بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلاة و سلام علی محمد و آله الطاهرین، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین.
مقدمه: جایگاه توبه در نظام تکوین و تشریع
خب، در بحث آیات هفدهم و هجدهم سوره شریفه نساء هستیم که [میفرماید]: ﴿إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِنْ قَرِيبٍ فَأُولَئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا﴾ (سوره شریفه نساء، ۴:۱۷). در محضر آیه ۱۷ که بودیم، بحثهایی ذیل آیه گذشت. اولاً نکته دائمی که در این بحث قابل بیان است این است که عالم همه به سوی خدا در رجوع [هستند] که ﴿إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾ (سوره شریفه بقره، ۲:۱۵۶). یعنی همه عالم در حال رجوع هستند و توبه هم رجوع الی الله است؛ پس یک توبه تکوینی داریم که توبه تکوینی، رجوع همه هستی به سوی خداست که ﴿إِنَّ إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى﴾ (سوره شریفه علق، ۹۶:۸)، رجوع به سوی رب پیغمبر است.
که این وقتی عالم از قوس نزول نشئت گرفت از حضرت حق که ﴿وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا [عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ]﴾ در حقیقت اینکه ﴿وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ﴾ اینکه ما نازل کردیم همه هستی را به قدر معلوم، ﴿وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ﴾ (سوره شریفه حجر، ۱۵:۲۱). این قوس نزول و در حقیقت حرکت به سمت کثرت است که ﴿وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ﴾ تنزل، همان تعین پیدا کردن است. قوس صعود، برگشتن کثرت به وحدت است و ریختن این تعینات است، این حدود است. پس همه هستی در حال رجوع به سوی خدا هستند. این اصل تکوینی که توبه تکوینی هستیست که همه عالم به سوی خدا در حال رجوع هستند.
در بین این موجودات، انسان اختیاراً به سوی خدا برمیگردد، غیر از برگشتن تکوینیاش که در کار است؛ یعنی برگشتن اختیاری هم دارد که از علم و اختیار انسان نشئت میگیرد. خود این برگشتن هم که علاوه بر آن نظام تکوین بود، در این نظام تشریع باز اینگونه نیست که [لزوماً] از نقص باشد. همیشه این برگشتن گاهی به عنوان برگشتن دفعیست؛ یعنی انبیاء، اولیاء و اصفیای الهی توبهشان به سوی خدا از این است که نکند رها بشوند، نکند مبتلا بشوند. این «نکند رها بشوند و مبتلا بشوند» سبب توبه اینهاست که کمال را دارند، رجوع را دارند، اما به لحاظ اینکه نکند رها بشوند و این نعمت از آنها به هر دلیلی گرفته بشود.
سلسله مراتب توبه: از انبیاء تا گناهکاران
اینها دائماً در حال رجوع هستند. پس کسی که صاحب نعمت است، علیکم رجوعش شدیدتر است. چرا؟ چون ترس از دست دادن نعمت خیلی سنگینتر از آن کسیست که این نعمت را ندارد. پس صاحبان نعمت توبهشان اشد از صاحبان [غیر نعمت]، غیر صاحبان نعمت است. کسانی که نعمتهای بیشتری دارند، توبهشان بیشتر است به لحاظ دارایی که دارند. این هم یک نکته است. البته آن دارایی که دارند، آنها اثرش این است که وجود اینها را، فقرشان را به خدا بیشتر میکند. یک نکته دیگر این است که هر دارایی که خدای سبحان به بندهای، به موجودی اعطا میکند، این دارایی، این نیاز این موجود را به خدا شدیدتر میکند. پس هر دارایی همراهش فقر بیشتر است.
پس کی فقیرتر به خداست؟ انبیاء، اولیاء، اوصیاء فقیرترند به خدا. چون هر چقدر نعمتی در وجود شدیدتر باشد، ظرف احتیاج و فقر این وجود را به خدا شدیدتر میکند. معلوم است پس که این نیاز، [نیازِ] ارتباط با رافع نیاز است و هر چقدر موجود و وجودی از نعمت الهی بهرهمندتر باشد، نیازش شدیدتر میشود. که ظرف نیاز مثل ظرف علم است که امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «كُلُّ وِعَاءٍ يَضِيقُ بِمَا جُعِلَ فِيهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ يَتَّسِعُ بِهِ» (نهجالبلاغه، صبحی صالح، حکمت ۲۰۵) [ترجمه: هر ظرفی به واسطه آنچه در آن ریخته شود تنگ میگردد، مگر ظرف علم که به وسیله آن وسعت مییابد].
لذا نعمت هم هر چقدر به وجودی داده بشود، ظرف این وجود را در گرفتن نعمت بالاتر فراهم میکند. چون ظرف این وجود در گرفتن نعمت بالاتر فراهم میشود، پس نیاز این به خدای سبحان بیشتر میشود. درست است؟ چون برای رفع نیاز باید این نیازش را دنبال رافع نیاز باشد. لذا انسان کامل از همه محتاجتر به خداست. غیر از اینکه موجودات دیگر و انسانهای دیگر علم به علم در نیاز ندارند. با اینکه نیاز دارند، همان قدری هم که نیاز دارند، علم به علم در نیاز ندارند. لذا احساس فقر کمتر میکنند. اما انسان کامل هر چه که دارد را هم، غیر از آنکه نیازش را شدیدتر میکند، علم به علم به نیاز هم دارد و همین علم به علم به نیاز هم شدت فقرش را بیشتر میکند.
