سلام علیکم و رحمة الله بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین والصلاة والسلام علی محمد و آله الطاهرین، [و لعنة الله علی] أعدائهم أجمعین إلی یوم الدین.
در محضر کتاب شریف المیزان، جلد چهارم، صفحه ۲۴ هستیم، ذیل آیات هفدهم و هجدهم سوره [شریفه] نساء. در ضمن [این] آیه، بحث تفسیری را ایشان انجام دادهاند، اما یک فصلی را به عنوان «کلامٌ فی التوبة» [یعنی گفتاری در باب توبه]، اینجا منعقد کردهاند که یک کلیاتی را علاوه بر نکات تفسیری در مورد توبه بیان بکنند.
مقدمه: جایگاه بحث توبه در تفسیر المیزان
و این بیانی که در این فصل دارند، میفرمایند که توبه به این معنای مصطلحی که الان رایج است، از اصطلاحات خاص قرآنی است و در کتب سابق آسمانی، توبه از کفر به ایمان در کار است، اما توبه از معاصی به طاعت در کار نیست و یا [در نسخههای] تحریف شده آنها اقلاً در کار نیست. لذا امر کتابهای آسمانی در باب توبه، در همان عبور از کفر و شرک به ایمان است. لذا اگر توبه قوم موسی (علیه السلام) در کار است که [در آیه شریفه] ﴿تُوبُوا إِلَىٰ بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ﴾ (سوره شریفه البقره، ۲:۵۴) آمده، [به دلیل] ارتدادی بود که اینها از ایمان و توحید به گوسالهپرستی پیدا کرده بودند.
توبه در ادیان آسمانی: یک نگاه تطبیقی
مفهوم توبه در مسیحیت و یهودیت
و یا در مسیحیت، بحث توبه از گناهان مطرح نیست. حتی برخی از مسیحیان قائل بودند که یک خباثت اولیهای – که شاید تعداد اینها هم کم نیست که اینجور قائلاند – [وجود دارد که] یک خباثت اولیهای از آن خطیئه آدم و حوا (سلام الله علیهما) بر انسان و فرزندان آدم عارض شده که این پاک شدنی نیست، مگر تا زمانی که عیسی (علیه السلام) آمدند و فدا شدند و این فدا، باب بخشش آنها را فراهم کرد. حتی برخیشان پا را فراتر از این گذاشته و بیان میکنند که انبیای سابق [هم] از عیسی (علیه السلام) و قبل از فدا، به این گناه و ضعف اراده در حرکت به سوی خدا مبتلا شده بودند. یعنی آنها هم به آن عصیان، مبتلا بودند و لذا بعد از عیسی (علیه السلام) و فدا، این توبه پذیرفته شد و همین غسل تعمید را هم به همین عنوان قرار دادند که آن خطیئه پوشیده شود.
نقد دیدگاه مسیحیت در باب خطیئه نخستین
این یک نکته فوقالعاده دقیقی دارد. ببینید، ما هم [در] بعضی [از] نگاههای معرفتی، خطیئه آدم را خطای شقاوت در مقابل سعادت میگیرند. لذا آن خطا را به آدم (سلام الله علیه) که در بهشت [بود] نسبت میدهند که به شجره منهیه نزدیک شد، نه به عنوان ادامه ساختار وجودی حضرت [آدم] که باید تکمیل میشد و تولد تعلقش به بدن شکل میگرفت که آن خطیئه، اساسش تعلق به بدن بود. توجه به این تعلق بود، نه اینکه امر الهی را عصیان تشریعی کرده باشد. لذا امر خدای سبحان، امر مولوی نبود و عصیان آدم (سلام الله علیه) عصیان تشریعی نبود، چون هنوز آدم به زمین نیامده بود.
بعد از هبوطی که برای آدم محقق میشود که [در آیه] ﴿اهْبِطُوا… فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى﴾ (سوره شریفه البقره، ۲:۳۸) [آمده]، که هدایت و دین پس از هبوط محقق میشود. ﴿اهْبِطُوا… فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ﴾ (سوره شریفه البقره، ۲:۳۸) که اگر تبعیت از هدایت محقق شد، آن در حقیقت به اصطلاح، حزن و خوف دیگر در کار نیست؛ اما کسانی که کفر ورزیدند، آنها سرنوشتشان به سوی آتش است.
تحلیل قرآنی “عصیان” حضرت آدم (ع)
لذا این خطیئه در قرآن هم مطرح است. اینکه ﴿وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى﴾ (سوره شریفه طه، ۲۰:۱۲۱) مطرح است، اما این عصیان که منجر به ﴿فَتَشْقَىٰ﴾ (سوره شریفه طه، ۲۰:۱۱۷) شد، به شقاء شد، این شقاء، زحمت است، نه شقاء [به معنای] عصیان مولوی تشریعی. نه، این شقاء یعنی در بهشت در یک راحتی بودی. در بهشت میفرماید: ﴿وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا﴾ (سوره شریفه البقره، ۲:۳۵) یا میفرماید: ﴿إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيهَا وَلَا تَعْرَىٰ * وَأَنَّكَ لَا تَظْمَأُ فِيهَا وَلَا تَضْحَىٰ﴾ (سوره شریفه طه، ۲۰:۱۱۸-۱۱۹). در اینجا تو سختی نداری، اما اگر از این درخت خوردی، مثل این است که اگر کسی از این سم بخورد، مسموم میشود. این بیان، یک امر واقعی است که فرمودند: ﴿لَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ﴾ (سوره شریفه البقره، ۲:۳۵) که نزدیک نشوید وگرنه به خودتان ظلم کردید؛ که این «ظالمین» تشریعی نیست که عصیان باشد و عقاب تشریعی داشته باشد، بلکه این «ظالمین»، ظلمی است که انسان را به وادی زمین، به وادی انحطاط، به وادی اسفل سافلین میکشاند. حالا اینجا باید با سختی زندگی کند.
تقدیر الهی و هبوط انسان به زمین
اما تقدیر الهی هم این بود که حتماً آدم باید به اینجا میآمد. لذا در آن روایت شریف دارد که وقتی که موسی کلیم با آدم (سلام الله علیهما) محاجه کردند، آنجا آدم به موسی فرمود که: «یا موسی، جریان هبوط من به زمین، چند سال قبل از جریان نزول تورات بر تو ذکر شده که در آنجا باید این هبوط… به اصطلاح هبوط محقق میشده یا قبل از خلقت من ذکر شده؟» وقتی موسی (علیه السلام) بیان کرد که قبل از خلقت آدم این عنوان [به عنوان] تقدیر الهی بوده، آنجا دارد: «فَحَجَّ آدَمُ مُوسَی» (التوحید للصدوق، طبع جامعه مدرسین، ص ۴۵۱، ح ۱) [یعنی آدم در احتجاج بر موسی غلبه کرد] که احتجاج و غلبه آدم بر موسی بود که سؤال کرد که چرا ما را آوردی اینجا در این زمین، که آنجا غلبه محقق شد. چون قرار در ادامه ساختار وجود آدم این بود که به زمین بیاید. چرا؟ [چون خداوند فرمود:] ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾ (سوره شریفه البقره، ۲:۳۰) که قرار [بود] اصلاً ابتدا قبل از خلقت آدم که ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾، در ارض باید خلیفه محقق بشود.
تفاوت دو نوع سعادت و شقاوت
لذا یک بحث دقیقی است که این الفاظی که مشترک است، قبل از اینکه سعادت در مقابل شقاوت مطرح بشود، قبل از اینکه شقاوت در مقابل سعادت مطرح باشد، یک بحث سعادت و شقاوت عامه داریم که آن سعادت به معنی زندگی بیدردسر و شقاوت یعنی زندگی با زحمت [است]؛ که زندگی بیدردسر یعنی زندگی در بهشت بدون توجه به بدن – نه بدون بدن، بدون توجه به بدن – و زندگی با دردسر، زندگیای است که در او تن، احکام و سنن دارد، سختیهایی دارد. وادی قبل [از] دنیا میشود وادی… وادی قبل [از] دنیا میشود آن سعادت، و وادی و زندگی و عالم پس از در حقیقت تعلق که میشود عالم دنیا، این میشود سعادت در مقابل شقاوت، که این سعادت و شقاوت، دو فعلیت رسیدن انسان است در دو جهت خودش، که این شقاوت در مقابل سعادت است و سعادت و شقاوت خاص است.
الفاظی که برای این دو عالم به کار میرود، مشترک است، اما به معنای اشتراک لفظی، نه به معنای اشتراک معنوی. همین الفاظ در مسیحیت و کتب آسمانی آنها هم به کار رفته، لذا باعث میشود و رهزن شده است که آدم و حوایشان [را] به زمین، خطاکار تشریعی دیدند و این خطا در نسل آنها هم ادامه پیدا کرده که هر فرزندی از آدم و حوا به دنیا میآید، این خطا در او هم سرایت دارد.
بازخوانی مفهوم توبه و عصمت
در حالی که اگر کسی این را هم بگوید، خب باید میگفت مگر توبه ملحق نشد؟ مگر آدم توبه نکرد؟ [مگر نه اینکه قرآن میفرماید:] ﴿فَتَلَقَّىٰ آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ﴾ (سوره شریفه البقره، ۲:۳۷) ما که قائل نیستیم این توبه هم توبه تشریعی باشد، چون این توبه هم قبل از آمدن به زمین است. بعد از توبه، هبوط محقق شد و هبوط تازه وقتی محقق شد، ساختار انسان تکمیل شد. یعنی انسان رسید… بفرمایید آقا سید بفرمایید… انسان رسید به جایی که خلاصه آنجا در هبوطش، رسید به جایی که در هبوطش تکمیل شد. وقتی به زمین آمد، یعنی تعلق انسان به بدن کامل شد. حالا از این به بعد احکام دین و تشریع و عصیان در مقابل آن امر الهی شکل میگیرد.
خب اینها را مفصل در بحث به اصطلاح سوره بقره در [ذیل آیه] ﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾، آیات حدود ۳۰ به بعد سوره بقره داشتیم. مفصل اینجا خواستم این را عرض بکنم، چون منشأ یک توهم جدی شده که این، در حقیقت [ممکن است] آدم احساس تحریف اولیه را بکند، اما اساس این تحریف نبوده، برداشت [نادرست] از این [امر]، تحریف بوده. لذا اگر در نگاه دین اسلام هم کسی برداشت بکند که عصیان آدم، عصیان تشریعی بود، لذا خطاکار به زمین هبوط کرد، خب میگوییم پس اقلش این است کسی که این برداشت را میکند، ﴿فَتَلَقَّىٰ﴾ را هم ببیند. ﴿فَتَلَقَّىٰ آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ﴾ خب قبل از اینکه اینها زمیندار بشوند، قبل از اینکه اینها به زمین بیایند، توبهشان هم مقبول شد. چون میفرماید: ﴿فَتَلَقَّىٰ آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ ۚ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ﴾ (سوره شریفه البقره، ۲:۳۷). توبه هم مقبول شد، پس خطا باید برگشته باشد.
توبه حضرت آدم (ع) و عدم بازگشت به بهشت نخستین
مرحوم علامه بیان زیبایی آنجا داشتند، فرمودند توبه تشریعی… خطای تشریعی و توبه تشریعی خصوصیتش این است که اگر انسان به خطای تشریعی و مولوی مبتلا شد، توبه که بکند، برگشت به همان مقام میکند. اما انسان وقتی از جنت رانده شد، هبوط کرد، توبهاش هم مقبول شد، اما به جنت قبل برنگشت. چرا؟ چون اصلاً خطا تشریعی نبود تا توبهای تشریعی که مقبول شد، به مقام قبل تشریعی برگردد. دقت میکنید که آن مقام، مقامی بود که توجه به بدن نبود. انسان با اینکه بدن داشت، در یک جذبه ربوبی بود که آن جذبه باعث میشد که هیچ توجهی به احکام بدن نباشد. چنانچه مثلاً نظیرش وقتی که موسی کلیم در میقات رب رفت، در آن ۴۰ شب نه خوابید، نه خورد. یعنی تعلق به احکام بدن، تحت تأثیر آن جذبه وجودی بود، به طوری که اصلاً نیاز بدن در آنجا احساس نمیشد. در آن جذبه، یک برههای بود. اما برای آدم (سلام الله علیه) حالا چقدر بود؟ بعضی نقلها این است که ۷ ساعت یا چند ساعت یا نیم روز یا یک روز از ایام دنیا، آدم در بهشت بود تا مبتلای به آن نزدیک شدن به شجره منهیه شد. الان در زمان او خیلی گفتگو نداریم، ولی در عین حال این، حالت جذبه وجودی آدم بود که در آن به اصطلاح آیه شریفه هم میفرماید که نسبت به آدم، ما این به اصطلاح عزم را ندیدیم: ﴿وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا﴾ (سوره شریفه طه، ۲۰:۱۱۵) که وقتی که ما… آن آدم از اولوالعزم نبود. نه [اینکه] آدم به خطای تشریعی مبتلا شد. یعنی آدم از اولوالعزم من الرسلان نبود که اولوالعزم از رسولان، آن حالت توجهشان یک توجه ویژهای است که ذکر دائم [دارند].
خب این را برای این ذکر کردم که خطای نسبت به آدم، ربطی به خطای تشریعی و عصیان و معاصی که ما میشناسیم نداشته و امر خدا هم در آنجا امر مولوی نبوده که تعدی از او باعث بشود این معصیتکار باشد و عصمت بر آدم صدق نکند و لذا اگر عصمت صدق نکرد، از دایره… اگر عصمت نداشت، از دایره نبوت خارج بشود. چون معصوم به بیان ما و از جهت مبانی کلامی شیعه این است که از ابتدای تولد معصوم است، نه از وقت بعثت به رسالت یا نبوت، بلکه از ابتدای تولد معصوم است. نه حتی از بعد از بلوغ که تمیز ایجاد میشود و آنجا اراده… نه، از ابتدای تولد. که در بیان روایات ما دارد در چهار ماهگی که به اصطلاح جنین در بدن شکل میگیرد، نسبت به حضرات معصومین (علیهم السلام) این آیه برای اینها صدق میکند که ﴿وَتَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقًا وَعَدْلًا ۚ لَّا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ﴾ (سوره شریفه الانعام، ۶:۱۱۵) که این ﴿تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ﴾ از همان موقع، این تمامیت صدق میکند. حالا آن مباحث بعدیاش سر جای خودش [است] که چطور اختیار در کار است، اینها بحث بعدی خودش را دارد.
مفهوم “اسفل سافلین”: تبعیدگاه یا بستر کمال؟
پس خلاصهای که بخواهیم بگوییم این است که آنچه که به عنوان توبه مطرح میشود، این نیست که یک خطای اولی باشد، فرزند آدم خطاکار به دنیا بیاید و از این خطا بخواهد برگردد. لذا میفرماید: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ﴾ (سوره شریفه التین، ۹۵: ۴-۵). آیا این اسفل سافلین، تبعیدگاه گنهکاران است؟ مثلاً یک جزیرهای که گنهکاران را در او قرار میدهند؟ یا نه؟ این اسفل سافلین یعنی عالم نیاز مطلق بدون فعلیت کمالیه. یعنی فرزند آدم در جایی به دنیا میآید که عین نیاز است. سر تا پا نیاز است. و هر چقدر این نیاز بالاتر باشد، ارتباط با رافع نیاز ممکنتر میشود. لذا آیا این کرامت است یا توبیخ است؟ این آمدن در این دار، کرامت است یا توبیخ است؟
“ظلوم و جهول” بودن انسان: نقص یا استعداد؟
مثل همان آیه ﴿إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا﴾ (سوره شریفه الاحزاب، ۳۳:۷۲) که ﴿إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ… فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا﴾ (سوره شریفه الاحزاب، ۳۳:۷۲) درسته؟ و میفرماید: ﴿وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ ۖ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا﴾. اینکه انسان ظلوم جهول است، یعنی یک به اصطلاح… دارد صفت ذمیمهای را برای انسان میشمارد؟ چون ظلوم جهول بود، بار امانت را قبول کرد و این به اصطلاح از ظلم و جهل به اصطلاح مذمومشان بود؟ از ظلم و جهل به معنای دوری از کمال بود؟ نه. این ظلم و جهل یعنی استعداد بدون فعلیت. چون میتواند در اوج عدالت باشد، چه «ظلوم» را از ظلم بگیرند مقابل عدل، چه «ظلوم» را از به اصطلاح… [که] دنبالش آمده «جهول»، [آن را] از جهل بگیرند، یا «ظلوم» را از تاریکی بگیرند، [فرقی نمیکند]، عیبی ندارد. که ظلوم جهول است، یعنی این میتواند به اصطلاح چی باشد؟ در علم به اوج علم برسد، ولی الان مقام استعداد است. این مقام استعداد را بیان کردن، تعریف است. اینکه این میتواند در نظام عدالت به اوج برسد، ولی الان در نقطه چی هستش؟ استعداد صرف است، لذا صدق عدالت بر او نمیکند، این کمال است. چنانچه ﴿خُلِقَ الْإِنسَانُ ضَعِيفًا﴾ (سوره شریفه النساء، ۴:۲۸) همینجور است. که همین اسفل سافلین همینجور است. اینها بیان چیست؟ استعداد قوی است. آنوقت استعداد قوی، تعریف است. دیوار، ظلوم جهول نیست؛ نه به خاطر اینکه از انسان بالاتر است، چون این توان را ندارد. سنگ، ظلوم جهول نیست، چون این استعداد را ندارد.
خب اگر کسی این نگاه را کرد، میفهمد ادبیاتی که قبل از اختیار به کار گرفته میشود، قبل از دنیا به کار گرفته میشود، شقاوت و سعادتی که قبل از دنیا به کار گرفته میشود، همه اینها بیانش با این نگاه حل میشود که آن شقاوت قبل، شقاوت در مقابل سعادتی که آن کمال در مقابل… سعادت، کمال باشد، در مقابل به اصطلاح آن نقصان و محرومیت باشد، نیست.
خب اینها همه ادبیات یک فرهنگ حاکم است که در کتاب به اصطلاح انجیل و تورات هم بسیاری از اینها آمده، اما تفسیر به اینکه اینها را شقاوت در مقابل سعادت گرفتن، باعث شد که بگویند آدم چی هستش؟ خطاکار است و فرزندان آدم هم خطاکار به دنیا میآیند، مگر اینکه عیسی بیاید که او با فدای خودش – چون گناه عظیم بوده – با فدای خودش، فقط یک نفس زکیه که به فدا برسد و از جانب همه خونش ریخته بشود، گناهان آنها آمرزیده میشود. دیگری به اصطلاح به صلیب کشیده بشود، بقیه بخشیده بشوند، ربطی هم پیدا نکند.
بله، ما در جریان امام حسین (علیه السلام) داریم که حضرت مقام شفاعت پیدا میکند با آن شدت و عظمت مصیبتی که بر حضرت وارد شده، اما شیعیان به مقدار نزدیکی به حضرت در تحمل مصیبت و قیام در برابر ظلم، برای اینها چی ایجاد میشود؟ برای اینها امکان شفاعت شدن پیدا میشود. پس باید قدمی از این جانب برداشته شده باشد، شباهتی محقق شده باشد که این شباهت باعث شفع و جفت شدن بشود [و] شفاعت حضرت شامل حال اینها هم بشود. اما بدون هیچ عمل اختیاری، بدون هیچ ایجاد شباهت و محبت و طاعت، این شفاعت شامل بشود، ما نداریم این را که این شفاعت بدون هیچ طاعت [باشد].
نتیجهگیری: دو نوع رجوع و توبه
خب این به اصطلاح کلیت مسئله است که اگر در ذهن داشته باشید، حالا در فضای مسئله قرار میگیرید. «کلامٌ فی التوبة». یک توبه تکوینی داریم به این معنا که انسان از این [مقام] منحط، بعد از این دار اسفل سافلین، میخواهد برگردد در قوس صعود. این درسته، این هم یک توبه است، اما نه توبه در قبال معصیت، بلکه توبه از چی؟ از اینکه میخواهد از این دار نیاز، از این دار دوری، به سمت نزدیکی و قرب، از این استعداد به فعلیت برگردد. درسته؟ این هم یک توبه است که در تکوین است. اما ما این توبه [را]، توبه معروفی اصطلاحی که ما میشناسیم که در قبال شرک، در قبال کفر، معصیت، نقصان باشد، نمیدانیم. این توبه، توبه رجوع از آن قوس نزولی است که انسان ﴿وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ﴾ (سوره شریفه الحجر، ۱۵:۲۱) آمد در اسفل سافلین قرار گرفت که ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ﴾. درسته؟ این آمد در اینجا، حالا از اینجا حرکت میکند. این نگاه اول.
در نگاه دوم، در مسیر حرکت به سوی… به سوی به اصطلاح برگشت به آن مرتبه علیینی که خلق شده بود، مبتلا میشود گاهی به شرک، به کفر، به معصیت. آنجا توبه از اینها راه دارد. پس یک توبه در رجوع بالکلیه است که از عالم ارض به سمت ملکوت عالم میرود. در مسیر این حرکت است که ممکن است به نقصانهایی در سیر و حرکتش مبتلا شود. جبران آنها به توبهای است که محقق میشود. اینها را باید با هم خلط نکنیم. این مسیر اگر روشن باشد، همه آیات و روایات جای خودشان را درست پیدا میکنند و خلط نمیشود و مبتلا به این نمیشویم [که] انسانی که قبل از اینکه به دنیا بیاید یا وقتی به دنیا میآید هنوز مکلف نشده، به اصطلاح عاصی تلقی بشود و این خطاکار تلقی بشود و دور از رحمت حق تلقی بشود که اینها راه ندارد.
توبه از منظر علامه طباطبایی (ره) در المیزان
حالا تطبیق را ببینید. «کلامٌ فی التوبة». «التوبةُ بتمام معناها الواردِ فی القرآن من التعالیم الحقیقیة المختصة بهذا الکتاب السماوی». [ترجمه: توبه با تمام معنایی که در قرآن وارد شده، از تعالیم حقیقیای است که به این کتاب آسمانی اختصاص دارد]. پس اختصاص به این کتاب دارد. «فتوبةٌ بمعنی الإیمان عن کفرٍ و شرکٍ و إن کانت دائرةً فی سائر الأدیان الإلهیة کدین موسی و عیسی (علیهما السلام)، لا من جهة تحلیل حقیقة التوبة و تسریتها إلی الإیمان، بل باسم أنّ ذلک إیمانٌ». [ترجمه: پس توبه به معنای [بازگشت به] ایمان از کفر و شرک، اگرچه در سایر ادیان الهی مانند دین موسی و عیسی (علیهما السلام) رایج بوده، اما نه از جهت تحلیل حقیقت توبه و سرایت دادن آن به ایمان، بلکه به این نام که خود آن [بازگشت]، ایمان است]. اصلاً خود این، ایمان است. توبه یعنی ایمان و به غیر ایمان [کاری] ندارد، چون توبهای از معاصی را اینها اصلاً ذکر نکردند. «حتی أنّه یلوحُ من الأصول التی بنوا علیها دیانة المسیحیة المستقلة عدمُ نفعِ التوبة». [ترجمه: حتی از اصولی که دیانت مستقل مسیحیت را بر آن بنا نهادهاند، عدم نفع توبه آشکار میشود]. مسیحیت تنها، نه حالا با یهودیت. مسیحیت تنها [میگوید] عدم نفع توبه. توبه هم بکند کسی، فایده ندارد. «و استحالةُ الإنتفاع بها للإنسان». [ترجمه: و محال بودن بهرهمندی انسان از آن]. امکان ندارد که انسان از توبهاش استفاده بکند. «کما یظهر مما أوردوه فی توجیه الصلب و الفداء». [ترجمه: همانطور که از آنچه در توجیه به صلیب کشیده شدن و فدا شدن [حضرت عیسی] آوردهاند، آشکار است]. به صلیب کشیدن و فدا را با این اساس توجیه میکنند که توبه قبل از اینها فایدهای نداشت. حتی نسبت به انبیا. حتی ذکر کردند که انبیا هم توبهشان فایدهای نداشته قبل از عیسی (علیه السلام). «و قد تقدم نقله فی الکلام علی خلقة المسیح فی الجزء الثالث من هذا الکتاب». [ترجمه: و نقل این مطلب در بحث خلقت مسیح در جلد سوم این کتاب گذشت]. آنجا آورده بودیم.
افراط و تفریط کلیسا در مسئله توبه
«هذا، و قد انجرّ أمرُ الکنیسة بعدُ إلی الإفراط فی أمر التوبة». [ترجمه: علاوه بر این، کار کلیسا پس از آن به افراط در امر توبه کشیده شد]. بعد از این افراد که گفتند اصلاً توبه نیست، مبتلا به چی شدند؟ تفریط. بدانید هر افراطی باشد، یا خود آن شخص مفرِط به تفریط و مفرَط بودن کشیده میشود، یا اگر خودش هم کشیده نشد و دورهاش گذشت، این تفکر به تفریط کشیده میشود. و اگر آن جهت عدالت درست رعایت نشود، جامعه و فرهنگ جامعه دائماً بین افراط و تفریط دارد دست به دست میشود. لذا هر افراطی، حتماً به دنبالش تفریطی است که کلام امیرمؤمنان (علیه السلام) هم هست که نسبت به جامعه است و نسبت به جاهل: «لَا تَرَى الْجَاهِلَ إِلَّا مُفْرِطاً أَوْ مُفَرِّطاً» (نهج البلاغه، حکمت ۷۰) [ترجمه: جاهل را نمیبینی مگر در حال افراط (زیادهروی) یا تفریط (کوتاهی)]. یا در حال افراط است جاهل و یا در حال تفریط است که ریشه افراط و تفریط به چی برمیگردد؟ به جهل برمیگردد.
نقش جهل در انحرافات فکری و اجتماعی
لذا مقام معظم رهبری هم که صحبت این جلسه آخر، فرمایششان بر این بود که مراقب باشیم دشمن دنبال سوءاستفاده است و این سوءاستفاده در انحراف ایجاد کردن، برگشت میکند به اینکه معارف ما را میخواهد مورد حمله قرار بدهد و این معارف اگر مورد حمله قرار گرفت، آن موقع ابتلای به افراط و تفریط ساده میشود. یعنی اگر معارف تثبیت بشود، جلوی افراط و تفریط گرفته میشود. باید عقل جامعه، آن عقلی که جامعه و فرهنگسازی جامعه را دارد، وظیفه اوست که نظام عقلانی از وجودش به جامعه ترشح پیدا کند. یعنی باید آن کسانی که آن به اصطلاح وظیفه را به عهده دارند، آن امکان برایشان فراهم است، هم خودشان بکوشند در به دست آوردن این مرتبه، هم به دنبال سرایت به دیگران باشند که بشناسانند به دیگران. نه فقط خودشان بدانند. شناساندن به دیگران هم [لازم است] که این فرهنگ را در سطح عموم ارائه بدهند، زبان عمومی بهش بدهند، به طوری که دشمن قدرت پیدا نکند از جهل عموم استفاده بکند، از عدم نشر فرهنگ به اصطلاح غنی استفاده بکند، مردم را به افراط یا تفریط بکشاند.
پس مقصر کسانی هستند که این زبان را، این فرهنگ را میدانند، اما در به اصطلاح گسترش او کوتاهی کردند و لذا مردم میتوانند بازخواست کنند در نظام جزای الهی، بگویند اگر ما مبتلا شدیم، مربوط به کسانی بود که اینها کوتاهی کردند در نشرش و ما در عدم نشر، مبتلا شدیم به این مسئله. میتوانند [این را بگویند]. لذا وظیفه کسانی که اینها دستی بر آتش دارند، این است که اینها وظیفهشان را درست انجام بدهند. لذا کار شیطان، استفاده از جهل است.
و این افراط و تفریط که ببینید از یک مسئله ساده… شما وقتی که مردم خودشان را در نگاه اولی گنهکار ببینند، همه خودشان را دور از رحمت ببینند، خب دنبال این چی میآید؟ دنبال این نگاهی که همه خودشان را گنهکار ببینند، قالبش این است که یأس ایجاد میشود.
فطرت توحیدی؛ اساس خلقت انسان
در حالی که نگاه دین ما این است که «كُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَى الْفِطْرَةِ» (الکافی، طبع الاسلامیه، ج ۲، ص ۱۲، ح ۳) [ترجمه: هر نوزادی بر فطرت [توحیدی] زاده میشود]. هر به اصطلاح کسی که به دنیا میآید، بر فطرت توحیدی به دنیا میآید، موحد است. اساس وجود، توحید است. «فَأَبَوَاهُ يُهَوِّدَانِهِ وَ يُنَصِّرَانِهِ وَ يُمَجِّسَانِه». پدر و مادر و محیط و تربیت بعدی است که اینها را [در آنها] انحراف ایجاد میکند. و الا اصل و ریشه، همانجوری که [در روایت آمده:] «كُلُّ شَيْءٍ لَكَ طَاهِرٌ» (الکافی، طبع الاسلامیه، ج ۳، ص ۱۵، ح ۳) [ترجمه: هر چیزی برای تو پاک است [مگر خلافش ثابت شود]]، عالم وجود با طهارت است، مخلوقات اساس بر طهارت است. لذا سبقت طهارت بر نجاست امکان ندارد که نجاست اول باشد و طهارت ثانی باشد. سبقت رحمت بر غضب اقتضایش این است که عالم بر رحمت حق بنیان شده، غضب علت میخواهد. عالم بر طهارت خلق شده، نجاست علت میخواهد. عالم بر سلامت خلق شده، مریضی علت میخواهد. ببینید اینها همه در یک روال است، یک روند است. لذا اینجا هم «کل مولود یولد علی الفطرة»، بر توحید خلق شدن. خروج از توحید علت میخواهد. نه اینکه اصل خلقت بر انحراف باشد، بعدش رجوع به توحید بشود، نه.
خب دنبالش میفرماید که: «…إلی حیث کانت تطبع أوراق المغفرة». [ترجمه: … تا جایی که برگههای آمرزش چاپ میشد]. [یعنی] به تفریط [کشیده شدند]. یعنی گناه را میخریدند. کشیشان پول میگرفتند، گناه را میآمرزیدند. یعنی از آن افراطی که هیچ گناهی توبه ندارد، تا اینجایی که گناه با پول خلاصه [میشد]. یعنی [با] امر دنیایی، نه تضرع، نه ناله، [بلکه] با یک پولی جابجا میشد. مثل یک کالایی که روی دوش این است، این از دوشش این بار را برمیداشت. «و کان أولیاء الدین یغفرون ذنوب من یعترف عندهم». [ترجمه: و اولیای دین (کشیشان) گناهان کسی را که نزد آنها اعتراف میکرد، میآمرزیدند]. همین اعتراف و دادن پول کفایت میکرد.
فقر وجودی انسان و نیاز دائمی به رجوع
«و القرآن حلّل الإنسان بحسب وقوعه فی الوجود و تعلق الهدایة به، فوجده مالکاً للکرامة الإلهیة و الحقوق الواجبة له فی حیاته الأخرویة عند الله سبحانه، التی لا غنی له فی سیره الاختیاری إلی ربه عنها». [ترجمه: و قرآن انسان را بر حسب واقع شدنش در عالم وجود و تعلق هدایت به او، تحلیل کرد؛ پس او را مالک کرامت الهی و حقوق واجبی یافت که در حیات اخرویاش نزد خداوند سبحان دارد؛ حقوقی که در سیر اختیاریاش به سوی پروردگار، از آنها بینیاز نیست]. [استاد میفرمایند:] خدا میگوید انسان در حرکت کمالیاش به خدا فقیر است. یعنی دائماً رجوع میخواهد، اما رجوع نه به لحاظ گناه سابق است، رجوع به لحاظ فقر است. این رجوع به لحاظ فقیر بودن، عین کمال است. لذا هرچقدر این نیاز بیشتر باشد، نیاز به خدا بیشتر میشود. نیاز به خدا یعنی ارتباط با حق. لذا انسان نیازمندترین است، چون بیشترین ارتباط با حق را میتواند داشته باشد و هر ارتباطی با غنی مطلق، کمال است. یعنی انسان هرچقدر منتسب به رب بشود، به حق نیازمندتر باشد، کمال انسان است. نه این گناه باشد. این فقر، گناه نیست. این فقر، ربطیت است، فقر نیاز وجود است که در اصل وجودش و همه کمالات وجودش محتاج رب است. چون خدا وقتی در این تصرف میکند، خدا به این توجه میکند، این میشود شأن رب. [انسان] با هر [کمالی] میخواهد شأن رب بشود. غیر از موجودی است که فعلیتها دارد. این هیچ فعلیتی ندارد، لذا در تمام به اصطلاح وجود و کمالات وجود، شأن رب میخواهد بشود. این کمال برای این موجود است. این نگاه، در حقیقت نگاه دیگری است به این فقر و این [نیاز]. لذا [آیه شریفه] ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ ۖ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ﴾ (سوره شریفه فاطر، ۳۵:۱۵) که آمده.
خب میفرماید که: «فهو فقیرٌ کلّ الفقر، فی ذاته صفرُ الکفِّ بحسب نفسه». [ترجمه: پس او سراسر فقر است و در ذاتش تهیدست است]. هیچی ندارد. اسفل سافلین یعنی هیچی نداشتن، هیچ فعلیت نداشتن. «قال تعالی: ﴿يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ ۖ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ﴾ و قال: ﴿وَلَا يَمْلِكُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرًّا وَلَا نَفْعًا وَلَا يَمْلِكُونَ مَوْتًا وَلَا حَيَاةً وَلَا نُشُورًا﴾ (سوره شریفه الفرقان، ۲۵:۳).» این کمال است یا نقص؟ که انسان به جایی برسد که ببیند فقط خدا قدرت دارد در تصرف در او، نه هیچ چیز دیگری. اگر من بگویم من قدرت دارم، حد زدم. اگر بگویم این شیء سببیت دارد، حد زدم. [اما اگر] بگویم سبب در این وجود فقط خداست، درسته؟ یعنی این میشود شأن رب. یعنی خدای سبحان ارادهاش در اینجا جاری است. آن مقداری که تکویناً جاری است، تکویناً. آن مقداری که تکویناً جاری نیست، تشریعاً. یعنی خدا امر کرده، این اطاعت میکند. نهی کرده، در حقیقت این نهیپذیر میشود. که برههای از کمالاتش با امر و نهی است و قسمتی از وجودش با تکوین است، مثل بقیه موجودات که تکوین در او سرایت دارد. در انسان علاوه بر فقر تکوینی، فقر تشریعی هم هست. لذا نیاز به امر و نهی دارد. لذا در بعضی از روایات دارد بقای انسان به امر و نهی است. این بقای انسان به امر و نهی است، یعنی اگر امر و نهی الهی نباشد، انسان نیست، حیوان میشود. [مثل اینکه] «لَوْ لَا الْحُجَّةُ لَسَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا» (الکافی، طبع الاسلامیه، ج ۱، ص ۱۷۹، ح ۱۰). نه [اینکه فقط] میمیرد، یعنی انسان از انسان بودن خارج میشود، لذا دیگر حیات انسانی ندارد. اگر حجت نباشد که امر و نهی را برای انسانها بیاورد، انسان از حیات انسانیاش خارج میشود. این «لساخت» بالاترین به اصطلاح بیان برای مسئله است که به مرتبه حیوانیت میرسد که ﴿بَلْ هُمْ أَضَلُّ﴾ (سوره شریفه الاعراف، ۷:۱۷۹) هم میشود، چون توان انسان بودن را داشته و حیوان شده.
«فهو واقعٌ فی مهبط الشقاء و منحطّ البُعد». [ترجمه: پس او در جایگاه فرود آمدن شقاوت و پستیِ دوری واقع شده است]. حالا ببینید معنای این خوب روشن میشود. انسان واقع میشود فی مهبط شقاء. کدام شقاء؟ شقاوت در مقابل سعادت یا شقاء یعنی سختی؟ فی مهبط شقاء یعنی سختی. که ﴿فَتَشْقَىٰ﴾. اگر تو این به اصطلاح عصیان را کردی، ﴿فَتَشْقَىٰ﴾. درسته؟ این «تشقی» یعنی سختی. بالاخره مراتب عالم ملکوت [و] عالم خدای سبحان از جهت قرب و ادراک قرب بالاتر است. انسان به دنیا که میآید، خدا همه جا [است]، ﴿وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ﴾ (سوره شریفه الحدید، ۵۷:۴) درسته؟ اما ادراک انسان در عالم دنیا با ادراکش در عالم ملکوت در دریافت مقام قرب، متفاوت است. در اینجا «منحطّ البُعد» [است]. میفرماید اینجا ادراک بُعد را میکند که ملکوت عالم نیست. «و منعزل المسکنة». [ترجمه: و گوشهنشین مسکنت و بیچارگی است]. در منزل مسکنت و آن گوشه مسکنت قرار گرفته. «کما یشیر إلیه قوله تعالی: ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ﴾ و قوله: ﴿وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا ۚ كَانَ عَلَىٰ رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا * ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوا﴾ (سوره شریفه مریم، ۱۹: ۷۱-۷۲).» [که] همه شما این قضای حتم خداست که در این جهنم دنیا وارد میشوید… اونی که اهل تقوا باشد، برمیگردد به سوی خدا. این اهل تقوا، نه تقوای به معنای آن عصیان قبل باشد. تقوا یعنی فعلیت دادن کمالات استعدادها. این به فعلیت رساندن در اطاعت امر الهی، این کمال ایجاد میکند. یا همان ﴿لَقَدْ خَلَقْنَا…﴾ هم دنبالش این هستش که… ﴿إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾ (سوره شریفه التین، ۹۵:۶) مگر کسانی که ایمان و عمل صالح [دارند]. چنانچه در سوره [شریفه] والعصر دارد که ﴿إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ﴾ (سوره شریفه العصر، ۱۰۳:۲). این خسران، یعنی نه معنای معصیت باشد. لفی خسر است، یعنی استعداد دارد ضایع میشود. ﴿إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾ مگر کسی که اهل ایمان و عمل صالح باشد که این استعداد و سرمایه حرکت میکند و به سوی خدا حرکت میکند. «و قوله: ﴿فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَىٰ﴾ (سوره شریفه طه، ۲۰:۱۱۷).» که این شقاوت، همان زحمت است.
«و إذا کان کذلک، فوروده منزلة الکرامة و استقراره فی مستقر السعادة یتوقف علی انصرافه عما هو فیه من مهبط الشقاء و منحطّ البعد و انقلابه بالرجوع إلی ربه». [ترجمه: و چون چنین است، پس ورودش به جایگاه کرامت و استقرارش در قرارگاه سعادت، متوقف بر رویگردانی او از آنچه در آن است (یعنی جایگاه شقاوت و پستی دوری) و دگرگونیاش با بازگشت به سوی پروردگارش است]. میگوید پس اگر اینجوری هستش، ورودش [به] منزل کرامت [و] استقرارش در مستقر سعادت کی محقق میشود؟ متوقف است بر اینکه حرکت بکند، نه متوقف بر این است که از گناه سابق توبه بکند. متوقف بر این است که استعداد را به فعلیت برساند. استعداد داشتن گناه نیست، استعداد داشتن سرمایه است. منتها استعداد را باید به فعلیت رساند. از موطن استعداد به رجوع الی ربه، به فعلیت [برسد]. «و هو توبته إلیه فی أصل السعادة و هو الإیمان». [ترجمه: و این، توبه او به سوی خدا در اصلِ سعادت است که همان ایمان است]. [همان] ﴿إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ﴾ که این ایمان و عمل صالح بعد از استعداد ایجاد میشود. یعنی ایمان پس از استعداد است، نه ایمان پس از کفر. دقت کردید؟ ما یک ایمان پس از کفر داریم که کسی کافر باشد، مؤمن بشود. یک ایمان پس از استعداد داریم. در موطن استعداد، نه ایمان صدق میکند نه کفر. درسته؟ [که] با اختیارش ایمان را ایجاد میکند. «و فی کل سعادة فرعیة و هی کلُّ عملٍ صالحٍ، توبةٌ و رجوعٌ عن أصل الشقاء و هو الشرک بالله سبحانه». [ترجمه: و در هر سعادت فرعی – که همان هر عمل صالحی است – توبه و بازگشتی از اصل شقاوت که شرک به خداوند سبحان است، وجود دارد]. که این، نه [اینکه] اصل سرمایهاش شرک باشد. یعنی استعداد شرک را داشت که این استعداد شرک تبدیل به ایمان و فعلیت ایمان شد. مثل همان ﴿إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ﴾ که اگر این سرمایه را به ایمان تبدیل نکرد، خود به خود در حقیقت در خسران است، در شرک قرار میگیرد، چون سرمایه را ضایع کرده است. بله. «و عن فروعات الشقاء و هی سیئات الأعمال». [ترجمه: و [همچنین بازگشتی] از فروع شقاوت که همان اعمال زشت است]. بعد از شرک، که اگر اینها را فعلیت نداد، اعمال صالح را [انجام نداد]، مبتلای به چی میشود؟ مبتلای به خسران است که خسران میشود شرک. درسته؟ از دست دادن است.
و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

