سلام علیکم و رحمة الله. ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ﴾. الحمدلله رب العالمین و الصلاة و السلام علی محمد و آله الطاهرین [و] [اللعن] علی اعدائهم اجمعین الی [يوم الدين].
در محضر آن کریم، تفسیر «المیزان»، سوره [شریفه] نساء، آیه هفدهم و هجدهم هستیم. در بیان آیات، نکات مختلفی در جلسات متعدد گذشته بیان شد که الحمدلله از برکت نورانیت قرآن، هدایتگریهای مختلفی را برایمان ایجاد کرده بود. [ما] در محضر این دو آیه بودیم تا به این محضر آیه هجدهم رسیدیم که قسمتی [از] آن بیان شد که: ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ وَلَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَهُمْ كُفَّارٌ ۚ أُولَٰئِكَ أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا﴾ (سوره شریفه نساء، ۴:۱۸).
[ما] در ضمن این بحث بودیم که خب الحمدلله امروز هم زنده هستیم [و] در محضر قرآن [توفیق] داریم.
[سه وجه تبدیل «سوء» به «سیئات» در اثر تأخیر توبه]
در ادامه، بحثی که ایشان داشتند این است که [خداوند] دو صفت را در این آیه دوم برای عدم قبولی توبه ذکر میکند. یکی اینکه اگر [کسی] اهل عمل سوء [باشد] و [آن را] انجام داده [باشد و] توبه نکند تا وقتی که ﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ﴾؛ تا وقتی که وقت مرگ برسد [و] آن موقع بگوید [که] «الان میخواهم توبه کنم».
عرض شد که اگر [این تأخیر] از روی لجاجت و به اصطلاح مسامحهکاری [باشد،] این کار را کرد؛ یعنی هی گفت: «حالا باشه، بعداً میکنم»؛ اما [اگر] یک موقع از روی غفلت باشد، حکمش فرق میکند. اما اگر از روی توجه ولی [با] مسامحهکاری، هی خلاصه تأخیر انداخت، یعنی یک پشیمانی در ذهنش نبود که این [شخص] را به توبه وادار کند، جز یک کار متفرقهای که [با خود بگوید:] «حالا اگر یک موقع وقت کرد، حال داشت، توانست [انجام میدهد]»؛ [و اگر] یک موقعی اینجور عقب انداخت، [علامه] میفرماید [علت عدم قبول] دو چیز است.
یکی اینکه خودِ اینکه توبه -چون وجوبش فوری است- وقتی تأخیر میافتد، هر تأخیر از وقتش، خودِ این چی هست؟ سیئه است؛ لذا برای کسی که بالا فرمود: «توبه قرار دارد»، بیان کرد: ﴿يَعْمَلُونَ السُّوءَ﴾ (سوره شریفه نساء، ۴:۱۷)، [اما] برای آن کسی که توبه نکرده تا وقت مرگ، [تعبیر] ﴿يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ﴾ [را به کار برد]. شاید وجه «سیئات» [این باشد که] بعضی گفتند همین تأخیر توبه باشد که باعث شده هی تأخیر بعد [از] تأخیر، یک «سوء» تبدیل بشود به چی؟ به «سیئات»؛ چون خود این تأخیر گناه در آن بوده [است]. این یک وجهی برای سیئات که دقتِ خدای سبحان [در] کار [است]. این که یعنی کار سخت شد؛ چرا [که] یک موقع همین گناه ﴿يَعْمَلُونَ السُّوءَ﴾ بود، حالا شده ﴿يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ﴾.
شاید وجه دیگرش هم این باشد که اگر کسی گناهی کرد و توبه بر او مترتب نشد، غیر از اینکه تأخیرش خودش گناه محسوب میشود، غیر از این، هر گناهی انسان را آماده میکند برای گناهان دیگر، که اسمش «خذلان» است؛ یعنی انسان مبتلای به خذلان میشود. اگر گناه توبه نشد، این [گناه] انسان را -[یا] نفس انسان را- میل به گناهان دیگر را درش تشدید میکند و این باعث میشود که «سیئه» تبدیل بشود به «سیئات»؛ یعنی مبدئیت همان سوئی که قبلاً بود با عدم توبه تبدیل شد به سیئات. این هم یک وجه دیگر است که باز هم مبدئیت همان عمل اول که ﴿يَعْمَلُونَ السُّوءَ﴾ [بود]، سبب شد.
پس یک موقع تأخیر توبه است که خودش گناه بعد [از] گناه میشود؛ یک موقع تأخیر گناه سر جایش هست -آن هم که گناهی است- اما خود مبدئیت این گناه بر گناهان دیگر [مطرح است]؛ چنانچه مقابلش «توفیق» است که انسان اگر عمل صالحی انجام میدهد -[به] تعبیر روایات مکرر این است که- یک عمل صالح، انسان را میکشاند [تا] اعمال صالح دیگری در سر راهش قرار بگیرد. مثلاً میرود نماز جماعت، یکدفعه میبیند تو این رفت و برگشت و حضورش، چند تا کار خوب دیگر از او [سر] آمد؛ چند تا کار خوب دیگری که یک عمل صالح، مبدأ چند تا کار دیگری شد که انجام میشود. دنبال یک کار خوبی بود [که] انجام بدهد، یکدفعه میبینی کار دیگری تو همینجا هی برایش پیش آمد و [بر] این هم قدرت بر انجام پیدا کرد؛ که اگر این [یکی] را نمیرفت، آنها هم شکل نمیگرفت [و] همه را از دست داده بود. این میشود «توفیق»؛ توفیق بر اعمال دیگر. در کنار [آن] «خذلان» [است] که انسان به اصطلاح قدرت پیدا میکند [و] آماده میشود با یک عمل سوء بر اعمال سوء دیگری در خذلان.
نکته سوم این است که شاید این «سیئات» که در اینجا آمده، وجهش این باشد -پس تا به حال دو وجه [گفتیم]: یکی خود تأخیر توبه، «سوء» را به «سیئه» تبدیل [و] سیئات کند؛ یکی اینکه سیئه مبدأ سیئات دیگر بشود– سومیش این است که خودِ همین گناه اگر توبه به آن ملحق نشود، تکرار از تو -[یعنی]- از این [شخص] گناه صادر میشود؛ یعنی گناهی را که انسان توبه نکرد، [چون] لذت این گناه را دور نکرد [و] نسبت به این گناه تنفر پیدا نکرد، تکرار همین گناه ممکن است برایش پیش بیاید. لذا این «سوء» ممکن است دفعه اولی که انجام شد یکی بود، ولی در اثر توبه نکردن، این در حقیقت تکرار شد؛ هی هی تکرار شد. خودِ تکرارش راسخترش هم میکند و اگر راسختر شد، توبهاش هم دیرتر میشود [و] امکانپذیر [بودنِ آن] امکانناپذیرتر میشود.