اینها همه به اصطلاح مربوط به آن طرح کلی بحث توبه است که از توبه تکوینی شروع شد تا به توبه تشریعی. در توبه تشریعی اولیاء در رأس هرم تائبین هستند. همینطور هر چه میآید پایینتر، اگر [چه] این توبه دارد ضعیفتر میشود چون احساس نیاز ضعیفتر میشود، آن ادراک نیاز کمتر میشود. چون نیاز کمتر میشود، ادراک نیاز هم کمتر میشود. خب تا میرسد به کسی که این [سیر]… تا همین سلسله را همینطور ادامه بدهید تا میرسد به کسی که نقصی هم از او سر زده، غفلتی یا معصیتی هم از او سر زده [است]. این علاوه بر در حقیقت آن رجوع تکوینی و آن رجوع تشریعی، یک رجوع ویژه برایش لازم و ضروریست که از نقص به کمال برگردد. از آن منفی به مثبت برگردد. خب این هم یک توبه میطلبد.
ارتباط توبه با حقالناس و اعتقادات
نحوهای از رجوع است تا اینکه بحث عمل به ملکات کشیده میشود. یعنی ملکات اخلاقی؛ [اگر] کسی ملکه سیئهای در وجودش شکل گرفته باشد که رفع آن ملکه هم یک در حقیقت توبه سنگینی را میطلبد، تا میرسد به کسی که توی نظام اعتقادی به شرک و کفر مبتلا شده باشد، که این از اعتقاد شرکآمیز و برگشتن به سمت ایمان هم یک توبهای را میطلبد. پس ببینید توبه توی مراحل مختلفی شکل میگیرد.
بعد از توبه تکوینی، توی توبه تشریعی هم انبیاء و اوصیاء برای اینکه حفظ بکنند کمالاتشان را، دفع خطر بشود از این کمالات و جذب بشود کمالات بالاتر، توبه میکنند. توبه آنها برای رفع درجه و حفظ مرتبه است. اما عاصین از امت برای برگشتن از نقص به کمال توبه میکنند و مشرکین و کافرین برای رجوع از اعتقاد باطل به در حقیقت اعتقاد صحیح توبه میکنند. آن وقت هر کدام از اینها توبهشان با توجه به مرتبه آن دور شدنشان و کفر و عنادشان و علمشان متفاوت میشود. یعنی یک موقع کسی عالماً به این دست زده، به این نقص، به این معصیت، به شرک و کفر؛ یک کسی نه، جاهلاً این کار را کرده؛ یک کسی معانداً این کار را کرده؛ یک کسی نه، از روی عدم [عناد]، غیر معاندی بوده. ببینید همه اینها چی میشود؟ نوع برگشت را متفاوت میکند و آن شدت جبران را متفاوت میکند.
خب این نگاه در خلاصه توبه، که گاهی هم توبه مقارن میشود، غیر از حقالله، با حقالناس. این هم یک مرتبه از توبه است که توبه در آنجایی که حقاللهی زیر پا گذاشته شده و در کنارش حقالناسی [بوده]، که توبه حقالله موکول به این است که حقالناس هم ادا شود. یعنی [نزد] خدای سبحان [تا] ادای حق دیگری نشود، این توبه مراعا میماند، غیر مقبول میماند تا آن حق هم ادا شود. این هم یک مرتبه دیگری از توبه است که عجین شده و قرین شده با حقالناس. لذا باید آن هم ادا شود تا توبه مقبول بشود.
این تقریباً آن هرم توبه را از نظام تکوین تا نظام تشریع و مراتب نظام تشریع بیان کرد که لذا توبه توی مرتبه اول همه عالم را فرا میگیرد. همه عالم را فرا میگیرد که نظام تکوین است. توی نظام تشریع آن اوج هرم توبه مربوط به انبیاء و اوصیاء و اولیاء الهیست که بهرهمندی بیشتری دارند. همین جور مرتبه میآید تا میرسد به عاصین، تا میرسد به مشرکین و کافرین، تا اهل علمی که گناه کردند، تا اهل عنادی که گناه کردند. آیا توبه اهل عناد مقبول هست یا نه؟ حالا بعداً گفتوگویش را داریم که این بحث انشاءالله خواهد آمد.
پس این در حقیقت توبه [است] و ممکن است برای کسی چند جهت توبه در کار باشد. گاهی توبهاش از این است که حفظ آن کمالی را که خدا به او داده در مؤمنین ایجاد بشود و باشد، گاهی از نقصی که محقق شده دارد توبه میکند. لذا میشود توبه از مراتب شرک باشد. درست است؟ ﴿وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ﴾ (سوره شریفه یوسف، ۱۲:۱۰۶). که این شرک خفیست؛ از مراتب شرک خفی باشد، از مراتب معصیت باشد، از مراتب دفعی باشد؛ به این معنا که معصیت و به اصطلاح آن شرک مربوط به مرتبه دیگرش است. اما داراییهای الهی و نعمتهایی که خدا داده را توبه میکند که نکند اینها از دستش برود، برای حفظ آنها.
