مقدمه و جایگاه بحث طینت در کافی شریف

سلام علیکم و رحمة الله، خدمت شما [عزیزان هستم]. ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ﴾، الحمدلله رب العالمین و صلاة و سلام علی محمد و آله الطاهرین، اللهم صل علی محمد و [آل محمد] و لعن الدائم علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین.

[بحث ما] در محضر کافی شریف، کتاب ایمان و کفر هستیم و اولین بابی که [مطرح می‌شود] باب طینت مؤمن و کافر [است]. در جلسه گذشته اصول محکمات بحث را عرض کردیم که باید در این بحث -که در چندین باب ان‌شاءالله، نزدیک ۹ باب، ۸ یا ۹ باب این [مطلب] به طرق مختلف بیان می‌شود- اصول محکمات این ابواب و روایات را [که] روایات زیادی هم هست [در نظر گرفت]. حالا در اینجا ممکن است مثلاً چندین روایتش آمده [باشد]، اما در کتاب شریف بحار [الانوار] بیش از این آنجا وارد شده و در کتاب طینت -طینت و میثاق بحار- حدود ۶۰ و خورده‌ای و این‌طورها روایت در آنجا فقط در آن باب ذکر شده که دیدن این روایت [روایات]، هر کدام ۶۶ روایت، در آنجا ۶۷ روایت آمده که این روایات اصول مهمی را در مباحث انسان‌شناسی مطرح می‌کند.

پیچیدگی بحث و لزوم رجوع به محکمات

اگر آن محکمات بحث خوب در دست انسان باشد، در کنار این روایاتی که دارند خودشان هم اصول و محکمات را القا می‌کنند، هم گاهی متشابهات را به اصول برمی‌گردانند، که [اگر] قدرت این ارجاع را انسان در این روایات ببیند، مباحث بسیار مهمی از انسان‌شناسی حل می‌شود؛ که خب البته مباحث سختی است، به طوری که مرحوم مجلسی در همین خلاصه ذیل روایاتی که در این باب آورده، در انتهایش بیانشان این است که این‌ها جزو به‌اصطلاح معضلات، به‌اصطلاح بحث… ته من گفتم ۶۰ و خورده‌ای، ۶۵ تا ۶۷ تا، بله ایشان می‌فرماید که: «اعلم ان اخبار الباب من متشابهات الاخبار و معضلات الاثار». و اصحابنا رضی الله عنهم فیها مسالک، خیلی روش‌های مختلفی را پیش گرفتند؛ از اخباریون گرفته تا جهات مختلفِ ملف [مختلف] دیگری که بعضی‌ها این‌ها را به عنوان اخباریون گفتند که ما «نؤمن بها» مجملاً به اجمال قبول می‌کنیم، نمی‌توانیم تفاصیلش را بفهمیم و «نعترف بالجهل عن حقیقت معناها» و علمش را به ائمه برمی‌گردانیم. تا بعضی دیگری که گفتند: «محمولة علی التقیة»، دیگرانی که گفتند این بر تقیه بار می‌شود «موافقتها لروایات العامة» چون روایات عامه هم بعضی شبیه این‌ها هست و «لما ذهبت علیه الاشاعرة» که اشاعره هم که جبریون باشند که معظم به‌اصطلاح اهل تسنن بر نظام اشاعره فکر می‌کنند؛ لذا این را حمل بر تقیه کردند و همچنین چند قول دیگری که ایشان نقل می‌کند.

و در انتها می‌فرماید که «لا یخفی» در اینکه این نظرهایی که گفتیم «و فی کثیر من الوجوه السابقة» و «ترک الخوض فی امثال تلک المسائل الغامضة» فرورفتن در این مسائل عمیق «التی تعجز عقولنا عن الاحاطة کنهها اولی» لا سیما فی المسألة التی نهی عنها که نهی از خوض در او شده. بعد ایشان می‌فرماید البته ما بعضی از اقوال علما را در اینجا ذکر می‌کنیم، در انتهای روایات و تحلیل می‌کنیم، که یک بحث مفصلی را ایشان در حدود مثلاً ۱۶-۱۷ صفحه اقوال مختلف را می‌آورد و نظرات را می‌آورد و قبول و رد می‌کند.

خب مسئله پس بحث سختی است [و] می‌خواستیم از اینکه بحث، بحث سنگینی است و افراط و تفریط در بحث زیاد شده و این هم که مرحوم مجلسی می‌فرمایند که این به‌اصطلاح ترک خوض درش اولی است، از این جهت است که عمومیت نباید پیدا کند. فهم عمومی نسبت به این مسئله سخت است، اما در بین خواص و عالمان، تعمق در این بحث البته مباحث و رموز بسیاری را برای کسانی که برنامه‌ریزان فرهنگ هستند -عالمانی هستند که می‌خواهند مردم را به سمت خدا هدایت بکنند- البته لازم است؛ و الا حضرات معصومین اگر چیزی بخواهد جزو معضلات و اسرار باشد که نباید در او ورود بکنند، بیان نمی‌کردند [در حالی که] بیان کردند و این بیانشان هم در یک یا دو روایت یا سه روایت نیست. فقط در اینجا، در این باب، چون این خود ابواب مختلفی را شامل می‌شود -جبر و اختیار، شقاوت و سعادت، این طینت- یعنی این‌ها هر کدام مرتبط با همه [یکدیگر هستند]. همه‌اش توی یک به‌اصطلاح کلیاتی مشترک است؛ لذا روایات این ابواب مختلف که به هم تناظر دارد بیش از شاید ۲۰۰، ۳۰۰ روایت مهم در کار است.

اشاره به روایت حکم بن عتیبه (حکم ملکوتی)

مثلاً یک روایت این بابی که مرحوم مجلسی آورده و روایت شاید پنجمی باشد که در اینجا آمده -نه روایت ششم است- خودش نزدیک به حدوداً ۶ صفحه است که این روایت -که یک روایت مهم کلیدی هم هستش که به نام روایت «حکم ملکوتی» معروف است که امام باقر (علیه السلام) به ابی اسحاق لیثی فرمودند- و در آنجا خیلی در حقیقت اصول و امهات القا شده که نظام دنیا و آخرت را [و] سنن حاکم برش را بیان کرده [و] جزو مسائل بسیار مهم است. حالا اگر ان‌شاءالله توفیقی داشتیم آن روایت را هم -که در اینجا در کافی شریف ذکر نشده اما اگر توفیقش را داشتیم ان‌شاءالله آن روایت را هم- در محضرش قرار می‌گیریم. ان‌شاءالله در کتاب بصائر هم عرض کردیم چند باب را [که] روایات این مسئله را ذکر کردند.

