مقدمه و اصول بحث طینت
سلام علیکم و رحمة الله. ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ﴾، ﴿الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ﴾ و صلاة و سلام علی محمد و آله الطاهرین، اللهم صل علی محمد و عجل فرجهم و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین.
در محضر «کافی شریف»، باب «کتاب الایمان و الکفر»، باب «طینت مؤمن و کافر» هستیم. که [در] بعضی از روایات این باب را هم از خود این باب و هم از کتاب «بصائر الدرجات» تا به حال در محضرشان بودیم. از ابتدا هم عرض کردیم که باب طینت از ابواب متشابه است؛ و لذا مباحث مختلفی ذیلش هست که ابتدا باید محکمات مسئله را در نظر بگیریم و بعد متشابهات را به محکمات برگردانیم. و دائماً تذکر محکمات را خدمت دوستان تا حدودی داشتیم که ذهنها با توجه به محکمات این روایات را ببینند، که [اگر] در آن دایره [باشد] سؤال کم میشود و جواب بسیار میشود. اما اگر غفلت از آن محکمات صورت بگیرد، در هر روایتی [مسئله] سؤالانگیز میشود، که [یعنی میپرسند] «یعنی چی؟» [و] حل نمیشود اگر محکمات در نظر گرفته نشود.
عرض کردیم بعضی از این مباحث حتماً باید با نگاه علم الهی حل بشود، که علم الهی گاهی علم ذاتیست [و] گاهی علم فعلی؛ که علم فعلی متن هستیست ولی علم ذاتی مبدأ هستیست. بعد اختیار انسان را [باید] به عنوان یک محکم به اصطلاح کاملی در نظر گرفت؛ اینکه شقاوت و سعادت در امتداد زندگی انسان هست، این یکی از محکمات است. اینکه در بعضی از عوالم وجود زمان مطرح نیست و نگاه از آن زاویه به عالم «فرازمان» میشود، [این هم] یکی از مباحث است که نباید نگاهی را که از فرازمان به عالم میشود با نگاهی که در ظرف زمان به مسئله صورت میگیرد را یک جور تحلیل بکنیم.
لذا بعضیها مسلط بر زمان میشوند به طوری که زمان از مراتب وجودشان است. امیرمؤمنان (علیهالسلام) میفرماید که من علم «ما کان و ما هو کائن» را دارم؛ لذا چیزی برایم جدید نیست. هرچه که اتفاق میافتد از قبل برای من معلوم بوده و اگر [آن مانع] نبود که آن آیه ﴿يَمْحُو اللَّهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ﴾ (سوره شریفه رعد، ۱۳:۳۹) [باشد] – که هدایت عمومی خدا با محو و اثبات صورت میگیرد – برای شما هم میگفتم. [به] یک بعضی از اصحاب سرشان، بعضی از این حقایق فرازمانی را گفته بودند. خب معروف است که «رشید هجری»، «حبیب بن مظاهر» و یا مثلاً «میثم تمار» اینها علم منایا و بلایا را میدانستند و میدانستند که هر کسی اجلش کی است، چگونه از دنیا میرود، مؤمن از دنیا میرود، غیرمؤمن از دنیا میرود و امثال اینها. که حالا آن قصه معروف به اصطلاح بازار هم که [به] رسیدن به همدیگر [مربوط است]، خب دوستان خودشان رجوع میکنند.
تحلیل مراتب طینت و ارتباط آن با عوالم
در نگاه اینکه اسامی همه مؤمنین و کافرین در دست حضرات معصومین است هم از همین سنخ است. علم به اینکه «الشَّقِیُّ مَنْ شَقِیَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ وَ السَّعِیدُ مَنْ سَعِدَ فِی بَطْنِ أُمِّهِ» (اشاره به روایت مشهور نبوی: کتاب التوحید (للصدوق)، طبع جامعه مدرسین، ص ۳۵۶، ح ۳)
ترجمه: «بدبخت کسی است که در شکم مادرش بدبخت بوده و خوشبخت کسی است که در شکم مادرش خوشبخت بوده است.»