پس ببینید چقدر یک گناه که تأخیر میافتد، چقدر مشکلات دنبالش میآید که همه اینها [از] سه جهت [است]. هر سه هم ممکن است با هم واقع بشود؛ یعنی اینجور نیست که بگوییم یکیاش را قبول کردیم، از دو تای دیگر چی باشیم؟ در امان باشیم؛ نه. هم تأخیر توبه این «سوء» را «سیئه» کند، هم این [گناه] مبدأ بشود برای گناهان دیگری در عین آن به اصطلاح تأخیر، و هم خود این گناه تکرار بشود و از انسان صادر بشود. پس هر سه امکان دارد که در آن واحد انسان به آن مبتلا بشود. لذا «سوء» تبدیل به «سیئات» میشود؛ یعنی همانجوری که طاعت، «طاعات» میشود در ادامه، سوء هم در ادامه تبدیل به چی میشود؟ «سیئات» میشود.
این هم یک وجهی است که [نشاندهنده] لطافت آیه قرآن [است] که اولی را میگوید کار بد را انجام داد، اما توبه را به آن ملحق کرد. دومی را میگوید [که] اگر کسی توبه نکرد ﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ﴾، آن «سوء» تبدیل به «سیئه» [شد]؛ همان ﴿يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ﴾، چون دارد یک موضوع را بیان میکند [و] دارد در رابطه با یک مسأله توبه و عدم توبهاش صحبت میکند. لذا این دو تا با همدیگر خودشان یک تناظری ایجاد میکند که ترس انسان را نسبت به اینکه نکند توبه دیر محقق بشود، بیشتر بکند. این خودش یک نحوهای از نحوه «انذار» است که انسان متنبه بشود که اگر هم کاری از او سر زد، از ترس این عواقبی که تأخیرش انسان را -فرصت توبه را از انسان- میبرد، به واسطه این سه جهت بترسد و زودتر توبه را ملحق بکند. خب این هم یک نکتهای بود که چطور «سوء» به «سیئات» تبدیل شد.
[مکر الهی: «إنساء» و عدم ندامت]
بله بله، دیگر این [إنساء] -یعنی همینها دیگر- یعنی [إنساء] یعنی رها کردن این به این عنوان که اگر انسانی گناهی را انجام داد و توبه نکرد -[با آنکه] کُنهِ خدای سبحان [این است] که حائل از معصیت میتواند باشد؛ «لَا حَوْلَ عَنِ الْمَعْصِيَةِ [إِلَّا بِعِصْمَةِ الله]» (اشاره به فقرات دعا) که خدا حائل از معصیت میشود- ما به قدرت خودمان هم اینجور نیستش که توان عدم معصیت پیدا بکنیم؛ نه [اینکه] اختیار نداشته باشیمها، نه؛ یعنی [اگر] انسان به خودش واگذار بشود، خیلی انسان درونش آن نکات «سویداء» [و] مظلمهاش زیاد است، سیاهیها و تاریکیهایش زیاد است که آنها دعوت میکنند انسان را به بدی؛ درست است؟ آنوقت خدای سبحان اگر که کسی توبه را ملحق نکرد به عملش، به عمل سوءاش، کُنهِ [امر این است که] تو آن مسأله، این را رها میکند؛ چون ندامت ایجاد نشده و این ندامت ایجاد نشده، [إنساء] خداست؛ یعنی دقت خدا نسبت به این است که حالا این دیگر نسبت به بعد از این، هی اَخذ شدیدتر میشود که جلسه گذشته بیان کردیم. این از جانب «قابلی» بود؛ به لحاظ قابل بود. این ۳ تا مسأله که گفتیم، او به لحاظ «فاعلی» بود که جلسه گذشته بیان شد. خب این هم یک نکته که بیان شد.
﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ﴾… بله بله، این را میگویند «انذار» و «تبشیر» دیگر. یعنی ما میگوییم مثلاً بگویید که خدا بگوید: ﴿إِلَّا اللَّهُ﴾، فقط الله؛ [یا] بگوید: ﴿قُلِ اللَّهُ﴾ فقط بگوید خدا؟ [یا] نگوید ﴿لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ﴾؟ خب ﴿لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ﴾، این در مقام چی هست؟ انذار و تبشیر است؛ در مقام سلب و ایجاب است. [آیا] خدای سبحان فقط صفات ثبوتیه داشته باشد [و] سلب نخواهد؟ نه، مردم عمدتاً در «سلب» نسبت بهشان و شناخت برایشان راحتتر انجام میشود. لذا ﴿وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ﴾ انذارش [است]. این انذار [است] که بدانید این هم یک حیله شیطان است که شما را میخواهد چکار بکند؟ با تأخیر توبه به اصطلاح هی شما را تأخیر بدهد تا اهل «تسویف» بشوید؛ تا بشود همان آیه توبه که نازل شد، شیطان آن فراخوان را داد که: «من این کار را میکنم؛ با تسویف اینها را به گناه ابتدا وادار میکنم -یعنی تشویق میکنم- بعد هم گناه [و] توبه را ازشان تأخیر میاندازم تا مرگشان برسد».
[مرگ ناگهانی (بغتةً) و مثال حضرت موسی (ع)]
این ﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ﴾ دارد حیله شیطان را بیان میکند. فکر نکنید که بگویید: «میگذاریم آخر سر». آخر سر برای کسی معلوم نیست؛ یعنی موت «بغتةً» میآید. ممکن است لحظه بعد باشد و ﴿وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ﴾ تو لحظه بعد صدق کند؛ چون ما نمیدانیم که ﴿…وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ…﴾ (سوره شریفه لقمان، ۳۱:۳۴)؛ نمی[داند] کسی کی میمیرد؟ کجا میمیرد؟ با چه حالی میمیرد؟ با گناه میمیرد یا با طاعت؟ که تعبیری که بیان شد تو بعضی از کتابهای دیگر که ﴿لَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ…﴾، به لحاظ ظاهری، «أرض» زمینی بود که کدام مکان؛ اما به لحاظ دقت -که این هم هست- اما ﴿لَا تَدْرِي نَفْسٌ [بِأَيِّ] أَرْضٍ تَمُوتُ﴾ [یعنی] کدام زمینه؟ یعنی تو حال گناه، تو حال عدم توبه، تو حال توبه، تو حال عمل صالح؟ این زمینه است دیگر؛ نمیداند انسان تو چه حالی [میمیرد].