مروری بر اصول محکمات بحث طینت

اما روایت اول را از کتاب ایمان و کفر کافی می‌خوانیم، بعد به بصائر رجوع می‌کنیم. فقط یادتان باشد امهاتی که ذکر شده بود؛ یکی این بودش که ما یقیناً خلاصه چه داریم؟ اختیار انسان و اراده انسان جزو محکمات تمام این معارف است که انسان اعمالش با اختیار محقق می‌شود. مثل مفوضه نیستیم [که] بگوییم اختیار مطلق، تفویض مطلق؛ اما مثل اشاعره هم نیستیم که بگوییم که جبر است، لذا «امر بین الامرین» است که این امر بین دو امر قطعاً باید به عنوان اصل محکم مسئله در کار باشد که نه جبر است «لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین».

نگاه دوم، علم خدا را هیچ‌گاه -علم ذاتی را- با مسئله آن علم فعلی مخلوط نکنیم. علم ذاتی قبل از فعل است، مبدأ همه این‌هاست و لذا همه هستی در آنجا امر واحد است و آنجا زمان و مکان جزو نازله عالم هستی است. در علم الهی یعنی حاکم بر کل که نیست، جزو نازل است و خودش جزو علم محسوب می‌شود و لذا نیاییم هر چیزی را حتی علم الهی را از دریچه حکومت زمان و مکان بخواهیم بسنجیم؛ که بگوییم اگر خدا الان می‌داند پس آنچه که اتفاق می‌افتد جبر است. الان و بعداً در کار در آنجا نیست، درست است؟ [این‌ها] ظرف زمان و مکان است که یکی از مباحث چه بود؟ از مباحث مهم بحث علم الهی بود.

یک نکته دیگر این است که رابطه این طینت با بهشت و جهنم یک رابطه مستقیمی است که در همین شاید روایات کافی هم -شاید توی همین روایت اول و دوم و این‌ها هم- اشاره می‌شود که این طینت از بهشت و جهنم اخذ شده. پس اول و آخر به هم منعطف [هستند]. نکته دیگر این بودش که «بدء» و «عود» با هم تطابق دارند، که عود انسان در نظام قوس صعود مطابق بدء انسان است در نظام نزول؛ یعنی آنچه که نشأت گرفته با آنچه که می‌رسد یکسان است. منتها این به لحاظ علم الهی [است]، نه به لحاظ زمانی که بدء و عود را به لحاظ چه بگیریم؟ زمان؛ نه، بلکه به لحاظ مبدئیت از جانب خدای سبحان و رجوعی که پیدا می‌کند. تا آن دوباره محذور جبر پیش نمی‌آید وقتی به لحاظ علم الهی می‌شود و روایاتی که می‌فرمایند: «السعید سعید فی بطن امه و الشقی شقی فی بطن امه» که اقتضا را با فعلیت یکی نگیریم باز، که بسیاری از این‌ها اقتضای قریب به فعلیت را بیان می‌کند نه فعلیت را.

تأثیر شرایط محیطی و سختی طاعت بر پاداش

لذا در مرتبه اقتضا -مراتب اقتضا هم که در کار باشد- اقتضا به سمت سعادت یا اقتضا به سمت شقاوت، همه این‌ها با اختیار انسان سازگار است و جبرانش هم در اینکه نقطه‌های شروع یکسان نباشند را جلسه گذشته مفصل توضیح دادیم؛ که اگر گناه در جایی راحت است، به همان نسبت طاعت سخت است. لذا اگر طاعتی از کسی -به طاعت مثلاً ساده‌ای طاعت کمی صورت می‌گیرد- چون طاعت سخت است همین طاعت ارزشش گاهی از طاعت زیادی که در جایی که طاعت راحت است، بیشتر محقق می‌شود و اثر دارد. توانی که انسان مصرف می‌کند دخیل است. اگر لازم است برای این طاعت -مثلاً مثال عرض می‌کنم- ۱۰۰ واحد انرژی مصرف شود تا یک کار کوچکی در یک جای سختی که معصیت آنجا اصل است [و] راحت است [انجام شود]، اگر کسی بخواهد طاعتی آنجا انجام بدهد انصافاً خیلی باید مبارزه بکند. این ۱۰۰ واحد انرژی مصرف می‌کند برای این طاعت تا این محقق بشود، تا جایی که همین طاعت را در کسی در یک محیطی، یک واحد انرژی می‌خواهد مصرف بکند تا این طاعت محقق بشود.

توی نظام اولی چون این بعد به‌اصطلاح بعدی دارد، توی نظام اولی قطعاً این ۱۰۰ واحد با این یک واحد یکسان جزا داده نمی‌شود. که این روسری سرش کرده، آن هم روسری سرش کرده؛ این یک واحد انرژی مصرف کرده، او ۱۰۰ واحد به‌اصطلاح از این انرژی مصرف کرده [تا] کار محقق شده. این ۱۰۰ واحد با یک واحد جزای مساوی ندارند، چون عمل به لحاظ فیزیکی چه بوده؟ مساوی بوده. یا بالعکس، کسی که در جایی که معصیت ساده است و اصل بر معصیت است، معصیتی ازش محقق می‌شود غیر از کسی است که در جایی معصیت سخت است؛ اگر می‌خواهد همان معصیت را محقق بکند، باید خیلی زحمت بکشد، مخفی بکند، شرایط را جور بکند تا همان معصیت محقق بشود. این دو تا معصیت با اینکه ظاهرشان یکسان است، اما جزایشان واحد نیست، این هم خلاصه حتماً در کار است.

آن‌وقت قاعده هم این است؛ هر جا طاعت سخت است، معصیت راحت است و هر جا معصیت سخت است، طاعت راحت‌تر است. این دو تا با هم هم‌پوشانی ایجاد می‌کنند، لذا با اینکه نقطه‌های شروع متفاوت می‌شود، اما در عین حال چه می‌شود اثرش؟ اثرش [این است که] عدالت الهی رعایت می‌شود، چون جزا مطابق توانی است که این مصرف کرده. اگر معصیتی ازش سر زد در جایی که معصیت ساده بود [و] همه شرایط کمک بود، این غیر از آنجایی است که همین معصیت از کسی که همه شرایط برایش در حقیقت مقابل این معصیته، ولی سعی و کوشش و توانش را به کار می‌گیرد تا معصیت محقق بشود. این دو تا یکسان جزا داده نمی‌شوند. این هم پس بحث اقتضاست.

که اگر آبا و اجداد اثر داشتند در فعل، این محیط اثر داشت در اقتضائات، این غذاهایی که می‌خورد اثر داشت در اقتضائاتی که برای این پیش می‌آید. چون غذاها هم نقش دارند توی همان‌جوری که در روایات دارد به معنای آن سعادت عامه که عرض کردیم بعضی از گیاه‌ها، بعضی از زمین‌ها، بعضی از آب‌ها ایمان آوردند، بعضی‌ها ایمان نیاوردند. این ایمان آوردن یا ایمان نیاوردن مثل بحث سجده و تمرد است که بعضی در راستای کمال انسان خیلی مؤثرند، بعضی کمتر مؤثرند، بعضی مزاحمت هم دارند؛ اما همه این‌ها با اصل کلی که این‌ها اقتضا ایجاد می‌کنند [و] هیچ‌کدام جبر ایجاد نمی‌کنند باید چه باشد؟ همراه باشد.

خب و اصول دیگری که حالا تو ضمن بحث بسیارش را خواهیم گفت، چون من یادداشت کردم اما می‌بینم خب این‌ها را بگوییم به روایات که دوباره برسیم وقت تمام می‌شود، بعد دوباره جلسه بعد بخواهیم مقدمات را برگردیم سخت می‌شود وارد روایات هم بشویم.

قرائت روایت اول باب طینت: خلقت از علیین و سجین

روایت اول باب طینت مؤمن و کافر: «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ رِبْعِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ رَجُلٍ» که خب این «عن رجل» باعث می‌شود که چه بشود؟ این روایت آن نظام اسنادش کامل محفوظ نباشد. «عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (ع) قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ النَّبِيِّينَ مِنْ طِينَةِ عِلِّيِّينَ قُلُوبَهُمْ وَ أَبْدَانَهُمْ» (منبع: الکافی، طبع الاسلامیة، ج ۲، ص ۲، ح ۱)

ترجمه: «خداوند عزوجل پیامبران را از سرشت علیین آفرید، هم دل‌هایشان و هم بدن‌هایشان را.» پس خدای سبحان خلق کرد از طینت علیین، هم قلوب انبیا را هم ابدان انبیا را از علیین. «وَ خَلَقَ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ تِلْكَ الطِّينَةِ» قلوب مؤمنین از طینت علیینی که انبیا قلوب و ابدانشان خلق شده بود، خلق شد. «وَ جَعَلَ خَلَقَ أَبْدَانِ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ دُونِ ذَلِكَ» اما ابدان مؤمنین از مرتبه دون علیین خلق شد. «وَ خَلَقَ الْكُفَّارَ مِنْ طِينَةِ سِجِّينٍ» کفار را خدای سبحان از طینت سجین خلق کرد. «قُلُوبَهُمْ وَ أَبْدَانَهُمْ» که هم قلبشان هم بدنشان [از طینت سجین بود]. «فَخَلَطَ بَيْنَ الطِّينَتَيْنِ» بعد بین طینت سجین و طینت علیین به‌اصطلاح مخلوط کرد. «فَمِنْ هَذَا يَلِدُ الْمُؤْمِنُ الْكَافِرَ» از اینجاست که مؤمن از کافر به دنیا می‌آید، یا بگوییم که «یلد المؤمنُ الکافرَ» که مؤمن کافر را به دنیا می‌آورد؛ یعنی از مؤمنی کافر به دنیا می‌آید. «وَ يَلِدُ الْكَافِرُ الْمُؤْمِنَ» یا کافر مؤمن [را] به دنیا می‌آورد از [آن جهت]. «وَ مِنْ هَذَا يُصِيبُ الْمُؤْمِنُ السَّيِّئَةَ» از این جهت که خلط به‌اصطلاح این طینت‌ها شد، یکی ایمان از کفر و کفر از ایمان [متولد شد]، دیگری‌اش یعنی یک مرتبه پایین‌تر معصیت از مؤمن سر می‌زند. دقت کردید این مرتبه دومش است؛ آنجا ایمان و کفر بود، اینجا چیه؟ من ت… و به‌اصطلاح حسنه است، که معصیت از به‌اصطلاح کافر سر می‌زند [نه] از مؤمن سر می‌زند و از کافر حسنه صورت می‌گیرد. «وَ مِنْ هَذَا يُصِيبُ الْكَافِرُ الْحَسَنَةَ» «فَقُلُوبُ الْمُؤْمِنِينَ تَحِنُّ إِلَى مَا خُلِقُوا مِنْهُ» پس قلوب مؤمنین میل پیدا می‌کند، اشتیاق پیدا می‌کند «الی ما خلقوا منه». «وَ قُلُوبُ الْكَافِرِينَ تَحِنُّ إِلَى مَا خُلِقُوا مِنْهُ» دست شما درد نکند [که چای آوردید]. که قلوب کفار هم به‌اصطلاح آن «ما تحن الیه» که شوق دارد [به آن سمت می‌رود].

شرح روایت با کمک روایات بصائر الدرجات

این‌ها چقدر تو اینجا حالا معارفه، ببینید تو کتاب شریف بصائر [الدرجات] این مجموعه روایات خلق طینت را کنار هم آورده، آنجا جمعش از اینجا به‌اصطلاح بهتر صورت گرفته. چند تا روایت را که کنار هم آورده، در یک روایت کامل‌ترین بیان آمده که بیانات دیگر روایات را به این برگرداندن خیلی ساده می‌شود. یعنی تو جمع روایات یک روایت از همه جامع‌تر بیان کرده که بقیه روایات را می‌توانیم اجمالشان را به تفصیل او حل بکنیم.

تفصیل آن روایت این است که می‌فرماید خدای سبحان به‌اصطلاح انبیا را قلوبشان را از اعلی علیین خلق کرده و ابدانشان را از علیین. دقت بکنید! قلوب انبیا از اعلی علیین، ابدان انبیا از علیین؛ قلوب مؤمنین از علیین و ابدان مؤمنین از دون علیین. پس یک حقیقت تشکیکی است به عنوان علیین که از دون علیین شروع می‌شود، به علیین می‌رسد، به اعلی [علیین] منجر می‌شود. سه مرتبه دارد: از مرتبه عالی قلوب انبیا که اعلی علیین است، از مرتبه متوسط ابدان انبیا و قلوب مؤمنین [که] از مرتبه وسط که علیین است، از مرتبه دون علیین ابدان مؤمنین. پس الان توی جریان مؤمنین و انبیا، سیر به‌اصطلاح آن خلقتی‌شان تو مراتب علیین کاملاً معلوم است. قلوب مؤمنین از مرتبه ابدان به‌اصطلاح انبیا شد.

آن موقع دنبال این روایات دیگر که اینجا مثلاً فرمودند که انبیا از علیین خلق شد قلوبشان و ابدانشان، و مؤمنین قلوبشان از این مرتبه اما ابدانشان از دون این مرتبه؛ خب خودش ناظر است به اینکه اگر می‌فرماید قلوبشان و ابدانشان از علیین، قلوب [و] ابدان که توی یک رتبه نیستند. یعنی خود آن علیین مراتب فوق علیین و اعلی علیین معنا می‌دهد که این روایت آن را معنا می‌کند.

یا اگر در رابطه با سجین می‌فرماید که قلوب آن به‌اصطلاح و ابدان ائمه اهل در حقیقت شقا از به‌اصطلاح مرتبه سجین خلق شدش و قلوب به‌اصطلاح آن کسانی که مؤمنان به این‌ها هستند از چه خلق شده؟ از مرتبه سجین، اما ابدانشان از دون سجین. آنجا تو مرتبه منفی تا می‌گوییم دون، کمتر [است]؛ یعنی شقاوت کمتر. تو علیین -دقت می‌کنید؟- می‌گوییم دون یعنی چی؟ یعنی کمال کمتر. این‌ها را باید توجه داشته باشیم. اگر می‌گوییم دون سجین یعنی چی؟ یعنی شقاوت کمتر. اگر می‌گوییم فوق سجین یعنی از مرتبه آن به‌اصطلاح شدیدتر، یعنی شقاوت بیشتر، یعنی تو منفی راسخ‌ترند. پس شما اگر این منحنی‌های مثبت و منفی را در نظر بگیرید -درسته؟- اگر ما بگوییم که یک مرتبه صفر را داریم، یک مرتبه علیین، یک مرتبه اعلی علیین؛ بعد دوباره زیر صفر یک مرتبه سجین، یک مرتبه چی؟ فوق سجین که آن پایین‌تر قرار می‌گیرد. این هرم را در نظر بگیرید، آن‌وقت بحث عرض این عرضی که الان ما داریم می‌شود آن نقطه صفر. آن سماوات می‌شوند علیین، آن علیین می‌شود عرش الهی یا در حقیقت بگویید سماوات سبع -این‌ها روایات آمده قابل تبیین است- و آن پایین که می‌گوییم سجین و به‌اصطلاح پایین‌تر از سجین از جهت شدت سجین که گفتیم، آن هم می‌شود ارضین سبع و پایین‌تر از آن که یک معنایی دارد که حالا تو آن روایت زینب عطاره بیان شده در توحید. آن روایت را باید که ۱۴ مرتبه فوق و آن مراتب دون را در آنجا بیان می‌کند. باید ان‌شاءالله یک وقتی آن بحث توحید را -شایدم تو کافی روایتش را، تو توحید کتاب توحید شاید خوانده شده باشد، الان حضور ذهن ندارم ولی تو التوحید صدوق این روایت آمده- [بررسی کنیم].

خب پس این چینش اولی؛ حالا طینت سجین چیه؟ علیین چیه؟ بحث دوم مسئله است. ساختار خلقت رو اول معلوم شد که چگونه است که یک نظام روحی و جسمی با هم یک تناسب تشکیکی دارند. این خودش خیلی مهم است؛ نظام جسمی و روحی نظامشان تشکیکی است. اگر می‌گوید طینت این‌ها از علیین است و قلوبشان، یعنی ابدانشان و قلوبشان فوق علیین [است]؛ یعنی اساس علیین خودش یک حقیقت وجودی تشکیکی کمالی است و لذا ابدان این‌ها از این موطن پایین‌تره و قلوبشان از موطن بالاتر است. این ساختار را داشته باشید.

تحلیل رابطه قلبی مؤمنین و معصومین

بعد اگر قلوب مؤمنین از مرتبه ابدان ائمه است، آن‌وقت روایات زیادی که خیلی بیان عالی دارد در اینجا شکل گرفته؛ از جمله این روایت این است که می‌فرماید که -روایت جلسه ۳۸ چه مناسبتی بوده آنجا؟ آها بله خلق من فاضل طینتنا آنجا بوده حالا ممکن است که آنجا این روایت را دیدیم یعنی یا نه ذکر شده، خب حالا تکرار نمی‌کنیم- ولی این نگاهی که الان شکل دادیم ببینید تو اینجا می‌فرماید که «فَقُلُوبُهُمْ تَحِنُّ إِلَيْنَا». خیلی زیباست، چون قلوب مؤمنین از مرتبه ابدان ماست -تو یک رتبه از علیین دیگه- پس قلوب مؤمنین «تَحِنُّ إِلَيْنَا». «تَحِنُّ» خیلی توش حرف است، «تَحِنُّ» یعنی شوق، یعنی اقتضا. ببینید «تحن» چیه توش؟ اقتضا خوابیده نه جبر. اگر یک موقع می‌گفت قلوب این‌ها کلاً در حقیقت از این رتبه چه شده؟ محقق [شده] از تمام یک مرتبه بود. اما می‌گوید «قلوبهم تحن الینا»؛ میل به ما دارد. میل با چه سازگار است؟ با اختیار؛ اراده که میل است نه جبر -دقت می‌کنید؟- «فقلوبهم تحن الینا».

قلوب مؤمنین به ما میل دارد، هم به بدن ما هم به مرتبه قلب ما. با بدن ما هم‌رتبه است، به مرتبه قلب ما هم میل دارد چون از به‌اصطلاح آن عالی‌ترِ این مرتبه است دیگر، حرکتش به آن سمت است. بعد دنباله‌اش: «وَ قُلُوبُنَا تَعْطِفُ عَلَيْهِمْ». قلوب ما هم «تَعْطِفُ». «تَعْطِفُ» باز توش چه خوابیده؟ توش عطوفت و میل از بالا به پایین عطوفت است و مهربانی و رحمت؛ از پایین به بالا شوق است و حرکت. چون شوق را کجا به کار می‌برند؟ فقدان در کار باشد. تفاوت شوق و عشق چیه؟ عشق آن کمال موجود را عشق می‌ورزد، شوق به کمال مفقود شوق دارد. لذا دنبال شوق حرکت است، اما عشق سبب سکون می‌شود؛ یعنی اگر کسی عشق دارد فقط و شوق نباشد، عشق سبب سکون به موطن می‌شود. شوق سبب حرکت به سمت آن مطلوب مفقود می‌شود. تفاوت شوق و عشق این است. لذا می‌فرماید که ما هم به این‌ها میل داریم. «تعطف علیهم». «علیهم» آنها «الینا» هستند. «تحن الینا» یعنی به سوی ما -دقت می‌کنید؟- «الینا» با «علیهم» خیلی این‌ها الفاظ زیباست. او از هیمنه نشد «علیه». این از اشتیاق به مفقود و حرکت به بالا نشأت می‌گیرد «الینا». این‌ها را باید ذره به ذره‌اش را [دقت کرد]. «تحن الینا تعطف علیهم» که این خیلی این‌ها زیباست.