از همین سنخ است که کی دارد اخبار میکند؟ آن کسی که فرازمان است. این بحثهایی را که داشتیم تا روایت دومی که در محضرش بودیم که جلسه گذشته بیان شد، که بیان کردند که بله خواندیم دوم را دیگر، روایت دوم را [که] طینتهای ثلاثه [بود] خواندیم. روایت دوم را، منتها حالا نکاتی را میخواهیم با ذیلش عرض بکنیم.
[در] طینتهای ثلاثه که سه دسته کرد طینتها را، که گفت یک دسته طینت انبیاست، خواندیم؟ بله، از تو «بصائر» خواندیم. خب تو همین جا هم همان آره روایتی است که طینتها سه دسته است؛ که به اصطلاح طینت یک دسته طینت انبیا و مؤمنین است، که این طینت انبیا [اصل است و] که مؤمنین از آن طینت هستند، که انبیا از «صفوه» آن طینتاند و مؤمنین از «طین لازب» هستند.این تعبیر «طین لازب» چسبنده خیلی زیباست، خیلی عالی است. چسبنده بودن این طین به معنای ارتباط با امام [است]؛ یعنی طین انبیا چسبنده نیست، چون خودشان چی هستند؟ آن طینت درشان ذاتی [است که] خدای سبحان میدهد؛ اما مؤمنان به انبیا ملحق به انبیا هستند. چون ملحق به انبیا هستند این «طین لازب» و طین چسبنده، طینت چسبنده یعنی الحاق به انبیا دارند، که مؤمنین در طینت از طین لازب هستند.
طینت ناصبیها و معنای «حمإ مسنون»
بعد فرمودند که غیر مؤمنین، یعنی کسانی که [به] اصطلاح «ناصبی» هستند، «من حمإ مسنون» [هستند]؛ «حمإ مسنون» یعنی گل بدبو. که این گل تیره بدبو، یعنی تاریک سیاه بدبو، مال این است که دورترین نقطه طینت را اینها شکل میدهند. یعنی هر چقدر طینت به سمت انبیا نزدیک بشود، نورانیتر است. مؤمنین به انبیا ملحقاند، «لازب» [است] طینتشان، یعنی چسبنده است. همون جوری که ﴿أُولَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ﴾ (سوره شریفه نساء، ۴:۶۹)، معیت اینها با آنهاست. این معیت همان «لازب» بودن است. آن وقت طینت ناصبیها، یعنی دشمنان اهل بیت، «حمإ مسنون» است. یعنی پایینترین مرتبه، به اصطلاح شدیدترین مرتبه کدورت را اینها دارند. یعنی به زمین چسبیدند و این نه فقط هم زمین، یعنی همین زمین، یعنی به تعلق به زمین [چسبیدهاند]. [که] این تاریکی ایجاد میکند، که تعلقات اینها در مقابل لجاجت با نور است. این لجاجت با نور، دور شدن از نور است. وقتی که دور شدن از مطلق نور میشود، میشود مطلق تاریکی؛ لذا طینت اینها میشود چی؟ «حمإ مسنون»، آن گل بدبوی تاریک. درست است؟ خیلی تعبیر دقیقی است اینجا.
جایگاه مستضعفین و مفهوم «خاک» (تراب)
بعد میفرماید طینت مستضعفین از چی [است]؟ از خاک است. این هم خلاصه جالب است که از خاک است یعنی چی؟ یعنی نه هم به اصطلاح «لازب» است، طین لازب است، نه طین لازب است، نه مسنون است. یعنی نه این طرف نوری کسب کرده که بشود چی؟ «طین لازب» چسبنده، چون نورانیت دارد چسبیده به آن صفوه؛ نه «حمإ مسنون» است که دور شده باشد. تو مرتبه ابتدایی حرکت، این «مستضعف» کسیست که نتوانسته آن استعدادهای شقاوتی و سعادتی را در وجودش فعلیت بدهد؛ توی مرتبه بسیطی باقی مانده است. حالا این استعداد نداشته، شرایط برایش مهیا نشده، زود از دنیا رفته، هرچه که هستش، اطلاق مستضعف بر کسیست که این توانایی در [او به] فعلیت ایجاد نشده.