یکیاش میشود اینکه انسان ﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ﴾ که «بغتةً» [و] یکدفعه توبه نکرده، بدون توبه فرصت پیدا نکرد [و] از دست داد؛ و این هی امروز و فردا کرد. گفته بود: «حالا وقت [هست]»؛ من که جوانم، آن که پیر هم هست که احساس پیری نمیکند؛ آن هم میگوید مرگ حق است برای همسایه، نه برای من. لذا همه احساس میکنند فرصت دارند؛ هیچکس احساس نمی[کند]. شما فکر نکنید ما که پیر شدیم دیگر میگوییم ما پایمان لب گور است؛ نه، ما تازه توقعمان از حیات بیش از جوانهاست! ما اگر جوان یک احتمال موتی هم بدهد، ما میگوییم: «نه، آن احتمال مربوط به ما دیگر اصلاً نیستش؛ خدا این همه عمر داده، دو برابر این هم میدهد». بله خدا میدهد، اما در عین حال، این به اصطلاح رعایت زمانِ کارش، وقتش اگر انسان نکند، زمینه را از دست میدهد. اگر رعایت زمان نکند، زمینه را از دست میدهد که رعایت زمان، همین فرصتهاست. لذا ﴿وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ﴾ حتماً مؤثرتر از گاهی ﴿إِنَّمَا التَّوْبَةُ﴾ است. دل بعضیها با ﴿إِنَّمَا التَّوْبَةُ﴾ به اصطلاح به سوی خدا کشیده میشود.
حالا بهخصوص تو بحث که بیان میکنند که این توبه در ادیان سابق به این مقدار رویش تأکید نشده بود که تو دین اسلام شده [است]؛ لذا در آنجاها بعضی انحرافاتی که تو ادیان ایجاد شد، اصلاً توبه را به غیر از «شرک به ایمان آمدن»، توبه دیگری نمیدانستند؛ تا حدی که میگویند باید عیسی علیهالسلامی بیاید و آنجا به صلیب کشیده بشود و فدا بشود تا توبه انسانها به واسطه فدا و [به] صلیب کشیدن او قبول بشود و الا توبه از مردم راه ندارد. این افراط این طرف تا تفریط آن طرف که افتادند به اصطلاح [به] گناه خریدن، که پول میدادند گناهشان را میخریدند تا به اصطلاح مورد مغفرت قرار بگیرند. این دو طرف دارند؛ همینها هم همین [که] تو دسته که صلیب کشیده شدن عیسی را «فدا» میگرفتند برای چی؟ برای اینکه خدا توبه [را بپذیرد]؛ آن هم قائل به این بودند که همه انسانها از اول که آدم به زمین آمد گنهکارند و این گنهکاری از ابتدا هست تا زمانی که عیسی علیهالسلام آمده [است]. خیلی عجیب است این هم؛ تا زمانی که عیسی علیهالسلام آمده و فدا شده؛ این فدا شدن عیسی [باعث بخشش است]. حتی انبیا، حتی انبیا گنهکار به دنیا آمدند؛ لذا «غسل تعمید» مال چی بود؟ مال این بود که بگوید این گناه اولیه ذاتی را که از بفلینها (؟) [پیشینیان] داشتند با غسل تعمید، قبل از اینکه این به کاری دست بزند و بالغ شده باشد که گناهی از او سر زد، این گنهکار [است]، دارد این غسل تعمید باید این گناه را پاک بکند. این… بله عرض کردم، گفتم دیگر؛ گفتم به خاطر خطای آدم. عرض کردم گفتم به خاطر همان جریان آدم سلاماللهعلیه که آن تعلق به بدن بود، ولی اینها گناه به اصطلاحی که گفتند همه انسانها گنهکارند دیگر؛ نطفه گنهکار بسته شده، تولد گناه [است] از آن.
لذا توجه به توبه اینجور با دیدن آن حرف تا آنور، خیلی خودش را خوب نشان میدهد؛ یعنی اگر باور کردیم که نه، فقط توبه در [این نیست که] از کفر به ایمان [و] شرک به ایمان است -که هست- و همچنین از معصیت است [به عدم معصیت] و از عدم اطاعت است به طاعت -این هم توبه است- و همچنین از نقص است به کمال -آن هم توبه است- [و] همچنین از غفلت است به توجه -آن هم توبه است- و همچنین رجوع است به سوی خدا، به سوی وحدت مطلق که انسان آمده در غفلت که «ستون این عالم ای جان غفلت است / هوشیاری این جهان را آفت [است]»؛ که اینجا کسی در حقیقت میخواهد هوشیار بشود، خود توبه هوشیار شدن [است]، بیدار شدن [است]. خب این هم یکی بحثی بود که گذشت.
﴿حَتَّىٰ إِذَا…﴾ بله… بله دارد که… خب عیب ندارد؛ ﴿يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٍ﴾ (سوره شریفه نساء، ۴:۱۷) بیانش این است که آیا لحظه بلافاصله بعد عمل [است] یا ﴿يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٍ﴾ از باب این است که ﴿…إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدًا * وَنَرَاهُ قَرِيبًا﴾ (سوره شریفه معارج، ۷۰:۶-۷) و «کل ما هو آت قریب» (اشاره به روایت) و نزدیک است که موت نزدیک است؛ ﴿حَتَّىٰ إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ﴾ (سوره شریفه مؤمنون، ۲۳:۹۹). لذا بحث در آنجا مختلف است دیگر؛ آن هم عرض کرده بودیم قبلاً.
