بسم الله الرحمن الرحیم

امروز با یک آغاز مختصری وارد دعای ندبه در ادامه میشویم ولی بقیه دعا را به دوستان میسپاریم که رویش با همین سبک تامل بکنند و بحث طلبه تراز را با موضوعات مختلف دیگر ادامه میدهیم، هرچند این دعا کشش داشت که محور این بحث باشد، اما چون مباحث مختلفی هست و معلوم نیست چقدر هم فرصت بکنیم، می خواهیم آغازی نسبت به هر کدام از مباحث مختلف داشته باشیم.

حضرات معصومین مدینه علم، طلبه ها باب این مدینه

در ادامه دعا برای اینکه یک اشاره ای بکنیم، فرمودند که بعد از اینکه امیر مومنان علیه السلام بعد از پیغمبر اکرم صلّ الله علیه و آله به عنوان ولی مومنان معرفی شدند، در خصوصیات حضرت، پیغمبر اکرم مواردی را فرمودند که بسیاری اش گذشت از جمله فَقَالَ: أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا فَمَنْ أَرَادَ الْحِكْمَةَ فَلْيَأْتِهَا مِنْ بَابِهَا [efn_note]«أنا مدينة الحكمة و على بابها فمن أراد الحكمة فيها من بابها»؛ من شهر حکمت ام و علی درب آن است. کسی که جویای حکمت است باید از در آن وارد شود.

امالی، الشيخ الطوسی، ص۴۸۳؛ فضائل امير المؤمنين، ابن عقده الکوفی، ص۴۳؛ التحصين، السيد بن طاووس، ص ۳۷؛ عوالی اللئالی، ابن ابی جمهور الاحسائی، ج ۴، ص ۱۲۳؛ کشف اليقين، العلامة الحلي، ص ۵۱، بحار الانوار، العلامة المجلسی، ج ۲۰، ص ۲۰۱.

منابع اهل تسنن:

تاریخ بغداد، الخطيب البغدادی، ج ۱۱، ص ۲۰۴؛ فيض القدير، المناوی، ج۳، ص۶۰؛ مناقب علی بن ابی طالب، ابن المغازلی، ص۹۳؛ ميزان الاعتدال، الذهبي، ج ۳، ص ۴۱؛ لسان الميزان، ابن حجر، ج ۴، ص ۱۴۴

و همچنين: «أنا مدينة الحكمة وعلى بن أبي طالب بابها وأنت بابها ، ولن تؤتي المدينة إلا من قبل الباب»..

امالی، الشيخ الصدوق، ص ۱۸۸؛ كمال الدين و تمام النعمة، الشيخ الصدوق، ص۲۴۱؛ فضائل أمير المؤمنين، ابن عقدة الكوفی، ص ۴۴؛ روضة الواعظين، الفتال النيشابوری، ص۱۰۳؛ بشارة المصطفی، ابي القاسم الطبری، ص ۵۰؛ مائة منقبة، ابن شاذان، ص ۴۱؛ التحصين، السيد بن طاووس، ص ۶۲۰؛ وسائل الشيعه، الحر العاملی، ج۲۷، ص ۷۷؛ بحار الانوار، العلامة المجلسی، ج ۳۷، ص۱۰۹.

منبع اهل تسنن:  ينابيع المودة، قندوزی حنفی، ج ۱، ص 390.[/efn_note]که پیغمبر اکرم فرمودند من مدینه علم هستم و امیرمومنان باب این علم است، این نسبت نسبت به حضرات معصومین با امیر مومنان هم صادق است که امیر مومنان مدینه حکمت است و حضرات معصومین باب این مدینه هستند. همین نسبت با یک تفاوت و مرتبه زیادش برای طلبه ها مطرح است که حضرات معصومین مدینه حکمت هستند و طلبه ها برای مردم باب حکمت و این مدینه هستند، یعنی مردم از طریق طلاب و کسانی که شاگردان امام صادق علیه السلام هستند به این مدینه وارد میشوند. این مدینه عظیم است و باید توسط این ها مثل کاربراتور یا رگلاتور که تنظیم کند مقدار ورودی را، إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِم [efn_note]

الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 23:

جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَا كَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْعِبَادَ بِكُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ وَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَى قَدْرِ عُقُولِهِمْ.

[/efn_note]، طلبه ها وقتی با مردم مواجه می شوند، این معارف را خودشان اخذ کردند ولی باب ورود مردم میشوند به این مدینه علم تا به اندازه مردم اینها را نازل بکنند و این ها را قدرت ورود پیدا بکنند و امداد کنند، لذا همیشه هم باهاشان هستند و اینجور نیست که بگویند و تمام شود. اگر گفتند تمام شد، آن علوم مفهومی بوده است، اما اگر آنجایی که گفته شد و باقی ماند و همراهی کردند و با مردم همراه بودند و مردم با آنها همراه بودند، این میشود انا مدینة العلم و علیٌّ بابها نسبت به پیغمبر اکرم، سربازان امام زمان هم میشوند باب مدینه علم حضرات. این باب باید چقدر سنخیت داشته باشد با آن مدینه؟ چقدر باید شبیه باشد؟ یک در نامناسب به این مدینه علم که هیچ تناسبی نداشته باشد، هیچ قابل حساب نیست و رسواست. اگر طلبه ای بهرمند نباشد از معرفت و عمل، این همان حالت شینی است که بر حضرات معصومین وارد می شود، شین یعنی عیب، یعنی وصله ناجور. اگر این در یک وصله ناجور باشد، مردم از آن مدینه رمیده میشوند، از آن حقیقت رمیده میشوند، چون از آن باب باید بروند، پس ما فقط مربوط به خودمان نیستیم که بگوییم حالا دلمان نخواست خیلی خوب باشیم، نمی شود، وقتی این لباس را کسی بر تن کرد، کسی آمد و خودش را در این مسیر قرار داد، وقتی مردم به او به عنوان یک مومن متدین عالم به او دارند نگاه میکنند، این دیگر در حقیقت درب ورودی قرار گرفته است و پیشانی کار است. این پیشانی مردم را جذب میکند یا دفع میکند، پس انسان باید خیلی مراقب باشد، این بحث دارد. در ادامه یک نکته زیبایی در دنباله مطلب میفرمایند.

اتحاد وجودی پیغمبر اکرم و امیرمومنان از نظر ایمانی

می فرماید لَحْمُكَ مِنْ لَحْمِي، وَ دَمُكَ مِنْ دَمِي. گوشت تو از من است، خون تو هم از من است. با اینکه امیر مومنان که فرزند پیغمبر نبوده است، اما چطور لحمک من لحمی و دمک من دمی، درست است که که آباء و اجدادشان متحد بودند، از جد که عبدالمطلب باشد، به هم میرسیدند و در دو نسل قرار گرفتند، ولی خود همین فراز، در ادامه میفرماید وَ الْإِيمَانُ مُخَالِطٌ لَحْمَكَ وَ دَمَكَ كَمَا خَالَطَ لَحْمِي وَ دَمِي‏، بیان است، یعنی آنچه باعث شد لحم و دم تو لحم و دم من باشد، او چی بوده؟ چون ایمان مخلوط شده است با گوشت و پوست تو، یعنی ایمان آنقدر در تو نفوذ کرده است، کأن گوشت و پوست تو با ایمان روییده است، چون انسان وقتی لقمه با نورانیت ایمان میخورد، دوران رشدش و دوران حملش با نورانیت ایمان طی می شود، تربیت، تربیت نورانیت باشد، لحم و دم هم میشود ایمان. چون انسان از لحم و دم آغاز میشود و به مرتبه کمال میرسد، حالا در فلسفه اسمش را می گذارند، جسمانیة الحدوث و  روحانیة البقاء[efn_note]

قدماءِ از فلاسفه الهىِ يونان و اسلام چون بوعلى معتقد بودند كه خلقت نفس جداى از بدن و از عالم تجرّد مى‌باشد و براى انجام افعال خود به بدن تعلّق مى‌گيرد و در حقيقت بدن آلتى است براى كارهاى نفس، ولى صدر المتألّهين اثبات كرد- به واسطه حركت در جوهر- كه: نفس در اصل ماهيّت وجودى خود نياز به بدن دارد و اصولًا با بدن تحقّق مى‌يابد، و انسان عبارت است از يك موجود تدريجى كه اوّلش مادّه و آخرش عقل است. نفس آدمى از نطفه كه يك تك سلّول است شروع شده، و پس از تكوّن و عبور از مراحل حسّ و خيال و وهم، به مرتبه عقل مى‌رسد و مجرّد مى‌گردد و پيوسته باقى مى‌ماند.

نفس انسان مانند پروانه كه در پيله است و مانند جنين كه در رحم است و مانند مغز بادام و گردو كه در بدو تكوّن آميخته با پوست مى‌باشند بوده و با بدن تكوّن و تحقّق مى‌پذيرد و سپس در سير تكاملى خود حركت مى‌كند و مدّتى با بدن بوده و پس از آن، به واسطه استكمال جوهرى، قائم به خود مى‌گردد و از بدن مستغنى مى‌شود، و مانند روغن بادام و روغن گردو جدا مى‌شود؛ و يا همچون پروانه كه از پيله خارج شود و يا حيوانى كه پوست عوض كند، بدن را خلع مى‌كند و بدون مادّه يعنى بدون بدن زندگى مى‌كند و مجرّد مى‌شود.