اگر کسی استعداد داشت اما استعداد را هم حرام کرد، مستضعف نیست. مستضعف کسیست که این استعداد به فعلیت نرسیده توش، دقت میکنید؟ پس اگر یک موقع کسی استعداد را حرام کرد و این توانایی [را] داشت ولی از بین برد، نگذاشت، نه در تاریکی نه در نور مصرفش نکرد، این مستضعف نیست، این مقصر است. مستضعف قاصر است؛ یعنی استعدادش، مزاجش خیلی خمود بود و سرد، اصلاً حرکتی توش ایجاد نشد، نه به سمت شقاوت نه به سمت سعادت، درست است؟ این آن وقت میفرماید طینت این از «تراب» است، خاک است. خاک یعنی همین زمین؛ یعنی نه بالا رفت که نورانیت پیدا کند، نه پایین رفت که تعلق به ارض شکل بگیرد، این مستضعف است. حالا حرکت مستضعفین در خلاصه قیامت چگونه میشود، بحث جدایی دارد که آن خودش شاید جزء مباحثی باشد که بعداً میآید، که مستضعفین نگاهشان در قیامت و تکلیفشان در برزخ و قیامت چگونه خواهد شد. بله، اینکه فرمودید لازب…؟ خب «لازب» چسبنده بودن است، اما چون این چسبنده بودن در مقابل «حمإ مسنون» ایجاد شده، لازب معنایش خوشبو بودن است، دقت کردید؟ یعنی اصلش چسبنده بودن است، چون این خودش خوشبو به معنای ذاتی نیست، اما به واسطه الحاق خوشبو شده؛ لذا مؤمن در تبعیت کمال پیدا میکند، نه فی نفسه. بلکه مؤمن در چی [کمال مییابد]؟ [در] تبعیت. این خیلی مهم است که حقیقت نور مؤمن، نور از خودش نیست، نور امامش است و این کمالی برای مؤمن است. اگر نور خودش بود حد داشت، اما وقتی نور امامش است بیحد میشود؛ لذا این همه به اصطلاح طین لازب بودن یک کمال برای مؤمن است. در طینت ناصبی در کلاب عالم هست؟ در همین عالم هم هست، در بقیه عوالم [هم] هست. حالا این را از [متن] … کرد که بله بفرمایید. جانم؟ همین میشود دیگر، بله دیگر؛ ﴿يَا لَيْتَنِي كُنْتُ تُرَابًا﴾ (سوره شریفه نبأ، ۷۸:۴۰) یعنی این فعلیت «حمإ مسنونی» را نداشتم و در حد ترابِ استعداد بودم، [تا] حرکت دوبارهای انجام میدادم که برگردم به استعداد، دوباره مثلاً از استعداد شروع کنم که تراب بودن [است].
تبدیل احوال به ملکات و شکلگیری طینت
لذا اگر در آیات مختلفی میگوید خلق انسان از تراب است، یا میفرماید خلق انسان از «طین لازب» است، یا «من حمإ مسنون» است؛ این به لحاظ مراتب وجود انسانهاست. همه انسانها از تراب خلق شدند، چون استعداد را همه داشتند. منتها بعضیها این استعداد را به فعلیت رساندند در «طین لازب»، بعضیها این استعداد را در «حمإ مسنون». اما در وجود همه از «حمإ مسنون» اقتضایش بوده یا نبوده؟ در همه «طین لازب» استعدادش بوده یا نبوده؟ بوده. استعداد این در هر دو بوده. ما این «طین لازب»ش را به فعلیت [برسانیم] نورانیت است، آن «حمإ مسنون»ش را [اگر برسانیم] این در حقیقت تاریکی است.