خب ﴿وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ﴾ که الان من توبه میکنم. وقتی که آن هم ﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ﴾؛ گفتیم که تعبیر نمیگویند: ﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَهُ الْمَوْتُ﴾؛ [میفرماید:] ﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ﴾ که این را چی بگیرند؟ خود این را یک امر دوری نسبت به فرد خاصی، نه همهگیری موت را نسبت به همه نمیبینند؛ دارد از نگاه دیگران این را [میگوید] که تقلیلش بدهند، کاستهاش کنند؛ و الا اگر بگویند که موت سر راه همه هست و هر لحظه ممکن است بیاید، آن موقع این خودش یک «انذاری» است برای اینکه ترس ایجاد بشود که نکند من هم همین لحظه یا لحظه بعد چی باشم؟ لحظه موتم باشد دیگر؛ چنانچه ظهور را انسان باید لحظهبهلحظه منتظرش باشد.
بعضیها نگاهشان این است که: «حالا کو تا ظهور؟ این همه علائم گفتند، باید فلان بشود و فلان بشود و فلان». اما آنجا امام صادق علیهالسلام میفرماید که موسی علیهالسلام رفت آتش بیاورد؛ رفت آتش بیاورد برای زن و بچهاش و آن سرما و راهگمکردن تبدیل شد به چی؟ رسالتش. در آنجا خدا از همان آتش درخت که آتش داشت، با موسی صحبت کرد که: ﴿إِنِّي أَنَا اللَّهُ﴾ (سوره شریفه طه، ۲۰:۱۴)؛ درست است؟ مبعوث شد به رسالت. بعد حضرت میفرماید: «كُنْ لِمَا لَا تَرْجُو أَرْجَى مِنْكَ لِمَا تَرْجُو» (کمال الدین و تمام النعمة، ج ۱، ص ۱۵۱)؛ آنجایی که امید نداری [و] فکر میکنی: «حالا کو؟ کی؟ چهجوری؟ چه وقت؟»، «أَرْجَى مِنْكَ لِمَا تَرْجُو». علتاش هم این است [که] آن وقایعی که ذکر شده، ما فکر میکنیم هر کدامش ۱۰ سال ۲۰ سال وقت میخواهد تا محقق بشود. آنجا دنبال روایت میفرماید -همین روایت موسی علیهالسلام، دنبالش میفرماید امام صادق- دقت بکنید به این نگاه که موسی رفت آتش بیاورد ولیکن رسول اعظم الهی شد؛ یکی از بزرگترین رسولان تاریخ شد، وقتی به دنبال آتش بود. عظمت کار موسی در تاریخ -نقش در تاریخ- خیلی عظیمه، اما به دنبال آتش بود که این نقش آفریده شد و قرار داده شد.
«أَصْلَحَ اللَّهُ… أَمْرَهُ فِي لَيْلَةٍ» (اشاره به حدیث: كمال الدين و تمام النعمة، ج ۲، ص ۳۷۷، ح ۱)؛ امام صادق علیهالسلام میفرماید با همین نگاه باور کنید که میشود کار حضرت در یک شب، همه آنچه کلاس لازم است [و] حوادث، در یک شب محقق بشود که: «أَصْلَحَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَمْرَ وَلیِّهِ فِي لَيْلَةٍ» [خداوند امر ولیّ خود را در یک شب اصلاح میکند]. این «بغتةً» [است]؛ یعنی اگر ما فکر کنیم ما تشخیص میدهیم کی است [یا] الان را میدانیم نیست، تا گفتیم الان نیست، خود این یعنی «بغتةً» را قبول نداریم. لذا هم ظهور «بغتةً» است، هم مرگ «بغتةً» است. نه، روایتش را بگذارید تو کانال، چون فرصتی نداریم. که این هر دو «بغتةً» است؛ هم ظهور «بغتةً» است، هم مرگ؛ اینها از یک سنخ [هستند] که هر دو محقق میشوند. بله.
حالا اگر کسی آن اولی را هم اسم جنس بگیرد -یعنی بگوید که این از «سوء» به معنای… نه مفرد، به معنای چی باشد؟ [جنس]- اما خود ذکر کردنِ مقابل هم از «سوء» و از «سیئات»، تعبیر علامه است و تعبیر مفسران دیگر است؛ آنجا نشانه این است که این «سیئات» به کثرت افرادش دیده میشود، ولی آنجا به نحو جنسیه، ابهامی در آن دیده میشود. حتی اگر به نحو جنس کسی بگیرد -نه [اینکه] نمیخواستیم بگوییم آن مفرد است [و] این جمع- که گاهی ممکن است بگویند اسم جنس، خودش جنس میشود و جنس بودن شمول دارد؛ اما در عین حال وقتی در کنار هم و قبال هم ذکر میشوند، این در حقیقت استفاده ازشان میشود. بله… بله، چرا نگفتیم اگر کسی یک گناه کرد توبهاش فقط قبوله؟ قبوله. میخواهد بگوید که اگر کسی گناه کرد، درست است این کُنهِ او «سوء» است، نسبت به آنچه که تأخیر میاندازد که «سیئات» [است]؛ لذا ممکن است ۱۰۰ تا گناه کرده باشد، اما در عین حال خدا اگر این توبه را بهش ملحق کند، این «سوء» حساب میشود [و] تقلیلش داده [است]؛ اما اگر تأخیر بیندازد، تکثیرش کرده و با این نگاه بهش نگاه کرده؛ نه فقط یک گناه باشد که دومی شد دیگر برایش امکانپذیر نباشد. بله.
[وضعیت توبه در لحظه احتضار و مشاهده حقایق]
خب تو ادامه میفرماید که ﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّي تُبْتُ الْآنَ﴾ که در وقتی که احتضار میشود، «حَضَرَ» اینکه یقیناً محکمات ماست که اگر [در] دنیا باشد توبهاش مقبول است و اینکه از دنیا خارج شده باشد، قطعاً توبهاش مقبول نیست. این دو تا محکمه. یک بحثی است که لحظه خروج از دنیا و ورود به آخرت کی هست؟ میگوید این قابل تشخیص نیست، چون ممکن است هنوز نفس میکشد اما رؤیت به اصطلاح آخرتی باز شده [باشد]؛ تا چشم آخرتی باز شده باشد که این دارد میرود آنجا، جزء حیات دنیا محسوب نمیشود. لذا آن علائمی که آنجا میبیند، مربوط به آن دیدن آن علامتهاست و آن علامتها را چون غیر از خود محتضر ملتفت نمیشود، ما نمیتوانیم بفهمیم که این کی بوده [است].
