مقدمه و جایگاه توسل به اهلبیت (علیهمالسلام)
سلام علیکم و رحمةالله. ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ﴾، الحمد لله رب العالمین و صلاة و سلام علی محمد و آله الطاهرین، اللهم صل علی محمد و لعن الدائم [علی] اعدائهم اجمعین الی یومالدین.
اهمیت و آداب حضور در محضر روایات
در محضر کافی شریف و روایات نورانی اهلبیت (علیهمالسلام) و همچنین کتاب «ایمان و کفر» کافی، باب طینت مؤمن و کافر هستیم که یکی از ابواب مهم روایی ماست که نظرهای مختلفی راجع بهش بیان شده و لذا این [جلسات برای این] هست [که] یک وجه جمعی تو روایات انشاءالله داشته باشیم [تا] کلیدی برای این روایات مختلف شود. جلساتی تا به حال در کلیات بحث و مجموع روایات در خدمت دوستان بودیم. جلسه گذشته روایت اول کافی را هم در محضرش بودیم. تأکید میکنیم که خواندن روایات اهلبیت (علیهمالسلام) زیارت اهلبیت است و انسان به محضر روایات که میرسد، باور کند که به محضر اهلبیت (علیهمالسلام) رسیده [است]. و آن حال خوشی که در محضر به انسان دست میدهد، باید [در اینجا هم باشد]؛ یعنی این سیر باید به این سمت باشد [و] باید در محضر روایات به انسان دست بدهد و هر قدر این باور بیشتر بشود و این نگاهِ مراقبت شدیدتر بشود، ارتباط انسان با کلمات اهلبیت قویتر میشود.
فقط فهم علمی نیست؛ [بلکه] هم ادراک عملی و [هم] باور یقینی هم در این فهم اثر دارد. لذا انشاءالله با این نگاه که این جلسات، جلساتیست که به تعبیر خود حضرات که [فرمودند]: «أَحْيُوا أَمْرَنَا»؛ (الكافي، ط – الإسلامية، ج 2، ص 175، ح 2)؛ [یعنی] کسانی که احادیث ما را در جلسات با هم مینشینند [و] مذاکره میکنند، امر ما را احیا کردهاند و [این] حیات امر ماست و باعث خوشحالی حضرات میشود، به این جلسات نگاه بکنیم. فقط یک عنوان کلاس و بحث نیست، بلکه یک محضری هست. با نگاه محضریت و توجه انشاءالله نگاه به جلسات میکنیم تا بهره بیشتری هم ببریم و جلساتمان هم خودش سبب عشق و محبت باشد. یعنی نگاه محبتآمیز به این روایات و معارف، علاوه بر آن مفهومی که القا میکند، رابطه ایجاد میکند. حتی به این حدی که من به این الفاظ نگاه میکنم که از امام صادر شده، مضمونش [را] با شوق نگاه بکنم.
حتی این هم اثر دارد. حتی اگر نفهمیدم ولیکن مشتاق بودم. بله، اگر فهمیدم و مشتاق بودم، اثر تام است. حتی اگر نفهمیدم، همین قدر که کتاب کافی را برمیدارم، میدانم در این روایت اهلبیت [سخن گفتهاند]، با شوق، با علاقه، با توجه هر روایتی را باز میکنم، این نگاه با علاقه همین [قدر] خیلی آثار دارد. لذا باید مزاج رابطهمان را با احادیث اهلبیت گرم کنیم؛ از آن سردی مزاج که انسان نعوذبالله عادت بشود برایش [که] وقتی میرسد، با یک مطلب علمی تفاوت نکند [و] فقط این باشد که حالا دارد این را [میخواند]، باید [پرهیز کرد]. نه این جور نبود که دارد یک متن علمی فقط میخواند؛ نه، دارد ارتباط برقرار میکند. این بحثها را من تکرار میکنم دائماً، چون اینها تکرار میخواهد. یک مفهوم علمی فقط نیست، بلکه یک راه و باور عملیست که تکرارش متذکر [کننده است]: ﴿فَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَىٰ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ﴾ (سوره شریفه ذاریات، 51:55)؛ که این تذکر چی هست؟ مؤثر است؛ که این تذکر [را] انشاءالله تو خودمان هم مراقبهاش را دائم داشته باشیم.
مروری بر مباحث گذشته: حقیقت طینت و مراتب آن
در روایت دوم که سر [صحبت به آنجا رسیده بود، بحث را ادامه میدهیم]. بله، بله، درست است، در روایاتی که در کتاب شریف «بصائر [الدرجات]» بودیم؛ که بابی که در بصائر در رابطه با طینت بود و خلق ابدان و قلوب حضرات معصومین و شیعیان بود، چند روایتش را خواندیم. در روایت هفتم، روایت هفتم هم خواندیم؛ چون آن روز عجله داشتیم، خواستیم که به اصطلاح دو سه تا روایت [بخوانیم]، اما روایت هفتم هم چون نکته دارد و آن روز وقت تنگ بود، نخواندیم. روایت هفتم؛ در روایت هفتم میفرماید: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْمُؤْمِنَ…»؛ تا اینجا چه گفته بودیم تو این ۶ تا روایت قبل؟ که خدای سبحان حقیقتاً طینتی را که حضرات معصومین را ازش خلق کرده، قلوبشان را از اعلی علیین، ابدانشان را از علیین، قلوب مؤمنان را از علیین، [و] ابدان مؤمنان را از دونِ علیین [خلق کرده است]؛ که یک حقیقت واحدیست که این حقیقت واحد درسته مراتبی دارد، که مرتبه قلوب حضرات از بالاترین مرتبهایست که اعلی است، مرتبه ابدانشان و قلوب شیعیان از علیین و ابدان شیعیان از دونِ علیین [است]؛ که این تشکیک وحدت را میرساند که یک رابطه است.
لذا تو روایات با الفاظ مختلف که توجه بالایی به پایینی [مانند]: «تَعَطُّفُ الوالِدِ عَلَى الْوَلَدِ»؛ درسته حضرات نسبت به ما مثل پدر نسبت به فرزند [هستند] یا میفرمایند فرع به اصل [برمیگردد]. از این ور که در حقیقت عشق و محبت فرع به اصل، رجوع فرع [به اصل]، یا «تَحِنُّ إِلَى…»؛ که اینها چون از او مشتق شدند و از او اخذ شدند، مبدأشان از آنجاست، اینها هم به سوی آنها مشتاق [و] دنبال رسیدن به او هستند. از آن وجودات در ما هست. لذا وقتی که تعبیر، خیلی تعبیرات زیبایی در روایات هست که آن نگاه فطری ارتباط با امام تو نگاه فطری چیست؟ از درون شکل میگیرد نه از بیرون فقط که آدم بشناسد و بیرون علاقه پیدا کند.
مصادیق تاریخی ارتباط باطنی با اهلبیت (علیهمالسلام)
لذا آن جمعی که آمدند خدمت پیغمبر اکرم از یمنیون، که گفتند ما وصی شما را میخواهیم بشناسیم؛ که بعد از شما حضرت فرمودند تو این صفها و [بین کسانی] که نماز [میخوانند] تفحص کنید، هر جا که قلبتان آنجا آرام گرفت و یک در حقیقت جرقهای زد و آرام گرفت، آن وصی من است. نه، دیگر فرصت نیست [که کامل بخوانم] چون خیلی زیباست، رو[ایت را] دوستان بگذارید تو کانال در این ارتباط. آن وقت اینها قدم زدند، حرکت [کردند تا به] امیرمؤمنان (علیهالسلام) رسیدند، ایستادند، دست گذاشتند روی شانه حضرت، ایستادند آنجا. پیغمبر فرمود: چرا ایستادید؟ گفتند همان حالت اینجا ایجاد شد؛ یعنی بدون اینکه از بیرون کسی معرفی بکند، از درون رابطه برقرار شد. این همان طینت است، این همان رابطه است که آن رابطه طینت [است].
اینکه فرزندان را به عنوان به اصطلاح اوایل صدر اسلام میآوردند، بعد اینکه اگر شک میکردند به پدر ملحق است یا نه، میآوردند خدمت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و آنجا آن عشق و علاقه و به اصطلاح حال انس فرزند را با حضرت میدیدند، معلوم بود این به پدر ملحق است [و] تو راستای آن طینت هست. دقت میکنید که این طینت ابواب دارد. مثلاً یک باب دیگر این بحث طینت، روایات زیادیست که ما اسماء شیعه، بیان پدرانشان را، خصوصیاتشان را الی یومالقیامه به ما گفتهاند و میشناسیم. لذا بعضیها میآمدند در خدمت حضرات عرض میکردند که آقا ما مثلاً شما را دوست داریم. حضرت میفرمود: نه، من احساس آشنایی با تو را در خودم نمیبینم. طینت تو بوی طینت ما را نمیدهد. یعنی این رابطه اسماء شیعیان الی یومالقیامه و آبائشان و اجدادشان که یک خودش باب مفصلی در روایات [است] که خود او در حقیقت چی هست؟
شاید روایات زیادی را دارد که حالا من بعضیاش را اینجا یادداشت کردم آوردم، نمیخواهم بخوانم، فقط میخواهم بگویم چقدر صفحات زیادی را این پر کرده؛ که این نگاه راجع به حضرات که معرفت ائمه نسبت به دوستانشان [چگونه است]. بعد مثلاً این روایت میفرماید که: «إِنَّ اللَّهَ…»؛ یک کسی آمد خدمت حضرت گفت: «إِنِّي أُحِبُّكَ»؛ فَقَالَ: «كَذَبْتَ»؛ دروغ گفتی. «كَذَبْتَ»؛ فَقَالَ الرَّجُلُ: «سُبْحَانَ اللَّهِ كَيْفَ تَعْرِفُ مَا فِي قَلْبِي»؛ مثل [این] که تو از قلب من [خبر داری]، من دارم میگویم به ظاهر دوست شما [هستم]، به قلب من خبر [میدهی]؟ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: «إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَانِ بِأَلْفَيْ عَامٍ ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَيْنَا فَأَيْنَ كُنْتَ لَمْ أَرَكَ»؛ (اشاره به مضمون روایاتی مثل علل الشرایع، ج 1، ص 142)؛ هر چه نگاه میکنم تو را آنجا نمیبینم، تو را آنجا نمیبینم که بر من عرضه [شده باشی]. خیلی اینها، همه اینها به طینت برمیگردد. خلق ارواح قبل از ابدان به چه برمیگردد؟ به طینت برمیگردد. [این] معرفت به طینت برمیگردد.
معنای «مِنّا اهلالبیتی» و مراتب آن
ابواب آن «مِنّا»ها که در قرآن آمده، در روایت آمده، که این «مِنّا» است و «مِنّا» است که حالا بعضی روایاتش را من اینجا نوشتم، اگر فرصت شد بعضی روایاتش را [میخوانم]. اینها همه برگشت به چه میکند؟ به حل مسئله طینت میکند؛ که یک وجود ارتباطی ایجاد میشود که آن وجود ارتباطی تشکیکی هم هست؛ از یک مرتبه تبعیت و محبت اولیه آغاز میشود، به معیت میرسد، به «مِنّا» منجر میشود. مثلاً ببینید در روایات «مِنّا»، روایات زیادیست. خب مشهورترینش روایت سلمان است که تو خود همین به اصطلاح بصائر الان میآید که تو روایت سیزدهم بصائر است، آن را آنجا میخوانیم. اما روایات دیگری دارد که مثلاً یونس بن یعقوب میگوید در کوچههای مدینه امام صادق (علیهالسلام) را دیدم. حضرت فرمود: به منزل ما [برو]؛ و [فرمود] که یکی از ما اهلبیت پشت درب خانه منتظر من هست. من تا برسم طول میکشد، تو زودتر برو تا او را ببری [داخل] در. میگوید وقتی رفتم آنجا، دیدم که یک شخصی مقابل در است. از او پرسیدم که تو کی هستی؟ گفت من عیسی بن عبدالله قمی هستم. گفتم آخه از کجا آمدی؟ [گفت:] از قم آمدم. قال: پیش خودم گفتم حضرت [فرمود] از اهلبیت ماست؛ این که از اهلبیت نیست که، این قمیه! این چه ربطی به اهلبیت دارد؟
میگوید همین جور خلاصه [منتظر ماندیم تا] حضرت رسید. وقتی حضرت رسید: «أَقْبَلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَلَى الْحِمَارِ»؛ بر آن مرکبی که داشتند داخل شدند؛ «فَدَخَلَ الدَّارَ»؛ با همان وارد خانه شدند؛ «فَقَالَ ادْخُلَا»؛ به ما [که] داشتیم حرف میزدیم، رسید حضرت، گفت: با [هم] شما وارد شوید؛ «ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ يَا يُونُسَ بْنَ يَعْقُوبَ أَحْسَبُكَ»؛ بله «أَحْسَبُكَ»، «أَنْكَرْتَ قَوْلِي أَنَّ عِيسَى بْنَ عَبْدِ اللَّهِ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ «أَحْسَبُكَ» را چون اینجا من بد نوشتم، چشمم خوب [ندید]؛ «أَحْسَبُكَ أَنْكَرْتَ»؛ فکر کنم تو منکر شدی، تو درونت یعنی نتوانستی قبول کنی که عیسی بن عبدالله از ما اهلبیت است، «مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ». «قَالَ قُلْتُ إِي وَ اللَّهِ»؛ همین جور است؛ هر چه کردم [دیدم] قمیه، شما مدنی و هاشمی و مثلاً این جوری. بعد آنجا دارد حضرت فرمودند که بله: «يَا يُونُسَ بْنَ يَعْقُوبَ عِيسَى بْنُ عَبْدِ اللَّهِ مِنَّا حَيّاً وَ هُوَ مِنَّا مَيِّتاً»؛ (رجال الكشي، ط – دانشگاه مشهد، ص 332، ح 613). اگر خلاصه زنده باشد از ماست، وقتی از دنیا میرود از ماست؛ یعنی حیات و مماتش از ما بودن همراهش هست. خیلی خلاصه [مهم است].
شمولیت دایره «مِنّا» برای غیر سادات
این را رجال کشی هم نقل میکند، این [طور نیست که] یک روایت سادهای باشد؛ یا در حقیقت به اصطلاح این روایت در جای دیگر هم، کافی هم که آمده باز یک خورده اضافات دارد که از آن عبور کنیم. یا اباذر؛ پیغمبر میفرماید: «يَا أَبَا ذَرٍّ إِنَّكَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ (امالی طوسی، ص 525). من احبنا کان منا اهل البیت؛ محبت چه کار میکند انسان را؟ به آن سنخیت میکشاند؛ که «مِنّا» بودن پس آن طینت ایجاد سنخیت میکند. دقت میکنید؟ آیا ایجاد سنخیت پیشینی [است یا] پسینی؟ قبلاً ایجاد شده یا بعداً ایجاد میشود؟ میگوید به لحاظ آن نگاه فرازمانی، پیشین و پسین ندارد؛ یعنی کسی که از ورای زمان به این نگاه میکند، او پیشین و پسین ندارد. اما تو نگاه زمانی هم پیشینیست، هم پسینیست؛ پیشینیاش اقتضا است، پسینیاش فعلیت است. اما به لحاظ آن کسی که از ورای زمان نگاه میکند، قطعیت حتمی هست؛ دیگر آنجا لوح محفوظ است. لذا حضرت میگوید اسماء تا آخر همه پیش ما هست؛ نه مال آنهایی که امروز هستند، الی یومالقیامه تمام این اسماء پیش ما [هست]، آن هم خودشان، آبائشان را، نمیدانم خصوصیاتشان را، همه اینها پیش ما هست.
یا میفرماید که: «فُضَيْلٌ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ بله از این سری هم حالا میآید. یا مثلاً تو آن سوره قرآن که میفرماید: ﴿فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَمَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي﴾ (سوره شریفه بقره، 2:249)؛ کسی که از این آب که ابتلا بود به نهر جالوت [و] طالوت و سپاهیانش، و «مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي»؛ اگر کسی از این آب نچشید، از ما میشود. این «مِنّا» شدن هست. یا میفرماید که امیرمؤمنان به اصطلاح: «اللَّهُمَّ بَارِكْ فِي فِضَّتِنَا»؛ (من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 374)؛ خدایا فضه ما را تو مبارک [گردان]. خیلی این هم خلاصه «اللَّهُمَّ بَارِكْ فِي فِضَّتِنَا»؛ در فضه میشود کسی نداشته باشد؟ نه، ولی اقتضائات مراتب دارد. لذا عرض میکنیم که حالا بعد تو روایات میخواهیم اینها را بگیم، بعد آنجا این بحث خوب مطرح میشود که آنها که اهل سجیناند چطور خلاصه از این اقتضا دارند آیا یا ندارند؟ اهل سجین، حالا آن را آنجا بحث روایتش میفرماید.
داستانهای تاریخی از پیوستن به اهلبیت
بعد میفرماید که آن راهبی که شهید شد در جنگ صفین؛ که امیرالمؤمنین رسیدند آنجایی که از تشنگی [در حال] مرگ [بودند]، به اصطلاح چاه آبی را کشف کردند به صورتی که مخفی بود، درش را از زیر خاک بالا کشیدند و سپاه سیراب شدند. خلاصه حضرت گفتند درش را بگذارند، خاک ریختند رویش. بعد مدتی حرکت کردند، قدری [بعد] به بعضی از این یارانشان گفتند: میدانید کجا بود آن؟ گفتند: آره، خب میدانیم کجا بود. گفت: بروید ببینید پیدا میکنید یا نه. رفتند هر چه گشتند پیدا نمیکردند. بعد دیدند یک دیری آنجاست، رفتند پرسیدند: اینجا یک چاه آبی، ما آمدیم خلاصه اینجا چاه آبی بود. گفت: اینجا یک چاه آب هست ولی مخفیست، قرار است برای آن وصی آخرالزمان آشکار بشود. گفت: نه، ما آمدیم خوردیم. آمد گفت: کی بود که این را باز کرد؟ گفتند: به اصطلاح فرمانده ما بود. آمد پیش امیرمؤمنان (علیهالسلام) اظهار به اصطلاح ارادت و اسلام کرد و بعد همراه حضرت بود، از نزدیکان حضرت شد تو جنگ و بعد تو جنگ شهید شد. بعد جنگ حضرت فرمودند که بگردید جنازهها را تا جنازه این را پیدا کنید. وقتی جنازهاش را پیدا کردند، حضرت فرمود: «هَذَا مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ». «هَذَا مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ».
یک کسی که تازه مسلمان شده، مدتی نگذشته، اما یک دفعه چون انتظار داشت، به این مقام «مِنّا اهلالبیتی» رسید. یک موقع سلمان است، فهرست ابوذر است، خب اینها سالیانی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) را دیده بودند؛ اما یک کسی میآید اینجوری یک دفعه شیفته میشود. «هَذَا» به مقدار آن محبت [است]. یا سعدالخیر است که از امویان است، میآید خدمت امام صادق (علیهالسلام) [یا] امام باقر (علیهالسلام) عرض کند که من از خاندان ملعون اموی هستم و شما تو نفرینی که آمده: «لَعَنَ اللَّهُ بَنِي أُمَيَّةَ قَاطِبَةً»؛ (فرازی از زیارت عاشورا)؛ همهشان ملعون [هستند]، من از آنها هستم؛ یعنی یک حالت هراس و ترسی که من از این خاندان ملعون هستم. حضرت فرمودند: «لَسْتَ مِنْهُمْ أَنْتَ أَمَوِيٌّ مِنَّا»؛ (الكافي، ط – الإسلامية، ج 8، ص 230، ح 296). از ما هستی. این هم خلاصه ببینید چقدر خلاصه از افراد مختلف دارم عرض میکنم؛ ببینید از کسی که مسیحی بوده، دیگری که اموی بوده، دیگری که خب فضه بوده، به اصطلاح ابوذر بوده، آن اصل عیسی بن عبدالله بوده. بله عیسی بن عبدالله قمی بوده و امثال اینها که: «لَسْتَ مِنْهُمْ أَنْتَ أَمَوِيٌّ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ». بعد حضرت استشهاد میکند تو روایتش که: «مَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي»؛ (سوره شریفه ابراهیم، 14:36)؛ یعنی اینکه تو را دارم میگویم، یک کبرای کلی داردها! هر که تبعیت میکند از ما به همان مقدار، مقدار دارد «مِنّا» میشود. لذا تابع اگر مطلق شد، «مِنّا» بودن مطلق میشود که این هم یک ملاک است: «مَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي». ببینید اینها ملاکات امید ایجاد میکند، شوق ایجاد میکند، رابطه ایجاد میکند که من احساس بکنم که این ارتباط نزدیک را با من حضرت دارد.
یا مثلاً در روایت… بله، شروع کرده نقش بازی [کردن] تو شمر، این میگوید آخر یکبار شکست به حضرت، خواب داشت، گفت که شمر ما اهلبیتی؟ نه، شمر… بله، شمرِ مایی! این هم بالاخره توانستی نفرت به شمر را زیاد کنی با نقشی که بازی کردی، شمرِ ما شد!
در روایت دیگر ابوالاسود عمر بن یزید بیاع صابری است. بله، امام صادق (علیهالسلام) میگوید به من فرمود: «وَ اللَّهِ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ «أَنْتَ وَ اللَّهِ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ (منبع دقیق حدیث یافت نشد، نقل به مضمون). قسم هم خورده حضرت که قسم به خدا تو از ما اهلبیت هستی. یا میفرمایند که… بله، میگوید وقتی من سؤال کردم، یعنی از آلمحمد (صلی الله علیه و آله و سلم) هستم؟ اللهم صل علی محمد. حضرت فرمودند: «إِي وَ اللَّهِ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»، «إِي وَ اللَّهِ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»؛ بله، «مِنْ أَنْفُسِهِمْ». بعد استشهاد کردند به آیه، حضرت ببینید اینها کلیات کبراهای کلی [است]؛ آن «مَنْ تَبِعَنِي» آنجا که در حقیقت «مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ»، اینجا استشهاد کردند: ﴿إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ﴾ (سوره شریفه آلعمران، 3:68)؛ کسی به ابراهیم نزدیکتر از دیگران است که تابع ابراهیم است، نه اینکه لحمه خونی و به اصطلاح نظام بدنی فقط باشد: ﴿إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَٰذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا ۗ وَاللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنِينَ﴾. فضیل بن یسار است؛ حضرت میفرماید: «رَحِمَ اللَّهُ فُضَيْلَ بْنَ يَسَارٍ هُوَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ»؛ آنجا یا امام باقر (علیهالسلام) میفرماید: «مَنْ أَحَبَّنَا فَهُوَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ «مَنْ أَحَبَّنَا فَهُوَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ (منبع دقیق حدیث یافت نشد). امام صادق (علیهالسلام): «مَنِ اتَّقَى اللَّهَ مِنْكُمْ وَ أَصْلَحَ فَهُوَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ اینها کبرای کلی است که: «مَنِ اتَّقَى مِنْكُمْ»؛ «مَنِ اتَّقَى مِنْكُمْ وَ أَصْلَحَ فَهُوَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ (دعائم الإسلام، ج 1، ص 62)؛ که خلاصه اینها… یا امام رضا (علیهالسلام) به حسن بن موسی وشاء میفرماید: «كَذَا مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ كَانَ مِنَّا وَ مَنْ عَصَاهُ فَلَيْسَ مِنَّا وَ أَنْتَ إِذَا أَطَعْتَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَأَنْتَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ (مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، ط – المكتبة الحيدرية، ص 73، ح 117).
قابلیت خروج از دایره اهلبیت (مثال فرزند نوح و زبیر)
بله، بله، پسر نوح، بله. در امام رضا (علیهالسلام) نسبت به زیدالنار [که] این مقابلش زیدالنار پسر امام کاظم (علیهالسلام) است، برادر امام رضا، نشسته توی مجلس امام رضا (علیهالسلام) هی میگوید ما اینجوری هستیم، ما اینجوری هستیم. حالا حضرت هم دارد با یکی صحبت میکند، این هم یک عدهای را به اصطلاح معرکه گرفته که مثلاً ما اهلبیت اینجور هستیم، ما اهلبیت اینجور هستیم. حضرت خلاصه خیلی دیگر تحمل کردند، چون این چند تا کار خلاف عمده انجام هم داده بود که حالا خواندیم توی کافی شریف جریان پسر نوح را، آنجا اشاره میکنند بهش. بعد خلاصه میفرمایند که سید بودن و علوی بودن نه تنها مجازات گناه را کاهش نمیدهد، بلکه مضاعف میکند. اگر کسی از سادات باشد و گناه مرتکب بشود، تو خلاصه امام کاظم پدر این بیان اینجور نداشت، ترس از گناه داشت، تو چطور بیباک اینجور داری حرف میزنی ما اهلبیت، ما اهلبیت؟
که این هم آنجا میفرماید که ما… بعد حضرت تو بحث زبیر هم همین طور؛ که: «مَا زَالَ الزُّبَيْرُ رَجُلًا مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ حَتَّى نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْئُومُ»؛ (نهج البلاغة، حکمت 453). تا پسرش که بزرگ شد، او را از ما گرفت. پس «مِنّا اهلالبیتی» بودن هم چیه؟ تشکیکی است، قابل رجوع است، قابل رجوع است؛ میشود انسان «مِنّا» بشود و بعد دوباره خارج بشود؟ میگوید این هم میشود. این هم، این هم خطر است؛ یعنی تا گفتی «مِنّا اهلالبیتی» شدیم، دیگر خیالمون رو [راحت نمیکند]، ندارد. بله، مقام مخلصین بالآخره… بله… مقام… مقام مخلصین دیگر از دست شیطان خارج است. بعد… یعنی دیگر آن از اعمال خودش فانی شده تو آن مرتبه دیگر در [حقیقت] خلاصه [از وسوسه رهاست].
زید بن ارقم… «قَالَ لَقِيتُ كُمَيْلَ بْنَ زِيَادٍ… وَ سَأَلْتُ عَنْ فَضْلِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ»؛ حضرت فرمودند که: «يَا كُمَيْلُ مَا مِنْ عِلْمٍ إِلَّا وَ أَنَا أَفْتَحُهُ وَ مَا مِنْ سِرٍّ إِلَّا وَ الْقَائِمُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَخْتِمُهُ يَا كُمَيْلُ ذُرِّيَّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ يَا كُمَيْلُ تَأْخُذُ عَنَّا تَكُنْ مِنَّا»؛ (تحف العقول، ط – جامعه مدرسین، ص 171). این هم قشنگ است: «تَأْخُذُ عَنَّا»؛ از جای دیگری نگیر، از ما بگیر، «تَأْخُذُ عَنَّا تَكُنْ مِنَّا»؛ از ما بشو. چقدر زیباست که انسان حقایق وجودیاش را، معارفش را، کمالاتش را احساس کند که دارد از کی میگیرد؟ از آن منبع اصل دارد میگیرد، به منبعهای فرعی رجوع نکرده، به منبع اصل [رجوع کرده است]. «تَأْخُذُ عَنَّا تَكُنْ مِنَّا». «يَا كُمَيْلُ مَا مِنْ حَرَكَةٍ إِلَّا وَ أَنْتَ مُحْتَاجٌ فِيهَا إِلَى مَعْرِفَةٍ»؛ (تحف العقول، ص 171)؛ و «أَنْتَ مُحْتَاجٌ فِيهَا» که ادامه روایتی که میآید، که اینها دستهای از روایات بود که در اینجا به عنوان «مِنّا» ذکر کردیم.
شرح روایت سیزدهم: حقیقت باطنی انتساب سلمان به اهلبیت (علیهمالسلام)
خب، اینها را که گفتیم، روایت سیزدهم را بخوانیم که چون با اینها تناسب دارد؛ که میفرماید: «عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَنَّهُ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ…»؛ میخوانم، برمیگردم: «دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ عِنْدَهُ أَبُو بَصِيرٍ…»؛ نه ببخشید، اشتباه شد. روایت سیزدهم؛ «عَنِ الْفَضْلِ بْنِ عِيسَى الْهَاشِمِيِّ قَالَ دَخَلْتُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ أَنَا وَ أَبِي عِيسَى فَقَالَ لَهُ قَوْلُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ سَلْمَانُ رَجُلٌ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ آیا این کلام پیغمبر است؟ «فَقَالَ نَعَمْ قَالَ أَيٌّ مِنْ وُلْدِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ»؛ یعنی «أَيٌّ مِنْ وُلْدِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ»؛ یعنی میخواهید بگویید از ولد عبدالمطلب است؟ چون «مِنّا»ست. «فَقَالَ: مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ»؛ حضرت امام صادق (علیهالسلام) [فرمود]: «مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ». دوباره به این میگوید: «مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ». «فَقَالَ لَهُ أَيٌّ مِنْ وُلْدِ أَبِي طَالِبٍ»؛ یعنی اگر حالا عبدالمطلب گفتی، یعنی از ولد ابوطالب هم هست؟ «فَقَالَ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ». «فَقَالَ لَهُ إِنِّي لَا أَعْرِفُ»؛ من نمیفهمم، از ولد عبدالمطلب که نیست، از ولد ابوطالب نیست، اینجا که ابوطالب هم از ولد عبدالمطلب است، پس چطور میشود «مِنّا»؟
یعنی نگاه را نگاهِ چی دیده بود؟ طینت ظاهری، طینتِ طینت ظاهری، این ارتباط ژنتیک ظاهری، نه نظام اتحاد انفسی. ما فکر میکنیم طینت ظاهری اصل است در عالم، در حالی که با این روایاتی که خواندیم، «مِنّا»ها همه تو طریق چی بود؟ آن نظام تبعیت و محبت و طینت باطنی، آن ارتباط باطنی ارواح اتحاد ایجاد میکند. لذا طینت فقط مسئله ظاهر نیست. دقت کردید؟ خاک ظاهری نیست. حالا علتش هم تو روایاتی که هست عرض میکنیم که گاهی این طینت از جنت آورده میشود. بیان این است که این طینت از جنت آورده میشود. یعنی این از جنت آورده شدن یا از نار آورده شدنش، آن وقت بعد میفرماید که: «فَقَالَ عَرَفَهُ يَا عِيسَى»؛ چرا میگوید نمیشناسم؟ «فَإِنَّهُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ»؛ «مِنَّا» یعنی از اینجا؛ یعنی آن محبت، شوق، اطاعت؛ نه از خلاصه آن گِل، از آن خاک، از آن در حقیقت نسل که اینجور باشد. «فَإِنَّهُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ»؛ [آن] ونی که فکر تو رفت، او نیست. «إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ طِينَتَنَا مِنْ عِلِّيِّينَ وَ خَلَقَ طِينَةَ شِيعَتِنَا مِنْ دُونِ ذَلِكَ»؛ (بصائر الدرجات، ط – الإسلامية، ج 1، ص 15، ح 13).
این حالا نشان میدهد که چه طینتیست؛ چون ما طینت را فقط گل ظاهری میدیدیم، میگوید نه، این گل ظاهری هم نمادی از آن است و الا حقیقتش آن طینت، نظام باطنی و روحیست. «مِنْ دُونِ ذَلِكَ فَهُمْ مِنَّا»؛ پس شیعیان ما از ما هستند، «فَهُمْ مِنَّا». «وَ خَلَقَ طِينَةَ عَدُوِّنَا مِنْ سِجِّينٍ وَ خَلَقَ طِينَةَ شِيعَتِهِمْ مِنْ دُونِ ذَلِكَ وَ هُمْ مِنْهُمْ وَ سَلْمَانُ خَيْرٌ مِنْ لُقْمَانَ». سلمان شیعه ما و «مِنّا» بود، لقمان بزرگ است، اما سلمان «خَيْرٌ مِنْ لُقْمَانَ»؛ از لقمان هم بزرگتر و بالاتر است. این هم یک روایت شریف بود. حالا ۹۱ [؟]… سه جلسه کل روایت… خب دیگر حالا این هم خلاصهاش بود دیگر، تو یک بالآخره ربع، یک سوم جلسه گفتی. حالا آنجا هم حتماً مفصلش آمده. ۳۸، ۳۹۱ [؟]. حالا شما اینها را تو کانال میگذارید دوستان استفاده میکنند.
شرح روایت هفتم: آثار طینت بهشتی در روح و جسم مؤمن
در روایت هفتم میفرماید که: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْمُؤْمِنَ مِنْ طِينَةِ الْجَنَّةِ…»؛ این روایاتی که از این سنخها، «مِنّا» اینها هست، اینها تکرار نیست. یعنی اگر آدم بنشیند روزی یک بار بعضی اینها را تکرار کند، باورش بشود که ارتباط با امام اینجور نزدیک امکانپذیر است، دست ملاطفت امام بر سر ما امکانپذیر است، قبول ما نسبت [به] امام، [اینکه] قبول کند ما را ممکن است، ما را از خودشان ببینند ممکن است، هر چه انسان اینها را تمرین کند، تکرار کند، به خودش بقبولاند، اینها کمال است. اگر این شکل گرفت، یک بابی میشود که هر چه بعد از این، از این نشئت بگیرد، آن وقت همان ملکهای میشود که هر عملی، حتی از دنیا رفت، ولی این وجودش بود، «مِنّا» شد، دیگر «مِنّا» شد، کار تمام است. نمیگوییم عمل نمیخواهدها؛ آن عمل این را ایجاد کرد و حفظ میکند و باقی نگه میدارد، اما دیگر مقدار عمل نیست. دقت کردید؟ آن حقیقت عمل است، کیفیت عمل است، نه مقدارش. لذا میگویند به کثرت اینها نگاه نکنید، به آن عمقش نگاه بکنید. اگر این گره خورد با این شوق و محبت و حال، آن موقع دیگر فعل من فعل امام میشود، اثر این فعل [من]، فعلِ اثر فعل امام میشود. نتیجهای که بر [آن] مترتب میشود، محاسبه امام محاسبه من میشود. من محاسبه جدایی ندارم آن وقت. اینها دنبالش هست که خیلی حقایق زیادی در روایت هفتم [است].
«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْمُؤْمِنَ مِنْ طِينَةِ الْجَنَّةِ وَ خَلَقَ النَّاصِبَ مِنْ طِينَةِ النَّارِ»؛ (بصائر الدرجات، ج 1، ص 14، ح 7). یعنی این طینت جنت و طینت نار، یعنی چی؟ یعنی پیشینی یا پسینی؟ الان طینت جنت و نار که دارد میگوید، آن به لحاظ [نقطه]ایست که معلوم میشود که این عاقبتش کجایی است و این عاقبتش کجایی است. میگوید از ابتدا از آنجا نشأت گرفته بود، به لحاظ حتمیت و وقوعی که بعد محقق شد تو دنیا. اما آنجا قبل و بعد چی هست؟ یک جاست. کسی دارد اخبار میکند که تو آن موضع نشسته، دارد از آنجا میبیند که این اقتضا و فعلیت به کجا کشیده میشود. درسته؟ دارد اخبار میکند از آن فعلیتی که محقق میشود برای ما در این اینجا، ولی او از آنجا دارد میبیند. لذا اسماء همه شیعیان معلوم است پیششان که کی جنتیست و کدام شخص از غیر شیعیان مثلاً اینها ناری هستند. لذا «خَلَقَ الْمُؤْمِنَ مِنْ طِينَةِ الْجَنَّةِ وَ خَلَقَ النَّاصِبَ مِنْ طِينَةِ النَّارِ».
«وَ قَالَ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً…»؛ این خیلی زیباست؛ اگر کسی خدا نسبت [به] بندهای خیری را بخواهد قرار بدهد و او را قصد خیر نسبت به او داشته باشد، «طَيَّبَ رُوحَهُ وَ جَسَدَهُ»؛ جسد و روحش طیب میشود؛ یعنی هم روح و هم جسد، یعنی هم تو نظام ظاهر هم تو نظام باطن. «طَيَّبَ رُوحَهُ وَ جَسَدَهُ»؛ یعنی چی؟ «فَلَا يَسْمَعُ شَيْئاً مِنَ الْخَيْرِ إِلَّا…»؛ عیب ندارد، حالا عیب ندارد آن مناسب با کافر. بله، میفرماید که: «فَلَا يَسْمَعُ شَيْئاً مِنَ الْخَيْرِ إِلَّا عَرَفَهُ»؛ هیچ در حقیقت خیری برایش پیش نمیآید الا اینکه وقتی جلو راهش قرار میگیرد، میشناسد [آن را]. این قدرت فهم پیدا میکند. یعنی محبت اهلبیت و خیری که تو آن رابطه برای انسان پیش میآید، اثرش این است که انسان وقتی به خوب و بد میرسد، قدرت تشخیص خوب را پیدا میکند. چون [با] معیاری رو [بهرو شده و] باهاش مرتبط شده که خیر مطلق است. محبت کسی را پیدا کرده که خیر مطلق است. وقتی میرسد به خوبی و بدی، ببینید [بحث] می[ل] و زندگی، نه صرف محبت تنها، میگوید آن محبت که میرساند تو سبک زندگیاش، به طوری که این وقتی میرسد به خوبی و بدی، تا به خوبی میرسد، میبیند دوست دارد خوبی را، چون خوبی ظهور امامش میشود. چون امامش را دوست دارد، خوبیها همه چی میشوند؟ ظهور امامش [میشوند]، علاقه دارد به آنها، میبیند به این شوق دارد. بدی را که میبیند، میبیند نفرت دارد، چون بدی ربطی به امامش ندارد، دور از امام شدنش هست. لذا این هم نفرت پیدا میکنند.
«فَلَا يَسْمَعُ شَيْئاً مِنَ الْخَيْرِ إِلَّا عَرَفَهُ»؛ «لَا يَسْمَعُ» تو نظام بدن است، با گوش است که میشنود؛ اما «إِلَّا عَرَفَهُ» تو نظام قلب است که تعبیر اینجا کرد که «طَيَّبَ رُوحَهُ وَ جَسَدَهُ». یعنی گوشش هم حرفهای بیخود نمیشنود، چشمش هم صحنههای بیجا نمیبیند، دستش هم به جای در حقیقت غیر صحیح به اصطلاح لمس ایجاد [نمیکند]. ببینید چقدر زیبا میشود طیب جسد؛ هم جسدش طیب میشود و هم روحش طیب میشود. شنیدههاش [را] جوری قرار میدهد خدا [که] این را در جایی قرار میدهد و خودش جایی را برای حرکتش [انتخاب میکند] که این غیر از آنچه که باید، نمیشنود. چشمش غیر از آنچه که شاید، نمیبیند. درسته؟ همین جور همه حواس دیگرش، دهانش هم. لذا «طَيَّبَ رُوحَهُ وَ جَسَدَهُ». لذا انسان وقتی پرهیز میکند تو نظام ظاهری از آنجایی که مواضع گناه است، مواضع تعدی به دیگران است، طیب جسدش [شکل میگیرد] و به تبع این طیب روح، دارد طیب میشود.
«فَلَا يَسْمَعُ شَيْئاً مِنَ الْخَيْرِ إِلَّا عَرَفَهُ وَ لَا يَسْمَعُ شَيْئاً مِنَ الْمُنْكَرِ إِلَّا أَنْكَرَهُ»؛ تا یک چیز بدی هم میشنود، اگر شنید بلافاصله چی میشود؟ انکارش [میکند]. آن حال قلبش است که اگر طیب جسد بخواهد باشد، طیب جسد به این است که ممکنه من بعضی صدا اختیار من نباشد که بشنوم؛ تا شنید چیه؟ «أَنْكَرَهُ»؛ قلبش این را انکار میکند تا طیب جسد به هم نخورد. این هم مراقبهایست که دارد اینجا میفرماید. و قال… و سمعته یقول… و به اصطلاح این عبدالغفار جازی دارد نقل میکند از امام صادق که: «وَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ الطِّينَاتُ ثَلَاثَةٌ طِينَةُ الْأَنْبِيَاءِ وَ الْمُؤْمِنُ مِنْ تِلْكَ الطِّينَةِ…»؛ طینات سه دسته هستند، سه طبقه. طینت انبیا، که طینت مؤمن، هم مؤمنین هم از طینت انبیاست: «إِلَّا أَنَّ الْأَنْبِيَاءَ هُمْ صَفْوَتُهَا وَ هُمُ الْأَصْلُ»؛ از صفوه این طینت خلاصه اینها خلق میشوند و هماصل انبیا اصولاند. دقت میکنید؟ خیلی زیبا[ست]. «وَ لَهُمْ فَضْلُهُمْ»؛ برای مؤمنین فضل طینت انبیاست، که «شِيعَتُنَا خُلِقُوا مِنْ فَاضِلِ طِينَتِنَا». این فاضل نه اینکه حالا مثلاً دیدید که مثلاً این بناهای کارگر یک ملاتی درست میکند میبرد، حالا یک قدری زیاد میآید، میگویند چه کارش کنیم؟ میگوید مثلاً بریزید این جلوی مثلاً ساختمان اینجا هم [پر شود]… حالا مثلاً نه اینجوری. «فَاضِلِ طِينَتِنَا» نه یعنی صفوه و به اصطلاح مرتبه پایینتر؛ یعنی این از اصل، این از رقیقهاش. اینجوری نه [که] «مِنْ فَاضِلِ» یعنی حالا چی میگویند اسمش را؟… چی؟… نه، آن چیزی که درست میکنند نمیدانم اسمش را چی میگویند، آن که حالا… حالا، حالا هر چی که میگویند دیگر. بالآخره درست که میکنند اول، بعد میبینی یک قدریاش را بردند تمام شد مصرف شد، استاد بقیهاش مانده، میگویند چه کارش کنیم؟ دیدید که یک کاری پیدا میکنند، میگویند این را حالا خرج آنجا کنیم. دیگر این دیگر [بماند].