یک نکته دقیق اینجا این است که این نکته دقیق را دقت بکنیم: ما آن افعال و به اصطلاح اعتقاداتی که ابتدا برایمان پیش میآید «حال» است، حال است؛ این تا حال است طینت نمیشود. هرگاه که این به اصطلاح حال تبدیل به «ملکه» شد، ثبات پیدا کرد، میشود طینت. یعنی انسان در حرکتش هر عملی که انجام میدهد اثر در طینت دارد، اما طینت وقتی محقق میشود که این ملکه بشود؛ چه در جانب سعادت که ملکه سعادت «طین لازب» را ایجاد میکند و [چه] ملکه به اصطلاح شقاوت [که] «حمإ مسنون» را ایجاد میکند. یعنی طینت به معنای یک فعلیت از ابتدا نیست، بلکه به معنای استعداد و اقتضای از ابتداست. کمکم این فعلیتها و ملکات انسان، این را فعلیت میدهد. آن وقت وقتی فعلیت میدهد، این هم جالب است [که] هر فعلیتی استعداد جدیدی را باز میکند. یعنی من اگر از جهت حرکتیم به سمت «طین لازب» حرکت کردم، مرتبه دو را طی کردم، تثبیت شد، حالا مرتبه سه و چهار و پنج جلو روی من قرار میگیرد به عنوان استعداد قریب به فعلیت. قبلاً استعداد چی بود؟ «بعید عن الفعلیة» بود، دور بود، اما حالا میشود چی؟ استعداد نزدیک.
نقش عمل و توفیق در تغییر طینت
یعنی هر عمل من استعداد جدیدی از برای من ایجاد میکند، اسم این میشود «توفیق». اینکه میگوییم استعداد جدید ایجاد میکند، به این معنا که استعداد بعید را تبدیل میکند به استعداد قریب برای فعلیت، آسان میشود. اینکه خدا… تو روایات هم داریم که هر عمل صالحی که از انسان ایجاد میشود، توفیق از جانب خدا برای انسان ایجاد میشود. یعنی آن که دور بود و ممکن [بود] برای این سخت بود تحققش، حالا میآید جلوی راهش قرار میگیرد، نزدیک میشود، امکانش ساده میشود. این طینت است که تسهیل میکند. طینت را چی ایجاد کرد؟ اعمال سابق. پس طینت به معنای فعلیت از بدو تولد نیست، بلکه طینت تو مسیر حرکت دائماً دارد ایجاد میشود. که اینکه «سعید و سعید فی بطن امه» هم به معنای اقتضاییست که مراتب اقتضا از اول بوده، درست هم هست؛ یعنی آن کسی که در نهایت سعید از دنیا میرود، آیا معلوم میشود که از ابتدا طینت قریبش به فعلیت چی بوده؟ آنجا معلوم میشود. و یا کسی که علمش به علم در حقیقت حضرت حق است، از اول میدانست که در بطن عمر چی هستش، این شقیست یا سعید است، با اختیار خودش، نه با جبر و به اصطلاح آن به اصطلاح حالت جبری و بدون اختیار.
خب پس این طینتهایی که در اینجا ذکر میشود، تو قرآن میبینی اگر انسان میبیند «حمإ مسنون» [است]؛ یعنی از «حمإ مسنون» در همه مؤمنان هم هست. لذا اگر سیئهای از انسان سر میزند، از مؤمن، از آن اقتضای «حمإ مسنون»ش بود، درست است؟ و لذا این طینتها در درون ما دائم در حال چی هستند؟ جنگاند [با] خودشان. که اگر من کمک کردم به طین لازبم، این غلبه میکند؛ و اگر کمک کردم به «حمإ مسنون»م، آن غلبه میکند. پس اعمال… (هی وسط کلام قطع میشود). بعد این نگاهی که باور بکنیم که این ملکات ما دارد مرحله به مرحله ایجاد میشود، بالاتر میرود، آن موقع گاهی میبینید که زمینه تحقق یک ملکه ایجاد شده، یک عمل میخواهد که به این ملحق بشود تا این از «حال» به «ملکه» تبدیل بشود. آن وقت وقتی ملکه شد، آن وقت منشأ آثار نامتناهی میشود. یعنی این تا هست، امکان عمل صادر شدن از این هست. آن وقت اگر یک آن عمل را انجام نداد، یا ما برایش مانع پیش آمد، یا توفیق پیدا نکرد، چقدر از دست داده؟ یا حتی یک مرحله قبلش، که اگر انسان اعمال را – که مترتب بر هم یک طینتساز میشوند – انسان به دست نیاورد و انجام نداد؛ نه اینکه به اندازه آن [عمل] از دست داده، نه؛ به اندازه ملکه شدن از دست داده. و چون ملکه شدن آن بینهایت عملیست که از او نشأت میگیرد – چون ملکه یعنی ثبات، یعنی مادامی، یعنی تا وقتی که این در حقیقت چه در دنیا باشد چه این ملکه در برزخ و در عوالم دیگر دیده بشود، این عمل از او دائماً چی هستش؟ این عمل نسبت به او داده میشود. چه این الآن عملی انجام بدهد، چه عملی انجام ندهد، حتی خوابیده، این ملکه موجود است. این ملکه دارد مشغول چی هستش؟ [مشغول] تأثیر است. این ثبات پیدا کرده. لذا این هم جزء تواناییهای انسان است که اگر انسانی ملکاتی در وجود[ش] شکل گرفت، این ملکات دیگر در حصر زمان و مکان نیستند. الآن این ملکه برای این تو وجودش سخاوت بر کل را ایجاد میکند؛ این اثر بر کل عالم، سخاوت را به خرج دادن برایش اثرگذار میشود. سخاوت در زمان گذشته و آینده را برایش طلب ایجاد میکند، چون ثبات پیدا کرده. به مقدار ثبات – چون ملکات هم متفاوت هستند، همه یک نحو نیستند – این مقدار اثر را برای فعل این محقق [می]کنند.
جمعبندی مباحث و رفع شبهات جبر
حالا اگر این مباحث را که به صورت به اصطلاح کلی تو این چند جلسه عرض کردیم، وارد روایات که بشویم میبینیم چقدر همه روایات چی هستند؟ برای ما حلشان سادهتر میشود. [از] لسان و زبان اغلاق و مشکل بودن و معما بودن خارج میشود؛ بلکه یک زبان گویایی در انسانشناسی و آن نگاه دقیق [به] عوالم وجود [است]. که وقتی میگوییم «طین لازب»، یعنی عالم ملکوت؛ وقتی میگوییم که «صفوه» که انبیا از آن هستند، یعنی عالم جبروت؛ وقتی میگوییم که «تراب»، یعنی عالم دنیا؛ وقتی که میگوییم «حمإ مسنون»، یعنی ارض سبعه که آن تعلقاتاند. همه اینها الفاظ مختلف جهات مختلف دارد، ولی اصل معنایش معلوم است. هر کدام به جهتی؛ مثلاً طینت به عنوان آنکه درون انسان ملکات ایجاد میشود این بحث را به کار میگیرد، ولی مباحث دیگری مثلاً میبینید عوالم خودشان همین بحث را دارند میکنند، اما بدون اینکه بخواهند به جهت طینت [و] ملکات انسان این را در حقیقت به کار گرفته باشند، ولی با هم تطابق دارند. خب بله… [صدا نامفهوم] دیگر عرض کردیم ببینید من همان جا تا گفتم «بطن ام»، دو تا جهت را بلافاصله گفتم. یکیش گفتم چی؟ به لحاظ کسی که علم به این دارد که در نهایت باید چی بشود؟ یعنی مثل علم الهی؛ همان جا بلافاصله گفتم یعنی کسی که عالم است، فرازمان [است]، میداند که این از اینجا حرکت میکند با اختیارش تا کجا میرسد؟ این به لحاظ این است در بطن ام. یکی دیگر این است که وقتی که انتهای عمر این میشود، هر کسی، هر کسی میفهمد که از بطن ام چی بوده است. یعنی دو تا مسئله را همان جا بلافاصله دنبالش گفتم که این شبهه ایجاد نشود.