لذا فرعون تو دریا دارد غرق میشود، آنجا میگوید: ﴿…آمَنْتُ أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِيلَ…﴾ (سوره شریفه یونس، ۱۰:۹۰)؛ با اینکه میگوید: «آمَنتُ»، [خداوند] میگوید: ﴿آلْآنَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ…﴾ (سوره شریفه یونس، ۱۰:۹۱)؛ این «الان» اگر آن لحظه دنیا بود، حتماً توبهاش قبول میشد؛ اما چون در روایت هم دارد که چشم باز شده بود [و] عذاب را که دید و عدم نجات در دنیا [را فهمید]؛ دنیا هم برایش قطعی شده بود -یعنی حیات دنیا را دیگر نمیدید و آن طرف هم باز شده بود- دیگر این توبه در آنجا لحظه توبه نیست. لحظه توبه تا جایی است که انسان اختیاری دارد، تکلیفی برایش مترتب است [و] از حیات دنیا باشد. اما لحظه حیات دنیا با چشم شدنِ… باز شدن چشم آخرتی که حقایق را [ببیند، نه]؛ نه بعضیاش را هم گاهی انسان ممکن است تو یک فشاری، توی بیماری، یک حقایقی از آخرت برایش منکشف بشود؛ میبینید اینهایی که «تجربه مرگ» پیش میآید، یک حقایقی منکشف شده، اما میبینید چقدر مبدأش مختلفه برایشان. آن سیر قطعیه نیست که در آنجا هست. این مربوط به این است که این موقته. گاه این یک ذره فشار بیشتر بوده، اما اگر انسان آن چشم باز بشود، آن چشم دیگر بسته نمیشود؛ برگشت ندارد.
قوم یونس [چطور]؟ نه، قوم یونس هم به این رتبه نرسیده بودند؛ یعنی به این رتبه [که] عذاب را دیدند که دارد میآید، اما عذابی که هنوز نازل نشده بود [را] فهمیدند و باور کردند. برای اقوام دیگر هم بود اما توفیق توبه پیدا نکردند. لذا قومِ به اصطلاح صالح وقتی که قرار شد عذاب نازل شود، ۳ روز پیاپی قرار شد [باشد]؛ روز اول اینجور بشود -گفت- روز دوم آنجور بشود، روز سوم علائم را همه را گفت؛ اینها میدیدند که روز اول [آمد]، روز دوم [آمد]، یقین میکردند که سوم هم میشود، اما با این حال راه توبه را برایشان باز گذاشته بود که [برگردند]، اما برنگشتند. لذا اگر برمیگشتند، آنها هم توبهشان قبول میشد؛ چون چی بودش؟ با اینکه دو مرحله -۲ روز- عذاب آمده بود، اگر قبل [از] روز سوم اینها -[آن] عذاب آن روز سوم که عذاب نهایی بود نازل میشد- قبل از او توبه میکردند، توبهشان مقبول [بود]؛ یعنی جزء حیات دنیا بود هنوز.
نه… عیب ندارد؛ میخواهد بگوید استثنائش از این باب است که لجاج در مقابل انبیا آنقدر شدید بود [که برنگشتند]. انبیا اینجور نبود که تا یک کسی لج کرد باهاشان، نفرینش کنند که عذاب بیاید؛ معمولاً به جایی میرسید که: ﴿…وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا﴾ (سوره شریفه نوح، ۷۱:۲۷). اینکه در قوم یونس برگشت، نشان میدهد که از این استثنا شد که این مرتبه هنوز برای اینها محقق نشده بود و الا بقیه با اینکه فرصت را داشتند، برنگشتند هیچکدام. لذا عذابی که لحظهای وارد شده باشد، کمتر بوده برای [آنها]. حتی آنجایی که غرق بود، آب ذرهذره بالا آمد و کشتی نوح آماده بود که [سوار شوند]، فرزندش را هم صدا زد؛ نه اینکه از کسی دیگری میآمد قبول نمیکردند. هر کسی میآمد [سوارش میکردند، اما پسرش] به او هم گفت: ﴿…سَآوِي إِلَىٰ جَبَلٍ…﴾ (سوره شریفه هود، ۱۱:۴۳)؛ میروم رو کوه که در حقیقت آن کوه من را نجات بدهد و «عاصم» من باشد. [نوح] گفت: ﴿…لَا عَاصِمَ الْيَوْمَ…﴾ (سوره شریفه هود، ۱۱:۴۳)؛ [که] امروز عاصم دیگری نیست از خدای سبحان. برای آن هم زمان بود، برای دیگران هم زمان بود؛ عذابهای الهی با اینکه به اصطلاح بعضیاش سریعتر بوده، بعضیاش در حقیقت با تومأنی… همهاش برای ابتلا و امتحان بوده که برگردند، باز هم ولی کسی برنگشته [است].
خب تا میفرماید که پس این ﴿تُبْتُ الْآنَ﴾ مربوط به این است که دیگر این چشم باز شده بود و جزا را دیده بود؛ چون جزا را دیده، دیگر از حیات دنیا نیست، هر چند نفس میکشد. هر چند نفس میکشد، تو [روایات] لذا میفرمایند جان تا به این حنجره که میرسد هنوز حیات دنیاست -غالبش- مگر اینکه آن چشم باز شده باشد و این نفس میکشد اما چشم باز شده؛ و این هم عرض کردم که برای ما گاهی یک لحظه است، ولی برای آن کسی که دارد جان میدهد، ممکن است مدتها آن لحظه طولانی باشد تا این انتقال از اینجا به آنور صورت بگیرد. باید از آن منظر به این مسأله نگاه کرد.
[تفاوت وضعیت «عاصی» و «کافر» در هنگام مرگ]
﴿وَلَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَهُمْ كُفَّارٌ﴾؛ و همچنین کسانی که میمیرند در حالی که با کفر مردند. چرا اینها را از هم جدا کرد؟ چرا آن گنهکاری را که ﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ﴾ -گنهکاری که این معصیتکاری که تا وقت مرگ تأخیر انداخت، آن گفت در حقیقت چی؟ «الان توبه میکنم»؛ این در حقیقت مرد و بدون توبه هم مرد- چرا این دو تا را متفاوت کرده [است]؟
یک علتش این است که هر دو توبه نکردند و آن توبه نکرد و مرد، اما مؤمنی که معصیتکار بود اگر توبه نکرد تا وقت مرگ، امکان رجوع خدا به او هست؛ هر چند که این توبه نکرد و از دنیا رفت، ابواب دیگری از نجات مفتوح است از جانب خدا؛ یکی شفاعتی است که دیگران ممکن است برایش بکنند، یکی شفاعتی است که ممکن است بعضی از اعمالش نسبت به او انجام بدهد. نه، دیگر عرض کردم دیگر؛ توبه خداست، یعنی رجوع خداست. نگفتیم این توبه میکند؛ گفتیم که باب رجوع خدا و توبه خدا به سوی این باز هست، چون رجوع خداست دیگر؛ باب رجوع خدا به سوی این باز است، هرچند این خودش به اختیار خودش معصیت [کرد و] این توبه [را] نکرد [و] برنگشت، اما باب رجوع خدا برای این بسته نیست. یکی از ابواب رجوع خدا، رجوع این بود و توبه این بود؛ یکی دیگرش ممکن است چی باشد؟ شفاعت باشد.