[/efn_note]، که بقا و روحانیت انسان از مرتبه جسم آغاز میشود، لذا می فرماید لحمک من لحمی و دمک من دمی، چرا؟ الایمان مخالط لحمک و دمک کما خالط لحمی و دمی، و چون مبدا ایمان پیغمبر بود، و ایمان مخالط لحم و دم امیر مومنان بود، پس امیر مومنان لحمک من لحمی و دمک من دمی. برهان مساله روشن شد؟ ایمان مبداش پیغمبر اکرم بود. از آن طرف میفرماید گوشت و پوست تو از ایمان پر شده است. و چون ایمان مبداش پیغمبر است، پس لحمک من لحمی و دمک من دمی. که این هم یک نکته زیبایی است که نشان میدهد ایمان تا مرتبه جسم انسان نافذ است و ساری است. فقط تا مرتبه روح نیست. کسی که مومن باشد، در تمام حرکات و سکناتش هم ایمان جاری است. چون بدن رقیقه روح است. اگر بدن رقیقه روح است، اگر دیدید نظام بدنی انسان با نظام روحی انسان متفاوت است، معلوم میشود ایمانش قوی نیست. ایمان ضعیف است یا ایمان [efn_note]

خطبه ۱۸۹ : از خطبه‏هاى آن حضرت است در باره ايمان و هجرت:

فَمِنَ الْإِيمَانِ مَا يَكُونُ ثَابِتاً مُسْتَقِرّاً فِي الْقُلُوبِ وَ مِنْهُ مَا يَكُونُ عَوَارِيَّ بَيْنَ الْقُلُوبِ وَ الصُّدُورِ إِلَى أَجَلٍ مَعْلُومٍ فَإِذَا كَانَتْ لَكُمْ بَرَاءَةٌ مِنْ أَحَدٍ فَقِفُوهُ حَتَّى يَحْضُرَهُ الْمَوْتُ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَقَعُ حَدُّ الْبَرَاءَةِ . وَ الْهِجْرَةُ قَائِمَةٌ عَلَى حَدِّهَا الْأَوَّلِ مَا كَانَ لِلَّهِ فِي أَهْلِ الْأَرْضِ حَاجَةٌ مِنْ مُسْتَسِرِّ الْإِمَّةِ وَ مُعْلِنِهَا لَا يَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَدٍ إِلَّا بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِي الْأَرْضِ فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ وَ لَا يَقَعُ اسْمُ الِاسْتِضْعَافِ عَلَى مَنْ بَلَغَتْهُ الْحُجَّةُ فَسَمِعَتْهَا أُذُنُهُ وَ وَعَاهَا قَلْبُهُ . إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْمِلُهُ إِلَّا عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ وَ لَا يَعِي حَدِيثَنَا إِلَّا صُدُورٌ أَمِينَةٌ وَ أَحْلَامٌ رَزِينَةٌ . أَيُّهَا النَّاسُ سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطُرُقِ الْأَرْضِ قَبْلَ أَنْ تَشْغَرَ بِرِجْلِهَا فِتْنَةٌ تَطَأُ فِي خِطَامِهَا وَ تَذْهَبُ بِأَحْلَامِ قَوْمِهَا .

ترجمه:

از ايمانها ايمانى در دلها ثابت و برقرار، و ايمانى بين دلها و سينه‏ها تا مدتى معين عاريتى و ناپايدار است. پس اگر از كسى به علّتى شرعى براى شما بيزارى حاصل شد او را واگذاريد تا مرگش برسد، آن هنگام (اگر بر حال گذشته باقى بود) مرز بيزارى است. وجوب هجرت بر همان اساس اوليّه‏اش باقى است. البته خدا را به مردم روى زمين از آنان كه ايمانشان را پنهان دارند يا آشكار نمايند نيازى نيست. نام هجرت بر احدى واقع نمى‏شود مگر حجت خدا را در زمين بشناسد، كسى كه حجت الهى را شناخت و به او اقرار كرد مهاجر است. و نام مستضعف بر آن كه حجت به او رسيد و گوشش آن را شنيد و دلش آن را حفظ كرد صدق نمى‏كند. معرفت به ما كارى است سخت و دشوار، آن را جز عبدى كه خداوند قلبش را براى ايمان امتحان كرده تحمل نمى‏كند، و حديث ما را فرا نگيرد جز سينه‏هاى امين، و عقل‏هاى متين. اى مردم، پيش از آنكه مرا نيابيد از من بپرسيد، كه من به راههاى آسمان داناتر از راههاى زمينم، بپرسيد پيش از آنكه فتنه‏اى به شما روى آورد كه چون شتر بى‏صاحب گام بردارد و مهار خود را لگد كوب كند، و عقول صاحب عقول را زايل نمايد. [/efn_note]مُستَودِع[efn_note]

بیانات‌ حضرت آقا در دیدار رئیس‌جمهور و اعضای هیأت دولت‌‌، 20/08/1383:

ایمان عاریه ایی یعنی ایمان آبیاری نشده با عمل صالح:

فمن الأیمان ما یکون ثابتاً مستقراً فی‌القلوب و منه ما یکون عواری بین‌القلوب و الصّدور الی اجل معلوم»(۱). دوگونه ایمان داریم؛ ایمان ثابت و مستقر، و ایمان مستودع و عاریه‌یی. ایمان عاریه‌یی هم ایمان است؛ نه این‌که آن شخص، منافق است؛ ایمانش راسخ نیست؛ لذا زود زایل می‌شود. ایمان ثابت و مستقر، یعنی جای گرفته‌ی در قلب، تکیه کرده‌ی به یک استدلال و یک بینش عمیق، و پشتیبانی شده‌ی با عمل صالح. نوع دیگر ایمان این است که با احساسات پیدا شده، با منطق پیدا نشده؛ انسان پای آن، عمل صالح نگذاشته؛ همین‌طور شعارِ ایمانی داده و گاهی هم خیلی تند شعار داده؛ اما پای این، عمل صالحی که به‌خاطر آن با نفس ِ خودش مجاهدت و مبارزه کند، خرج نکرده؛ یعنی این ایمان با عمل صالح آبیاری نشده؛ این می‌شود ایمان عاریه‌یی. حضرت می‌فرماید: «و منه ما یکون عواری بین القلوب والصّدور الی اجل معلوم». آن وقتِ معلوم چه هنگام است؟ تا این ایمان، عاریه‌یی است؛ تا وقتی که این ایمان از او زایل شود؛ گنجشکی که در سینه‌ی خودش حبس کرده، بپرد و برود؛ چون این ایمان جزو وجود او نشده است. در چه مواقعی این‌گونه ایمان زایل می‌شود؟ وقتهای امتحان و لحظات هوای نفس. مثلاً اگر کسی پولکی است، هنگامی‌که بین پول و حفظ ایمان، سر دو راهی قرار بگیرد، ایمان می‌پرد و تمام می‌شود. بعضی‌ها دچار وسوسه‌های نفسانی و شهوات جنسی هستند؛ بعضی‌ها دچار مقام‌پرستی‌اند؛ هر کسی یک‌طوری است. هر کدام از ماها لغزشگاهی داریم؛ به قول فرنگی‌ها، پاشنه‌ی آشیل و چشم اسفندیاری داریم؛ آن‌جا گیجگاه و ضربت‌خور ماست؛ به خدا پناه ببریم که آن ضربت‌خور پیش نیاید. راهش تقواست. تقوا که من مکرر در همین جلسه و جلسات دیگر راجع به آن صحبت کرده‌ام، یعنی دایم مراقب خود بودن. انسان راز بعضی از تحول‌های صدوهشتاد درجه‌ییِ از اول انقلاب تا الان را این‌جا می‌فهمد. از اول انقلاب تا الان بیست‌وپنج سال می‌گذرد؛ گاهی می‌بینید بعضی‌ها صدوهشتاد درجه تحول پیدا کرده‌اند؛ یعنی از یک مؤمنِ مخلص ِ صادقِ پُرجوش و خروش ِ شعار دهنده، تبدیل شده‌اند به یک معاندِ معارض ِ دشمنِ لجوجِ عنودِ بهانه‌گیر! ما چند نوع دشمن داریم: بعضی دشمن‌ها، دشمن هستند؛ اما دایماً نمی‌خواهند به‌صورت انقلاب پنجه بزنند. بعضی‌ها نه، دایم می‌خواهند در چشم انقلاب و نظام اسلامی انگشت فرو کنند و پنجه بزنند. وقتی نگاه می‌کنی، می‌بینی بعضی از اینها کسانی هستند که بسیار تند و داغ، خیلی‌ها را قبول نداشتند؛ مثل شعله‌یی که از روی خس و خاشاک بلند می‌شود. البته از چوبِ محکم هم گاهی شعله‌ی مفصل بلند می‌شود؛ اما از خس و خاشاک هم که هیچ چیز ندارد، شعله بلند می‌شود، ولی فوراً می‌خوابد. گاهی ما کسانی از این قبیل داریم؛ ایمان اینها مستقر نیست؛ مستودع و زوال‌پذیر و بدون تکیه‌ی به یک استدلال محکم است. همان‌طور که عرض کردیم، این ایمانِ زایل شده این‌طور نیست که وقتی بخواهد برود، زنگ بزند و خبر کند و بگوید رفتم و از این ساعت من دیگر کافر می‌شوم و نماز نمی‌خوانم؛ بتدریج انسان نمی‌فهمد و ملتفت نمی‌شود که چگونه این ایمان از او زایل شد. خیلی باید مراقب بود و به خدا پناه برد. [/efn_note]است که این نتوانست تا بدن نفوذ بکند، و إلّا اگر ایمان قوی باشد، بدن رقیقه روح است، لذا کاملا در بدن، ایمان مشهود میشود. لذا می بینید بدنش، بهش می گویند تَرَوُّحٌ پیدا می کند، یعنی بدن روحانی می شود. حالا بدن روحانی می شود، نه اینکه چهره اش، خیلی زیبا میشود، زیبا بودن چهره دلیل بر روحانی بودن نیست، و إلّا ممکن است که یک آدم خبیثی خیلی هم زیبا چهره باشد از نظر ظاهری، همه چی او از نظر ظاهری موزون باشد. آن لطیف بودن یک نگاه جمال دیگری است که در عین اینکه ممکن است سیه چهره، در عین اینکه ممکن است پیر هم باشد، در عین اینکه ممکن است شکسته هم باشد، ولی وقتی کسی بهش نگاه میکند، جمال و زیبایی و آرامش و طمانینه را  از او احساس میکند. یعنی از همین جسم هم تراوش ایمان و صفات ایمانی محقق میشود.