بله [منظور] دارد که الاخره… خدا میگوید وقتی خلقش کردند و حالا سر… ساجد میشود… عرض کردیم که «حمإ مسنون» این به اصطلاح طینت اقتضاست؛ لذا میتوانیم بگوییم همه از حمإ مسنون هستند، میتوانیم بگوییم. میتوانیم بگوییم همه طین لازب هستند، میتوانیم بگوییم. لذا اگر اینها را گفتیم، دیگر خلق انسان را میتوانیم به همه اینها نسبت بدهیم، میتوانیم؛ چرا؟ چون اقتضایش هست، در همه استعدادش هست. چون گفت طینت مؤمن را با طینت کافر مخلوط کردند؛ هر کسی که به دنیا میآید، از این طینت به دنیا میآید، از این طینت مخلوط شده. لذا سیئه ازش امکانپذیر است؟ بله. حسنه ازش امکانپذیر است؟ بله. آن وقت نقطه شروع افراد هم مختلف میشود به لحاظ خانواده، محیط، استعدادها؛ همه اینها مختلف میشود. آن وقت بعد ممکن است کسی «حمإ مسنون» باشد و بعد ساجد بشود؛ البته توبه راهشه، برگشت راهشه، اقتضا… از آن اقتضا گریز کرد[ن]، گریزان شدن راهشه. اگر اقتضا باشد، فعلیت هم باشد، توبه راهشه که راه توبه را باز گذاشتند.
لذا ﴿يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ﴾ (سوره شریفه روم، ۳۰:۱۹) هم همین است که میت را از حی [خارج میکند]؛ یعنی یک کسی که حمإ مسنون نیست، از کی؟ از طین لازب [است]. درست است؟ بیاییم ظلمت را از نور [جدا کنیم]… میشود یا نمیشود؟ ﴿يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ﴾ (سوره شریفه بقره، ۲:۲۵۷)، آنهایی ﴿وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ﴾ (سوره شریفه بقره، ۲:۲۵۷)، که از ظلمت به نور میرود که یعنی از طینت در حقیقت «حمإ مسنون» به طین لازب استعدادش [میرود]. اگر نبود نمیشد برود؛ پس استعدادش باید باشد. پس استعداد دو طرف باید تو وجود انسان باشد تا حرکت دو طرف امکانپذیر باشد، تا اختیار معنا بدهد. اگر انسان فقط طین لازبی بود، اختیار معنا نمیداد برای این. منتها اینکه در انبیا میفرماید از «صفوه» این طین خلق شدند، چون معصوماً به دنیا میآیند، از ابتدا «حمإ مسنون» را چیکار کردند اینها؟ «حمإ مسنون» را ازش گریز داشتند از ابتدا. لذا تمام فعلیت و وجود اینها تو راستای همان به اصطلاح چی هستش؟ صفوه طینت است. بله همه را جور قرار میدهد منشأ این باشه که به سمت…؟ خب دارد این فرق میکند… اینها تو ادامه فرق میکند دیگر. گفتیم اقتضائه؛ مثلاً مگر شما این روایت را ندارید که «کُلُّ مَوْلُودٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَةِ فَأَبَوَاهُ یُهَوِّدَانِهِ أَوْ یُنَصِّرَانِهِ أَوْ یُمَجِّسَانِهِ» (الکافی (ط – الإسلامیة)، ج ۲، ص ۱۳، ح ۴)
ترجمه: «هر نوزادی بر فطرت (توحید) زاده میشود، پس پدر و مادرش او را یهودی یا نصرانی یا مجوسی میکنند.»