عرض کردم شفاعت دیگر… نه را عرض کردم؛ نگفته هیچی ندارد. نگفت که این هرچه گناه بوده کرده، هیچ طاعتی ندارد؛ که گفت [در] دنیا گناه کرده، [اما] توبه نکرده؛ طاعتهایی هم داشته ولی آن گناهی [که] کرد، توبه نکرد؛ این طاعتها باهاش چی میشوند؟ الان تصریح کردم دیگر؛ گاهی عمل دیگرش شفیعش میشود -یعنی عمل صالح- گاهی هم اولیائش شفیعش میشوند؛ محبت داشته به حضرات، طاعتهایی هم داشته که آن محبت را اثبات میکرد [و] کرده، با اینکه گنهکار هم از دنیا رفت، بعضی گناهها را داشته. نه، نمیگوییم هم حتماً شفاعت شامل حالش میشود، اما میگوییم تفاوت گذاشت تا بگوید این… این امکان برایش هست. در روایات هم به این تصریح شده که برای این، باب رجوع خدا باز است، هنوز مفتوح است.
ولی کسی که با کفر از دنیا میرود، آیا خدا تبعیض قائل میشود برای او؟ میگوید نه، این «منکر» است؛ چون منکر است این امکان بهرهمندی ندارد. آن معصیتکار طاعاتی داشت، مؤمن بود، لذا منکر نیست. چون منکر نیست، اگر رجوع خدا باشد، میپذیرد؛ آن مشتاق میشود و برمیگردد در آن حالت. در آنجا یعنی او برش میگرداند؛ پذیرفتن از این جان [و سو] هست. اما برای کافر این پذیرفتن در کار نیست؛ نه [اینکه] خدا نسبت به این تبعیض قائل بشود، نه؛ این مثل کاسه وارونه است که هیچ باران رحمتی دیگر در این قرار نمیگیرد. خودش، خودش را وارونه کرده بود. کفر انسان را چکار میکند؟ وارونه میکند. اما معصیت انسان را تنگ میکند، دهانه وجودش را. این دهانه تنگ شده غیر از آن جایی است که نباشد [یا وارونه باشد]. اما باز هم امکان بهرهمندی از این باران رحمت باقی است. خب این هم یک نکته که ﴿…وَلَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَهُمْ كُفَّارٌ﴾، آنهایی که مردند در حال کفر مردند، آنها دیگر البته توبه برایشان نیست.
[حساسیتزدایی نسبت به گناه و تفاوت توبه و استغفار]
بله، [عرض] کردم که بالاخره هیچ رذیلهای نیست که انسان نفهمد. ممکن است بگوییم که نتواند… بالاخره میبیند دیگران بدشان میآید از حرکت این. احساس میکند که دیگران بدشان میآید. ممکن است ابراز هم نکرده باشد که کسی هم بفهمد، ولی تو درونش باشد [و] خودخوری بکند. درست… درست است؟ اما خودش میفهمد این بد است. دیگران این حالت را ندارند، مگر اینکه آنقدر تکرار شده باشد [که] عادت شده باشد؛ لذا دیگر تو عادت، انسان گاهی متوجه نمیشود، اما مبدئیتش متوجه میشد. این اصلش امکان ندارد بدی برای انسان باشد که این بدی را اصلاً نفهمد؛ نقطههای آغازش را میفهمید که دارد تفاوت میکند، اما بیاعتنایی کرد، هی جلو رفت، عادی شد، دیگر نمیفهمد بعداً. بله، اما نفهمیدن بعدی، نمیشود که نقطه آغازش را هم نفهمیده باشد.
لذا خدای سبحان بدی را تو وجود انسان -همانجور که گفتیم- «سیستم ایمنی» قرار داده؛ نسبت [به] بدی واکنش قرار داده. البته شیطان هم بلد است؛ بدی اول را هیچگاه مثل بدی آخر پررنگ قرار نمیدهد؛ بدی اول خیلی کمرنگ است تا حساسیت پیدا نکند، توجیهش [را] بعداً میکند. میگوید: «آقا اگر من اینجوریام، تعصب دینیام [است]»؛ حسادت را یکدفعه برمیگرداند به رعایت دین. میگوید: «من میخواهم مقررات دین را [اجرا کنم]»؛ دین را بیشتر حسادت میکند، توجیه میکند، اینها کمکم البته قویتر میشود. بله.
نه، هیچ موقع [نیست]، حتی ملکات وجودی ما که شکل میگیرد قابل زوال هست. بله… بله، اگر که احتمال بدهد ولی استغفار بکند، باز هم مقبول است؛ اگر توبهاش درست باشد. لذا هر چند احتمال بدهد که چون عادت کردم، خودم را هم کنترل میکنم، باز هم ممکن است چی باشد؟ باز هم ممکن است مکر [باشد]؛ باید سعی بکند جلوی خود را بگیرد، اما اگر شد… گفتند: «صد بار اگر توبه شکستی باز آی»؛ این درست است، [که انسان] استغفار داشته باشد [تا] توبه [را] [کاملتر/محکمتر] کرده باشد.
نه، استغفار مرتبه بالاتر [از] توبه است؛ یعنی توبه دو مرتبه دارد: یکی انسان توبه میکند تا «عفو» صورت بگیرد نسبت به بدی؛ یکی «استغفار» است که علاوه بر عفو، درش درجات است؛ یعنی انسان بالا هم میرود. پس استغفار -طلب مغفرت که میکند- یعنی هم آن عفو صورت بگیرد، هم چی باشد؟ هم بالا برود. پس استغفار «أشد» از توبه است که به معنای «أَتُوبُ إِلَيْهِ» است که «أَتُوبُ إِلَيْهِ» [بعد از] «عَفْو» است؛ ابتدا دنباله «أَتُوبُ إِلَيْهِ» استغفار میشود. پس ابتدا عفو است که انسان میخواهد اثر بدی برطرف بشود -درست است؟- در مرتبه دوم میخواهد خوبی داشته باشد در قبال این، هم که این خوبی هم محقق بشود که نهایتش میشود آن چی؟ ﴿…فَأُولَٰئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ…﴾ (سوره شریفه فرقان، ۲۵:۷۰)؛ حتی تا این نگاه است. پس استغفار علاوه بر پاک کردن سابق، رفع درجه هم هست ولی عفو پوشاندن آن است؛ ﴿…وَيَعْفُو عَنْ كَثِيرٍ﴾ (سوره شریفه شوری، ۴۲:۳۰). بله.
عیب ندارد، آن هم از… آن هم از اقسام توبه است دیگر؛ یعنی گفتند که با حسنه، سیئه را در بکنید، نه [اینکه] بیتفاوت به سیئه باشید، فقط حسنه انجام بدهید. اما از جمله توفیق بر توبه، انجام حسنات است؛ بهخصوص حسناتِ مقابلش؛ بهخصوص حسناتِ مقابل. یکی از راههای توفیق بر توبه گفتند چی هستش؟ آن… لذا یکی از مراحل حتی ششگانه توبه این است [که] جبران بکند و بچشد سختی [را]؛ بچشد سختی آن لذتی را که از گناه ایجاد شده بود. مثلاً اگر لقمه حرامی خورده، مثلاً این در بعد از ادای حقالناسش و اینهایش و توبهاش، آن لذتِ به اصطلاح خوردن حرام را با گرسنگیِ روزه جبران بکند. یعنی روزه مقابل آن خوردن حرام میشود. در قبال این میتواند خودش تسری [دهد]. لذا آب کردن گوشتی که از لذت توبه چی شده؟ روییده و آن لذت را که باعث شده این نشاطی برایش به ظاهر ایجاد بشود، آن نشاط را تبدیل بکند به اینکه یک سختی را مقابلش برای خودش قرار بدهد. اینها درست است. تطابق دارد، تو مراحل توبه هم هست.
[قرائت و تطبیق با متن عربی تفسیر المیزان]
خب حالا یک تطبیق هم تو یک قسمت ببینیم که این بحث را بیانش کردیم. تطبیقش را هم ببینیم. علامه میفرماید که: بله، «و قوله تعالی» تا اینجا خواندیم دیگر؛ «و ليست التوبة…» این را نخواندیم که اینها [را] خواندیم. بله. «وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ»… «يَعْمَلُونَ»… «في عدم إعادة قولِهِ: الله» که نگفت «وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ [عَلَی] الله»؛ الله را هم تکرار نکرد. «مقصوداً ما يخلو من التلويح»… یعنی اینجا که [اگر] برگردند خدا دیگر نیست. آنجا گفتش که ﴿…عَلَى اللَّهِ…﴾ (سوره شریفه نساء، ۴:۱۷)؛ خدا بر خودش فرض کرده؛ اما اینجایی که کسی میخواهد این حکم را بگوید، «الله» را هم نیاورد؛ با اینکه میزان، «الله» بود که توبه باز اگر این توبه میکرد بر خدا بود، اما چون این توبه نمیخواهد بکند، «الله» را هم نیاورد تا نشان بدهد اینجا دیگر میزان رحمت نیست، میزان در حقیقت آن لطف حق نیست. «مِمَّا لا يَخْلُو مِنَ التَّلْويحِ إِلی انْقِطاعِ الرَّحْمَةِ الْخاصَّةِ»؛ رحمت خاصه یعنی «مغفرت»؛ رحمت و آن عفو. «رحمت عامه» یعنی چی؟ «وجود»؛ که این وجود را دارد اما رحمت خاصه را ندارد. «منقطع الرحمة الخاصة»… «وَ نَأْيِ الْإِلَهِيَّةِ عَنْهُمْ» (دوری خدا از آنها)؛ این در حقیقت از این منقطع شده.
«كَما أَنَّ إِيرادَ السَّيِّئاتِ بِلَفْظِ الْجَمْعِ يَدُلُّ عَلَى الْعِنايَةِ بِإِحْصائِهِمْ وَ حِفْظِها عَلَيْهِمْ»؛ حفظ این سیئات علیهم، «كَما تَقَدَّمَتِ الْإِشارَةُ إِلَيْهِ» که قبلاً به صورت «سوء» آورد، اینجا به صورت چی آورد؟ «سیئات» آورد.
«وَ تَقْييدُ قَوْلِهِ: يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ بِقَوْلِهِ: حَتَّي إِذا حَضَرَ…»؛ اینجا دارد چون آیه «حَضَرَ» است شاید خلط در به اصطلاح مضمون آمده که «جاء» [خوانده شده] نه؛ ﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ﴾. «الْمُفيدُ لِاسْتِمْرارِ الْفِعْلِ»؛ چرا مفید است برای استمرار فعل؟ ﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ﴾ یعنی تا وقت مرگش این ادامه پیدا کرد؛ استمرار را میرساند. «الْمُفيدُ لِاسْتِمْرارِ الْفِعْلِ إِمَّا لِأَنَّ الْمُتَساهِلَ في مُبادَرَةِ التَّوْبَةِ وَ تَسْوِيفِها»؛ [چون کسی که مساهله میکند در توبه و تسویف میکند] «في نَفْسِهِ مَعْصِيَةٌ مُسْتَمِرَّةٌ [مُتَكَرِّرَةٌ]»؛ خود توبه نکردن، معصیت متکرر است؛ لذا «سوء» شد «سیئات». این یک نکته. «بِمَنْزِلَةِ الْمُداوَمَةِ عَلَى الْفِعْلِ»؛ یعنی همین سیئه را هی تکرار میکند؛ وقتی توبه نکرد، تکرار سیئه میشود، این هم یک نکته. «في أَمْرِ التَّوْبَةِ لا تَخْلُو غالِباً [مِنْ] تَكَرُّرِ مَعْصِيَةٍ مُجانِسَةٍ لِلْمَعْصِيَةِ أَوْ مُشابِهَةٍ لَها» که معصیتهای نظیر این هم از او صادر میشود. پس «سیئات» سه وجه پیدا کرد که اینجا به اختصار -چقدر با اختصار این سه وجه را اینجا قشنگ بیان کرده- که این خودش اگر درست تو انذار بیان بشود، حقیقتاً قدرت عملی و به اصطلاح نگهداری زیادی میتواند [داشته باشد]؛ ترس ایجاد کند که اینها را دنباله دارد.
«وَ في قَوْلِهِ: حَتَّي إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ، دُونَ أَنْ يُقالَ: حَتَّي إِذا حَضَرَهُمُ الْمَوْتُ»؛ نگفت «حَضَرَهُم»، گفت ﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ﴾. «دَلالَةٌ عَلَى الِاسْتِهانَةِ [وَ الِاسْتِحْقارِ]»؛ [این] دلالت استهانه [است] که نشان بدهد مسأله خیلی ساده است؛ «حَضَرَ أَحَدَهُمُ»، یکی از اینها، نه همه؛ اگر همه بود اینقدر ساده [نبود]. «دَلالَةٌ عَلَى الِاسْتِهانَةِ [وَ الِاسْتِحْقارِ] لَهُمْ حَتَّي يَكُونَ أَمْرُهُمْ هَيِّناً سَهْلاً»… «يَعْمَلُونَ ما يَهْوُونَهُ وَ يَخْتارُونَ ما يَشاؤُنَهُ وَ لا يُبالُونَ»؛ هر کاری میخواهند بکنند، بکنند مطابق هوای نفسشان؛ «وَ لا يُبالُونَ». چون یک نفر اگر برایش مرگ آمد، نه [همه]؛ ﴿حَتَّىٰ إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ﴾… «[وَ كُلَّما] رَدَّهُ عارِضُ الْمَوْتِ قالَ إِنِّي تُبْتُ الْآن
[ادامه تفسیر: لزوم سوز درونی در توبه]
«[فَيَدْرَأُ] مَخاطِرَ الذُّنُوبِ وَ مَهْلَكَةَ مُخالَفَةِ الْأَمْرِ الْإِلهِيِّ بِمُجَرَّدِ لَفْظٍ يَرُدُّهُ [عَلی] لِسانِهِمْ»؛ آن هم با لفظ که [بگوید]: «استغفار کردم، خدایا ببخش». با همین لفظ میگوید نه، این لغلقه زبان امکانپذیر نیست که گناه را بیامرزد. توبه آب و تابی لازم است [و] سوز و گدازی لازم دارد؛ اینجور نیستش که توبه فقط یک «استغفرالله» باشد. بله، این هم خوبه [که] لفظ [باشد]، اما در عین حال توبه را سوز و گدازی است. توبه را… همانجوری که اگر میخواهد یک چیزی پخته بشود، آب [و] هوای داغ را میخواهد تا این پخته بشود -درست است؟- این پخته شدن انسان هم سوز و گداز میخواهد. «چاره کار به جز دیده بارانی نیست»؛ «چاره کار به جز دیده بارانی نیست». دیده بارانی میخواهد.
خب بعد میفرماید که… [یـ]…
بله، ندامت هم از همین سوز است دیگر؛ یک آتش است؛ ندامت یک آتش است. نه [اینکه] ندامت یک حال خوشی باشد [که] بگوید: «بهبه! نادم شدمها!»؛ نه، ندامت سوز است؛ یعنی میسوزد که چرا این کار را کرد. این ندامت است. نه [اینکه] ندامت «بهبه» باشد و بنشیند سر سفره، لقمه را میخورد [و] میگوید: «بهبه! پشیمان شدیم از آن کارها»؛ اما این هم خلاصه این نیست. نه، ندامت سوز است، میسوزاند. میگوید: «یک سوز آتشیست در دنیا که بر دل زند»؛ ندامت «آتشیست در دنیا که بر دل زند تا جلوی آتش قیامت [را] بگیرد». یعنی این آتش تو دنیا سوزش را که احساس کرد در دلش، این مانع سوز آتش قیامتی میشود. بله.
خب بعد میفرماید که… [یـ]…
[بخش تکرار شده در صوت/متن]
بله، ندامت هم از همین سوز است دیگر؛ یک آتش است؛ ندامت یک آتش است. نه [اینکه] ندامت یک حال خوشی باشد [که] بگوید: «بهبه! نادم شدمها!»؛ نه، ندامت سوز است؛ یعنی میسوزد که چرا این کار را کرد. این ندامت است. نه [اینکه] ندامت «بهبه» باشد و بنشیند سر سفره، لقمه را میخورد [و] میگوید: «بهبه! پشیمان شدیم از آن کارها»؛ اما این هم خلاصه این نیست. نه، ندامت سوز است، میسوزاند. میگوید: «یک سوز آتشیست در دنیا که بر دل زند»؛ ندامت «آتشیست در دنیا که بر دل زند تا جلوی آتش قیامت [را] بگیرد». یعنی این آتش تو دنیا سوزش را که احساس کرد در دلش، این مانع سوز آتش قیامتی میشود. بله.
خب بعد میفرماید که… [یـ]…
[بخش تکرار شده در صوت/متن]
بله، ندامت هم از همین سوز است دیگر؛ یک آتش است؛ ندامت یک آتش است. نه [اینکه] ندامت یک حال خوشی باشد [که] بگوید: «بهبه! نادم شدمها!»؛ نه، ندامت سوز است؛ یعنی میسوزد که چرا این کار را کرد. این ندامت است. نه [اینکه] ندامت «بهبه» باشد و بنشیند سر سفره، لقمه را میخورد [و] میگوید: «بهبه! پشیمان شدیم از آن کارها»؛ اما این هم خلاصه این نیست. نه، ندامت سوز است، میسوزاند. میگوید: «یک سوز آتشیست در دنیا که بر دل زند»؛ ندامت «آتشیست در دنیا که بر دل زند تا جلوی آتش قیامت [را] بگیرد». یعنی این آتش تو دنیا سوزش را که احساس کرد در دلش، این مانع سوز آتش قیامتی میشود. بله.
[پایان جلسه]
خب بعد میفرماید… خب دیگر اگر بخواهیم بعدش را بگوییم، دیگر اذان شدش. «وَ مِنْ هُنا يَظْهَرُ…»؛ همان بیان لحظه مرگ را میخواهد بیان بکند که حالا [در]… انشاءالله اگر فرصتی بود [ادامه میدهیم]. و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