پاسخ به سوالات: عمومیت توبه و قیاس با سیستم ایمنی
[سؤال:] بله، گذاشته به آیاتی که عبارتهای تعریف نکرده را… [آیا این توبه شامل همه میشود؟] اینکه در آیات اینگونه آمده باشد، شاید بگوییم توی آیات بیشتر اینگونه است، اما در روایات نه. غیر از اینکه در آیات هم انبیاء جزو در حقیقت کیها هستند؟ توابین محسوب شدند. چون انبیاء توابین محسوب شدند و سوء در انبیاء راه ندارد، معلوم میشود که توبه اختصاص به سوء ندارد، به عمل سوء ندارد. اما رواج عمومیتش البته چون فراوانی توبه در کجا محقق میشود؟ چون انبیاء و اوصیاء [منشأ] افراد نادرند، اوحدی هستند، افراد کثیر عموم مردماند؛ لذا زبان هدایتگری برای عموم مردم هم به نسبت شیوعش بیشتر است. چون برای افراد کثیر این مسئله آمده، لذا عیبی ندارد که شیوع آیات بر این باشد که «یعملون السوء بجهالة»، «انما التوبة علی الله» برای اینها [باشد]. درست است، مانعی ندارد؛ اما اگر یک مورد هم اشاره به جریان انبیاء شده باشد، کفایت میکند بر اینکه بگوییم شمولش نسبت به آنها هم در کار هست. غیر از اینکه لفظ توبه مفهوم مشترکیست با رجوع، و رجوع در قرآن به غیر از به اصطلاح اهل سوء هم آمده [است]. همان ﴿إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ﴾ اطلاق دارد، ﴿إِلَى رَبِّكَ الرُّجْعَى﴾ اطلاق دارد که توبه تکوینی را هم شامل میشود.
[سؤال:] بله، بیشتر که سازمان به سلامت باشد، ضعیفتر این سرا… [اگر سیستم ایمنی بدن قوی باشد، بیماری کمتر نفوذ میکند؟] اگر نه دیگر، ببینید هر کسی که قوتش بیشتره، آیا خطر برایش محتملتر هست یا نیست؟ لذا یک موقع یک کسیست ممکن است بگویید که یک بیماری مثلاً خیلی دست و پا، مثلاً عادی، جلوی دست و پا این را بگیرد، اما یک کسیست که یک بیماری خاصی ممکن است او را بگیرد. شیطان در مقابل قوتها بیشتر قد علم میکند. توان شیطان مطابق چی هستش؟ مطابق توان آنیست که انسان دارد. لذا سیستم ایمنی کسی که توان بالاتری دارد باید قویتر باشد تا از پس آن بیماری که قویتر است، شیطانی که قویتر است، برآید. پس آن حرف سر جایش محفوظ است که توبه مانند سیستم ایمنی بدن عمل میکند تا انسان را حفظ بکند.
که آنجا هم عرض شد که سیستم ایمنی دو کار میکند. یکی اینکه انسان را، سلامتش را پایدار میدارد. یعنی انسان سالم بینیاز از سیستم ایمنی نیست، بلکه دائماً مراقب بودن که بیماری وارد نشود [لازم است]. این دفعیست. دفعیست که نگذارد بیماری وارد بشود. و بعد که بیماری وارد میشود، رفعیست که با او مقابله کند تا بیماری از بین برود. هر دو متعلق به سیستم ایمنیست. بلکه کار اولویت برای او دارد تا نگذارد بیماری محقق بشود. لذا سیستم ایمنی در بدن ما آنقدری که مشغول به پیشگیریست، درمان با همه شدتش کار کوچکتر او محسوب میشود. لذا همه ما در معرض بسیاری از بیماریهای به اصطلاح دائمی قرار داریم اما به خاطر این مراقبت پیشگیرانه ابتلا پیدا نمیکنیم.
در نظام روحی هم این پیشگیری همان در حقیقت ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾ (سوره شریفه شمس، ۹۱:۸) است که خوبی را بشناسد، بدی را ازش در حقیقت بیزار باشد و به خوبی مشتاق باشد. این خودش پیشگیریست که انسان نسبت به بدی چی دارد؟ یک حالت بیزاری دارد. این پیشگیریست. نسبت به خوبی یک حالت شوق دارد، این پیشگیریست. درست است، باید این را بشکند مریضی و بیماری و بدی تا بتواند وارد شود. یعنی باید باز از این سد، یعنی بدی [باید] خوبی جلوه کند تا در حقیقت چی بشود؟ ﴿سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ﴾ (سوره شریفه یوسف، ۱۲:۱۸ و ۱۲:۸۳) بشود که این تسویل، زینت دادن محقق بشود. بعد از اینکه این زینت دادن محقق شد، آن موقع چی بشود؟ امکان ورود پیدا کند. پس یک خاکریزی را باید… اینجور نیستش که هیچ مقابلهای نشود، این خودش خط مقابله است. لذا در توبه هم… خب حالا این یک مقدمه برای یادآوری بود که وارد بحث بشویم.