بله نه به حقیقت خودشه، غیر نیست. یعنی چنانچه نفس انسان بدن را تدبیر می‌کند -چون خودشه- این‌ها گفت قلوب این‌ها از مرتبه ابدان ماست، یعنی ما یکیم، یک واحد. تعبیر را حالا تو ادامه روایت هم می‌آورد غیریتی نیست که بخواهد توجه عالی به سافل باشد که کسر باشد که بعد بگوییم که «لا یفعل لاجل» نه، سافل غیر باشد این‌جور است؛ اما یک حقیقتی که وحدت دارد، دامنه وجود خودش را عشق می‌ورزد. شما به فعل خودتان عشق می‌ورزید، علاقه دارید، توجه دارید؛ با اینکه فعل شما گاهی تو مرتبه جسم شما از شما نشأت گرفته، گاهی تو مرتبه عقل شما از شما نشأت گرفته، اما به فعل جسمانی‌تان هم چه دارید؟ علاقه دارید و این برای شما محبوب است. با اینکه به لحاظ آن مرتبه عقلی‌تان این سافل است، اما سافل غیر نیست. آنجا که گفتند که «العالی لا یفعل [للسافل]» آن عالی است که مجرد باشد فقط عالی است، بعد نسبت به سافل که مادی باشد که بخواهد این مادی باشد. دقت می‌کنید؟

اما یک حقیقتی که شامل مراتب است و عالی و سافل در وجود این شکل می‌گیرد؛ به طوری که این مرتبه مادی دارد، در مرتبه مادی عین آن مرتبه است. مرتبه مثالی دارد، عین آن مرتبه است. مرتبه عقلی دارد، عین آن مرتبه است. با هر مرتبه عینیت دارد [و] واحده است. لذا دارد وحدت آن نظام اجتماعی بین امام و مؤمنین را دارد شکل می‌دهد که یک حقیقت واحده شکل می‌گیرد. اینکه قلوبهم از مرتبه ابدان ماست، نه مرتبه اعتباری باشد؛ یعنی یک جایی یک زمین خاکی است، بعد این از این مرتبه، از این جزئش است، آن هم از آن جزئش است [که] می‌توانیم بگوییم. نه، یک مرتبه وجود است که «قلوبهم» از مرتبه ابدان ما، یعنی قلوب آن‌ها تو رتبه بدن ماست. چنانچه ما نسبت به بدنمان توجه داریم و ابدان ما نسبت به ما مرتبه در حقیقت وجودی ما هستند و ما به او تعطف داریم [و] میل داریم، به قلوب شیعیانمان هم که ابدانشان هم دنبالش حرکت می‌کند ما میل داریم.

تشبیه امام و مأمون به والد و ولد

که تعبیر این است که «وَ قُلُوبُنَا تَعْطِفُ عَلَيْهِمْ تَعَطُّفَ الْوَالِدِ عَلَى الْوَلَدِ» مثل اینکه خودش می‌بیند ولد نسبت به والد بیگانه محسوب نمی‌شود. چطور پدر یک کودکی را که تو مرتبه مادیت [است] الان فقط، اما دوست دارد به او عشق می‌ورزد؛ این «تعطف الوالد علی الولد». ما هم شما اولاد ما هستید که «کل تقی و نقی آلی» آل ما هستند. «من تبعنی فانه منی» هر که تبعیت از ما بکند از ماست. یا در آن جریان طالوت که «مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي» (برگرفته از سوره شریفه بقره، ۲:۲۴۹) اگر کسی از این آب نچشید «فانه منی» از من است؛ یعنی «از من بودن» اتحاد در مرتبه نفس است، چون در مرتبه ابدان اتحاد ایجاد نمی‌شود. ابدان هر چقدر هم عشق و عاشقی صورت بگیرد بین دو نفر، ابدانشان واحد نمی‌شود، اما نفس است که حقیقت این بدن را شکل می‌دهد؛ آن علم و خوشی مربوط به نفس است.

لذا می‌گوید: «ترسم ای فصاد گر فصدم کنی / نیشتر ناگاه بر لیلی زنی» درسته؟ یا «نیش ناگاه بر لیلی زنی» که این نیش در ناگاه بر لیلی زنی نه بدن من بدن آن باشد، بلکه درد او درد من است. «که زان که از لیلی وجود من پر است / زان که از لیلی وجود من پر است» که این پر شده از آن وجود، این وجودش پر شده. دقت می‌کنید که این وجود این یک… این نگاه را اگر به امام ببینیم، اگر امیرمؤمنان (علیه السلام) می‌فرماید که «نحن مرضنا لمرضکم» یا «انا مرضنا لمرضکم» وقتی شما مریض می‌شوید ما هم مریض می‌شویم، وقتی شما خوشید ما هم خوش می‌شویم یا بالعکسش «یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا». این مربوط به یک وحدت است که شکل گرفته که از این طرف دامنه وجود آن‌هاست، از آن طرف قلوب این‌هاست. دقت می‌کنید؟ حقیقت وجود این‌هاست. از بالا به پایین حقیقت وجود این را شکل می‌دهد، از پایین به بالا دامنه وجود او را شکل می‌دهد.

خب این‌ها خیلی زیباست که در این روایت تعبیر این است که «تعطف» و «قلوبنا تعطف علیهم تعطف الوالد علی الولد و نحن خیر لهم و هم خیر لنا» یعنی مؤمنین برای ما خیر هستند، ما هم برای مؤمنین خیر هستیم؛ یک وجود واحد شده. چنانچه بدن امام با روح امام و قلوب امام یک حقیقت واحد است، اشاره مؤمنین هم تو همین دایره [است].

اطاعت محض و فنای اراده مؤمن در اراده امام

تو بعضی روایاتی که همین جا هست می‌فرمایند که -حالا روایت دوم این باب می‌فرماید وقتی آن نظام خلقت را بیان می‌کند می‌گوید- «فَقُلُوبُ شِيعَتِنَا مِنْ أَبْدَانِ آلِ مُحَمَّدٍ ص» (اللهم صل…) اینکه قلوبشان از ابدان است یعنی قلب مؤمن در اطاعت. ببینید خیلی زیباست، چون حقیقت این قلب را چه شکل می‌دهد؟ آن اطاعت، درسته؟ اطاعت که می‌کند بدن امام نسبت به امام مطیع محض است. وقتی که بدن امام نسبت به امام مطیع محض است [و] می‌خواهد اراده بکند، ما هم بدنمان نسبت به ما مطیع محض است؛ دستمان می‌آید بالا می‌آید دیگه، دست تردد نمی‌کند. دست اراده جدایی ندارد که من قصد بکنم بعد دست ببیند حالا بیاید یا نیاید، بگوید گاهی می‌خواهم بیایم گاهی نمی‌خواهم بیایم. نه، اگر مانعی این را نگه ندارد، اگر چیزی در حقیقت مانع حرکتش نشود، تا اراده می‌کند ﴿إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ﴾ (سوره شریفه یس، ۳۶:۸۲) در نظام به‌اصطلاح مجرد به مادی که از مرتبه تجردی تا مادی کشیده شده، این مادی‌اش است دیگر، دست حرکت می‌کند، پا می‌آید. چشم می‌خواهد ببیند، تا نفس قصد دیدن می‌کند چشم می‌بیند؛ مگر مانعی حاجب شود و مانع شود و الا بدن هر کسی تابع محضش است.

آن‌وقت وقتی می‌فرماید «قلوب شیعتنا» شیعیان ما از ابدان ما شکل می‌گیرد، یعنی چی؟ یعنی چنانچه بدن امام تابعیتش نسبت به امام محض است و هیچ مانع و اراده‌ای برایش در کار نیست، قلوب شیعتنا نسبت به آن حقیقت ما و نفس ما همین نسبت را پیدا می‌کند. بدن ماست، تا امر را می‌شنود مثل بدن اطاعت می‌کند، نه مثل نفس دیگری. اگر مثل نفس دیگری باشد، یعنی امر امام را می‌شنود بعد فکر می‌کند حالا اطاعت بکنم یا نکنم، این کمال است یا نقص است؟ بله، یعنی وقتی که انسان می‌خواهد فکر بکند، وقتی فکر کرد و عمل را انجام داد، وقتی امر امام شنید یعنی امر امام آمد تو وجود این در حد علم این حد خورد و بعد به عمل منجر شد. پس این عمل در حد چیه؟ فکر و علم اینه. اما وقتی که بدن امام اطاعت می‌کند از امام، در حد چه اطاعت کرده؟ در حد علم و نفس امام. آن‌وقت مؤمن تو کمالش به جایی می‌رسد که می‌رسد به آنجایی که حرف امام در وجودش آن‌قدر یقین ایجاد شده، به جایی می‌رسد تا امر امام را می‌شنود بدون اینکه تو وجودش این را حد بزند، تأمل دوباره بکند، مثل بدن امامی که ازش صادر می‌شود، از این صادر می‌شود.

لذا این عمل در حد علم امام است، نفس امام است، نه در حد این نفسی که محدودیت داشت. چنانچه بدن امام محدودیت دارد، اما محدودیتش حد نمی‌زند به عملش. چرا؟ چون آنجا نمی‌آید این امر تو این به‌اصطلاح قرار بگیرد، حد بخورد بعد عمل مطابقش انجام بشود. این‌ها خیلی زیباست‌ها! یعنی جزو عالی‌ترین مباحث در حقیقت معرفتی محسوب می‌شود که چطور آن وحدت دارد ایجاد می‌شود، چطور ما یک نظام دیگری غیر از آن اصالت فرد و اصالت اجتماعی که دیگران می‌گویند [داریم]. ما یک نظام اصالت فرد شامل داریم که آن فرد است، اما فرد شامل است که این فرد شامل بقیه وجوداتی که تابعش می‌شوند تو نظام اجتماعی، می‌شوند بدنش. که اگر شدند بدنش، این در عینی که کثرت است واحد است، در عینی که اجتماع است فرد است؛ یعنی در عین اینکه اجتماع مؤمنین است، اما یک روح و نفس در این وجود دارد. لذا اتحاد در مرتبه نفس و روح امکان‌پذیر است، اما اتحاد در مرتبه ابدان امکان‌پذیر نیست. اما اگر بدن‌هایی یک نفس و روح درشان حاکم شد که اراده او اراده همه این‌ها شد، این اجتماعی می‌شود که فرد است. این اجتماع در مقابل فرد نیست دیگه، بلکه این «منی» است که شامل است، این «منی» است که گسترده است.

این را ما به عنوان یک تحفه نظام دینی برای علوم انسانی، به عنوان تحفه نگاه دینی می‌بینیم که دین می‌خواهد ببرد به سمت اینکه شمول امام را نشان بدهد. آن فردی که وحدت را [دارد] که بقیه تو کمالشان به جایی می‌رسند که نفس و روحشان مندک می‌شود در نفس و روح امام، که امکان‌پذیر است. هرچند بدن‌ها متکثرند اما از یک روح نشأت می‌گیرد، یک امر در آن‌ها حاکم است، یک واحد است. چون حقیقت انسان هم در عینی که مراتب دارد، حقیقت انسان به نفس انسان است. فصل اخیر انسان حقیقت انسان را شکل می‌دهد. هر موجودی فصل اخیرش که آن صورت نهایی‌اش است، کمال نهایی‌اش است، فصل او و حقیقت اوست و در اینجا وقتی اینان تحت آن نظام اراده الهی و امام قرار می‌گیرند، این‌ها همه فصلشان می‌شود امام. لذا یک واحد است که در این کثرت‌ها -چنانچه در بدن‌ها اعضا و جوارح متکثرند ولی این تکثر به آن نفس لطمه‌ای نمی‌زند- ابدان کثیره هم به آن نفس [لطمه] نمی‌زنند و معلوم است که این غیر از تناسخ است. تناسخ در اینجا آنجایی بود که این‌ها نفوسشان چه بشود؟ از دست رفته باشد، نفسی نباشد، نفس دیگری جای این آمده باشد. ما نمی‌گوییم نفس امام آمده نفس این را زده بیرون؛ می‌گوییم نفس این فانی شده در نفس امام. نفس این هست اما حاجب نیست، نیست [به معنای مانع]، حد نمی‌زند. این‌ها بحث‌های خیلی دقیقی است که باید رفع شبهه بشود.

تحلیل وجودی دشمنان اهل بیت (ع) و پیروانشان

آن‌وقت تو روایات دیگری که در اینجا آمده، تعبیر «قلوب شیعتنا من ابدان آل محمد» آمده بعد تو دنباله‌اش هم می‌فرماید که: «إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ عَدُوَّ آلِ مُحَمَّدٍ (ع) مِنْ طِينَةِ سِجِّينٍ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِينَةٍ أَخْبَثَ مِنْ ذَلِكَ» که قلوبشان از اخبث از سجین است؛ یعنی شدت به‌اصطلاح آن مسئله سجین بودن -که حالا سجین و علیین را معنا می‌کنیم بعداً، فعلاً این ساختار را دارم شکل می‌دهم بعد ان‌شاءالله به الفاظ می‌پردازیم- «وَ خَلَقَ شِيعَتَهُمْ مِنْ طِينَةٍ دُونَ طِينَةِ سِجِّينٍ» ابدان شیعیان به‌اصطلاح اعداء آل محمد (علیهم السلام) ابدانشان از مرتبه چی؟ «طینة دون طینة سجین» یعنی شدت خباثت کمتر، ابدانشان. قلوبشان از سجین. آن‌وقت آنجا، آن‌ها ابدانشان از سجین بود، قلوبشان از اخبث من سجین بود. لذا آنجا هم همین میل هست، آنجا هم تو نظام خلقتشان چه می‌شود؟ اعدایی که آن امامانشان هستند اشقیای تام هستند، آن‌ها قلوبشان از اخبث من شیطان من سجین بود، ابدانشان از سجین بود. آن‌وقت شیعیانشان قلوبشان از سجین بود، ابدانشان از به‌اصطلاح مرتبه دون سجین بود، درسته؟ همین نسبت تو آن مرتبه، آن مرتبه سقوط و منفی، همین‌جور ادامه دارد.

این هم بعد دنبالش می‌فرماید: «فَقُلُوبُهُمْ مِنْ أَبْدَانِ أُولَئِكَ». پس قلوب شیعیان اعدا از ابدان آن ائمه اعدا هست، درسته؟ قلوبشان از ابدان این‌هاست. «وَ كُلُّ قَلْبٍ يَحِنُّ إِلَى بَدَنِهِ» و هر قلبی به بدنش مایل است. یعنی ائمه سجین هم، ائمه اعدا هم نسبت به شیعیانشان دستگیری می‌کنند، توجه دارند، آن‌ها هم محبت دارند و آن‌ها را به سمت خودشان جذب می‌کنند. این هم می‌شود یک نظام واحد باز. پس یک نظام واحد تو نظام چه شد؟ کمال شد و امام کامل با در حقیقت شیعیانش. یک نظام هم هرم دیگری شکل می‌گیرد که این هرم هم شیاطین هستند و شیعیان این شیاطین. بله.

حالا این‌ها را می‌گوییم، الان فعلاً داریم تو مرتبه ساختار را می‌گوییم، بعد اینکه این طینت‌ها چه معنا پیدا می‌کند رو… این‌ها هر کدام بحث دارد. فعلاً این ساختار را با چند تا روایت تثبیت بکنیم که الان تمام می‌شود رو[ایات]… این هم یک بحثی است. این‌ها را دنبالش ان‌شاءالله می‌خواهم الان این ساختار را شکل بدهم بعد به روایات، به این بحث‌های به‌اصطلاح به‌اصطلاح جزئیات بحث بپردازیم. این هم از جمله‌اش هست. بله، اما پرداختنش را الان نمی‌خواهیم چون این چند تا روایت را از توش یک ساختار دربیاوریم بعد ان‌شاءالله…

شوق متقابل و اتصال نوری در قیامت

فقط در روایت سومی که تو بصائر هست آنجا می‌گوید که خدا از اعلی خلق کرده و قلوب شیعیان را «مما خلقنا» همان ساختار را بیان می‌کند «فقلوبهم تهوی الینا» قلوبشان به [ما] مایل است، «تهوی» مثل «تحن» است، «الینا تهوی» عاشق ماست، میل ما دارد. بازم این بحث چی هستش؟ «تهوی الینا» به سمت ما جذب می‌شود نه غیراختیاری. «تهوی الینا لانها خلقت مما خلقنا» چون قلوب آن‌ها از مرتبه ابدان ما خلق شده، چون مخلوقیت از یک مرتبه است این جاذبه در کار هست. این‌ها را حالا با همان فرض اصولی که به عنوان محکمات بحث کردیم دیگه. بعد دنبالش تو مرتبه شیاطین هم همین را می‌فرماید که «فقلوبهم تهوی الیهم لانها خلقت مما خلق قومه».

بعد دنبالش می‌فرماید که بله در روایت دیگر می‌فرماید که در روایت پنجم، در روایت پنجم انتهایش می‌فرماید «فقلوب المؤمنین تحن الی ما خلقوا منه و قلوب الکافرین تحن الی ما خلقوا منه» و تو این روایت بحث خلط بین دو طینت را و اینکه گاهی اعمال بد از شیعیان سر می‌زند و اعمال خوب از کفار سر می‌زند را هم بیان می‌کند.

تو روایت ششم: «عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ الْجُعْفِيِّ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع): يَا جَابِرُ… خَلَقَنَا نَحْنُ وَ مُحِبِّينَا مِنْ طِينَةٍ وَاحِدَةٍ بَيْضَاءَ نَقِيَّةٍ مِنْ أَعْلَى عِلِّيِّينَ فَخَلَقَنَا نَحْنُ مِنْ أَعْلَاهَا وَ خَلَقَ مُحِبِّينَا مِنْ دُونِهَا…» (منبع: الکافی، طبع الاسلامیة، ج ۲، ص ۴، ح ۶) «خلقنا نحن و محبینا من طینة واحدة بیضاء نقیة من اعلی علیین فخلقنا نحن من اعلاها و خلق محبونا من دونها» یعنی یک امر تشکیکی، یک حقیقت تشکیکی، این تشکیکی بودن وجودیش خیلی مهم است. «فَإِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ الْتَفَّتِ الْعُلْيَا بِالسُّفْلَى» وقتی روز قیامت می‌شود آن مرتبه عالی به مرتبه سافل چیکار می‌کند؟ «التفت العلیا بالسفلی». آیا به غیر است یا به خودشه؟ به خودشه؛ یعنی شیعیانِ خود حضرات می‌شوند تو اطاعت، منتها مرتبه دامنه وجودی مثل ابدانشان. ببینید این اتحاد را معنا کردن و دیدن توی دایره تشکیکی که شیعیان در کمال به جایی می‌رسند که «التفت العلیا بالسفلی» چنانچه نفس به بدن توجه می‌کند و این غیر نیست، توجه کردن وجود حضرات به مرتبه شیعیان مانند نظر کردن حضرات است به ابدانشان و این غیریتی در کار نیست.

«التفت العلیا بالسفلی و اذا کان یوم القیامة» اینجا دارد که «ضربنا بأیدینا الی حجزت نبینا» ما روز قیامت چنگ می‌زنیم به دامن وجودی پیغمبر «و ضرب شیعتنا بأیدیهم الی حجزتنا» شیعیانم چنگ می‌زنند به دامن وجود ما. «فأین تری یسیر الله بنبیه و ذریته؟» فکر می‌کنی خدا نبی و ذریه‌اش را کجا می‌برد؟ این تعبیر سؤال خیلی زیباست، امام باقر به جابر می‌گوید -جابر بن به‌اصطلاح یزید جعفی- به جابر می‌گوید که فکر می‌کنی که «این تری یسیر الله بنبیه و ذریته»؟ چون پیغمبر به «حجزة الله» چنگ زده، حضرات معصومین به «حجزة الرسول» چنگ زدند و شیعیان به «حجزة» در حقیقت چی؟ ذریه چنگ زدند. «أین تری یسیر الله بنبیه و ذریته و أین تری یسیر ذریته بمحبیها»؟ هر جایی که خدا رسول و ذریه رسول را می‌برد -چون به هم متصل شدند، یک واحد شدند- به همان نسبت محبین ذریه هم که به این‌ها متصل شدند همان جا می‌روند. یعنی می‌شود پیغمبر، حضرات و مؤمنین و محبین یک واحد حقیقی که منتها آن اوج دارد و عزیز [است]، اما یک واحده است؛ «علیا» دارد و «سفلی» اما یک واحده است. چنانچه بدن دارد و روح، اما یک واحده است. خیلی زیباست‌ها!

یعنی این انسان خودش را تو دایره هر اطاعتی که داره انجام می‌دهد، دارد چنگ می‌زند با این اطاعت به «حجزة الرسول» و ذریه رسول. هر اطاعتی این حجزه هر چقدر چنگ زدن محکم‌تر باشد، بالا رفتن قوی‌تر می‌شود، اتحاد شدیدتر می‌شود تا جایی که اگر همه دستورات را انجام داد، این دیگه در حقیقت مثل بدن می‌شود برای امامی که همه را انجام می‌دهد.

خدا رحمت کند علامه طباطبایی را، «سنن النبی» را که نوشته بود، آنجا دارد که نقل کرده بودند از ایشان گفته بود که با اینکه بعضی از آداب و رسوم مختص مثلاً به دوران جامعه حجاز آن زمان بود، اما چون پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آن سنت را انجام داده بود، آن کار را کرده بود -با اینکه الان جزو مثلاً این آداب اینجا نیست و خوردنش یا مثلاً انجامش- من یک بار انجام دادم که کاری را که پیغمبر انجام داده، انجام داده باشم. این هم خیلی از یک شوق و عشقی نشأت می‌گیردها! یک تشابهی ایجاد می‌کندها! ممکن است اصلاً آدم خوشش هم نیاید، آن چیزی که آن برای مردم جزو غذایشان بوده، غیرعادی هم نبوده، الان برای ما چی باشد؟ ممدوح نباشد، مطلوب نباشد. مقابلش امیرمؤمنان (علیه السلام) برایش یک‌دفعه یک فالوده‌ای آوردند، حضرت گفت این حرام نیست اما من نمی‌خورم. گفتند چرا؟ چون پیغمبر از این نخورده بود من نمی‌خورم. یعنی نمی‌خواهد بگوید که حرام است و این غیر [است] در نه، اما چون عاشقه، عاشق می‌گوید هر کاری که معشوقم کرده من می‌کنم. اگر آن زمان برای پیغمبر فراهم نشد -نه اینکه حرام باشه، نه اینکه پیغمبر اعراض کرده باشه، نه- جور نشد برایش این را بخورد، درسته نخورده، من به عشق نمی‌خورم. خیلی این‌ها… این‌ها دو طرف مسئله را خواستم عرض بکنم که این چقدر این‌ها خودش تو نظام عاشقی هم یک…

خدا رحمت کند حالا یک مثلی است، این را باید خلاصه عمومی گفتنش خب نگوییم بهتر است، بعد بگوییم بعداً باید در بیاورند. آن‌وقت بعداً تو نظام عاشقی احکام متفاوت می‌شود؛ نه احکام از بین برود، احکام سر جاشه هیچ‌جا از بین نمی‌رود، اما احکام می‌تواند چی بشود؟ شدیدتر می‌شود، یک نظامی برای خودش پیدا می‌کند.

امیدواری به طینت پاک

خب در روایت دیگری که روایت… بله بعد آنجا دارد می‌گوید وقتی که این را گفتند «فضرب جابر بیده علی یده» دستش را زد رو دستش، نه پشت دست زدن یعنی چی؟ حسرت. اما دست به دست زدن یعنی خوشی، شادابی و آن حالت به‌اصطلاح چی؟ به‌اصطلاح به مسرت رسید. «ضرب بیده علی یده فقال دخلناها و رب الکعبة» دخلناها و رب الکعبة، داخل شدیم، تمام شد؛ یعنی با همین روایت دیگه انگاری به یک به‌اصطلاح حال مثلاً بهجتی رسید [که] فهمید که تبعیت و محبت رساندن است و رسیدن است [به] بهشت ان‌شاءالله، آن هم بهشتی که آن پیغمبر [در آن است].

خب روایت، این روایت دو سه تا روایت دیگر تو اینجا این نظام را بیان می‌کند که حالا دیگه گذشت. تو روایت هشتم می‌فرماید: «فَمَنْ كَانَ فِي خَلْقِهِ شَيْ‌ءٌ مِنْ طِينَتِنَا حَنَّ إِلَيْنَا». یک ذره هم از ما قاطی داشته باشد «حن الینا»؛ لذا هر شوقی به امام همون زیاد اسود داشت که می‌گفتش که من مبتلا می‌شوم به گناهان و به طوری که مأیوس می‌شوم گاهی، اما وقتی نگاه می‌کنم به درونم می‌بینم درونم هنوز شما را دوست دارد. می‌فهمم هنوز باب به سوی شما باز [است]، قطع نشده. اگر رابطه‌ام قطع شده بود دیگه نباید میلی به شما داشته باشم. که آن زیاد اسود -روایتی که آمد خدمت امام باقر، آن زیاد اسود- بعد اینجا دارد که اگر جزئی از طینت ما هم در [او باشد] -یعنی این طینت بسیارش کسبی محقق می‌شود حالا بعد خواهیم گفت- که گفت «فمن کان فی خلقه شیء من طینتنا حن الینا فأنتم والله منا» خیلی زیبا [است]. «فأنتم والله منا». همین یک جمله خیلی عالی است. قسم خورده، قسم جلاله خورده حضرت امام صادق (علیه السلام) است که «فانتم والله منا». در روایت دیگری دارد «فلذلک یحوی کل». این هم خیلی زیباست، روایت نهم این باب چیز است که می‌فرماید که «فلذلک یحوی کل الی کل» یعنی مؤمنان به امامشان و کفار به امامشان، کل الی کل. این هم خیلی تعبیر [زیبایی] است. «فلذلک یحوی کل» این هم یک تعبیر روایت که آمده در روایت بعدی که آخرین روایت… البته آخری نیست اما خلاصه بذارید پس باشد که این می‌ترسم که چون دو سه تا روایت دیگر هستش که اگر این‌ها را از دست بدهیم… همین‌ها هم خودش در عین حال یک بیان ساختار است که شوق ایجاد می‌کند.

ان‌شاءالله خدای سبحان همه ما را قدردان نعمت آن امامانمان قرار بدهد و شوق ما را به امامانمان تو تمام تار و پود وجودمان، تمام قلوبمان و ابدانمان ان‌شاءالله قرار بدهد. و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *