مقدمه و ورود به بحث طینت

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلاة و سلام علی محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم [و العن] اعدائهم اجمعین الی یوم الدین. در محضر کافی شریف و روایات نورانی اهل بیت (علیهم‌السلام)، [در] کتاب ایمان و کفر، باب طینت مؤمن و کافر، [در بررسی] روایت چهارم هستیم.

در روایت چهارم این باب که این چند تا روایت همش روایات مفید، نورانی [و] کاربردی‌ست، می‌فرماید که: «عن ابی‌حمزة الثمالی قال: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (عَلَيْهِ السَّلَام) يَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَنَا مِنْ أَعْلَى عِلِّيِّينَ وَ خَلَقَ قُلُوبَ شِيعَتِنَا مِمَّا خَلَقَنَا مِنْهُ وَ خَلَقَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ دُونِ ذَلِكَ وَ قُلُوبُهُمْ تَهْوِي إِلَيْنَا لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِمَّا خُلِقْنَا [مِنْهُ] ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ: ﴿كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُّونَ * كِتَابٌ مَرْقُومٌ * يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ﴾» (سوره شریفه مطففین، ۸۳:۱۸ تا ۲۱). (منبع روایت: الکافی، طبع‌الاسلامیه، ج ۲، ص ۲، ح ۴؛ ترجمه: ابوحمزه ثمالی گوید شنیدم امام باقر علیه‌السلام می‌فرمود: خداوند عزوجل ما را از اعلی علیین آفرید و دل‌های شیعیان ما را از آنچه ما را از آن آفرید، خلق کرد و بدن‌هایشان را از پایین‌تر از آن آفرید؛ و دل‌هایشان به سوی ما گرایش دارد، زیرا از آنچه ما آفریده شده‌ایم، خلق شده‌اند. سپس این آیه را تلاوت فرمود: چنین نیست، که نامه اعمال نیکان در علیین است، و تو چه می‌دانی علیین چیست؟ نامه‌ایست نوشته شده، که مقربان شاهد آنند).

که بقیه روایت که در محضر [آن] انشاءالله، محضرش هستیم. در این روایت شریف که ابوحمزه ثمالی از امام باقر (علیه‌السلام) شنیده است که حضرت فرمودند که خدای سبحان تعبیرش این است که خدای سبحان «خَلَقَنَا مِنْ أَعْلَى عِلِّيِّينَ».

تحلیل مفهوم علیین و سجین

ببینید علیین تشدید در علو است؛ یعنی خود علیین چی هستش؟ تشدید در علو است، یعنی علوِ فوقِ علو که مراتب متراکمه علو را «علیین» می‌گویند [و نامگذاری می‌کنند]. پس [در] خود تو «علیین» چی خوابیده [است]؟ مراتب علو خوابیده [است] که بعضی آکد و اشد [و] بعضی دیگر [پایین‌تر] هستند. آن‌وقت وقتی می‌فرماید «مِنْ أَعْلَى عِلِّيِّينَ»، این دیگر نهایت علوی که امکان‌پذیره را بیان می‌کند.

پس تعبیر در علیین که مقابلش هم سجین است که برای به‌اصطلاح کفار و مشرکین به کار می‌برند، تو ادامه روایت [آمده است] که: «خَلَقَ عَدُوَّنَا مِنْ سِجِّينٍ». درسته که سجین هم سجن بعدِ سجن است؛ یعنی سجن اشد من سجن که این سجین می‌شود. مثلاً در رابطه با آن هفت نفری که نقل شده که این‌ها دیگر بالاترین اشقیای عالم هستند که یکی‌اش قابیل است، اولینش قابیل است و بعد قیدار [یا مشابه آن]، نفری هستند که امت موسی و امت عیسی (علیهم‌السلام) را گمراه کردند، درسته؟ و خود فرعون و نمرود هستند که این‌ها [بودند] و بعد دو نفری از امت ختمی که امت ختمی را به انحراف کشاندند.

این‌ها می‌شوند چی؟ هفت نفری که تعبیر روایت این است که در جهنم مثلاً به‌اصطلاح دره‌ایست، در آن دره مثلاً چاهیست [و] در روایت [آمده که] درون چاه صندوقیست که این درِ به‌اصطلاح سجین بعد از سجین [و] سجن بعد سجن [است]، که در آن صندوق این‌ها [هستند]؛ عذاب این‌ها در آنجا است، به‌طوری که اگر آن صندوق درش باز بشه، همه اهل جهنم تو مراتب دیگر متعذی‌تر می‌شوند از اینکه این در صندوق باز شده و از عذاب آن‌ها به این‌ها هم سرایت کرده باشد.

مراتب قرب وجودی و شهودی

که پس همان‌جوری که اعلی علیین و علیین مراتب قرب هست، یعنی هرچه به سمت قرب‌الاله حرکت بیشتر می‌شود، آن علو فوق علو [حاصل می‌شود] که ﴿وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ﴾ (سوره شریفه آل‌عمران، ۳:۱۳۹). «اعلون» از همین علو [است] که شما برترید [و] علو دارید. چرا؟ چون خدا علو ذاتی دارد، چون خدا علوش ذاتی‌ست. هر کسی به مقداری که به خدا منتسب شود، از علو بهره‌مند می‌شود.

لذا اگر می‌گوییم اعلی علیین، یعنی کسانی که از بالاترین مرتبه قرب خدا برخوردار هستند. در مقابل این‌ها کیا هستند؟ اهل سجین هستند که دورترین مرتبه به خدا را دارند. از جهت چی؟ از جهت قرب شهودی. چون قرب وجودی که همه‌جا یکسان است. خدای سبحان به کسی از جهت وجود نزدیک‌تر از دیگری نیست. چرا؟ و الا با نامتناهی بودن آن حقیقت وجود سازگار نیست، درسته؟

اما قرب شهودی که آن شخص هم خودش را نزدیک ببیند، آن تو رابطه اطاعت الهی و ولایت الهی شکل می‌گیرد که این قرب را شهود می‌کند و این شهود لذتی ایجاد می‌کند [و] بهجت برایش ایجاد می‌کند. که هرچقدر این مراتب علیین بالاتر می‌رود، یعنی شهود خدا برای این بیشتر و دقیق‌تر و عمیق‌تر شکل گرفته [است]؛ که این حقیقت قرب در شهود است.

و الا در وجود مراتب قرب چی هستند؟ نسبت عالم با خدای سبحان از جهت وجودی [یکسان است]؛ چون چرا؟ چون وجودش این‌جور نیستش که خدا به‌واسطه با به‌اصطلاح موجودات مرتبط باشد که آن واسطه و آن واسطه و آن واسطه حاجب بشن برای این [که] بگوییم به این عنوان این دورتر است [و] آن نزدیک‌تر است. اگر این‌جوری بود، خدا در جانبی از عالم بود [و] موجودات در جانب دیگری [بودند]؛ این‌جوری نیست که ﴿هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ﴾ (سوره شریفه حدید، ۵۷:۴)؛ هر جا که باشید معیت حضرت حق با شما تام است، چه مؤمن باشید، چه غیرمؤمن باشید، چه [در] مراتب ایمان باشید، معیت حضرت [هست].

اگر آنجا می‌فرماید ﴿إِنَّ مَعِيَ رَبِّي﴾ (سوره شریفه شعراء، ۲۶:۶۲)، «اگر خدا با من است»، «با من است»؛ لذا «سیهدین». آنجا موسی این شهود معیت هست که قدرت و توان [به] مؤمن می‌دهد که قدرت خدا را که داره اعمال می‌شود می‌بیند، این را می‌یابد؛ لذا قدرت پیدا می‌کند. که اگر خدا قبلش به ما، به موسی و هارون میگه در حقیقت من با شما هستم، «معکما» هستم، او داره آنجا تو مقام چی هستش؟ القائیت شهودی‌ست براشون.

آنجایی که موسی اراده می‌کند [و] ارائه می‌دهد که این‌ها می‌گویند گیر افتادیم، که ما اینجا تو تله افتادیم، درسته؟ که موسی (علیه‌السلام) فرمود: «نه، وقتی کسی با خداست، ﴿إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ﴾» (سوره شریفه شعراء، ۲۶:۶۲) – که این [را] درست خواندم – که این در حقیقت «معی ربی» شهود موسی‌ست که آنجا ایجاد شد؛ اینجا دارد ارائه می‌دهد.

این نگاه که ﴿وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ﴾ (سوره شریفه آل‌عمران، ۳:۱۳۹)، اگر شما مراتب ایمان را رعایت کنید، قطعاً علو مربوط به شماست. اگر یک موقع شکست می‌بینید در احد، فرار می‌بینید در احد، مربوط به تخلف شما از ایمان بوده [است]؛ و الا علو ذاتی مربوط به خداست. مؤمن به تبعِ به‌اصطلاح این علوِ ذاتی، از این علو بهره‌مند می‌شود به مقدار ایمانش.

مراتب مؤمنین و اتصال به مبدأ

لذا مؤمن درجه یک، آن علو ذاتی‌اش که به خدا شهود می‌کند در اوج است. به همین ترتیب مراتب بعدی، هر مقداری از ایمان مقداری از علو را به تبع ارتباط با خدا ایجاد می‌کند. لذا مؤمنین درجه پایین هم باید چکار بکنند؟ این احساس علو را در رتبه خودشان بکنند.

خب اگر میگه آن‌وقت ما را خلق کردند از اعلی علیین، یعنی مبدئیت ما از آنجاست که رجوع ما هم به همان نقطه است که اعلی علیین است؛ و اگر می‌فرماید شیعیان ما را از مرتبه علیین خلق کردند، که حالا تو آن تفصیل روایاتی که داشتیم گفتیم که در تفصیل این است که قلوب حضرات معصومین از اعلی علیین، ابدانشان از علیین، قلوب شیعیان از علیین، ابدانشان از دون علیین [است]. که این ترتب که [شامل] قلوب شیعیان [و] مرتبه ابدان ائمه (علیهم‌السلام) [است]، که این‌ها را قبلاً مفصل در جلسات گذشته عرض کردیم.

اینجا اجمال مسئله را بیان می‌کند تو این جهت. آن روایات تفصیل مسئله را بیان می‌کرد که در محضرشان بودیم. حالا اینجا که می‌فرماید که «خَلَقَنَا مِنْ أَعْلَى عِلِّيِّينَ»، که ما را خدای سبحان از اعلی خلق کرده، یعنی از بالاترین مرتبه قربی که حضرت حق شهودش امکان‌پذیره، خلق شده [است].

بله، به تبع شهود حکایت از این دارد که موجودات از جهت قیاس با همدیگر، موجودات – دقت بکنید – از جهت قیاس با همدیگر نسبت به خدای سبحان مراتب وجود دارند؛ بعضی بهره‌مندِ بیشتری از وجود هستند، بعضی بهره‌مندِ کمتری هستند؛ به قیاس با همدیگر. یعنی اگر هر موجودی را [به‌تنهایی] قیاس کنید، «چنان لطف او شامل هر تن است / که هر بنده گوید خدای من است»، این‌جوره. اما وقتی قیاس می‌کند، یک کسی که در یک رتبه عالی قرار داره، می‌تواند وجود این را بیابد، وجود آن را بیابد، بعد این‌ها را با هم قیاس کند، می‌یابد که او از مرتبه بالاتری از وجود بهره‌مند است، وجودش وسیع‌تر است، گسترده‌تر است و این از مرتبه کمتری [برخوردار است].

هرچند همه متصل [به حق هستند]؛ نه اتصال مادی، [بلکه] اتصال قربی. آن معیت، آن معیت با همه به‌اصطلاح چی هستش؟ مطلقه‌ [است]. هیچ‌کسی تو آن معیت نیست که این کمتر معیت [داشته باشد]؛ نه، معیت خدا با همه [یکسان است]. چون معیت نامتناهی با خلاصه موجودات اگر می‌خواد حد بخورد، نامتناهی حد خورده [است]، درسته؟

قرب حق باید از جانب حق با همه چی باشد؟ نمی‌گوییم «السویه»، چون «السویه» خودش یکی از چی هستش؟ مراتب عالم [است]. تساوی یکی از مراتب عالمه، آن هم تو اخص مراتب؛ یعنی یکسان بودن. اگر می‌گوییم، مقصودمان معلوم باشه؛ نه یکسانی به معنای آنچه که در امر تساوی دو عدد، دو شی، دو چیز با هم می‌گویند؛ نه، این معنا نیست. یعنی از طرف قرب خدای سبحان با عالم، همه در حقیقت در مرتبه ﴿هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ﴾ (سوره شریفه حدید، ۵۷:۴) مطلقه‌ [هستند]؛ اما تو ارتباط به‌اصطلاح عالم با خدا، [در] قیاس این‌ها با همدیگر، تو مرتبه قیاس، بعضی اقرب هستند نسبت به خدای سبحان، به این معنا که از مرتبه بالاتری از قرب از جهت وجود و شهود بهره‌مند [هستند].

خب این، خب عرض کردیم دیگر، منشأ قرب آن به‌اصطلاح اعمال و اعتقادات انسان است که سعه پیدا می‌کند دیگر. یعنی گفتیم مؤمنین به مراتب ایمانشان که اختیارشان هم درش هستش، مراتب قرب را پیدا می‌کنند. لذا ایمان پیغمبر اکرم و حضرات معصومین (علیهم‌السلام) وقتی در اوج ایمان است، قربشان در اوج قرب هست. درسته؟ پس حقیقت قرب برمی‌گرده به آن مراتب اطاعت و ایمان و ولایت دیگر.

نگاه فرازمانی به مبدأ و معاد

خب اگر حالا بله، این‌ها را جلسات گذشته هم عرض کردیم که این مبدأ و منتها به لحاظ زمان نیست، به لحاظ علم الهی‌ست، به لحاظ لوح محفوظ است. این‌ها را جلسات گذشته، چون الان نزدیک جلسه شاید نمی‌دانم ششم هفتمه که در طینت داریم صحبت می‌کنیم، چند تا مقدمه را عرض کردیم که چی باشه؟ آن مقدمات را تو تمام روایات محفوظ بدارید.

بله، عرض کردیم آن اسمی که مبدأشونه به چه لحاظیه؟ به لحاظ علم الهیه که این‌ها حرکتی که می‌کنند تو با اراده خودشان – دقت می‌کنید – به کدام موطن می‌رسند، معلومه. با اراده‌شان یا نه؟ بدون [جبر]، تمام این‌ها معلومه. آن‌وقت آن مبدئیت ما تا می‌گوییم مبدئیت، زمان در نظر می‌گیریم، می‌گوییم اینجا آغاز است، آنجا پایان است. اگر اینجا اول زمان و او آخر از زمان است، یعنی اینکه پس جبره دیگر؛ این از اول بوده، آن آخر می‌رسه آنجا دیگر.

لذا نه «عود به سوی خدا» زمان است، نه «بدء به سوی از خدا» زمان است. زمان را که بردارید مسئله حل می‌شود؛ چون عود عین بدئه اصلاً. در آنجا نه بعدِ بدء باشد، عود که می‌گوییم برگشته است، این رسیدن به یک حقیقت واحده است؛ دقت می‌کنید؟

بله، یک برهه‌ای‌اش تو دنیاست، یک برهه‌ای‌اش تو دنیاست، یک برهه‌ای از این، مقطعی از این چی می‌شود؟ تو عالمیست که زمان هم هست. تو این عالم، آن عالم زمانی زمان داره؟ نه، این ابتدای بعد تا انتهای [آن]، دقت کردید؟ یک قطعه‌ای از این مسافت که برش بزنیم، تو عالم دنیاست؛ که آن عالم دنیا عالمیست که زمان دارد. و الا قبل از این دنیا عوالم بوده [که] این‌ها زمان توش نیست؛ بعد از این دنیا عوالم هست [که] هیچ‌کدام زمان توش نیست.

یک قطعه‌ای که به نسبت ابدیت، این قطعه هم چی هستش؟ نسبت‌سنجی بخواهیم بکنیم، بذارید ۱۰۰ سال، به‌اصطلاح نسبتش با ابدیت چقدر [است]؟ تو این قطعه، بله، این قطعه خیلی سرنوشت‌ساز هم هست، چون اختیار تو اینجا نمود پیدا می‌کند؛ اما این داره آن ابدیته را می‌خواهد نشان بدهد. هم قبلش زمانی نبوده، هم بعدش زمانی [نیست].

باید این نظام کل را ببینیم با هم، نه فقط عالم دنیا را. اگر کسی خواست این‌ها را فقط تو عالم دنیا و بر اساس حاکمیت زمان ببیند، از [این دیدگاه] البته مسئله حل نمی‌شود؛ نه، این حل نمی‌شود، بسیاری از احکام دین حل نمی‌شود. یعنی شما عدالت خدا زیر سؤال می‌رود. چرا؟ چون یک کسی تو سراسر عمرش تو دنیا فقیر زندگی کرد، یک کسی هم غنی زندگی کرد؛ یکی سالم زندگی کرد، یکی مریض زندگی کرد. درسته؟ اگر این را ضمیمه نکنیم به بعدش و ابدیتی که در پیشه و این‌ها را با هم نبینیم، کجا خدا با این نگاه می‌توانیم عدالت را نسبت بدهیم؟

اگر این‌ها را با هم نبینیم، پس [گاهی] باید از [بالا نگاه کنیم]. من گفتیم از چشم خدا گاهی نگاه می‌کنیم. گاهی از چشم کسی که رو زمینه نگاه می‌کنیم. گاهی از فرض زمان نگاه می‌کنیم. گاهی از فرازمان نگاه می‌کنیم. همه این‌ها را تو مقدمات به عنوان چند تا مقدمه عرض کردیم که این‌ها به چی برمی‌گردد.

مراتب فنا و اتحاد با معصوم

بله. درجه بله. ببینید حالا داره همین‌جا بیان می‌کنه. یک جلسه هم راجع به «منا» یک جلسه کامل شاید صحبت کردیم، دوباره هم ببینید. این‌ها هر کدام بحث‌ها را مقدمتاً یکی‌یکی روایات «منا» را خواندیم. حضرات معصومین (علیهم‌السلام) مراتب وجود دارند، خود حضرات مراتب وجود دارند. اینکه میگه که ابدان ما از علیین است اما قلوب ما از اعلی علیین است، آن‌وقت شیعیان قلوبشان از علیین است [و] ابدانشان از دون علیین است، درسته؟ خود همین نشانِ مراتب را می‌دهد یا نه؟

لذا اتحاد با حضرات تو رتبه مراتب امکان‌پذیر است. بعضیا تو این رتبه به‌اصطلاح اتحاد دارند، بعد اینجا دستمال [یا اتصال پیدا می‌کنند]. بعضیا تو رتبه دیگری اتحاد دارند؛ عیب ندارد. لذا «منا» شدن‌ها یکسان نیست که اگر منا شدن تو همه جهات وجودی حضرات منا بشن [یکسان باشد]. یعنی این تو این صفت مناش مثل اینکه کسی مظهر اسمی از اسماء خدا می‌شود، دیگری مظهر اسم دیگری؛ هر دوی این‌ها اسم‌الله‌اند، اما این اسم‌الله بودن دلیل بر این است که هر دو یکی‌اند [و] یک‌جور میشن؟ نه.

اما حضرات معصومین هم چون مراتب وجود دارند، «منا» شدن‌ها تو مراتب [متفاوت است]. یکی می‌بینی تو نظام عملی این‌ها با این‌ها منا شده، طاعت فنای عملی پیدا کرده؛ دیگری علاوه بر فنای عملی، فنای صفاتی و ملکات پیدا کرده؛ دیگری در مرتبه ذات منا شده، که این در حقیقت چی هستش؟ مراحل قبل را دارد به اضافه این [که] فنای ذاتی هم پیدا کرده [است].

بله، این‌ها را قبلاً مفصل این‌ها را صحبت کردیم. ببینید باید جلسات را متعدد دوستان ببینند. بحث اینکه چرا قلوب مؤمنین از مرتبه ابدان ائمه است، آنجا عرض کردیم که اساس این مسئله بر این است که ابدان حضرات نسبت به حضرات چی هستند؟ طاعتشان محض است و لذا حکمی که، امری که روا می‌شود، بدن اطاعت محضه دارد؛ لذا بدن حساب جدایی از نظام روح و قلب ندارد.

بله این‌ها را ببینید که مؤمن می‌رسد به جایی که شأن امام می‌شود؛ منتها شئون امام. یکی مثلاً الان دست من شأن منه، پا منم شأن منه، چشم منم شأن منه، قلب و مثلاً مغز منم شأن منند، آن نظام در حقیقت روحی منم شأن منه. پس تمام این‌ها شئونند؛ اما چقدر هم متفاوتند. همه‌شان را می‌توانیم بگوییم منم؟ می‌توانیم بگوییم، اما در عینی که به معنای شأنیت [است]، نه به معنای تمام [هویت]. لذا مؤمنان که ابدان ائمه می‌شوند، یعنی تو اطاعت محض اطاعتن؛ منتها این محض اطاعت بودن‌ها هم خودشان چی هستند؟ مثل شئونی که عرض کردم می‌تواند در حقیقت مراتب در کار باشد در این.

بدن مثالی و روحانیت بدن

بله، خب می‌فرماید که پس تو اینجا که «وَ خَلَقَ قُلُوبَ شِيعَتِنَا مِمَّا خَلَقَنَا مِنْهُ»، از آن چیزی که ما را از آن خلق کردند، قلوب شیعیان ما را خلق کردند. ما را از آن خلق کردند یعنی از کجا؟ از علیین. که ابدان ما را تو آن تفصیلش و تو روایت دیگر [بیان کرده]، اینجا اجمالش [است]، آنجا تفصیلشه.

خب «وَ خَلَقَ أَبْدَانَهُمْ»، این مؤمنین را «مِنْ دُونِ ذَلِكَ»، یعنی دون علیین، درسته؟ یعنی ابدانِ به‌اصطلاح شیعیان ما از دون علیینه، ولی قلوبشان از علیینه که ابدان ما از علیینه. لذا بدن انسان هرچقدر نفس قوی‌تر باشد، بدن روحانیت پیدا می‌کند. دقت می‌کنید؟ بدن به تبع نفس روحانی می‌شود.

حالا اینکه می‌گوییم بدن روحانی می‌شود، این بدن معنا خاص خودش را دارد. بعداً فقط این جسمی که در وقت موت جا می‌ماند، نیست. حالا این الان دیگر ازش فعلاً عبور کنیم. بدن حقیقتِ بدن آنجاییست که نفس حکمش رواست توش؛ یعنی آنجایی که وقتی نفس اراده می‌کند، محقق است، درسته؟ این بدن به‌اصطلاح ظاهری ما یک نسبتی با او پیدا می‌کند، چون اینجا همه احکام نفس جاری نیست. شما دلتان خیلی کارا را می‌خواد، اما این بدن قدرت ندارد که آن کارا را انجام بدهد. ولی تو آن نظام بدن که بعداً یک ظهورش میشه بدن مثالی که شما مثلاً تو خواب یک نمونه‌اش را می‌بینید که هر کاری آنجا اراده می‌کنید می‌شود و مانعی براتون نیست، تو عالم عین همین مسئله بعداً سرایت دارد. یک مظهرش میشه آن بدن مثالی انسان که حالا الان نمی‌خواهیم خیلی رو این ورود پیدا کنیم و بحث و داره.

آداب پرسش و پاسخ در جلسه

خب «وَ مِمَّا خَلَقَنَا»… آ، دیگر بحث رفت دیگر. آن به‌اصطلاح می‌گویند «شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ»؛ بالاخره حالا… «وَ خَلَقَ»… وقتی آدم شور می‌گیرد باید بذارید بره. وقتی سؤال می‌کنید یک‌دفعه دست‌انداز [می‌شود]. من سؤال را دوست دارما، اما تو وسط شور که میشه، یک‌دفعه دست‌انداز میشه [و] یک آدم یخ می‌کنه. وقتی یخ کرد، این موتور دوباره روشن شدنش به‌اصطلاح خلاص چیز می‌خواد دیگر، دیگر آدم میلش نمی‌کشه، خیلی از میلش میره.

لذا تو همین حد من عرض کردم همیشه سؤال را دوست دارم ولی در حد سؤال حرف می‌زنم؛ یعنی اگر سؤال آورد پایین، تو همین حد میرم، اگه سؤال برد بالا، میرم تو آن حد. لذا تو حد سؤال سعی‌ام [این است] تا آنقدر که توان دارم [پاسخ دهم]. لذا سؤال پایین بکنید من هم میام پایین با همین حد حرکت می‌کنیم.

سعی کنید سؤال بکنید اما اولاً به وقتش؛ یعنی تو وقتی که آدم داره اوج می‌گیره سؤال نکنید. چون آن وقت داره اوج می‌گیره آدم، اینا داره مثل یک به‌اصطلاح چشمه می‌جوشه؛ یک‌دفعه شما جلو جوش را، جوشش را که بگیرید، دیگر با سطل نمیشه آب ریخت توش؛ آن‌جوری آن مزه را ندارد. به وقتش سؤال بکنید، سؤال دقیق هم بکنید. هر سؤالی که تو ذهن آمد زود نکنید. یعنی آدم هر سؤالی که [به] ذهن آمد سؤال را بکنه بگه خب اینم سؤال خوب، الان بکنم؟

یک‌دفعه خلاصه نسبت جلسه را در نظر بگیرید که یهو ترمز زدید به همه جلسه، ترمز بر همه جلسه [می‌شود]، بعد جواب همه را باید بدید که بگویند چرا مثلاً جلوی این مسئله گرفته شد. من الان نگاهم به به‌اصطلاح به‌خصوص سؤال خاصی نیستش‌ها، اما کلاً نظام سؤال هم برای خودش یک فرهنگی باید داشته باشه که جا به جا باشد، دقیق هم باشد.

یعنی بعضی از اساتید ما که اگه می‌خواستیم سؤال بکنیم از جلسه بیرونمان هم می‌کردند. یعنی خدا رحمت کنه آقای مطهری نقل می‌کنند تو جلسه علامه طباطبایی کسی سؤال می‌کرد می‌گفت گوش کن. جا جای گوش کردنه، سؤال کردن [نیست]؛ یعنی باید سؤالاتت را تو بیرون حل کنی، اینجا بشنو بذار این خزینه بجوشه بریزه، بعد تو برو سؤالاتت را بیرون با افراد پایین‌تر حل کن. بذار اینجا بجوشه، این جوش را جلوش را نگیر. می‌گفت خیلی عصبانی میشد آقای مطهری، ناراحت میشد. نه از سؤال بعدش بیادا، اما سؤال یک‌دفعه بحث را می‌آورد پایین. خب ببخشید این هم پرانتز بسته، خلاصه یک درد دلی بود. بله، آره، این هم چقدر [سخت است]. نه ما جرأت همین هم نمی‌کنیم، آن امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است که آن شقشقه دارد.

محبت و سنخیت وجودی

بله خب، بعد می‌فرماید که: «وَ خَلَقَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ دُونِ ذَلِكَ وَ قُلُوبُهُمْ تَهْوِي إِلَيْنَا». چون قلوبشان از مرتبه ابدان ماست، «تَهْوِي إِلَيْنَا»، میل پیدا کرده. از یک سنخی، از یک رتبه‌ای، از یک حقیقتی که این نشأت گرفته، این قلب به آن میل پیدا می‌کنه؛ چون می‌دانید که محبت از مشابهت گیره. هرچقدر مشابهت بیشتر باشد، محبت جدی‌تر می‌شود. لذا محبت برمی‌گردد به مشابهت.

تعبیر روایت این است که اگر یک کسی وارد یک جلسه‌ای بشه – به‌خصوص تو آن زمان‌ها این رایج بوده – روایت داریم که می‌فرماید تو یک جلسه نشستن، یک مؤمنه، تو این جلسه بقیه مثلاً از غیرمؤمنین – نه کفار، غیرمؤمنین – هستند. این یک نفر مؤمن که وارد میشه، اگر مثلاً چند جای خالی باشه، بدون اینکه مؤمن را بشناسه، ناخودآگاه جذبه ایمانی می‌کشونه او را به سمت آن که مؤمنه، می‌شینه [کنار او]. حالا نگید تاریک باشه چه جور میشه، الان تا این‌ها را بگه داره [می‌رود] سراغ جلسه [که اگر] برقا خاموشه چکار بکنه، یا خلاصه جا تنگه اینجا، ایناش دیگر حالا باشه. اگر خلاصه این نگاه روایت می‌فرماید دیگر، حالا به لحاظ تعبد به روایت اقلاً بپذیریم که این مشابهت وجودی حتی بدون اینکه آشکار بشه سبب میشه [کشش ایجاد شود].

آن‌وقت محبت «تَهْوِي إِلَيْهِ» دارد، میل حرکت به سوی او ایجاد می‌شود، درسته؟ اگر انسان تو نظام وجودی‌اش این باور را کرد، همان مثالی که در [مورد] اویس قرنی‌ها چند بار زدیم که حرکت کردن [و] مسیر را بدون اینکه پیغمبر معرفی کند، به امیرمؤمنان که رسیدند وایسادن گفتن دل ما اینجا قرار گرفت. یعنی همان محبته، همان مشابهته که این محبت ازش نشأت می‌گیرد که امام «فِطْرَةُ الْكُلّ» است و انسان‌ها که صاحبان فطرتند، مثل نوری می‌مانند که از این فطرت کل ساطع شدند که این نور برگشتش به مبدأشه.

لذا شیعیان نورهای به‌اصطلاح ساطع‌اند که می‌فرماید: «إِنَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأَشَدُّ اتِّصَالاً بِرُوحِ اللَّهِ مِنِ اتِّصَالِ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا» (منبع: الکافی، طبع‌الاسلامیه، ج ۲، ص ۱۶۶، ح ۴؛ ترجمه: همانا روح مؤمن اتّصالش به روح خدا شدیدتر است از اتّصال پرتو خورشید به خورشید). بله به روح‌الله «مِنْ شُعَاعِ الشَّمْسِ بِهَا»؛ که شعاع شمس به شمس چقدر شدت اتصال دارد تا خورشید غروب می‌کند، یک‌دفعه نور تمام می‌شود، درسته؟ این اشد اتصالنه دیگر. میگه روح مؤمن از این اشد است اتصالش به روح‌الله. آن‌وقت روح‌الله حقیقتش میشه وجه‌الله، روح‌الله میشه امام معصوم دیگر؛ آن حقیقت ولی الهی‌ست.

لذا مؤمن اشد اتصالاً [است]. آن‌وقت به همدیگر هم این اتصال را از طریق امام داره؛ یعنی مؤمنین با همدیگر مشابهتشان به لحاظ ایمان این‌ها را به هم مرتبط می‌کند. آن موقع قسمتی از این فطریه که غیرکسبیه که [موهبت] و هبه [است]؛ اما عمده این کسبیه و اکتسابیه. یعنی مؤمنان در نظام طاعت هرچه قدم بردارند و توجه به این حقیقت هرچه بیشتر داشته باشند، اتصالشان به هم، اجتماع با همدیگر بیشتر میشه. چون بوی امام را از هم احساس می‌کنند. چون هر مؤمنی تو دایره ایمانش بوی امام را تو این اطاعت احساس می‌کند و مؤمن دیگر بوی امام را تو وجود این. همان طیبه در حقیقت یادتان هست یا نه؟ که کلام طیب دارد، وجود طیب دارد، بو دارند همه این‌ها؛ آن کشف شمی تو ارتباطات در کار است که اگر مؤمنی این نگاه را پیدا کرد، آن موقع

تأثیر اعمال بر شامه باطنی و اتصال مؤمنین

شامه‌اش تیزتر می‌شود، شامه قوی‌تر می‌شود؛ هر چقدر این رشد کند، این شامه آن‌وقت بدون گفتگو اتصال برقرار می‌شود. حتی به جایی می‌رسد که مؤمنین در کنار هم از هم بهره‌مند می‌شوند، بدون اینکه حرفی بزنند [یا] بدون اینکه کلامی آنجا جابه‌جا بشود.

لذا اگر به ما می‌فرمایند که «جَالِسِ الْعُلَمَاءَ» (با علما همنشینی کن)، حتی اگر سؤالی نکردید [باز هم] «جَالِسِ الْعُلَمَاءَ»؛ نشست و برخاست داشته باشید. این اصلاً اتصال و ارتباط خودبه‌خود بهره‌مندی می‌آورد.

در کتاب آن «اربعون حدیث»‌های صدرالدین قونوی هست، آنجا بیان خوبی دارد. می‌گوید: «من تو مکاشفه‌ای که نشسته بودم، دیدم یک شخصی آمد خدمت عالمی در حالی که اعمال این همه در غل و زنجیر بود و از وجودش عبور نکرده بود. با اینکه اعمال زیادی داشت، اما به جهاتی این اعمال از این بالا نرفته بود. همین که نشست کنار این عالم – نشست، گفتگویی هم نشدها – همین که نشست کنار این عالم، یک‌دفعه این‌ها آزاد شدند.»

یعنی نشستن [او] و آزاد کردن آن اعمالی که مدت‌ها انجام داد ولی ثمره‌ای برایش ایجاد نکرده بود که این‌ها در غل و زنجیر بودند، [رخ داد]. حالا چه جهتی [بود]، آنجا ذکر نشده [است]. آزاد شدند و این اثر این‌جور شد که یک‌دفعه باب نعمت برای این [باز شد] و مشاهده [کرد] و من دیدم این حقیقت را. آن می‌گوید: «من دیدم این باز شدن این‌ها و رفتن و اثرگذاری [را]».

نقش اجتماعات ایمانی در احیای امر اهل‌بیت (ع)

خب این یک رابطه ایمان است که مؤمنان تو این ارتباط ایمانی رو هم اثر می‌گذارند، وقتی کنار هم جمع می‌شوند. لذا تعبیر روایات [خیلی] زیباست که با همدیگر جمع بشوید، به زیارت همدیگر بروید، مجلس با هم تشکیل بدهید که تو این مجالس «أَحْيُوا أَمْرَنَا» (امر ما را زنده کنید)، احیای امر ماست. که شما به هم توجه می‌کنید، توجه شما با همدیگر احیای امر ماست؛ خواندن احادیث ما احیای امر [ماست].

(منبع روایت: اشاره به احادیث متعدد، از جمله: الکافی، طبع‌الاسلامیه، ج ۲، ص ۱۷۵، ح ۲؛ امام صادق (ع) فرمودند: «تَزَاوَرُوا فَإِنَّ فِي زِيَارَتِكُمْ إِحْيَاءً لِقُلُوبِكُمْ وَ ذِكْراً لِأَحَادِيثِنَا»؛ به دیدار یکدیگر بروید که همانا در دیدار شما زنده شدن دل‌های شما و یادکرد احادیث ماست).

از مشابهت به وحدت و «بسط ید» امام

خب این نگاه، اگر که محبت [و] شباهت‌ها را زیادتر بکنیم، یعنی هرچقدر تو نظام ایمانی شباهت‌های اکتسابی را بیشتر بکنیم – یعنی چنگ زدن یک جمعی به اعمال واحدی، عهدهای خاصی که این عهدها و اعمال واحد با اینکه طاعات شباهت‌آور است، اما طاعت واحد را جمعی با هم انجام بدهند – این مشابهت بالاتر ایجاد می‌کند؛ دقت کردید؟ پیوند ایجاد می‌کند، این‌ها را به هم مرتبط می‌کند.

هر چقدر این ارتباط و شباهت بیشتر بشود، محبت بیشتر می‌شود. آن‌وقت اگر محبت بیشتر شد، پیوند می‌زند. وقتی پیوند زد، وحدت محقق می‌شود. آن موقع به جایی می‌رسد که تو دایره ارتباط مؤمنین با هم و با امامشان، یک امام است و شئونش؛ از جهت وحدت، از جهت محبتی که به وحدت رسانده، امام می‌شود با شئونش.

لذا امام داره دائماً چی میشه؟ با این نگاه کسانی که شأن امام می‌شوند، از جهت ظهور گسترده می‌شود. امام از جهت چی؟ ظهور وجودش گستردگی‌اش هست. از جهت ظهور، یعنی آن سعه ظهورش، آن در حقیقت «بسط ید»ش دارد محقق می‌شود برای امام. نسبت به تابعین و موالیانی که این‌ها به سمت امام حرکت می‌کنند، «بسط ید» امام است. امام داره بسط ید پیدا می‌کند.

پس ما تو هر اطاعتی داریم به امام چی می‌دهیم؟ بسط ید می‌دهیم که حکم امام نافذ [بشود] – «بسته» یعنی حکم امام نافذ بودن – نافذ بودن حکم امام است، درسته؟ این نافذ بودن حکم امام، بسط ید امام است؛ و الا از جهت فاعلی امام قدرتش مطلق است. به لحاظ قابلی باید قابل، بسط را تو وجود خودش ایجاد بکند و این را به‌اصطلاح محقق بکند. پس قابل قابلیت ندارد که بسط نیست، و الا فاعل فاعلیت دارد. به لحاظ فاعل ما چیزی به امام نمی‌دهیم که وجودش امام بالاتر برود، اما در بسط به امام [کمک] می‌دهیم. این‌ها تفاوت‌هایش، دقیق هست.

پس اگر بسط می‌دهیم، حقیقت بسط برگشته به یک وحدت می‌کند، برگشته به یک حقیقت ذو شئون می‌کند، برگشته به یک محبت متکثره به‌اصطلاح متشئنه می‌کند، برگشته به یک شباهت‌های زیاد می‌کند.

تمرین ولایت در خانواده و اجتماع

از آن‌ور برمی‌گردیم دیگر؛ از مشابهت رفتیم به وحدت، حالا از وحدت برمی‌گردیم به چی؟ به محبت و مشابهت. که اگر یک جایی وحدت بود، دلیل برای این است که چیه؟ محبت بین این رابطه‌هاش هست؛ و اگر محبت بود، دلیل بر این است که شباهت در کار است.

پس اکتسابی‌اش این است که انسان حتی توی خانواده، توی خانواده اگر کارهای مشترکی را با هم تعریف کنند [و] انجام بدهند – یک خانواده با همدیگر، مثلاً مثال می‌زنما – شب می‌خواهند بخوابند، قبل از خوابشان قرار می‌گذارند با هم می‌نشینند یک صفحه قرآن می‌خوانند با هم، کنار هم، دورهمی؛ [این] شباهتیه که داره ایجاد میشه. قرار می‌گذارند یک کاری را امروز با هم [انجام دهند]؛ ساده، که برای همه هم انجام شده [باشد]. همان کار ساده مشابهت را چکار می‌کند؟ بیشتر می‌کند و این مشابهت محبت‌آور می‌شود و این محبت وحدت‌آور می‌شود [و] پیوند این خانواده قوی‌تر [می‌گردد].

آن‌وقت این تمرینِ حرکت به سوی ولی‌ست که ما داریم تو این خانه این را تمرین می‌کنیم تا تو نظام اجتماعی این ولایت را محقق بکنیم. این خودش یک به‌اصطلاح جریان زیبایی نیست که مراحل مشابهت اکتسابی زیاد کردنش که به محبت کشانده می‌شود و او به چی؟ به در حقیقت وحدت [منجر می‌شود]؟

اینجا آن‌وقت مظهرش را تو طینت داره بیان می‌کند که مؤمنین قلوبشان از مرتبه ابدان ما [خلق شده، پس] شباهت [دارند]، درسته؟ که این اقتضاست. هر چقدر این را فعلیت دادیم، این مشابهت بیشتر شد، به محبت بیشتر کشیده می‌شود و هرچقدر این محبت بیشتر شد، به وحدت منجر می‌شود که می‌شود: ﴿يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ﴾ (سوره شریفه اسراء، ۱۷:۷۱). امامشان را که می‌خوانند، دیگر این‌ها جدا حسابی ندارند. آن امامه که این‌ها همه شئونش هستند.

چنانچه بدن امام، دست و پای امام، اعضا و جوارح امام حساب جدایی ندارد. امام که حسابرسی بشود، نفسش [حسابرسی شده]. آن در [مورد] امام چون فوق حساب است، که آنجا دارد که: ﴿فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ * إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ﴾ (سوره شریفه صافات، ۳۷:۱۲۷ و ۱۲۸). که آنجا مردم «مُحْضَر» و حاضر می‌شوند، «الا عباد مخلص». عباد مخلص از چی در امانند؟ از حضور در آنجا. چون حضورشان قبلاً محقق شده، محضر قبلاً شدند، لذا حضور آنجا ندارند.

یا می‌فرماید: ﴿فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَنْ شَاءَ اللَّهُ﴾ (سوره شریفه زمر، ۳۹:۶۸)، مگر آن کسانی را که خدا می‌خواهد، درسته؟ آن‌ها صعقه‌شان را قبلاً زدند. آن‌وقت کسی که تو تابعیت امام، شأن امام شد، چون امام صعقه ندارد، چون امام جزو محضرین نیست، فوق مقام محضرین و به‌اصطلاح سائلین [است] و حتی سؤال ندارد، چون فوق مرتبه سؤال است.

آنجا دارد، حتی دارد مَلَک وقتی که آن دو نفر نکیر و منکر یا بشیر و مبشر میایند ازش سؤال بکنند، می‌گویند تو مقامت معلوم است؛ اگر ما سؤال می‌کنیم برای روشن شدن مقام تو نیست – و الا تو ارتباطت وقتی که پیغمبر میگه می‌فرماید: «ارْفُقْ بِهِ» (با این مهربان باش)، تمامه، یعنی تو ارتباطت وصله و مرتبطی – اگر ما سؤال می‌کنیم برای این است که مقام تو در بین دیگران آشکار بشود. این هم خودش یک بیانی دارد که آنجا به چه معنا میشه که مقام این آشکار بشود، که این برمی‌گرده به یک نظامی تو دنیا که این چه رابطه‌ای [داشت]. دیگر حالا دور می‌شویم.

حقیقت محبت و کشش طرفینی

خب روایت را ببینیم. بله دیگر، دوباره وقتی که خط آن شباهت به محبت کشید و محبت به وحدت، دوباره محبته. حالا وحدته چکار می‌کند؟ سبب مشابهت بیشتر و سبب بیشتر [شدن محبت می‌شود]؛ همین‌جور دوباره این سر دائماً داره بالا می‌رود، همه‌اش صعود دارد. منتها مراتبشه. گاهی ما شهود محققه ولی غفلت‌ها و توجهاتمان به جای دیگر مانعه و یک لحظه می‌بینید تو یک واقعه که میشه، آدم می‌بینه این احساس بهش [دست داد]؛ در آن واقعه حاجب را برداشت، نه آنجا ایجاد کرد. آن واقعه که پیش میاد حاجب را، مانع را برمی‌دارد، حجاب را بر[می‌دارد] که اِ، من این‌جور ارتباط دارم، این‌جور در به‌اصطلاح متصل [هستم]؛ آنجا برداشته می‌شود.

خب بعد می‌فرماید: «وَ قُلُوبُهُمْ تَهْوِي إِلَيْنَا». همان‌جوری که قلب به بدن میل دارد، چون این را از خودش می‌بیند، نه غیر. نگید عالی به سافل کار ندارد. کسی که در مرتبه علوه، نگاه به سافل نمی‌کند؛ یک اصل فلسفیه: «الْعَالِي لَا يَنْفَعِلُ» [یا: لا یَلْتَفِتُ] (موجود عالی منفعل نمی‌شود/التفات نمی‌کند). عالی کاری برای سافل نمی‌کند، چون آن‌قدر هر کسی مشغول است… [ولی] به‌اصطلاح برنمی‌گرده بیاد برای دیگری، غیری که سافل است. نگید انبیا چه معنا دارد [که کار می‌کنند]. انبیا علتش این است که این‌ها عالم را خودشان می‌بینند، مردم را خودشان می‌بینند؛ لذا [جزو] بعضِ خودشان می‌یابند. لذا مثل یک پدری که فرزند را خودش می‌بینه و حاضره براش [کاری کند]، انبیا این‌جور هستند.

لذا پیغمبر حسرت می‌خورد بر اینکه حتی کفار چرا مؤمن نمی‌شوند، چون بعض خودش می‌دید. ﴿لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ﴾ (سوره شریفه فتح، ۴۸:۲)؛ که گناه گذشته و آینده تو را می‌آمرزیم. روایت دارد یکی از معانی‌اش این است که امتش را چون خودش می‌دید، خدا هم تصدیق کرده گناه گذشته و آینده را می‌آمرزیم؛ یعنی امتت که خودته. خطاب شده «لِيَغْفِرَ لَكَ»، تو را می‌آمرزد، درسته؟ این امتش خودش هستند که حالا این خیلی مباحث روایات و این‌ها مفصل دارد.

لذا طرفین نیست. این به‌اصطلاح به او میل دارد، چون بدن است که [به روح] میل دارد. آن‌ها به ما میل دارند، چون روحی هستند که به بدنشان مایلند. چون این بدن با این‌ها داره چکار می‌کند؟ داره اعمالش را به‌واسطه این بدن انجام می‌دهد. همین بسط یدش داره با این محقق می‌شود. لذا دوست داره بدن را، محافظ بدنش هست، رعایت بدن را می‌کند، عمل را در حد بدن، بر بردن [توان] بر بدن قرار می‌دهد، فشار بر بدن نمی‌آورد، حدود همه این‌ها را رعایت [می‌کند].

این‌ها خیلی زیباست دیگر. اگر ما وقتی که توفیق یک عمل صالح پیدا کنیم، احساس بکنیم که نفس امام بود این را بر ما به‌اصطلاح دمید و ما انجام دادیم، چقدر تفاوت می‌کنه تا ما فکر کنیم من انجام دادم. اینجا ببینید امام است که «تَهْوِي إِلَيْنَا»، به من شوق پیدا کرد، میل پیدا کرد، این عمل را برای من قرار داد.

بعد کم‌کم به جایی می‌رسد می‌بینه هر خطوری که براش پیش میاد، این «تَهْوِي إِلَيْنَا» [است]، این خطور را امام ایجاد کرد تا این میل به این پیدا بکند، به این کار و این کار درست. [هر] وقت جلوتر میره می‌بینه عجب، من چقدر غفلت دارم، دائماً داره به من توجه می‌کند؛ نه وقتی که فقط خطور میاد، نه وقتی که فقط عمل میاد. من پشتم بوده، نمی‌دیدم، پشت کرده بودم. آن‌وقت دیگر این کمکم را کردنش دائم می‌شود. درسته که «لَوْ عَلِمَ الْمُدْبِرُونَ عَنِّي» (اگر آنان که به من پشت کرده‌اند می‌دانستند…) تو این مرتبه هم صدق می‌کند تو ارتباط انسان با [امیرالمؤمنین].

این مشابهت به محبت [می‌رسد] که این محبت رابطه را محکم می‌کند، هی پیوندها را قوی‌تر می‌کند، چند لایه می‌کند، طرفینی هم هست. یعنی محبوب به محب علاقه دارد و محب [به] محبوب علاقه دارد. که اگر نباشد – تا نباشد آن شعر چیز، که تا نباشد چی؟ کششی – از شعرش را قشنگ بکنید، چون من این‌جوری‌اش را می‌دانستم ولی شعر قشنگش چه‌جوری میشه؟ «تا که از جانب معشوق نباشد کششی / کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد». اگر می‌بینیم یک کاری را داریم انجام [می‌دهیم]، این از آنجا خلاصه میل ایجاد شده: «تَهْوِي إِلَيْنَا». با این نگاه ببین چقدر انسان به [انجام] مشتاق به عمل میشه. آن‌وقت هر عملی جلو میره، میگه این امام به من توجه کرد؛ این با یک شوقی که این ارتباط با امام بود [انجام می‌شود]. که حالا خودش این فلسفه مفصلی دارد و روایات زیادی که…

کتاب ابرار و علیین

«ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ»؛ «خُلِقَتْ مِمَّا خُلِقْنَا» [مِنْهُ]، چون به‌اصطلاح قلوب آن‌ها هم خلق شده از آن چیزی که ما خلق شدیم که مرتبه قلوب ماست که ابدان حضرات از آنجا خلق شده. «ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ» (سپس این آیه را تلاوت فرمود): ﴿كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِي عِلِّيِّينَ﴾ (سوره شریفه مطففین، ۸۳:۱۸).

این هم خیلی زیباست: «کلا ان کتاب الابرار لفی علیین»، کتاب ابرار در کجاست؟ کتاب – ببینید خیلی این نکته [مهم است]، دیگر وقتم گذشته ولی حیفه – کتاب چیزی درش قرار می‌گیرد که ملکات [است]. کتاب یعنی چیزی که زائل‌شدنی نیست، به [معنای] یعنی تثبیت شده، به‌اصطلاح ثابت شده. وقتی یک چیزی را می‌نویسند، یعنی دیگر این از مرتبه اینکه یک حالی باشه، گذشته [و] چی شده؟ تثبیت شده.

کتاب اعمال این مسئله‌ست، درسته که اعمال انسان گاهی ملکه نشده، اما تو ملکات ما تأثیر دارد. هر عمل صالحی یک تأثیر اجمالی تو ملکات ما می‌گذاره؛ چه اگر عمل صالح هست اثر مثبت، و اگر عمل «نَعُوذُ بِاللَّه» [باشد، اثر منفی]. لذا به آن مقدار تأثیرش که تو ملکات می‌گذاره، ثبت میشه.

عمل تو مراحل احتضار و تو مراحل مواقف به‌اصطلاح اوایل برزخ و سؤال و تو مراحل برزخ چی میشه آنجا؟ اعمالی که عرضی باشند – یعنی فقط یک ظاهری باشند – تو زلزله‌ای که ایجاد میشه در احتضار و بعد از آن مثل سؤال قبر و این زلزله‌ها، این‌ها همه می‌ریزه، میشه اغیار. چی؟ اغیاری که عرضند می‌ریزند. اما اثری که از این‌ها تو نفس باقی ماند – که ممکنه خیلی هم جزئی و سطحی از یک عمل باشه – تو آن کتاب اعمال می‌ماند. آن کتاب اعمال باقیست، او ریزش ندارد. این هم خیلی نکته دقیقیست.

اگر اینجا می‌فرماید ﴿كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ﴾، یعنی ابرار نه اعمالشان، بلکه چی؟ نتیجه اعمال که آن ذره‌ذره‌ها که شد حالا ثبات [پیدا کرد و] تثبیت [شد]. آن کتاب ابرار «لَفِي عِلِّيِّينَ» [است]. او تو مرتبه علی [است]. علی کدام مرتبه بود؟ مرتبه قلوب ما و مرتبه ابدان ائمه. «لَفِي عِلِّيِّينَ»؛ از کجا می‌گویید؟ ﴿وَمَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُّونَ * كِتَابٌ مَرْقُومٌ * يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ﴾ (سوره شریفه مطففین، ۸۳:۱۹ تا ۲۱).

کی می‌تونه بفهمه علیون کیا هستند و علیین کجا هستش؟ «کتاب مرقوم»، یک کتاب نوشته [شده]؛ یعنی مرتبه ثبات شماست. «کتاب مرقوم یشهده المقربون»، آن‌هایی که تو اعلی علیین هستند شاهد بر اینا [هستند]. «یشهده المقربون» یعنی چی؟ یعنی یک عده‌ای بر این شاهدند، بر ابرار. ابرار تو یک موطنند که علیینه؛ آن‌وقت شاهدات کدام مرتبه‌اند؟ تو مرتبه اعلی علیینند که «یشهده المقربون». کیا هستند؟ حضرات معصومین (علیهم‌السلام) که ما کتابمان که در علیین انشاءالله باشد، شاهد بر آن کتاب کیه؟ میزان آن کتاب کیه؟ ائمه هستند که این به او مرتبط میشه.

علیین به اعلی مگر مرتبط نبود؟ چون مرتبه ابدان ائمه بود نسبت به ارواح ائمه، درسته؟ اگر تو مرتبه علیین وارد شد، بر بدنِ نفس انسان است. نفس حضرات شاهد بر بدنشانند که ابدانشان علیینه. شاهد [هستند]؛ لذا خود انسان‌ها هم در قیامت شاهد بر آنچه که از بدنشان صادر شده کیه؟ نظام نفسشان. نفس [شما] شاهده؛ لذا آنجا خودشان قضاوت می‌کنند. قاضی کیه؟ قاضی خود انسانه. خود انسان سرش را می‌اندازه پایین، بعد میگه که… می‌گویند کجا می‌رویم؟ می‌گوید معلوم شد دیگر، با این کتاب اعمال وضعیتم روشن شد.

درسته که انسان آنجا قاضی می‌شود، چون جای تخلف و دروغ و به‌اصطلاح کذب [و] کله‌معلق زدن نیست، صدق است آنجا. نمی‌گوییم این آدم صادقیه‌ها، کسی نمی‌تونه آنجا [دروغ بگوید]. اگر تو بعضی از مراحل هم دارد که این‌ها دروغ می‌گویند، حالا آن هم بحثش سر جاش، روایتش محفوظه که به چه معناست.

طینت دشمنان اهل‌بیت (ع) و سجین

«وَ خَلَقَ عَدُوَّنَا» – تمام شده، وقتی که من این را فقط بگم تمام – «وَ خَلَقَ عَدُوَّنَا مِنْ سِجِّينٍ»، از مرتبه سجین که سجن بعد از سجن است. که یعنی عالم دنیا سجن است، اما تعلقاتی که تو دنیا ایجاد می‌شود، هی این را چکار می‌کند؟ فرو می‌برد. این می‌شود سجن بعد از سجن.

پس خود نفس عالم دنیا چی هستش؟ «الدُّنْيَا سِجْنُ الْمُؤْمِنِ» (دنیا زندان مؤمن است). درسته این سجن مرتبه اول است، اما همین‌جور مرتبه به مرتبه تعلقات که بیشتر می‌شود، این داره فرو میره، این داره ریشه می‌دواند به زمین: ﴿أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ﴾ (سوره شریفه اعراف، ۷:۱۷۶). اخلاد به ارض یعنی چی؟ یعنی به سجین رسیدن، دیگر جدا شدنی نیست. و الا آن که اسفل سافلین است که سجن است، او قابل حرکت است، قابل جدا شدن است؛ اما وقتی اخلاد شد، دیگر جدا شدنی نیست.

درسته، آن می‌شود سجین که سجن بعد از سجن است. می‌فرماید: «وَ خَلَقَ قُلُوبَ شِيعَتِهِمْ مِمَّا خُلِقُوا مِنْهُ»، یعنی قلوب شیعیانشان از مرتبه ابدان این‌ها خلق می‌شود که امام سجین [است]. درسته روحش از مرتبه اشد از سجین است – مثل آنجا که اعلی بود، این هم اشد از سجین است – اما قلوب شیعیانشان از مرتبه سجین است. این را تو روایات دیگر تفصیلاً داشتند.

«وَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ دُونِ ذَلِكَ»، ابدانشان کمتر از سجین است. این هم درسته دیگر، یعنی ابدان این‌ها هم از شدت کمتری از سجن برخورداره. چرا؟ چون حقیقت سجن مربوط به چیه؟ به روح و نفس انسانه که تصمیم‌گیرنده و شعور مربوط به آنجاست.

تأثیر گناه در اتصال به «امام سجین»

پس: «فَقُلُوبُهُمْ تَهْوِي إِلَيْهِمْ». اگر «نَعُوذُ بِاللَّه» عمل بدی داره انجام می‌دهد، حتی اگر مؤمن است، داره چکار می‌کند؟ بسط به کی میده؟ به امام سجین داره بسط ید میده. یعنی اگر انسان به عمل بدی چنگ می‌زند، داره بسط ید به [او می‌دهد]. اما بسط ید فقط این نیستش که تو من این قدرت را پیدا کرد، یعنی داره قدرت پیدا می‌کند در ظهور؛ در ظهور قدرت پیدا می‌کنه.

لذا من وقتی یک اطاعت می‌کنم، به او در ظهورش دارم قدرت می‌دهم. فقط یک عمل فردی تنها نیست، بلکه اثر عمل او را در بقیه هم چکار می‌کند؟ شدت می‌دهد. لذا: «كذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ مِنْ شِيعَتِنَا وَ هُوَ مُتَمَسِّكٌ بِعُرْوَةِ غَيْرِنَا» (دروغ می‌گوید کسی که می‌پندارد از شیعیان ماست، در حالی که به دستاویز غیر ما چنگ زده است) – می‌گوید آن کسی که می‌گوید با شما هستیم ولی چی؟ «وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِفُرُوعِ غَيْرِنَا» [نقل به مضمون] – اما چنگ زده به درختِ به‌اصطلاح خباثت، به شاخه‌های خبیث چنگ زده. این دروغه که می‌گوید با شما هستیم، نمی‌شود.

اینجا هم همین‌جوری‌ست که بله، «وَ قُلُوبُهُمْ تَهْوِي إِلَيْهِمْ». پس اگر من یک عمل خبیثی – پناه بر خدا، خدایی نکرده – انجام دادم، یک‌دفعه قلب آن امام سجین به من چی میشه؟ متمایل می‌شود، محبت پیدا می‌کند با این. و از این طرف من هم به او [متمایل می‌شوم]، چون مشابهت ایجاد شده. مشابهت محبت میاره، محبت چی میاره؟ وحدت میاره.

لذا پیغمبر فرمود: «خدایا، اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْ لِفَاجِرٍ عَلَيَّ يَدًا فَيُحِبَّهُ قَلْبِي» (منبع: کنز العمال، ج ۲، ص ۱۹۷، ح ۳۷۲۳؛ ترجمه: خدایا برای هیچ فاجری بر من نعمتی/منتی قرار نده که قلبم او را دوست بدارد). خدایا اگه نعمتی می‌خواد به من برسه، از یک فاجر به من نرسه، واسطه فاجر [نباشد]. چون وقتی فاجر به من میده، ناخودآگاه قلبم به او محبت پیدا می‌کند، میل پیدا می‌کند به او.

خیلی این‌ها جالب‌ها؛ یعنی اگر گناه را هم از این سنخ دید که من دارم بسط ید به او می‌دهم، قطعاً وقتی بسط ید پیدا می‌کند، بدن می‌شوم برای او. به همین نسبت وقتی بدن شدم، قلب نسبت به این بدن مشتاق است، دوست دارد. لذا محبت امام سجین به من که شد، من تو وجودم اثر وجودی او بیشتر ظاهر می‌شد و دیگرانِ من هم به او مشتاق می‌شوم با این نگاه.

بعد می‌فرماید: «لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِمَّا خُلِقُوا مِنْهُ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ»: ﴿كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا سِجِّينٌ * كِتَابٌ مَرْقُومٌ * وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ﴾ (سوره شریفه مطففین، ۸۳:۷ تا ۱۰). و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *