت برای این است که امت به هدایت برسد. منتها عند اهل بیتک. این وصیت را کی انجام می‌دهد؟ در مورد کیست؟ عند اهل بیتک. خط ارتباطی امت تو با تو با این وصیت محقق می‌شود. بقاء امّت تو با همین وصیت محقق می شود. گاهی خطوط اصلی کار در محتوای وصیت ترسیم می شود (مثل وصیت نامه حضرت امام خمینی قدس سره) ولی این جا خط اصلی خود امام است حتی نظام امامت هم نیست. بلکه خود امام و مصداق امام است البته وقتی خود امام آمد نظام امامت هم آمده است.

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَيُّ أَهْلِ بَيْتِي يَا جَبْرَئِيلُ قَالَ نَجِيبُ اللَّهِ «3» مِنْهُمْ وَ ذُرِّيَّتُهُ

اولین ترین آن ها نجیب ترین است. نجیب الله یعنی آنی که خدای سبحان انتخاب کرد است. کاری که ابراهیم خلیل کرد وقتی که خدای سبحان خطاب کرد که یا ابراهیم انی جاعلک للناس اماما، بلافاصله عرض کرد و من ذریتی، فرمود لا ینال عهدی الظالمین. مرحوم علامه آنجا دسته بندی کردند. چهار دسته ممکن است تصور بکنیم. یکی اینکه کسی باشد که الان صالح است، قبلا هم صالح بوده. یکی آنی که الان ظالم است، قبلا ظالم بوده است، قبلا صالح الان ظالم، قبلا ظالم، الان صالح.

صورت اول قطعا از ظالمین نیستند. دسته دوم و سوم را ابراهیم خلیل برایشان امامت نمی‌خواهد.

دو دسته در دعای ابراهیم باقی می‌مانند. کسانی که قبل و الان صالحند. کسانی که قبلا ظالم بودند، الان صالحند. توبه کردند. یعنی ممکن است ابراهیم برای این دو دسته تقاضای امامت کرده باشد.

از این دو دسته خدای متعال می‌فرماید لاینال عهدی الظالمین. و یک دسته از این دو دسته یعنی کسانی که قبلا ناصالح بودند ولی الان صاحند، را خارج می کند پس فقط به کسانی می‌رسد که قبلا و الان صالح هستند. چون مقام امامت فقط سزاوار کسی است که در زندگی اش هیچ تاریکی نبوده باشد.

با این نگاه نجیب الله منهم و ذریته یعنی کسی که در زندگی اش هیچ لکه سیاهی از شرک و ظلم و بت پرستی و غفلت و … نباشد می‌شود نجیب الله.

خود مردم هم با این نگاه می‌فهمیدند که مقصود کیست. می‌دانستند که چه کسی است که علم کل است، اطاعت محض بوده، کسی که دنبال پیغمبر به گونه ای راه می‌رفته که جای پا دوتا نباشد. اینگونه اثر و تبعیت داشته است.

لِيَرِثَكَ عِلْمَ النُّبُوَّةِ

علم نبوت قطعا یک مشت کاغذ و نوشته نیست که پیغمبر با این ها نبی شده باشد که اگر بدهد به دیگری او هم نبی بشود

این علمی است که در مریضی پیغمبر، وقتی پیغمبر صدا زد که برادر من را بیاورید، آن ها رفتند آن دو نفر را آوردند، فرمودند مقصود من این دو نیستند، بعد امیر المومنین را آوردند، امیر المومنین فرمودند مطالبی را فرمود که الف باب بود که ینفتح منه الف باب. میراث نبوت این گونه منتقل می شد.

یا شبیه روایتی که می‌فرماید وقتی وحی نازل شد، حضرت امیر پرسید ما هذه الرنة. پیغمبر فرمودند این رنه (ناله) شیطان بود که ناامید شد. بعد دنبالش فرمودند: « یا علی انک تسمع ما اسمع و تری ما اری الا انک لست بنبی». علم نبوت علم حضوری است. کاغذ و نوشته و انتقالات ذهنی نیست.

البته منافات ندارد که یک مظهر مادی هم از اینها به ظهور رسیده باشد. اما اساس بر این است که آن نگاه یک رابطه و علم حضوری است.

كَمَا وَرَّثَهُ إِبْرَاهِيمُ ع وَ مِيرَاثُهُ لِعَلِيٍّ ع وَ ذُرِّيَّتِكَ مِنْ صُلْبِهِ

میراث نبوت غیر از نبوت است. نبوت اخذ شریعت و ابلاغ است. میراث نبوت حقیقتی است که نبی آورده است. آن دینی که نبی آورده میراث نبوت است. پس خود نبوت آن وحی ای است که می‌گیرد و ابلاغ می‌کند. میراث نبوت خود این محتواست که بوسیله امیر المومنین علیه السلام… قبلا گفتیم که رابطه موسی و هارون به چه نحو بود؟ جایی که وحی بر موسی نازل می‌شد، هارون هم بود، آیا وحی از وجود موسی به هارون می‌رسید یا مستقیما به هارون می‌رسید؟ جواب این است که با واسطه موسی می‌رسید. در این جا هم وحی بر پیغمبر می‌شد، ولی بواسطه وجود ایشان به امیر المومنین می‌رسید.

اگر کسی بگوید دیگران هم می‌شنیدند، آن ابلاغ ظاهری بود. اما آنچه به امیر المومنین می‌رسید که میراث نبوت است، همان وحی از وجود مبارک پیغمبر اکرم به قلب امیر المومنین هم نازل می‌شد. این خیلی متفاوت است با اینکه از لبان پیامبر وحی نازل می‌شد و بیان می شد و دیگران می‌نوشتند. این مرتبه را امیر المومنین هم داشت. اما مرتبه بالاتر را یعنی مرتبه وزارت و وصایت را هم داشت. و آن باعث می شد که وحی ای که به پیامبر می شد به واسطه ایشان به حضرت امیرالمومنین می رسید.(یا علی انک تسمع ما اسمع و تری ما أری الّا أنّک لست بنبی).

هیچ کسی این ادعا را نداشت.حتی اگر امیر المومنین هم دور از پیغمبر بود، و وحی ای بر پیغمبر نازل می‌شد، امیر المومنین هم مطلع می شد از طریق وجود پیغمبر.

همین نسبت در مورد ذریه حضرت امیرالمومنین بود. یعنی اخذشان نسبت به قرآن کریم فقط از کتاب بین الدفتین نبود. البته این را هم داشتند، اما علمشان از طریق علمی بود که از طریق پیامبر به معصومین می‌رسید. انک تسمع ما اسمع برای بقیه ائمه هم بوده است. حقیقت قرآن به آن ها می رسید و لذا حضرات مبیّن قرآن بوده. علمشان از مرتبه لفظ قرآن و کتابت بیرونی نبود بلکه از مرتبه لوح محفوظ و کتاب مبین قرآن کریم بود که به آن ها القاء می‌شد. البته در مرتبه ظاهر هم به این کتاب ظاهر اهتمام جدی داشتند. و در هدایتگری این را اصل می دانستند چون این نازله همان حقیقتی است که در کتاب مبین هست.

قَالَ وَ كَانَ عَلَيْهَا خَوَاتِيمُ

بر میراث نبوت مهر هایی زده شده که هر مهری برای یک امام بوده و آن امام آن را باز می‌کرده است. مثل اینکه در یک نامه نوشته ای باشد و پاکت مهر شده دیگری. انتهای نامه نوشته بدهید به چه کسی. و همینطور.

این مثال را ببرید در عالم نورانیت. همه مطابق همانجا باید معنا بشود.

قَالَ فَفَتَحَ عَلِيٌّ ع الْخَاتَمَ الْأَوَّلَ وَ مَضَى لِمَا فِيهَا «4» ثُمَّ فَتَحَ الْحَسَنُ ع الْخَاتَمَ الثَّانِيَ وَ مَضَى لِمَا أُمِرَ بِهِ فِيهَا

یعنی ذره ذره حرکات و سکنات حضرات مطابق امری بوده که در آنجا شده بود. لحظه به لحظه وجودشان را معین کرده بودند که چه کنید، ساکت باشید، گویا باشید. تمام این ها معلوم بوده است. هر لحظه ای از وجود انبیاء و اوصیاء به امر الهی است. اینگونه نیست که منطقة الفراغی داشته باشند. تقریر آن ها هم حجت است. اگر هم یک جایی به ما نشان می‌دهند اباحه است، به امر این اباحه را آشکار می‌کنند.

فَلَمَّا

______________________________

(1) أي إلى نفس الموصى. (فى).

(2) أي مكتوبا بخط الهى مشاهد من عالم الامر كما أن جبرئيل (ع) كان ينزل عليه في صورة آدمى مشاهد من هناك.

(3) أي من نجبائه بمعنى الكريم الحسيب، كنى به عن أمير المؤمنين (ع). (فى)

(4) «مضى لما فيها» على تضمين معنى الأداء و نحوه أي مؤديا أو ممتثلا لما امر به فيها. (فى)

 

الكافي (ط – الإسلامية)، ج1، ص: 280

تُوُفِّيَ الْحَسَنُ وَ مَضَى فَتَحَ الْحُسَيْنُ ع الْخَاتَمَ الثَّالِثَ فَوَجَدَ فِيهَا أَنْ قَاتِلْ فَاقْتُلْ وَ تُقْتَلُ وَ اخْرُجْ بِأَقْوَامٍ لِلشَّهَادَةِ لَا شَهَادَةَ لَهُمْ إِلَّا مَعَكَ

عده ای هم با تو همراه خواهند بود که خلقوا للشهادة. انسان خلق شده برای آخرین کارش. اگر شهادت است، خلقوا للشهادة. آخرین کار انسان سرنوشت همه کارهای انسان را رقم می‌زند.

قَالَ فَفَعَلَ ع فَلَمَّا مَضَى دَفَعَهَا إِلَى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع قَبْلَ ذَلِكَ فَفَتَحَ الْخَاتَمَ الرَّابِعَ فَوَجَدَ فِيهَا أَنِ اصْمُتْ وَ أَطْرِقْ «1» لِمَا حُجِبَ الْعِلْمُ

اطرق یعنی سر به پایین انداختن یعنی تبلیغ بیرونی الان برای تو مطرح نیست. خود این به نحوی تبلیغ است. تبلیغ تو اینگونه است که با سکوت و سر به زیر انداختن است. لذا امام سجاد علیه السلام رابطه با خدا و مکتب دعا را پایه گذاری کرد. آن روز بعد از جریان امام حسین علیه السلام، محرومیت و عقاب جامعه با این محقق شد که امامشان با آن ها گویا نبود. این محرومیت جامعه بود که عقاب شدند. منتها امام با خدای سبحان…

در جلسه بعد:

مردم از علم محجوب شدند. سکوت شما محروم شدن آن هاست.

والزم منزلک یعنی تو نمی‌خواهی بیرون بروی. امام سجاد مکتب دعا را پایه گذاری کردند. مخاطب خدای سبحان است و متکلم امام سجاد علیه السلام است.

اطرق یعنی رو برگرداندن. رو بینداز به زمین. یعنی نمی خواهد نظر کنی و دنبال باشی تا مردم بیایند. این ها حتی از نگاه امام محجوب هستند. نه اینکه امام سجاد با کسی حرف نمی‌زد و بیرون نمی‌رفت و دعوت نمی‌کرد. وظیفه غالب آن روز را بیان می‌کند. که عموم مردم محروم شدند.

وصیتی که به امام سجاد شده بوده، در دایره این وصیت می‌شود افعال حضرت تحلیل دقیق تر بشود. یعنی آن روحی که بر زندگی امام سجاد علیه السلام حاکم بوده است را می توان از این روایات به دست آورد و بعد آن روح حاکم را در نظام فعلی و افعالی و احوالی امام سجاد و آن دوران تحلیل کرد و تاریخ آن دوران را با این نگاه تحلیل کرد که اگر نظیری در جایی پیش بیاید مثلا اگر جایی نفوس زکیه ای در جایی به قتل برسند، به همان نسبت محجوب شدن از علم محقق می‌شود البته اگر کوتاهی کرده باشند.

امام حسین علیه السلام به عنوان مظهر تام است. در سایر دوران هم مظهریت به نسبت هست. اگر کوتاهی نشده باشد، محجوبیت فقط برای کسانی است که ظلم کردند. لذا حتی اگر ما سردار سلیمانی مان که نفس زکیه ای است به شهادت می‌رسد، با پشتیبانی مردم، محجوبیت برای ظالم ایجاد می‌شود نه برای اهل ایمان. مگر اینکه اهل ایمان هم کوتاهی بکنند. احیاء امر نفس زکیه ای که به شهادت می‌رسد تا خون پایدار بماند و از شور نیوفتد، اگر این رابطه را حفظ بکنیم محرومیت ایجاد نمی‌شود.

اگر این رابطه حفظ نشود، هر کسی کوتاهی بکند در اینکه آن خونی که ریخته شده در احیاء او و انتقام از او اگر کوتاهی بکنند، به همان نسبت محجوب شدند. پس یک موقع محجوب شدن عمومی است، یک وقت محجوب شدن در دایره افرادی است که سکوت کردند و در رابطه با این ظلمی که شده است، به خصوص نسبت به نفوس زکیه ای که هدایتگری دارند، این ظلم محرومیت افراد را چه به صورت جمعی و چه به صورت فردی به دنبال می‌آورد.

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “شرح اصول کافی، جلسه 296” دیدگاه می‌گذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*