عوامل تقویت کننده “ایمنی معنوی”
در بحث [سؤال:] بله، ائمه مثلاً حفظ توسط، یعنی در واقع حساسیتشان نسبت به گناه باید بالا [باشد] مثلاً یک حبی مثلاً چی… یعنی مراقب حال برابر…؟ اینکه به اصطلاح حرزها و یا مثلاً همراه داشتن قرآن یا تربت و امثال اینها وارد شد، مثلاً پرهیز از وارد شدن به مکانهایی که امکان گناه بیشتر هست، یا اگر کسی وارد شد با توجه به استعاذه به رب وارد شود؛ مثل اینکه مثلاً بازار میخواهید وارد بشوید، با استعاذه شدیدتری به رب انسان وارد بشود. همه اینها برمیگردد به اینکه انسان آن قوای به اصطلاح آمادهاش را آمادهتر کند، توجه بیشتر کند. یعنی این حرزها اثر دارند. البته یک اثرش این است که من کوشیدم تا این را همراه داشته باشم؛ خود این یک توجه هست. دومین اثرش این است که اینها خودشان آثاری دارند که دفع میکنند. البته آثار دارند که دفع میکنند. یعنی آثار این حرزها و در حقیقت چیزهایی که فرمودند… یعنی نسبت بدی با اینها چی هستش؟ نسبت ناسازگار است.
لذا همانجوری که مکانهای خوب انسان توفیقش بیشتر میشود و مکانهای بد امکان خذلانش بیشتر میشود، در آنجا باید مراقبش بیشتر باشد تا جبران بکند. خود این همراه داشتنها نحوهای از مراقبه است. خود اینها غیر از اینکه خودشان آثار دارند، حتی اگر انسان همراه داشت و علم به علم هم نداشت، مثل کودکی که این را همراهش بستند، علم به علم هم ندارد، اثر دارد. البته اثر دارد؛ مثل اینکه این کودک را تو مکان به اصطلاح مقدسی ببری، یا مکان طاهری ببری، یا مکان آلودهای ببری، اثر دارد هر چند خودش علم به علم نداشته باشد. بله، یا حتی مثلاً شیری که مادر به کودک میدهد، کودک که این را علم ندارد که؛ اما آن شیر اثر خودش را در وجود این که غذایش است، میگذارد.
ما غذایمان فقط خوردنمان نیست. شنیدهها و دیدهها و ملموساتمان هم غذای ماست. و لذا چه آنجایی که این ملموس یک ملموس مطهری باشد، [چه] جایی که این ملموس ملموس چی باشد؟ قذر و نجسی باشد. تمام اینها در وجود انسان اثر میگذارد. لذا این هم غذاست. رؤیتها، شنیدهها، خیالات، ملموسات، همه اینها جزو چی هستند؟ همه اینها جزو غذای انسان محسوب میشوند.
تحلیل معنای “جهالت” در آیه شریفه
خب، توی به اصطلاح بحثی که وارد شده بودیم، در این بحث بودیم که اینکه «بجهالة» فرمود ﴿لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ﴾، جهالت چی هستش؟ یک معنایی را کردیم که گفتیم جهالت در مقابل علم به معنای اول هست، اما در نهایتش جهالت در مقابل عقل است. اگر جهالت در مقابل عقل شد، عالمان هم امکان توبه برایشان هست. چون این علم ممکن است در وقت غلبه معصیت و یا هیجان شهوت تحت تأثیر قرار بگیرد، تو محاق برود. این عالم لا عالم نیست، عاقل نیست در آن لحظه. این عالم در آن لحظه عاقل نیست؛ چون امام صادق (ع) فرمودند: «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ» (الکافی، طبع الاسلامیه، ج ۱، ص ۱۱، ح ۳) [ترجمه: عقل آن چیزی است که به وسیله آن رحمان پرستش شود و بهشت به دست آید].
اگر کسی در… بله، عرض کردم دیگر، داریم عرض میکنیم که اگر بخواهیم عالم را به معنای علم، به معنای علم حصولی فقط بگیریم، آن وقت اثرش این میشود که توبه علما مقبول نباشد و این در حقیقت به اصطلاح توی نه سیره وارد شده بر این، نه به اصطلاح روایات ما بر این وارد [است] که توبه اینها هم مقبول است و اینها هم امر به توبه شدند. در به اصطلاح جاهای دیگر هم آمده، غیر از اینکه مسلمات دیگر هم هست، روایات دیگر. پس اگر ما علم را – که گاهی جهل را گاهی در مقابل علم میگیرند – به معنای همین علم رسمی [بگیریم]… یعنی جهل نبوده، این علم رسمی عیب ندارد؛ اما جهل را گاهی مقابل عقل میگیرند.
همانجوری که در روایت عقل و جهل هم همینجور است که روایاتی که عقل و جهل آمده، عقل در مقابل چی هستش؟ جهل قرار گرفته است. البته گاهی عقل نظریست در مقابل جهل نظری، گاهی عقل عملیست در مقابل جهل عملی. عیب ندارد، یعنی عقل عملی هم که «الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»، خب جنان… این عقل عملیست، این عقل نظری نیست. یعنی همین قدرت به اصطلاح اینکه انسان میخواهد حرکت به سمت خوبیها بکند که ﴿فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا﴾ را محقق بکند، دور شود از فجور، نزدیک شود به تقوا، این خودش عقل عملیست که در حقیقت چی هستش؟ تو حیطه عمل خودش را آشکار میکند.
عقل نظری دانستههاست، عقل عملی حرکتهاست؛ آنجاییست که انسان تو مسیر حرکت دارد به کار میگیرد، باید و نبایدهاست، بدیها و خوبیهاست. بودنها و نبودنها، بودن و نبودنها نظریست. بایدها و نبایدها عقل عملیست که به کار میگیرد. لذا پس اگر عقل در مقابل این جهل گرفتیم، آن موقع معنای جهل معنای سفاهت پیدا میکند. جهل معنای نبود علم نیست. معنای چی میشود؟ عقلی، جهلی که مقابل عقل است، سفیه است. آن وقت آن چی هستش که ﴿وَمَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ﴾ (سوره شریفه بقره، ۲:۱۳۰)؟ که این ﴿مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ﴾ که سفیه است، در مقام عقل عملیه، ﴿يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ﴾. کسی که از آن دین توحید خودش را کنار میکشد… نه [لزوماً] غیر عالمان، جاهلان، نه؛ آن کسیست که مقام سفاهت دارد. یعنی حتی اگر عقل عملی داشت ولی علم به اصطلاح زیادی هم در کار نبود، همین کفایت میکرد که این از دین توحید خودش را کنار نکشد؛ همین گرایش ملیاش هم نجاتش میداد. البته در رتبه خود اینها نجاتش میداد.
تحلیل فرآیند صدور عمل: علم، شوق و اراده
خب پس اینجا میفرماید جهل مقابلهاش با عقل میشود. تا اینجا جلو آمده بودیم که بله، «فالجهل» – حالا چون این چند خط را خوانده بودیم ولی خب فاصله افتاده – «فالجهل یُقابِلُ العلمَ بحسبِ الذاتِ غیر أنَّ الناسَ لما شاهدوا من أنفسِهم أنهم یعملون کلاً من أعمالِهم الجاریة عن علمٍ و ارادةٍ». هر عمل که ما انجام میدهیم حتماً باید قبلش تصور، تصدیق، شوق مؤکد و اراده شکل بگیرد. پس هر عملی ناشی از علم است، درست است؟ از علم و اراده است دیگر. «من أعمالِهم الجاریة عن علمٍ و ارادةٍ و أن الارادة انما تکون [عن] حب ما و شوق ما». که شوق مؤکد [باید باشد] و الا اگر انسان تصور یک کاری را کرد اما شوقی برایش ایجاد نشد، خب صدها کار جلوی راه انسان قرار میگیرد، اما چون شوق نیست، هم از او نشئت نمیگیرد.
من آب را ببینم، سیر باشم، تشنه نباشم، خب نمیخورم؛ با اینکه در حقیقت علم ایجاد شده که این آب است. درست است؟ اما سیرم، شوق ایجاد نمیشود برای رفعش. یا نه، آب را میبینم، شوق هم دارم، [اما] خطر از اینجا تا آنجا آمدن را نگاه میکنم، این شوقم از دست میرود؛ چون میبینم که چی هستش؟ خطرش بیش از منفعتش است، لذا انجام نمیدهم. همه اینها ممکن است. پس اینکه انسان در حقیقت عملش باید علم باشد و علمش هم منجر به شوق بشود تا شوق مؤکد که ایجاد شد، اراده نشئت میگیرد. بعد «و شوق ما سواء کان الفعل مما ینبغی أن یفعل بحسب نظر العقلاء فی المجتمع [أو] مما لا ینبغی أن یفعل من له عقل ممیز فی المجتمع». عندهم لا یقت [الذنب]، المذموم عند العقلاء… اگر ببیند همه این را بد میدانند، این هم بد میداند، اما میبینی گاهی میکند. چرا؟ چون هیجان شهوت باعث میشود، اقتضاء حرص باعث میشود، لجاجت باعث میشود انجام بدهد. درست است؟ اما گاهی نه، اگر کسی سلیم است وقتی میبیند عقل این را نمیپسندد، دیگر عقلای دیگر هم نمیپسندند – حالا این خودش دو مرتبه است – اقدامی نمیکند بر این کار. بر این کار اقدام نمیکند. اما اگر انجام داد معلوم میشود یک مبدأ دیگری در وجودش هست.
«مما لا ینبغی [أن یفعل] من [له] عقل ممیز فی المجتمع عندهم [و] المذموم عند العقلاء، فمن یقترف…» کسی که مرتکب میشود «السیئة المذمومة» اگر این را مرتکب شد با اینکه عقلا نمیپسندند، «لهویً نفسانی و داعیةٍ شهویةٍ أو غضبیةٍ، خَفِیَ علیه وجهُ العلم». که وجه علم آنها برای این چی شده بوده؟ مخفی بوده، یا وجه علم را خفی میکند، عیب ندارد. «و غاب عنه عقله الممیز». عقلی که ممیز بود اینجا چی شده؟ اینجا غایب شده؛ چون عقل ممیز… امیرالمؤمنین (ع) فرمودند: «كَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِيرٍ تَحْتَ هَوَى أَمِيرٍ» (نهجالبلاغه، صبحی صالح، حکمت ۲۱۱) [ترجمه: چه بسیار عقلی که اسیر فرمانروایی هوس است]. چه بسیار عقلی که این با اینکه باید امیر باشد در بدن، اما اسیر است. چی امیر است؟ همان امیر، هوای نفس امیر است در آنجا.
لذا این حکم عمل و اراده از هوای نفس و شهوت و غضب نشئت میگیرد. پس شهوت و غضب میتوانند حکم داشته باشند؟ میتوانند؛ همچنان که عقل میتواند. پس مبدأ عمل در وجود انسان گاهی عقل است، گاهی شهوت است، گاهی غضب است. درست است؟ این دو قوه شهوت و غضب قوه عاملهاند، اما قوه عقل قوه مدرکه است. شهوت و غضب تو عقل عملی و جهل عملی باعث میشوند. اما عقل میتواند از مرتبه عقل عملی باشد، درست است؟ و میتواند از مرتبه عقل نظری هم این به اصطلاح مبدئیت نشئت گرفته باشد. پس اینها را تفکیک باید کرد تو تحلیل آن اعمالی که از انسان نشئت میگیرد.
نقش عقل نظری و عملی در عصمت و گناه
گاهی مبدأش از عقل نظری است، گاهی مبدأش از عقل عملیست، گاهی عقل عملی کاملاً در اختیار عقل نظریست؛ مبدئیتش از آنجا در حقیقت [است]. لذا هر چی این بالاتر برود انسان به عصمت نزدیکتر میشود. یعنی عقل عملی با عقل نظری، آن عقل نظری که رشد پیدا کرده، فعلیت پیدا کرده، هر چقدر نزدیکتر بشوند، انسان به عصمت نزدیکتر میشود. درست است؟ چرا؟ چون انسان تو عقل عملی گاهی یک چیزی را که میخواهد اقدام بکند، خوب میبیند، اما این خوب دیدن چی بوده؟ اشتباه بوده. چرا؟ چون لباس حق بر تن باطل شده بوده و این حقطلب است؛ با اینکه حقطلب است این را حق دید، چون لباس حق بر تنش بود. درست است؟ اما عقل نظری عمق این را تشخیص میدهد.
لذا باید عقل نظری در کنار عقل عملی… آن اهل العلم و البصر که «و صبر»… باید اهل علم باشند و اهل بصر باشند و اهل صبر باشند که این هر سه اینها را لازم دارد. که عقل عملی را لازم داریم، عقل نظری را لازم داریم، در کنار در حقیقت این دوتاست که صبر را هم لازم دارند. لذا ممکن است حتی سلاله ایمنی ما تو تشخیصشان چی بشوند؟ آنجایی که هسته به اصطلاح چی باشد؟ آلوده باشد اما پوسته طاهر باشد، تشخیص ندهند و تشخیص ندادن، این میآید کار خودش را انجام میدهد. پس عقل نظری آن عمق و نفوذ را ایجاد میکند، عقل عملی آن عمل را دارد در حقیقت شکل میدهد. اگر آن عمق خوب تشخیص داده شد و این در حقیقت قوه عملی، عقل عملی هم به کار افتاد، آن موقع این دو تا در کنار هم چی میکنند؟ نجات کلان انسان را دارند [رقم میزنند].
بله، کسی که با عقل عملی قدم برداشت اما مبتلای به غلط هم شد و تقصیر نداشت، قاصر بود در عقل نظری، البته مؤاخذ نیست. اما اگر کسی امکان عقل نظری را داشت ولی تحصیل نکرد، علم را تحصیل نکرد، لذا مبتلای به چی شد؟ به آسیب اینکه عقل عملیاش اشتباه در حقیقت وارد شد در جایی، البته او مؤاخذ است که چرا قبلش آن علم را که باعث بصر میشد را ایجاد نکرده. خب بعد میفرماید: «فزع به منرفی المذمومة لهویً نفسانی و داعیةٍ شهویةٍ أو غضبیةٍ، خَفِیَ علیه وجهُ عقله الممیز». که «الحاکم فیه بالحسن و القبیح و الممدوح و المذموم». آن عقل ممیز حاکم در حسن و قبیح و ممدوح و مذموم، کدام عقل است؟ عقل عملی. عقل عملیست که حاکم بین حسن و قبیح است، بین مذموم… میگوید این غایب میشود چون همعرض اینهاست. عقل عملی چی هستش؟ در کنار به اصطلاح شیطنتهای شهوت و غضب قرار میگیرد.
اما اگر عقل نظری هم بهش ضمیمه شد، البته در آنجا چی میشود؟ قدرت پیدا میکند این برای غلبه. «و ظهر علیه الحق و سُمِّیَ حالُه فی علمه و ارادته جهالةً فی عرفهم». این میشود جهالت. یعنی اگر آن شهوت و غضب غلبه کردند، با اینکه این علم داشت، علم نظری داشت، اما تو مرتبه عقل عملی کم آورد، تو مرتبه عقل عملی کم آورد، شهوت و غضب حاکم شدند… اینها این سه تا هستند که عقل عملی، شهوت و غضب که این سه تا تو قدرت عمل تو نهایت تصمیمگیری میکنند. لذا اگر عقل نظری انسان عقل عملیاش را همراهی کرد، این سعادت ایجاد میشود. اما اگر انسان علم داشت ولی عقل عملی قدرت نداشت همراه این حرکت کند، بلکه شهوت و غضب [غلیه کرد]… پزشک که میدانست سیگار، مشروب ضرر دارد اما استفاده میکند؛ این شهوتش غلبه میکند بر علمش. درست است؟ آن علم فایدهای نداشت برایش.
بله، «و إن کان» پس این جهالت است فی عرفهم «و إن کان بالنظر الدقیق نوعاً من العلم». است. این تشخیص داشت، «لکن لما لم یؤثر ما عنده من العلم بـ» وجه قبه «قبح الفعل و ذمه» نتوانست قبح فعل و ذم فعل را ایجاد کند تو عقل عملی، نه تو عقل نظری، تو عقل عملی نتوانست قبح این را برایش شدید کند، لذا مرتکب میشود، انجام میدهد. «فی ردعه عن الوقوع فی القبح و شناعة الحق بالعدم». این علم ملحق میشود بالعدم، «فکأن لم یکن هو أهلاً عندهم حتی انهم یسمون الانسان قلیل التجربة جاهلاً لغلبة الهوی و ظهور عواطف» [احساسات] نائیه… این جوان چون هنوز آن تجربه کامل را ندارد از یک سو، ثانیاً شهوت و غضبش هم آنیتر و شدیدتر هستش، لذا میگویند که جوان جاهلی، گاهی میگویند جوانی و جاهلی. این جوانی و جاهلی، این جاهلی جهل عقل عملیست، نه اینکه نداند، نمیشناسد؛ اما وقتی تو مرتبه درگیری عقل عملی با شهوت و غضب میرسد، آنجا عقل عملی شکست میخورد.
ممکن است این جوان نفر اول المپیاد هم تو بحث اخلاق هم شده باشد، تو اخلاق نظری؛ اما ممکن است تو بحث عمل چی بشود؟ تو بحث عمل با همه آن معلومات شکست بخورد، چون این عقل عملی خودش باید ممارست توش ایجاد بشود، به اصطلاح تشخیصش در وقت فعل، نه در بیوقتش. در وقت فعل باید قوی باشد. قدرت تمییز آنجا از دست نرود. یعنی وقتی شهوت غلبه میکند او در حقیقت عقل عملی همان جا به همان مقدار بتواند مقابله با او بکند. اما معمولاً عقل عملی چی میشود؟ این واسطه یک دفعه ضعیف میشود. چون به کار گرفته نشده، قبلاً درست دیده نشده، تکرار در آن تجربهها و حوادث نداشته. یک دفعهاش، نمیداند از کجا یک دفعه مبتلا میشود. هیچکدامش هم البته به جبر نیست، همهاش با اختیار خود انسان است.
[احساسات] نائیه یعنی دور. احساسات نائیه یعنی احساساتی که دور و درازند. احساساتی که مثلاً میبینی تو جوانی احساسات دور و دراز، خیالات دور و درازی که برای خودشان اندیشه به اصطلاح خیالسرایی میکنند، بیشتره. لذا او باعث میشود یک دفعه بلندپروازیهای غیر عاقلانه او را بیندازد تو چاه. بلندپروازیهای غیر [عاقلانه]… به ما گفتند باید انسان بلندپرواز باشد، اما باید چیکار بکند؟ آن بلندپروازی را با حرکت صحیح، با در حقیقت نگاه واقعگرا شروع بکند. این جوانی آن را در حقیقت یک دفعه میبرد به سمت اینکه… میبینید که اغلب کسانی که به اصطلاح مبتلا میشوند به زندان، جوانانی هستند که استعدادهای خوبی هم داشتند، اما همین استعدادهای خوبشان احساسات نائیه دور و دراز را ایجاد میکند. این احساسات نائیه باعث میشود که یک دفعه عقل عملیشان تحت در حقیقت چیه؟ شدت شیطنت غضب و شهوت مغلوب میشود. بله.
[سؤال:] چیکار کنیم؟ این قدرت را هم قرار داده حتماً تو آن زمان که سن بلوغ را آنجا قرار داده. اما در عین [حال] یک تجربهای هم ایجاد میشود؛ یعنی همون جا شدت هم در کار هست. بله، شهوتها در خلاصه سنهای مثلاً یک خورده بالاتر که میآید پیچیدهتر میشود. یعنی انسانهای… انسان نوجوان شهوتش هم سادهتر است، اما شدیدتر است؛ و شهوت هر چی میآید بالاتر، پیچیدهتر میشود. لذا تعبیر این است که گاهی شهوت فقط همین شهوت جنسیست، گاهی میبینید تو به اصطلاح سن میانسالی شهوت میرود روی… تعبیر قرآن این است: تفاخر. یک شهوت خیلی پیچیدهای است آن هم؛ یا تکاثر، شهوت خیلی پیچیدهای است. یعنی طمع، خیلی از شهوتهای جنسی را میپیچد میگذارد کنار تا به تفاخر برسد، تا به اصطلاح تکاثر برسد. درست است؟ پس شهوتهای هی پیچیدهتر هم میشود. آنجا سادهترین و بسیطترین شهوت است، اما در عین حال قدرتش خیلی زیاد است. شهوت جنسی قدرتش در آن اوج نوجوانی و جوانی زیاد است، اما این شهوت در دوره میانسالی اوجش تو یک جهت دیگری این شهوت بروز میکند. غضب تو یک جهت دیگری بروز میکند. بله.
توبه از “داشتهها” و نعمتها
[سؤال:] انسان کسی که احتیاط به شعبه کم دارد آدم باید انجام سنگین باید انجام بدی به نسبت مثلا توبه در این نیست؟ نه، اینجوری نیست. [سؤال:] نه توبه دفعی خیلی شدیده الان کدوم یکی از ما… بله ما حواسمان پرت است، و الا کدام یک از ما الان توجه داریم به نعمتهایی که داریم؟ باید حواسمان چهار چنگی نگهش داریم. کدام ما حواسمان جمع [است]؟ هیچ. آن امام است و پیغمبر آنجور مینالد و گریه میکند. کدام ما؟ اگر ما حواسمان جمع بود باید مثل آنها بودیم. با اینکه گناهی ندارند، اما آنجور خلاصه خودشان را چی میدیدند در درگاه الهی؟ بیچاره میدیدند. ما اصلاً بیچاره نمیبینیم، ما خیلی هم سرحالیم و کیفوریم، خیلی هم خلاصه لاکاری هم نداریم. داده که داده، باید میداده. یعنی ما الان طلبکار هم هستیم. آنهایی که نداده چرا نداده؟ یعنی به آنها طلبکاریم که آنها را چرا نداده؟ به چه حقی به ما نداده؟ لذا حتی دعا که میکنیم میگوییم بده. یعنی تعبیر ما این است که تو خدا نیستی، ما خداییم؛ تو مأموری و معذوری، ما باید از تو بخواهیم تو هم بگویی چشم، میدهم.
اگر ندهیم چی میشویم؟ ناراحت میشویم. از دستش توبیخش میکنیم، میگوییم حق دارم که قهر کنم ازش. خلاصه دارم کلی را میگویمها، این نگاه را که بکنیم میبینیم ما نسبت به دارایی و آنچه که داده… آن جذامی، آن به اصطلاح که [نزد] عیسی علیهالسلام بود را، که به اصطلاح هم به اصطلاح جذامی بوده هم فلج بوده، با آن همه مریضیاش وقتی میرسد عیسی بهش، کور هم میشود؛ همان جا که همان جا خدا میگوید چشمش هم همان جا بگیرد. بعد میگوید: «این مقامش را خدایا به من چقدر دادی ای [خدا]». بعد عیسی میگوید: «چی داری آخه تو؟ دیگه چی داری؟ خارج از شهر، توی بیابان، تنها، جذامی، کور، فلج، همه اینها…». میگوید: «من یک معرفتی دارم، خدا را میشناسم». بیشتر مردم این حواسشان به این نیست، این شاکریت است. اگر ما این حال شدیم، البته بعد میگوییم این توبه راحتتر است.
ببینید حالا این توبه را ما داریم، آنی که گناه میکند احساس میکند یک خجالتی، ندامتی… لذا آنجایی که نقصی را داریم حال توبهمان قویتر است تا نسبت به داراییهایی که داریم. ببینید چند تا از ما نسبت به داراییها [توبه داریم؟] از آن ندامتهای نقصی شروع بشود، اما به آنجاها بکشد؛ لذا نباید از آنجا شروع کنیم، بچه هنوز آنها را خوب نمیفهمد. لذا توی بحث بیداری، مراتب بیداری یکیش شناخت نعمت است، یکیش در حقیقت برگشتن از آن چیه؟ جهالت است، از آن سختی و آن نقص است، از گناه است. یکی در بیداری چیه؟ توجه به نعمتی که غفلت ازش داشته. الا احساس کند نعمت هست، شناخت نعمت و توجه به نعمت از اسباب [توبه است].
من این خط را تمام کنم، وقت گذشت. «وَ لِذَلِكَ أَيْضاً تَرَاهُمْ لَا يُسَمُّونَ حَالَ مُقْتَرِفِ السَّيِّئَاتِ إِذَا لَمْ يَنْفَعِلْ فِي اقْتِرَافِ سَيِّئَةِ [عن] الْهَوَى وَ عَاطِفَةٍ» اگر تو انجامش از هوای نفس و از آن احساسات جوانی نباشد، غلبه اینها نباشد، به این نمیگویند جاهل؛ چرا؟ این از علم است، از عناد است، این اینجوری نشئت گرفته. این را دیگر جاهل نمیگویند، این را «لَمْ یُسَمَّ» این را چی؟ «جَهَالَةً بَلْ یُسَمُّونَهَا عِنَاداً وَ عَمْداً وَ غَيْرَ ذَلِكَ». که حالا تو ادامه میخواهد بحث جهالت را تعمیم بدهد که میخواستیم اینها را گفتیم تا آن رو… [ولی] مقین دیگر نشد، نرسیدیم که جهالت بحث جهالت تعمیم پیدا میکند. حتی اهل عناد هم اگر امکان پشیمانی پیدا کردند تو دنیا، معلوم میشود که آن گناهی که مرتکب شدند آن هم جهالتاً بوده. چون عناد معنایش آن است [که] آخر عمر دنیای اینها کشش پیدا میکند و پشیمان نمیشود؛ این میشود عناد. و الا بقیه، حتی آنی که الان میداند و با عناد است، اما بعدش پشیمان میشود، میگوید این هم عناد نیست. و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