رابطه منابر نور در آخرت و هدایتگری در دنیا

بعد در دنباله اش میفرماید که

وَ شِيعَتُكَ عَلَى مَنَابِرَ مِنْ نُورٍ مُبْيَضَّةً وُجُوهُهُمْ حَوْلِي فِي الْجَنَّةِ وَ هُمْ جِيرَانِي

شیعیان تو یا علی! بر منابری از نور هستند. اینکه بر منابری از نور هستند، به چه معناست؟ یعنی در بین دیگرانی که تازه اهل بهشت میشوند، اینها میدرخشند. چون بر منبر قرار گرفتن یعنی در چشم آمدن. همچنانکه اینها در جنت میدرخشند، هدایتگری شان در دنیا سبب نورانیتشان در آنجا شده است. آنجا همسایه من هستند. یعنی بقیه بواسطه شیعیان امیر مومنان به پیغمبر متصل میشوند. هدایت میشوند در دنیا و متصل میشوند در جنت. پس ببینید واسطه جذب دیگران می شود به پیغمبر اکرم. منتهی شیعیان که می گوید یعنی کسانی که علی منابر من نور. یعنی در دنیا هدایتگری داشتند، در دنیا تاثیرگذار بودند. در دنیا فقط به فکر خوب بودن خودشان نبودند. علی منابر من نور یعنی اینجا در حالتی بودند که دیگران از این ها استفاده میکردند، در چشم دیگران بودند، دیگران می دیدند و استفاده می کردند. لذا دارد گاهی آمدند پیش حضرت، عرض کردند که فلانی خیلی اهل امر شما هست، معتقد به امر شما هست، یعنی ولایت، ولیکن عزلت دارد، تنهاست، حضرت فرمودند چطور میشود شیعه ما باشد و در عزلت باشد؟ مگر می شود شیعه باشد و در عزلت باشد، شیعه آنجایی است که دلسوز همه میشود. میفهمد مردم چی را دارند از دست میدهند. لذا هیچ در حقیقت برایش راحت نیست که ببیند مردم این سرمایه عظیم را دارند لحظه به لحظه از دست میدهند. با تمام وجودش درصدد تبلیغ است، با تمام وجودش درصدد این است که هدایتگری بکند. این علی منابر من نور  را دارد بیان میکند که اینها وجوهشان نورانی است، درخشش و تلالؤ دارد، آنوقت در حین اینکه درخشش و تلولو را دارد حولی فی الجنة. در جنت همین مسئله خودش را نشان میدهد. و بعد می فرماید و هم جیرانی که این ها همسایگان من هستند.

تمام اینها بیان حال یک سرباز شیعه است. ما مقصودمان از این بیان این است که منشور هدایتگری است دعای ندبه.

معیار تشخیص راه سعادت و شقاوت؛ امیرمومنان علیه السلام

وَ لَوْ لَا أَنْتَ يَا عَلِيُّ لَمْ يُعْرَفِ الْمُؤْمِنُونَ بَعْدِي. فَكَانَ بَعْدَهُ هُدًى مِنَ الضَّلَالَةِ

پرچم هدایت تو بودی که از ضلالت همه را ممتاز می کردی، راه سعادت و شقاوت و هدایت و ضلالت را امیر مومنان روشن کرد. به همین نسبت هر شیعه ای از امیر مومنان هر مقداری که به حضرت نزدیک باشد، در هر جایی، در خانه اش، در محله اش ،در کشور قرار گرفته، به هر نسبتی این در بین بقیه هدی من الضلال بود، به همین نسبت شیعه است. باید هدایت در وجود این بدرخشد.ببینید چقدر کار می خواهد؟ اگر کسی بخواهد اینطور باشد باید چقدر حواسش روی خودش باشد؟ که وقتی در خانواده یک طلبه است، پرچم هدایت از ضلالت این باشد. یعنی همه وقتی گیر میکنند سر دوراهی ها، می گویند از فلانی بپرسیم یا وقتی او را ببینند،  بدانند چه میکنند. خب این خیلی مراقبت و دقت میخواهد. خیلی انسان باید حواسش جمع باشد تا ابتدا با تصنع، یعنی با فشار و سختی حواسش جمع باشد به بدی مبتلا نشود و خوبی ها را آشکار کند تا ملکه بشود، وقتی ملکه شد، راحت می شود تا مراتب بعدی اش. پس باید این هدایت از ضلالت باشد. یعنی درهر خانواده ای یک روحانی در حقیقت مثل چی می ماند؟ نسبت مسجد با کعبه را در نظر بگیرید، کعبه یک حقیقت قبله محضه است، هر مسجدی قبله شهر است، قبله محله است. مردم با رفتن به مسجد همان کاری برایشان ایجاد میشود که با رفتن به کعبه. منتها نازله اش. مسجد ها که خانه خدا هستند، نازله کعبه است که بیت الله است. مومن در هر جایی که هست نازله ولی است که او مطلق است و اینها دارند او را نشان میدهند. یعنی کسی که یک شیعه را میبیند، انگشت اشاره است این شیعه به سمت امیر المومنین علیه السلام، چنانچه یک مسجد انگشت اشاره است به سمت کعبه. قبله را دارد نشان می دهد. مردم وقتی وارد میشوند قبله برایشان آشکار است. لذا آدم باید اینطور باشد. اگر بخواهیم اینطور باشیم، چقدر باید در عمل و علم زحمت بکشیم که هرکسی ما را میبیند یاد خدا و ولایت بیفتد. بعد می فرماید:

وَ نُوراً مِنَ الْعَمَى، وَ حَبْلَ اللَّهِ الْمَتِينَ

حبل متین بود، محکم بود.

وَ صِرَاطَهُ الْمُسْتَقِيمَ

بیان اینها خیلی زیباست. راه بود. یعنی هر کس امیر المومنین را میدید، از دو راهی ها و سه راهی نجات پیدا می کرد، راه بود، صراط مستقیم بود خودش، هرکس به مومن برسد، باید راه پیدا بکند و باید از حیرت دربیاید. یعنی وقتی کسی در کنار مومنی قرار میگیرد، به خصوص مومن عالم، باید از تحیرها و ترددها نجات پیدا بکند و الا متبلا به تیه و سرگردانی میشود. بعد می فرماید:

سبقت گرفتن امیرمومنان در همه چیز به سوی پیغمبر اکرم

لَا يُسْبَقُ بِقَرَابَةٍ فِي رَحِمٍ

هیچ کسی از جهت رحمی بر امیرالمومنین نسبت به پیغمبر اکرم، پیشی نگرفت. این یک اتفاق نیست، بلکه این یک تدبیر الهی بوده است که حتما باید نزدیکترین فرد به پیامبر از جهت هدایتگری امیر مومنان باشد و فرد دیگری نباشد. لذا فقط تنها دختری که پیغمبر داشت، داماد پیغمبر میشود امیر مومنان که هم از جهت جد، این دو بزرگوار یکی هستند که خب ممکن است دیگران در این مشترک باشند، اما از جهت داماد بودن، تنها داماد پیغمبر امیر مومنان است. لذا آن دیگرانی که نقل میشوند، آنها دخترخوانده های پیغمبر بودند و الا دختر پیغمبر تنها دخترشان فاطمه سلام الله علیها است که همسر امیر مومنان بوده و داماد پیغمبر شد و نسل پیغمبر از این طریق ادامه پیدا کرد.

وَ لَا بِسَابِقَةٍ فِي دِينٍ

اگر تطبیق بکنیم، کسی از امیر مومنان سبقت در دین پیدا نتوانست بکند، لذا اول مومن است. نه فقط در ابتدا، بلکه در تمام مراتب. در هر فضیلتی امیر مومنان سابق بود [efn_note]

بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج‏38، ص: 201:

المناقب لابن شهرآشوب أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْمَرْزُبَانِيُّ وَ أَبُو نُعَيْمٍ الْأَصْفَهَانِيُّ فِي كِتَابَيْهِمَا فِيمَا نَزَلَ مِنَ الْقُرْآنِ فِي عَلِيٍّ ع وَ النَّطَنْزِيُّ فِي الْخَصَائِصِ عَنِ الْكَلْبِيِّ عَنْ أَبِي صَالِحٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ وَ رَوَى أَصْحَابُنَا عَنِ الْبَاقِرِ ع‏ فِي قَوْلِهِ تَعَالَى‏ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ‏[1] نَزَلَتْ فِي رَسُولِ اللَّهِ ص وَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع وَ هُمَا أَوَّلُ مَنْ صَلَّى وَ رَكَعَ.

بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج‏8، ص: 4:

عيون أخبار الرضا عليه السلام بِالْأَسَانِيدِ الثَّلَاثَةِ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ يَا عَلِيُّ إِنِّي سَأَلْتُ رَبِّي فِيكَ خَمْسَ خِصَالٍ فَأَعْطَانِيهَا أَحَدُهَا أَنْ يَجْعَلَكَ حَامِلَ لِوَائِي وَ هُوَ لِوَاءُ اللَّهِ الْأَكْبَرُ مَكْتُوبٌ عَلَيْهِ الْمُفْلِحُونَ هُمُ الْفَائِزُونَ بِالْجَنَّةِ الْخَبَرَ.

بحار الأنوار (ط – بيروت)، ج‏39، ص: 38:

فض، كتاب الروضة أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ زَيْدِ بْنِ الْحَارِثِ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ إِبْرَاهِيمَ التَّمِيمِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي ذَرٍّ الْغِفَارِيِّ قَالَ: بَيْنَمَا ذَاتَ يَوْمٍ مِنَ الْأَيَّامِ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ ص إِذْ قَامَ وَ رَكَعَ وَ سَجَدَ شُكْراً لِلَّهِ تَعَالَى ثُمَّ قَالَ يَا جُنْدَبُ مَنْ أَرَادَ أَنْ يَنْظُرَ إِلَى آدَمَ فِي عِلْمِهِ وَ إِلَى نُوحٍ فِي فَهْمِهِ وَ إِلَى إِبْرَاهِيمَ فِي خَلَّتِهِ وَ إِلَى مُوسَى فِي مُنَاجَاتِهِ وَ إِلَى عِيسَى فِي سِيَاحَتِهِ‏[1] وَ إِلَى أَيُّوبَ فِي صَبْرِهِ وَ بَلَائِهِ‏[1] فَلْيَنْظُرْ إِلَى هَذَا الرَّجُلِ الْمُقَابِلِ‏[1] الَّذِي هُوَ كَالشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ السَّارِي وَ الْكَوْكَبِ الدُّرِّيِّ أَشْجَعُ النَّاسِ قَلْباً وَ أَسْخَى النَّاسِ كَفّاً[1] فَعَلَى مُبْغِضِهِ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلَائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ قَالَ فَالْتَفَتَ النَّاسُ يَنْظُرُونَ مِنْ هَذَا الْمُقْبِلِ فَإِذَا هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ‏[1].

 [/efn_note]. یعنی یک طلبه باید در هر فضیلتی سابق باشد. نمیتواند بگوید من یک صفت خوب دارم بس است. بسابقة فی دین، یعنی باید طلبه که میخواهد مظهر امیر مومنان و مظهرحقیقت ولایت باشد، این باید بسابقة فی دین باشد در هر صفت کمالی.

وَ لَا يُلْحَقُ فِي مَنْقَبَةٍ مِنْ مَنَاقِبِهِ

هیچ منقبتی نبود که امیر مومنان علیه السلام لاحق باشد. یعنی حتما سابق بود [efn_note]

یک روایتی در کتاب احتجاج مرحوم طبرسی می باشد مبنی بر احتجاج امیر مومنان با ابوبکر بعد از بیعت اجباری مردم با او، که در آن امیر المومنین علیه السلام از ابوبکر در مورد فضائل خویش اعتراف می گیرد و او هم به همه آن ها اعتراف می کند! روایت بلندی است، توصیه می کنم تا جایی که می توانید، آن را بخوانید:

الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‏1، ص: 115 تا 130:

(ابتدای روایت را ذکر نکردیم، اگر خواستید به همین آدرس مراجعه بفرمایید)….فَقَالَ عَلِيٌّ ع أَجَلْ- وَ لَكِنْ أَخْبِرُونِي عَنِ الَّذِي يَسْتَحِقُّ هَذَا الْأَمْرَ بِمَا يَسْتَحِقُّهُ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ بِالنَّصِيحَةِ وَ الْوَفَاءِ وَ دَفْعِ الْمُدَاهَنَةِ وَ حُسْنِ السِّيرَةِ وَ إِظْهَارِ الْعَدْلِ وَ الْعِلْمِ بِالْكِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَ فَصْلِ الْخِطَابِ مَعَ الزُّهْدِ فِي الدُّنْيَا وَ قِلَّةِ الرَّغْبَةِ فِيهَا وَ انْتِصَافِ الْمَظْلُومِ مِنَ الظَّالِمِ لِلْقَرِيبِ وَ الْبَعِيدِ ثُمَّ سَكَتَ فَقَالَ عَلِيٌّ ع وَ السَّابِقَةِ وَ الْقَرَابَةِ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ وَ السَّابِقَةِ وَ الْقَرَابَةِ فَقَالَ عَلِيٌّ ع أَنْشُدُكَ بِاللَّهِ يَا أَبَا بَكْرٍ أَ فِي نَفْسِكَ تَجِدُ هَذِهِ الْخِصَالَ أَوْ فِيَّ؟ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ بَلْ فِيكَ يَا أَبَا الْحَسَنِ قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا الْمُجِيبُ لِرَسُولِ اللَّهِ ص قَبْلَ ذُكْرَانِ الْمُسْلِمِينَ أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ ع فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا صَاحِبُ الْأَذَانِ لِأَهْلِ الْمَوْسِمِ وَ الْجَمْعِ الْأَعْظَمِ لِلْأُمَّةِ بِسُورَةِ بَرَاءَةَ أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا وَقَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص بِنَفْسِي يَوْمَ الْغَارِ أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا الْمَوْلَى لَكَ وَ لِكُلِّ مُسْلِمٍ بِحَدِيثِ النَّبِيِّ ص يَوْمَ الْغَدِيرِ أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَ لِيَ الْوَلَايَةُ مِنَ اللَّهِ مَعَ رَسُولِهِ فِي آيَةِ الزَّكَاةِ بِالْخَاتَمِ‏[1] أَمْ لَكَ؟ قَالَ بَلْ لَكَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَ لِيَ الْوِزَارَةُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ الْمَثَلُ مِنْ هَارُونَ مِنْ مُوسَى أَمْ لَكَ؟ قَالَ بَلْ لَكَ قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَ بِي بَرَزَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ بِأَهْلِي وَ وُلْدِي فِي مُبَاهَلَةِ الْمُشْرِكِينَ أَمْ بِك‏ وَ بِأَهْلِكَ وَ وُلْدِكَ؟ قَالَ بَلْ بِكُمْ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَ لِي وَ لِأَهْلِي وَ وُلْدِي آيَةُ التَّطْهِيرِ مِنَ الرِّجْسِ أَمْ لَكَ وَ لِأَهْلِ بَيْتِكَ؟ قَالَ بَلْ لَكَ وَ لِأَهْلِ بَيْتِكَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا صَاحِبُ دَعْوَةِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ أَهْلِي وَ وُلْدِي يَوْمَ الْكِسَاءِ اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِي إِلَيْكَ لَا إِلَى النَّارِ أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ وَ أَهْلُكَ وَ وُلْدُكَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا صَاحِبُ آيَةِ- يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنْتَ الَّذِي رُدَّتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ لِوَقْتِ صَلَاتِهِ فَصَلَّاهَا ثُمَّ تَوَارَتْ أَمْ أَنَا؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنْتَ الْفَتَى نُودِيَ مِنَ السَّمَاءِ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ أَمْ أَنَا؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنْتَ الَّذِي حَبَاكَ رَسُولُ اللَّهِ ص بِرَايَتِهِ يَوْمَ خَيْبَرَ فَفَتَحَ اللَّهُ لَهُ أَمْ أَنَا؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنْتَ الَّذِي نَفَّسْتَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ عَنِ الْمُسْلِمِينَ بِقَتْلِ عَمْرِو بْنِ عَبْدِ وُدٍّ أَمْ أَنَا؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنْتَ الَّذِي ائْتَمَنَكَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلَى رِسَالَتِهِ إِلَى الْجِنِّ فَأَجَابَتْ أَمْ أَنَا؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا الَّذِي طَهَّرَهُ اللَّهُ مِنَ السِّفَاحِ مِنْ لَدُنْ آدَمَ إِلَى أَبِيهِ بِقَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ ص خَرَجْتُ أَنَا وَ أَنْتَ مِنْ نِكَاحٍ لَا مِنْ سِفَاحٍ‏[1] مِنْ لَدُنْ آدَمَ إِلَى عَبْدِ الْمُطَّلِبِ أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا الَّذِي اخْتَارَنِي رَسُولُ اللَّهِ وَ زَوَّجَنِي ابْنَتَهُ فَاطِمَةَ ع وَ قَالَ اللَّهُ زَوَّجَكَ إِيَّاهَا فِي السَّمَاءِ أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا وَالِدُ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ سِبْطَيْهِ وَ رَيْحَانَتَيْهِ إِذْ يَقُولُ هُمَا سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ أَبُوهُمَا خَيْرٌ مِنْهُمَا أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَخُوكَ الْمُزَيَّنُ بِالْجَنَاحَيْنِ يَطِيرُ فِي الْجَنَّةِ مَعَ الْمَلَائِكَةِ أَمْ أَخِي؟ قَالَ بَلْ أَخُوكَ قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا ضَمِنْتُ دِينَ رَسُولِ اللَّهِ وَ نَادَيْتُ فِي الْمَوَاسِمِ بِإِنْجَازِ مَوْعِدِهِ أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا الَّذِي دَعَاهُ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ الطَّيْرُ عِنْدَهُ يُرِيدُ أَكْلَهُ يَقُولُ اللَّهُمَّ ائْتِنِي بِأَحَبِّ خَلْقِكَ إِلَيَّ وَ إِلَيْكَ بَعْدِي يَأْكُلْ مَعِي مِنْ هَذَا الطَّيْرِ فَلَمْ يَأْتِهِ غَيْرِي أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا الَّذِي بَشَّرَنِي رَسُولُ اللَّهِ ص بِقِتَالِ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ عَلَى تَأْوِيلِ الْقُرْآنِ أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا الَّذِي دَلَّ عَلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ ص بِعِلْمِ الْقَضَاءِ وَ فَصْلِ الْخِطَابِ بِقَوْلِهِ عَلِيٌّ أَقْضَاكُمْ أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا الَّذِي أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَصْحَابَهُ بِالسَّلَامِ عَلَيْهِ بِالْإِمْرَةِ فِي حَيَاتِهِ أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنَا الَّذِي شَهِدْتُ آخِرَ كَلَامِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ وُلِّيتُ غُسْلَهُ وَ دَفْنَهُ أَمْ أَنْتَ؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنْتَ الَّذِي سَبَقَتْ لَهُ الْقَرَابَةُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَمْ أَنَا؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنْتَ حَبَاكَ اللَّهُ بِالدِّينَارِ عِنْدَ حَاجَتِهِ إِلَيْهِ وَ بَاعَكَ جَبْرَئِيلُ وَ أَضَفْتَ مُحَمَّداً فَأَطْعَمْتَ وُلْدَهُ أَمْ أَنَا قَالَ فَبَكَى أَبُو بَكْرٍ وَ قَالَ بَلْ أَنْتَ قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنْتَ الَّذِي جَعَلَكَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلَى كَتِفِهِ فِي طَرْحِ صَنَمِ الْكَعْبَةِ وَ كَسْرِهِ حَتَّى لَوْ شِئْتُ أَنْ أَنَالَ أُفُقَ السَّمَاءِ لَنِلْتُهَا أَمْ أَنَا قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنْتَ الَّذِي قَالَ لَكَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِي فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ أَمْ أَنَا؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ قَالَ فَأَنْشُدُكَ اللَّهَ أَنْتَ الَّذِي أَمَرَكَ رَسُولُ اللَّهِ ص بِفَتْحِ بَابِهِ فِي مَسْجِدِهِ عِنْدَ مَا أُمِرَ بِسَدِّ أَبْوَابِ جَمِيعِ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ أَصْحَابِهِ وَ أَحَلَّ لَكَ فِيهِ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَهُ أَمْ أَنَا؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنْتَ الَّذِي قَدَّمْتَ بَيْنَ يَدِي نَجْوَى رَسُولِ اللَّهِ ص صَدَقَةً[1] فَنَاجَيْتَهُ إِذْ عَاتَبَ اللَّهُ قَوْماً فَقَالَ- أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ‏ أَمْ أَنَا؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ أَنْتَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِفَاطِمَةَ زَوَّجْتُكِ أَوَّلَ النَّاسِ إِيمَاناً وَ أَرْجَحَهُمْ إِسْلَاماً فِي كَلَامٍ لَهُ أَمْ أَنَا؟ قَالَ بَلْ أَنْتَ قَالَ فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ يَا أَبَا بَكْرٍ أَنْتَ الَّذِي سَلَّمَتْ عَلَيْهِ مَلَائِكَةُ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ يَوْمَ الْقَلِيبِ أَمْ أَنَا قَالَ بَلْ أَنْتَ‏[1] قَالَ فَلَمْ يَزَلْ يُورِدُ مَنَاقِبَهُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَهُ وَ رَسُولُهُ دُونَهُ وَ دُونَ غَيْرِهِ وَ يَقُولُ لَهُ أَبُو بَكْرٍ بَلْ أَنْتَ قَالَ فَبِهَذَا وَ شِبْهِهِ تَسْتَحِقُّ الْقِيَامَ بِأُمُورِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ فَمَا الَّذِي غَرَّكَ عَنِ اللَّهِ وَ عَنْ رَسُولِهِ وَ دِينِهِ وَ أَنْتَ خِلْوٌ مِمَّا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ أَهْلُ دِينِهِ قَالَ فَبَكَى أَبُو بَكْرٍ وَ قَالَ صَدَقْتَ يَا أَبَا الْحَسَنِ أَنْظِرْنِي قِيَامَ يَوْمِي فَأُدَبِّرَ مَا أَنَا فِيهِ وَ مَا سَمِعْتُ مِنْكَ فَقَالَ عَلِيٌّ ع لَكَ ذَلِكَ يَا أَبَا بَكْرٍ فَرَجَعَ مِنْ عِنْدِهِ وَ طَابَتْ نَفْسُهُ‏[1] يَوْمَهُ وَ لَمْ يَأْذَنْ لِأَحَدٍ إِلَى اللَّيْلِ وَ عُمَرُ يَتَرَدَّدُ فِي النَّاسِ لِمَا بَلَغَهُ مِنْ خَلْوَتِهِ بِعَلِيٍّ فَبَاتَ فِي لَيْلَتِهِ فَرَأَى فِي مَنَامِهِ كَأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص تَمَثَّلَ لَهُ فِي مَجْلِسِهِ- فَقَامَ إِلَيْهِ أَبُو بَكْرٍ يُسَلِّمُ عَلَيْهِ فَوَلَّى عَنْهُ وَجْهَهُ فَصَارَ مُقَابِلَ وَجْهِهِ فَسَلَّمَ عَلَيْهِ فَوَلَّى وَجْهَهُ عَنْهُ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَمَرْتَ بِأَمْرٍ لَمْ أَفْعَلْهُ فَقَالَ أَرُدُّ عَلَيْكَ السَّلَامَ وَ قَدْ عَادَيْتَ مَنْ وَالاهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ رُدَّ الْحَقَّ إِلَى أَهْلِهِ فَقُلْتُ مَنْ أَهْلُهُ قَالَ مَنْ عَاتَبَكَ عَلَيْهِ عَلِيٌّ قُلْتُ فَقَدْ رَدَدْتُهُ عَلَيْهِ يَا رَسُولَ اللَّهِ ثُمَّ لَمْ يَرَهُ فَأَصْبَحَ وَ بَكَّرَ[1] إِلَى عَلِيٍّ ع وَ قَالَ ابْسُطْ يَدَكَ يَا أَبَا الْحَسَنِ أُبَايِعْكَ وَ أَخْبَرَهُ بِمَا قَدْ رَأَى قَالَ فَبَسَطَ عَلِيٌّ يَدَهُ فَمَسَحَ عَلَيْهَا أَبُو بَكْرٍ وَ بَايَعَهُ وَ سَلَّمَ إِلَيْهِ وَ قَالَ لَهُ اخْرُجْ إِلَى مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَأَخْبِرْهُمْ بِمَا رَأَيْتُ مِنْ لَيْلَتِي وَ مَا جَرَى بَيْنِي وَ بَيْنَكَ وَ أَخْرِجْ نَفْسِي مِنْ هَذَا الْأَمْرِ وَ أُسَلِّمُهُ إِلَيْكَ قَالَ فَقَالَ عَلِيٌّ ع نَعَمْ فَخَرَجَ مِنْ عِنْدِهِ مُتَغَيِّراً لَوْنُهُ عَاتِباً نَفْسَهُ فَصَادَفَهُ عُمَرُ وَ هُوَ فِي طَلَبِهِ فَقَالَ لَهُ مَا لَكَ يَا خَلِيفَةَ رَسُولِ اللَّهِ فَأَخْبَرَهُ بِمَا كَانَ وَ مَا رَأَى وَ مَا جَرَى بَيْنَهُ وَ بَيْنَ عَلِيٍّ- فَقَالَ لَهُ أَنْشُدُكَ بِاللَّهِ يَا خَلِيفَةَ رَسُولِ اللَّهِ وَ الِاغْتِرَارَ بِسِحْرِ بَنِي هَاشِمٍ وَ الثِّقَةَ بِهِمْ فَلَيْسَ هَذَا بِأَوَّلِ سِحْرٍ مِنْهُمْ فَمَا زَالَ بِهِ حَتَّى رَدَّهُ عَنْ رَأْيِهِ وَ صَرَفَهُ عَنْ عَزْمِهِ وَ رَغَّبَهُ فِيمَا هُوَ بِالثَّبَاتِ عَلَيْهِ وَ الْقِيَامِ بِهِ قَالَ فَأَتَى عَلِيٌّ الْمَسْجِدَ عَلَى الْمِيعَادِ فَلَمْ يَرَ فِيهِ مِنْهُمْ أَحَداً فَأَحَسَّ بِشَيْ‏ءٍ مِنْهُمْ فَقَعَدَ إِلَى قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ فَمَرَّ بِهِ عُمَرُ فَقَالَ يَا عَلِيُّ دُونَ مَا تُرِيدُ خَرْطُ الْقَتَادِ[1] فَعَلِمَ ع بِالْأَمْرِ وَ رَجَعَ إِلَى بَيْتِهِ. [/efn_note]. لاحق یعنی امیر مومنان دومی یا سومی باشد. لاحق نبود. همیشه سابق بود. اگر اینطوری باشد، باید تسابق ما در تمام خوبی ها باشد. این تسابق، تسابق حُسنی است. نباید در فامیل و اطرافیان انسان، کسی جلوتر از طلبه باشد. یعنی طلبه باید سبقت بگیرد. این مسابقه خوبی است. مسابقه در خیرات. که این سابق باشد و اگر میبیند یک جایی کسی صفت کمالی دارد، دنبال این باشد که آن را هم در خودش ایجاد بکند. به خاطر اینکه وقتی او طلبه شد، این نماد ولایت است. حتما باید در همه چیز او را نشان بدهد. لذا مردم باید وقتی طلبه را نگاه میکنند، ببینند همه کمالات را در او میتوانند ببینند، البته به قدر میسور خودش دیگر. ولی سخت است. لذا آمدیم زیر بار پرچم و عَلَمی که خیلی سخت است. اگر روابط انسان در خانه است، باید بهترین روابط در خانه باشد. یعنی هر کسی می آید در خانه این، بفهمد الگو همسران خوب و خانواده توحیدی اینجا باشد، در این خانه آرامش است. اگر ارتباط می گیرد، بهترین ارتباط اینجا باشد. اگر جای سخاوت و بذل و بخشش است ببینند به مقداری که توان دارد، واقعا دستش بالای دست است. دستش زیر دست نیست. منتظر نیست تا کسی به او کمک کند، بلکه آماده است برای کمک کردن، منتهی به قدری که دارد. اگر اینقدر دارد، سخاوتمند است به نسبت دارایی که دارد. در هر چیزی این لایلحق، لاحق نیست، ملحق نیست.

تبعیت محض امیرمومنان از پیغمبر اکرم

يَحْذُو حَذْوَ الرَّسُولِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِمَا وَ آلِهِمَا

این تعبیری که حضرت آیت الله جوادی دارند خیلی تعبیر زیبایی است. میفرمودند که وقتی امیر مومنان علیه السلام پشت سر پیغمبر اکرم راه میرفت، جوری پا جای پای پیغمبر میگذاشت که اگر کسی پشت سر این ها می آمد، یک جا پا می دید. کاملا پشت پیغمبر، مطابق آنچه حرکت پیغمبر بود، تبعیت مطلقه حتی در ظاهر.

لذا دارد که وقتی در مجلس خبرگان مقام معظم رهبری را منصوب کردند به رهبری بعد از وفات امام رحمة الله علیه، آنجا دارد که  آقا میخواستند خارج بشوند، گفتند یکی یکی بزرگترها بروند، حضرت آیت الله جوادی فرموده بود که از حالا به بعد شما باید وقتی می روید، ما باید جای پایمان را بگذاریم جای پای شما و حرکت بکنیم به طوری که دو جای پا مردم نبینند، یک جا پا ببینند. همین که دوتا جای پا ببینند، خودش همین یک کثرت است.چقدر لطیف است این نگاه. با اینکه ظاهری است، اما لطافت است که آدم تا اینقدر یحذو حذو الرسول.

عدم اخذ ملامت در راه خدا

بعد دارد که حضرت چطور در راه خدا…

وَ يُقَاتِلُ عَلَى التَّأْوِيلِ، وَ لَا تَأْخُذُهُ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ

هیچ ملامتی او را از راه نینداخت و او را سرد نکرد. آدم میرود یک جا، ممکن است توهین بشنود، خیلی جاها ممکن است اکرام ببیند. ما معمولا اکرام که میبینیم، خب میگوییم حقمان بوده که اکرام بشویم. اما اگر یک جایی خدایی نکرده، یک توهینی ببینیم، در دلمان میماند. نه، لاتاخذه فی الله لومة لائم. پیغمبر را شکمبه میریختند روی سرش وقت نماز، خاکستر می ریختند روی سرش وقتی از کوچه ها عبور می کرد، باکی اش نبود، سنگبارانش میکردند بچه ها، باکی اش نبود. ما کجا اینجور شدیم. این همه اکرام دیدیم، گاهی هم ممکن است کسی یک جایی یک خطایی بکند.

من در یک دانشگاهی بودم، آن موقع هایی بود که فیلم مارمولک را نشان میدادند، داشتم عبور می کردم، یکی صدا زد مارمولک، من هم برگشتم گفتم بله، خب دارد من را صدا می کند دیگر، آن بنده خدا توقع داشت من عصبانی بشوم، حالا برگردم ناراحتی بکنم، روز قبلش گفته بودند که به یکی گفته بود، آن هم گفته بود مارمولک پدرته! جد و آبائته! و دنبالش کرده بود، این ها هم خوشحال شده بودند، بالاخره یک بازی ای بوده، یک تفریحی بوده، من وقتی گفتم بله، یک نگاهی به من کرد، از بالکان طبقه دوم بود، یک نگاهی به من کرد و گفت ببخشید، تمام شد! به همین راحتی! جوان هست، چیزی در دلش نیست. این که دیگر نمی شود در دل من بماند و بگویم به من گفت مارمولک، شب خوابم نرود! حالا چرا به من اینجوری گفت! چرا به من نگفت حاج آقا! چرا نگفت خلاصه حجت الاسلام!حالا این همه می گویند حجت الاسلام، یک بار هم بگویند مارمولک! برای تنظیم باد آدم هم خوب است. تازه خدای سبحان انبیا اش را در قرآن شما ببینید، مردم به آنها میگفتند شما مجنونید، ساحرید، کذابید، چه نسبت هایی می دادند، به مریم سلام الله علیها ببینید چه نسبت هایی میدادند. مریم قدیسه. خیلی سخته که یک کسی که قدیسه است، بعد به او بگویند که تو پدرت مرد بدی نبود، چطور فرزند بدون شوهر آوردی. خدا ببین چجور مبتلایش کرده. فرزند بدون همسر. این دیگر بالاترین اتهام بهش میچسبد. این نیاز که پیش آمد، از درون مریم این نیاز شدید که خدایا يا لَيْتَني‏ مِتُّ قَبْلَ هذا [efn_note]

مريم : 23 فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ إِلى‏ جِذْعِ النَّخْلَةِ قالَتْ يا لَيْتَني‏ مِتُّ قَبْلَ هذا وَ كُنْتُ نَسْياً مَنْسِيًّا

 [/efn_note]، اگر مریم را سنگ میزدند اینقدر سخت نبود برایش، اگر مریم را می گرفتند پرتش می کردند در بیابان، اینقدر سختش نبود، یک قدیسه ای که غبار نگاه دیگری بهش نبوده است، بعد بهش بگویند ما کان ابوک امرأ سوء، پدر تو خلاصه مرد بدکاره ای نبود، چطور تو اینجور درآمدی. جلو همه، خیلی امتحانات سختی هست. مبتلا نکرده است خدا ما را. ما همه اش احترام و عزت داریم. حالا عرض کردم یک موقعی هم، یک کسی از ما، مورد اهانت قرار می گیرد. اینجا می فرماید لا تاخذه فی الله لومة لائم. هیچ سرزنشی او را از پا نینداخت. اصلا اخذش نکرد. هیچ ملامتی او را اخذ نکرد.

تازه چه کار کرد امیر المومنین؟ امیر المومنین به خاطر خدا در مقابل تمام نژاد و قبیله اش ایستاد. ببینید تعبیر اینجا را:

شجاعت امیرمومنان و هزینه کردن خود در راه خدا

قَدْ وَتَرَ فِيهِ صَنَادِيدَ الْعَرَبِ

اصلا خون گرفت آنجا را از بس امیر المومنین کشت. آن هم نه هر آدمی را، پهلوان هایشان را. آن هایی که در چشم به عنوان پهلوان بودند. در راه خدا کشت.

وَ قَتَلَ أَبْطَالَهُمْ

شجاع های این ها را به خاک مذلت کشاند، می دانید آدم یک موقعی، یک آدم ساده را میکشد، بالاخره آن قبیله میگویند حالا یکی از ما را کشت. اما یک وقتی، آن رئیس شان را بکشی، خیلی خونخواهی قوی تر می شود، کینه شدید تر میشود.

وَ نَاهَشَ(ناوش) ذُؤْبَانَهُمْ

دماغشان را به خاک مالید.

وَ أَوْدَعَ قُلُوبَهُمْ أَحْقَاداً بَدْرِيَّةً وَ خَيْبَرِيَّةً وَ حُنَيْنِيَّةً وَ غَيْرَهُنَّ

بخاطر اینکه در راه خدا این کار را کرد، حقد و کینه سراسر قلوب اینها را نسبت به امیر المومنین گرفت. بَدْرِيَّةً وَ خَيْبَرِيَّةً وَ حُنَيْنِيَّةً وَ غَيْرَهُنَّ، در این معرکه ها. باید ببینیم بدر و خیبر و حنین ما کجاست. آزمایش های ما که آنجا باید بایستیم، ولو بَلَغَ ما بَلَغَ کجاست. که انسان باید در راه خدا آبرویش را هزینه کند، تمام قوه اش را هزینه کند. فتنه ها که وقت لغزش ها و لرزش هاست، کجاست که آنجا ممکن است یک عده ای از ما هم سقوط کنند.

مثلا بعضی از این هنرپیشه ها هستند که اگر یک وقتی یک کار انقلابی بکنند، همه بقیه شان تحقیرشان میکنند، تخطئه اش می کنند، عیب ندارد، اگر ایستاد پای کار، برای او میشود حنینیة و غیرهن. تحقیر خیلی سخت است.

فَأَضَبَّتْ عَلَى عَدَاوَتِهِ، وَ أَكَبَّتْ عَلَى مُنَابَذَتِهِ، حَتَّى قَتَلَ النَّاكِثِينَ وَ الْقَاسِطِينَ وَ الْمَارِقِينَ

این سه جریان جنگ خودش یک تحلیل زیبایی میخواهد.

آنقدر علیه حضرت بودند، نه فقط در مورد خودش هرچه کینه داشتند به خرج دادند، بلکه در مورد نسلش. وقتی امام حسین را کشتند، گفتند کینه ما نسبت به پدرش بود. بعد دارد به فرزندانش هم که رسید:

وَ الْأُمَّةُ مُصِرَّةٌ عَلَى مَقْتِهِ، مُجْمِعَةٌ عَلَى قَطِيعَةِ رَحِمِهِ وَ إِقْصَاءِ وُلْدِهِ

یعنی تا فرزندانش هم این ها نگذاشتند راحت باشد

إِلَّا الْقَلِيلَ مِمَّنْ وَفَى لِرِعَايَةِ الْحَقِّ فِيهِمْ. فَقُتِلَ مَنْ قُتِلَ، وَ سُبِيَ مَنْ سُبِيَ، وَ أُقْصِيَ مَنْ أُقْصِيَ، وَ جَرَى الْقَضَاءُ لَهُمْ بِمَا يُرْجَى لَهُ حُسْنُ الْمَثُوبَةِ

بعد از این جریان که این ها را می شمرد، بعد شروع میکند جریان امام زمان علیه السلام را، بعد شروع میکند خصوصیاتی در فقدان امام زمان، که این خصوصیات یک بحث زیبایی دارد که یکی یکی آن خصوصیاتی که مطلوب ماست، طلب انسان هاست، به عنوان یک مطلوب نهایی برای همه بشریت است، یکی یکی میشمارد که أین أین أین. این ها غیر از آنکه دارد فراق را بیان می کند، دارد پرچم های مطلوب های ما را نصب میکند که این ها مطلوب های ماست. أَيْنَ السَّبِيلُ بَعْدَ السَّبِيل‏…أَيْنَ‏ الْأَقْمَارُ الْمُنِيرَة…أَيْنَ الْمُعَدُّ لِقَطْعِ دَابِر الظَّلَمَة، یعنی دارد به ما یاد میدهد که باید آماده قطع ظلم باشیم از وجود خودمان تا بیرون. تمام اینها بر افراشتن پرچم است برای اینکه مطلوب های ما را نصب کرده و آشکار کرده است. …أَيْنَ الْمُنْتَظَرُ لِإِقَامَةِ الْأَمْتِ‏ وَ الْعِوَجِ، أَيْنَ الْمُرْتَجَى لِإِزَالَةِ الْجَوْرِ وَ الْعُدْوَانِ، أَيْنَ الْمُدَّخَرُ لِتَجْدِيدِ الْفَرَائِضِ وَ السُّنَنِ، أَيْنَ الْمُتَخَيَّرُ لِإِعَادَةِ الْمِلَّةِ وَ الشَّرِيعَةِ… این شعارها وظیفه یک طلبه است در نسبت خودش، …أَيْنَ جَامِعُ الْكَلِمَةِ عَلَى التَّقْوَى، أَيْنَ بَابُ اللَّهِ الَّذِي مِنْهُ يُؤْتَى‏… انشاءالله خود دوستان این ها را می بیینند، اگر فرصت دیگری شد یک وقت دیگری انشاء الله می دهیم.

شروع بحث جدید؛ رابطه ادراک نیاز و سرعت رشد در نظام طلبگی

بحثی که میخواهیم آغاز بکنیم این است که آن چیزی که باعث شد ما حرکت بکنیم و بیاییم طلبه بشویم چی بوده است؟ چی سبب شد که ما بِکَنّیم و بیاییم. این را که دارم میگویم ممکن است کسی همینطور آمده باشد، اما داریم قاعده اغلبی را میگوییم. باید یک نیازی در وجود انسان شکل گرفته باشد که آن نیاز انسان را کنده باشد، ادراک این نیاز باعث شده باشد نیازهای دیگر تحت الشعاع این قرار بگیرند، مغلوب این باشند، این نیاز انسان را بکند بیاورد از شهرش جدا بکند، پای محرومیت هایش بایستد، در عین حال لذت هایش و شیرینی هایش. ادراک فقدانی است که میبیند ندارد و لی برایش لازم است. لازمش شیرینی اش است، نداری اش فقدانش  است. لذا وقتی انسان می آید، میبیند می ارزد با سختی هایش. چون یک حیاتی برای انسان ایجاد میکند که غیر قابل توصیف است. انصافا طلبگی حیات بی نهایت را جلو انسان قرار میدهد. یعنی آن چیزی که دغدغه وجودی انسان است که آن حیات بی نهایت است، علم بی نهایت است، رشد بی نهایت است، ساده ترین جایش از جهت تحققی در نظام طلبگی محقق میشود. در حالی که انسان ها در جاهای دیگر میتوانند به سمت بی نهایت حرکت بکنند، راه بسته نیست، چون دین خدا برای همه است، اما ساده ترین راه برای حرکت به سمت بی نهایت، در نظام طلبگی است. چرا؟ چون این مسیر، اساسش این است که احکام تن دارد تخطئه میشود و احکام نظام روحی دارد ابقا میشود.

اولین ادراکی که بشر میکند ادراک نیاز است. یک کودکی که به دنیا می آید، اولین ادراکش ادراک نیاز است. تا می اید میبیند نفس نمیتواند بکشد. چون آب در گلویش هست، برای اینکه تا به حال از طریق ناف مادر، اکسیژن بهش می رسید، غذا و اکسیژن می رسید، تا به حال اینطور بود. اما تا به دنیا می آید باید خودش نفس بکشد. تا وقتی می خواهد نفس بکشد، آب در گلو مانع نفس کشیدن است. این گریه و شدت و فشار باعث میشود آب تخلیه بشود و شروع بکند به نفس کشیدن. این اولین ادراک نیاز بود که نفس کشیدن بود. بعد از این کم کم گرسنگی، تشنگی، سردی، گرمی، این ها را ادراک میکند. این ادراکات تعبیری که خیلی زیباست مرحوم علامه دارند میفرمایند ادراک نیاز حقیقتش در وجود و هستی، ادراک نیاز یعنی رابطه با رافع نیاز. درک نیاز یعنی رفع نیاز میخواهد. رفع نیاز یعنی باید رافع نیاز باشد، رافع نیاز یعنی یک کسی است که باید نیاز او را برآورده بکند. هر ادراک نیازی یک ارتباط است با رافع نیاز. حالا اگر انسان میخواهد خلیفه خدا باشد، مگر نباید ارتباطش با خدا از همه بیشتر باشد؟ خلیفه یعنی مرتبط ترین. پس باید نیازمند ترین باشد. چون هر نیازی رابطه است. اگر میخواهد بیشترین رابطه باشد، باید بیشترین نیاز باشد. لذا فرزند انسان و انسان در بین تمام هستی نیازمندترین موجود است هم از جهت جسمانی هم از جهت روحی. هرچقدر نیاز شدیدتر باشد، رابطه با خدا اقتضا شدیدتر شدن را دارد. پس اصل نیاز بد است یا خوب است؟ خوب است. اگر انسان نیاز دید در خودش، سختی دید، اصل این نیاز و سختی خوب است یا بد است؟ خوب است. به لحاظ ارتباط با رافع نیاز خوب است. به لحاظ خود نیاز نقص است. اما نقصی که سبب حرکت بشود، فقدانی که ادراکش سبب حرکت بشود، سنگ هم نیاز دارد، اما ادراک نیازی که سبب حرکت بشود درش نیست. اما انسان نیازی دارد که ادراک میکند که ندارد. چون ادراک می کند که ندارد، سبب میشود تا حرکت بکند برای پیدا کردن.

لذا ببینید در قرآن میفرماید فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُون [efn_note]الأنعام : 42 وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْناهُمْ بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُون‏[/efn_note]. ما مبتلایشان میکنیم به سختی ها تا رابطه برقرار بکنند. انسان عیبش این است که ادراک نیاز میکند، حالا در روایت دارد که کودک تا چهارماه اول فقط رابطه اش را با خدا میبیند. لذا میگوید گریه و خنده کودک ملکوتی است. شهادت بر توحید است. در چهار ماه دوم شهادت بر رسالت است. در چهار ماه سوم استغفار و دعا برای پدر و مادر است. یعنی وسائط را میبیند. در چهار ماه اول واسطه نمیبیند. تمام رابطه ها، رابطه فطری است. رابطه فطری یعنی چی؟ یعنی هر نیازی با رافع نیاز که خداست. هرچند تفصیلا نمیشناسد اما رابطه با رافع نیاز است. در چهار ماه دوم واسطه را میبیند، اما یک واسطه. لذا شهادت بر رسالت است. انسان میخواهد در مسیرش… جلوتر که می آید، این کودک میبیند حالا که گرسنه اش است، مادر را صدا میزند. دیگر حالا واسطه حاجب میشود. کم کم یک خورده بزرگتر میشود، دیگر مادر را هم صدا نمیزند، می رود در یخچال را باز میکند، دیگر می بیند خودش می تواند از پسش بربیاید. یک خورده بزرگتر میشود، خودش را محل تولید رزقش میبیند. پول دارم، میخرم. تلفن می زنم، سفارش میدهم، حالا هم که با عزت و احترام می آورند در خانه! دیگر احساس میکند پول دارد همه چیز دارد. دیگر نیاز به کسی ندارد. لذا خدای سبحان هم یک کاری کرده است که هیچ کسی هرچقدر هم داراست، از ادراک نیاز بی نیاز نشود. لذا میفرماید ما برای او یک چیزهایی قرار دادیم که دیگر از آن ها کاری نمیتواند بکند. مرگ را قرار دادیم، که چاره ازش ندارند، هرچه هم پولدار باشد باید بگذارد برود. مردن در مقابل ماندن یک نیاز و یک فقدان است، مردن یک فقدان است در نگاه عادی. میگذارد و میرود. مریضی، یک نیاز است. زیاد بخورد مریض میشود، نمیتواند هرچه دلش میخواهد بخورد.

برای یک عده هم فقر. لذا میفرماید که خدای سبحان لَوْ لَا ثَلَاثٌ فِي ابْنِ آدَمَ مَا طَأْطَأَ رَأْسَهُ شَيْ‏ء [efn_note]

الخصال، ج‏1، ص: 113:

حَدَّثَنَا أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ زِيَادٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ لَوْ لَا ثَلَاثٌ فِي ابْنِ آدَمَ مَا طَأْطَأَ رَأْسَهُ شَيْ‏ءٌ[1] الْمَرَضُ‏ وَ الْفَقْرُ وَ الْمَوْتُ‏ كُلُّهُمْ فِيهِ وَ إِنَّهُ مَعَهُنَّ لَوَثَّابٌ.[/efn_note]. اگر سه چیز نبود در فرزندان آدم، از بس سرکش است، چیزی سرش را فرود نمی آورد.الْمَرَضُ‏ وَ الْفَقْرُ وَ الْمَوْت‏. و مَعَهُنَّ لَوَثَّاب‏، با اینکه این سه تا هست، با این حال هنوز میخواهد خودش را یک جوری ببیند که سر زیر هیچی فرود نیاورد. اما در بحث نگاه نیاز، یک حقیقت عظیمی است که در وجود انسان خدا قرار داده ادراک نیاز را. هرچقدر این ادراک نیاز شدیدتر بشود، رابطه انسان با خدا قوی تر میشود. طلبه آمده در حوزه تا چه کار بکند؟ ادراک نیازهایی را بکند که دیگران گاهی به این سادگی ادراک نمی کنند. بفهمد احکامی که آمده، معارفی که هست، حقایقی که هست، چقدر حقایق در انتظار ماست. چقدر انسان جای رشد دارد. لذا ببینید اگر یک طلبه با شوق آمد، انگیزه اش تابع ادراک نیاز است. اگر دیدیم درس خواندن برایش یا عمل کردن برایش خیلی با نشاط نیست، معلوم میشود ادراک نیاز نکرده است. چون هرچقدر… حالا مثالی زده مولوی در فیه ما فیه، یک کتابی دارد به نام فیه ما فیه، میگوید یک کسی که پنج وعده غذا خورده است، یک کسی هم هست که سه روز هیچی نخورده است، نان را بیاور جلوی هر دو اینها، کسی که سه روز هیچی نخورده، نان را تمام جانش را وابسته به این میبیند. نان همه شوقش بهش هست. با تمام وجود به سمت نان حرکت میکند. اما آنی که پنج وعده غذا خورده است، ممکن است بگیرد، اما چقدر سیر و بی میل است. اگر انسان بی میل است، به خاطر این است که غذاهای دیگر خورده است، احتیاج به نان نمیبیند. البته اگر غذای درست خورده باشد، خوب است. اما غذاهایی خورده که اشتهائش را کور کردند. انسان طلبه که میشود، باید این نیاز غلبه کرده باشد برایش. تا آن نیاز کشانده باشد او را از شهرش، چون بعضی از پدر و مادرها نگاهشان به طلبگی، نگاه حسنی نیست، گاهی بد نمی دانند اما می گویند کلاس ندارد. خیلی ها آمدند پیش من وقتی که فرزندشان میخواسته طلبه بشود که مثلا آمدند شکایت که چرا این اینجوری است، بالاخره درسش خوب بود، استعدادش خوب بود، این میتوانست مهندس باشد، این می توانست دکتر بشود، کأنه اگر کسی میخواهد طلبه بشود، باید کسی باشد که نمیتواند مهندس بشود، دکتر بشود، نمی تواند یک کارگر فنی خوب بشود، دیگر از همه جا که واموند و جاموند و دیگر نبود، حالا بیاید طلبه بشود، این نگاه است. اما اگر آن حقیقت…لذا دارد که گفته بودند زیر این آسمان ثروتمندتر از آقای بهجت، کسی نیست. حالا ببینید کاری که امام کرده به عنوان یک طلبه، چه کار عظیمی، کدام دکتر یا مهندس می تواند. این نگاه که ادراک نیاز هرچقدر برای انسان شدیدتر باشد، سرعت حرکت بیشتر میشود. اگر سرعت حرکتمان کم است، برای این نیست که قدرت مان اینقدر است، برای این نیست که توان مان اینقدر است، به خاطر این است که ادراک نیازمان اینقدر است. حد ادراک نیاز چقدر است؟ نامتناهی. اگر ادراک نیاز به سمت نامتناهی حرکت بکند و میل بکند، سرعت حرکت به سمت نامتناهی میل میکند. به جایی میرسد که اگر ادراک نیاز در حضرات معصومین است، تمام کمالات برایشان یک جا محقق میشود. ادراک نیاز اجابت را به دنبال دارد. اگر میبینیم اجابت نمیشود، برای این است که ما تصور نیاز را میکنیم نه ادراک نیاز را. یک تصور نیاز داریم، یعنی تصور می کنیم که این حرکت مثلا خوب است، تصور خوردن آیا سیر میکند؟ نه. تصور بکن خوردن را، سیر نمیشود. هیچ موقع آدم گشنه اش است، می رود تصور خوردن را بکند؟ نه، دنبال خوردن میرود. ما تصور کمال را میکنیم. ما تصور حرکت را میکنیم، تصور حرکت حرکت نیست. تصور کمال کمال نیست. مفهومشان را تصور میکنیم. بامفهومشان درس میگوییم، درس میخوانیم، مطالعه میکنیم. اما مثلا آیا می شد بگوییم در مورد غذا برویم مطالعه بکنیم، خواصش را هم تفصیلا بدانیم، سیر می شویم؟ نه. سیر نمی شویم هر چی هم بدانیم، باید حرکت بکنیم، تا حرکت صورت نگیرد، این ادراک نیاز نیست. این بازی با نیاز است نه ادراک نیاز. اگر انسان ادراک نیاز بکند، اثرش این است که میبیند درد دارد. آرام نیست. تا نرسد ول کن نیست. راحت نمیشود. و عجیبش هم این است که هرچقدر حرکت کند، این درد شدیدتر میشود. این درد شدیدتر می شود، بد است یا خوب است؟ این درد نشانه سعه وجود است. آن شعر باباطاهر هست که (ترازو آوريم غمها بسنجيم       هر آن سوته تريم وزنين تر آئيم)[efn_note]

الهي دل بلا بي دل بلا بي              گنه چشمان کره دل مبتلا بي

اگر چشمان نکردي ديده باني        چه داند دل که خوبان در کجابي

بيا سوته دلان گردهم آئيم           سخنها واکريم غم وانمائيم

ترازو آوريم غمها بسنجيم            هر آن سوته تريم وزنين تر آئيم

 [/efn_note]، هر آن کس دردش بیشتر است سنگین تر آید.

این نگاه که هرچقدر ادراک نیاز شدیدتر بشود، سرعت حرکت بیشتر میشود. لذا ببینید، کی ها از همه حریص تر بودند بر عبادت حق؟ حضرات معصومین و انبیاء. چرا؟ چون از همه این ادراک نیاز را بیشتر میکردند. هیچ کسی نیست که… لذا تعبیر قرآن این است که يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَميد [efn_note]فاطر : 15  [/efn_note]. شما سر تا پای وجودتان فقر است، خدا هم تمام هستی اش غنی است. تو همه فقری و او هم همه غنی است، این دوتا را بگذارید کنار هم، یعنی چی؟ یعنی تو سر تا پا مرتبطی به او. او است که جواب توست، جواب تو خداست. اگر انسان میخواهد حرکت بکند به سمت فعلیت و وجود و هستی نامتناهی، باید بی نهایت نیاز باشد. لذا انبیاء این حالت را داشتند که خسته نمیشدند. نه از عبادت خسته میشدند، نه از ارتباط با مردم و هدایتگری… چون شدت نیاز بودند. میفهمیدند این چیست. چون ارتباط با دیگران هم در نیاز ماست. دیگران را هم هدایت کردن اگر بفهمیم جزء نیاز ماست. این بحث مفصلی دارد. پس اگر میخواهیم طلبگی مان اصل کندمان و حرکت کردنمان، علتش چی بود؟ ادراک نیاز. این ادراک نیاز غلبه کرد بر ادراک های دیگر که ما را کند آورد اینجا. اما حالا که آمدیم اینجا، هرچقدر ادراک نیاز شدیدتر بشود، سرعت حرکت ما و انگیزه ما بیشتر میشود. اگر انگیزه نداریم، نیازهای دیگر ما را… ببینید مثلا خوردن، آیا انسان از خوردن که هر روز سه وعده دارد میخورد خسته میشود؟ نه. هر دفعه سر سفره با اشتهاء مینشینید. روزی سه بار است. چرا خسته نمیشویم؟ ده جور هم غذا باشد، بالاخره تکرار میشود یا نه، می گوید تکرار است، عادت است، حوصله ام سر رفت، ولش کن دیگر نمی خورم، می شود؟! نه، هر دفعه با اشتهاء سر سفره می نشیند، چرا با اینکه این همه تکرار است؟ روزی سه بار سر سفره می نشینیم، نان در همه اش هست یا نیست، برنج هست یا نیست؟ چرا خسته نمیشویم؟ چرا بی انگیزه نمیشویم؟ چون بدن احساس نیاز میکند. طلب حقیقی دارد. چون طلب حقیقی است، اجابتش حقیقی است و خسته هم نمیشود. اما در حرکت کردن در کمال، انسان وقتی ادراک نیاز بکند، از غذا خوردن عظیم تر است شدتش و میلش و اشتیاقش و سر سفره اش نشستن. یعنی صبح که بلند میشود و  میخواهد برود سر کلاس تماما میل و اشتیاق و حال و انگیزه است، تا یک مطلب جدیدی… تعبیر روایت این است مَنْهُومَانِ لَا يَشْبَعَانِ‏ طَالِبُ دُنْيَا وَ طَالِبُ عِلْم [efn_note]الكافي (ط – الإسلامية)، ج‏1، ص: 46:

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى وَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ قَالَ سَمِعْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع يَقُولُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ مَنْهُومَانِ لَا يَشْبَعَانِ‏[1] طَالِبُ دُنْيَا وَ طَالِبُ عِلْمٍ فَمَنِ اقْتَصَرَ مِنَ الدُّنْيَا عَلَى مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَهُ سَلِمَ وَ مَنْ تَنَاوَلَهَا مِنْ غَيْرِ حِلِّهَا هَلَكَ إِلَّا أَنْ يَتُوبَ أَوْ يُرَاجِعَ وَ مَنْ أَخَذَ الْعِلْمَ مِنْ أَهْلِهِ وَ عَمِلَ بِعِلْمِهِ نَجَا وَ مَنْ أَرَادَ بِهِ الدُّنْيَا فَهِيَ حَظُّهُ.

 [/efn_note]‏ و همچنین حضرت امیر می فرماید كُلُ‏ وِعَاءٍ يَضِيقُ‏ بِمَا جُعِلَ‏ فِيهِ‏ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ يَتَّسِعُ بِه [efn_note]‏

نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 505

 [/efn_note]. هر ظرفی وقتی چیزی میریزی درش، جایش کم میشود. اما ظرف علم اینطور است که هرچقدر درش بریزی، ظرف توسعه پیدا می کند، جای خالی اش بیشتر می شود، تازه استعداد و تقاضا و احساس فقدانش بیشتر میشود. عالم میفهمد که چقدر را نمیداند.

می گفت رفته و نشسته سر کلاس درس، دید صرف میر نمیفهمد، گفت من بروم شهرم بگویند صرف میر نفهمید بد است. رفت نشست سر کلاس درس خارج، گفتند خارج نمی فهمد، خب حالا خارج نمی فهمد اینقدر قبیح نیست. خب یک درس سنگینی است! خب این یک کلاسی دارد.

این نگاه که انسان عامی بگوید نمیدانم، تعبیر روایت است، این که هنر نیست. خب نمیداند. اما اگر عالم گفت نمیدانم، این هنر است. یعنی معلوم میشود که مجهولاتش را فهمید چیست. لا ادری من العالم نصف العلم [efn_note]

غرر الحكم و درر الكلم، ص: 499: قول لا أعلم‏ نصف‏ العلم‏.

نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 482: قَالَ ع‏ مَنْ تَرَكَ قَوْلَ لَا أَدْرِي أُصِيبَتْ‏ مَقَاتِلُه [/efn_note]. تعبیر خیلی زیبایی است. اگر عالم رسید به جایی دید نمیدانم توانست بگوید، معلوم میشود چشیده است که چقدر وعاء علم عظیم است. عالم میفهمد چقدر جهل دارد. وقتی فهمید چقدر جهل دارد، این انگیزه میشود برای حرکت بالاتر. اگر سالک فهمید چقدر مسیر باقی مانده، حرکت بیشتری را دنبالش می آورد. وقتی انسان در این مسیر قرار گرفت، تازه میفهمد چه چیزهایی هست که قبلا اصلا خبری ازش نداشته، چه لذت هایی هست که اصلا خبر نداشته است.

می گوید خلاصه نشسته بودند آن چاه کن ها در فیضیه، ظهر شده بود و نشسته بودند و یک سکنجبینی هم درست کرده بودند و داشتند می خوردند، بعد نگاه می کردند به این طلبه ها که دو تا دو تا، سه تا سه تا، کنار هم نشسته اند و دارند مباحثه می کنند، بعد می گفتند این ها از دنیا لذت نمی توانند ببرند، سرشون به چی گرمه، یعنی واقعا لذت را چی می دید؟! آنجایی که چاه را کنده و بوی تعفن چاه هم بوده، لذت را آن سکنجبین می دید. ما اینجوری هستیم نسبت به آنهایی که اهل حرکت هستند، ما الان اهل مفهوم هستیم، یعنی با یک چیزهای بو دار و در حقیقت بی حاصل، مشغولیم، خوشیم! فقط با الفاظ، با الفاظ خوشیم، یک عده ای هم… خلاصه برادر مرحوم علامه نقل می کرد از استادش که استادم پرسیده بود از استادش که چه کردید شما چشمتان باز است، فرمودند من از شما در تعجب هستم که شما چه کردید که چشمتان نمی بیند؟! اصل بر باز بودن بوده، شما یک کاری کردید که چشمتان نمی بینید، مثل یک کودکی که ابتدا می بیند و بعدا باید یک کاری بشود تا نبیند، لذا تعبیری دارد که یک کسی گفته بود من برسم به عرش الهی که آرامش پیدا کنم. گفت وقتی رسیدم به مرتبه عرش، دیدم العرش اظما منی بربی. دیدم عرش تشنه تر از من به خداست. یعنی هرچقدر وجود جلوتر میرود عطشش و شدت ارتباطش و فقدانش بالاتر میرود. میابد این را. وقتی میابد این را، سرعت حرکتش بیشتر میشود.

لذا اگر انگیزه در طلبگی نداریم، معلوم میشود دلمان را چیزهای دیگر پر کرده است. باید آنها را یک خورده کم بکنیم، بدنمان معلوم است که غلبه کرده. باید احکام بدن را تخطئه بکنیم. خواب غلبه می کند، خوردن غلبه می کند، شواغل بدنی غلبه می کند. هرچقدر آن ها تخطئه بشوند، اینور اینها زنده می شود. راه زنده شدن انگیزه های الهی، تخطئه احکام بدن است. تخطئه که می گوییم نه اینکه کامل بگذاریم کنار، تخطئه یعنی کم کردن احکان بدن تا احکام روحی زنده بشود. انشاء الله در مورد این بحث نیاز و تاثیرش در نظام طلبگی بعدا بیشتر صحبت می کنیم.

هنوز هیچ دیدگاهی وجود ندارد.

اولین کسی باشید که برای “طلبه تراز انقلاب اسلامی، جلسه هشتم” دیدگاه می‌گذارید;

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

میزان رضایت خود را در ارزیابی وارد کنید*