مگر نمیگویید؟ خب «کل مولود یولد علی الفطرة» همین فرمایش شماست. خدا شنید انجام داد، یعنی خدا بالاخره دید اقتضا تقاضای شما هست که همه در حقیقت چی بشوند؟ بر یک فطرت خداشناس [باشند]. میگوید بله، ما هم همین جور خلق کردیم. اما «فابواه»… و عمل، عمل این نبوده اما محیط ابواه خانوادهست؛ «فأبواه یهودانه او ینصرانه» این یعنی استعداد را به سمت چی بردن؟ این فعلیت. منتها آیا اختیار از این سلب شد؟ باز هم میگوید نه، تو ادامه زندگی هم باز چون آن فطرته از بین نمیرود، آن فطرت توحید است که «الست بربکم» هست، همین است دیگر. ﴿وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى﴾ (سوره شریفه اعراف، ۷:۱۷۲)؛ بله «الست بربکم قالوا بلی» این همان فطرت اولیهست که همه از یک نقطه شروع واحدی به معنای فهم ربوبیت [برخوردارند]. اما همین نقطه واحد را که همه دارند، به لحاظ محیط، به لحاظ ژنتیکی، به لحاظ در حقیقت مسائل جنبی، نقطههای شروع مختلفی را با حفظ همین عین داشتن [دارند] البته. اما آنها دیگر مفصل این را تو دو جلسه صحبت کردیم. با اینکه نقطههای شروع مختلفه، حسنات و سیئات با هم ایجاد عدل میکنند که این را مفصل صحبت کردیم. خب پس این بله خب همین میشود دیگر، «خلق من فاضل طینتنا» یعنی طین لازب، یعنی جلسه گذشته هم عرض کردیم «فاضل» نه به معنای اینکه یک تیکه مثلاً ملاتی درست کردند اضافه آمد خدا گفت چیکارش کنم حالا این اضافه را؟ این را بدهیم مؤمنین! نه اینجوری نبود که «من فاضل طینتنا» این جور باشد. یعنی «من فاضل طینتنا» یعنی آن صفوه انبیا خلق شدند، این در حقیقت رقیقش، این نازلهش مؤمنان [هستند] که این نازله ملحق به آن است، این نازله لازب به آن است، این به این معناست «فاضل طینتنا». بیان «فاضل طینتنا»… بله نفس…
طینت و نفس؛ تفاوتها و اشتراکات
طینت و نفس دو به اصطلاح نگاهاند به یک حقیقتی که جهات مختلف را توش میبینیم. «نفس» را به لحاظ آن حرکتش میبینیم که این موجود از نقطه صفر حرکت میکند. اما «طینت» را به لحاظ آن مرتبهای که تثبیت میشود توش میبینیم. یعنی تو نفس این مرتبه تثبیت میشود، میشود طینت. آن مرتبه تثبیت میشود، میشود طینت. پس نفس در همه اینها هست، اما اینها هر مرحلهایست که تثبیت میشود؛ طی عوالمیست که تو وجودش محقق میشود؛ ملکاتیست که در نفس ایجاد میشود. پس نفس وِل دارد نسبت به ملکاتش؛ میتواند تو وادی «طین لازب» حرکت بکند، میتواند تو وادی «حمإ مسنون» و مراتب «حمإ مسنون» حرکت بکند.
خب این روایتی که تو این باب خیلی زیبایی را – که این طینات ثلاثه است: طینت انبیا و مؤمنین و طینت در حقیقت کی؟ طینت اشقیا و نواصب و طینت در حقیقت کی؟ مستضعفون – که این سه دسته کرد، خیلی روشن کرد که طینت مستضعفان یعنی فعلیت ندارند، یعنی همین خاک [است]. درست است که استعداد محض است ولی هنوز هیچ فعلیتی پیدا [نکرده]. آن ناصبین تو جهت در حقیقت آن شقاوت فعلیت پیدا کردند، لذا شد «حمإ مسنون»؛ و مؤمنین تو جهت نورانیت به ملکوت عالم رسیدند، لذا شد «طین لازب». صفوه طینت شد چی؟ شد جبروت عالم.
روایت علیین و سجین
که آن وقت حالا با این نگاه که آن روایاتی که بیان میکند که خلق کردیم ما خدای سبحان… [قلوب] ما را از اعلی علیین، ابدان ما را از [دون] علیین ائمه میفرمایند، و قلوب شیعیان ما را از علیین و ابدانشان را از دون علیین (اشاره به روایت: الکافی (ط – الإسلامیة)، ج ۱، ص ۳۸۹، ح ۲: «إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنَا مِنْ عِلِّیِّینَ وَ خَلَقَ أَرْوَاحَنَا مِنْ فَوْقِ ذَلِکَ وَ خَلَقَ أَرْوَاحَ شِیعَتِنَا مِنْ عِلِّیِّینَ…»)؛ حالا خیلی زیبا میشود که این «طین لازب» میشود مؤمنین نسبت به ابدانشان، به در حقیقت چی؟ به اصطلاح قلوب مؤمنین به ابدان ائمه. این طین لازب است مثل بدن برای امام. که طین لازب است برای امام، بدن امام نسبت به امام چیه؟ طین لازب است یعنی بدن. لذا آنجایی که طین لازب و احکام روحانیت انسان تو وجود انسان غالب میشود، آنجا جسد «تروحن» پیدا میکند. «تروحن» یعنی روحانیت پیدا میکند، جسد روحانی میشود. آنجایی که «حمإ مسنون» است، یعنی روح انسان آمده پایین تنزل پیدا کرده، تجسد پیدا کرده، میگویند روح تجسد مییابد، «سجین». پس «علیین» آنجاییست که جسد آزاد شده از چی؟ از قید و بندهایش به تبع روح؛ لذا میشود علیین. آنجایی که روح در بند جسد قرار میگیرد و جسد امیر میشود – جسد به معنای احکام تعلقات دنیا – آنجا «سجین» میشود. یعنی این تو سجن، سجن، سجن… یعنی سجین مراتب شدت سجن است، درست است؟ این دائم آمده در حبس بعد حبس بعد حبس، لذا این محبوس شده میشود سجین؛ که خلق اینها از سجین است طینت اینها، و آن از علیین است. حالا الفاظ خودش را بهتر هی نشان میدهد. لذا این میشود عذاب، آن میشود نورانیت، آن میشود رها شدن. خب این هم روایت دوم بود که… هفتمین روایت آن… این همین روایت اینجا میشود… خب دیگر حالا آنجا خواندیم اینجا خوانده شد دیگر، بله، بله دارم رو اینجا بله. جانم؟ بله بله.
حقیقت آتش دنیا و آخرت
این هم از همین سنخ است، این از همین سنخ است؛ هر دو را شامل میشود به این معنا که تو عالم دنیا که از نار است، یعنی ناری که نار عالم است که ﴿وَإِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْمًا مَقْضِيًّا﴾ (سوره شریفه مریم، ۱۹:۷۱). درست است؟ «کان علی ربک حتماً مقضیا» این مربوط به نار دنیاست که همان سجین دنیاست. آن وقت مربوط به نار آخرت هم هست، چون این نار دنیا نازله نار آخرت است. کسی نه نار دنیا مؤمن مبتلا بهش نشد؟ چون دارد ﴿ثُمَّ نُنَجِّي الَّذينَ اتَّقَوْا﴾ (سوره شریفه مریم، ۱۹:۷۲)؛ جزناها وهی خامدة، ما آمدیم تو دنیا ﴿ثُمَّ نُنَجِّي الَّذينَ اتَّقَوْا﴾ اینهایی که اهل تقوا بودند از این نار چی شدند؟ نجات پیدا کردند، لذا رها شدند. لذا دارد که اینها «جزناها»، نسبت به حضرات دارد ما هم وارد این نار شدیم اما «جزناها» عبور کردیم ازش در حالی که خامد بود و خاموش بود؛ یعنی نور ما آن را خاموش کرد و آن بدن ما که تو نار بود، تابع روح شد و نورانی شد که «أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِکُمْ» در زیارت جامعه. که این اشراق ارض به نورکم، یعنی بدن اینها به اشراق نور روحانیتشان نورانی شد، بدن «تروحن» پیدا کرد، بدن به اعلی علیین یا به علیین رسید این. بله، مؤمنین به تبع امام میشود دیگر. همین جور مؤمنین هم به تبع امام همین راه را پیدا میکنند. چون مؤمن کیه؟ کسی که دستور امام را انجام میدهد. تابع، یعنی میشود بدن امام. همون یعنی همان جوری که بدن امام در حقیقت به اصطلاح به تبع امام نورانیت پیدا میکند، «اشرقت الارض بنورکم» میشود بدن امام، قلوب مؤمنین هم نورانی میشود مثل بدن امام. لذا وقتی قلوبشان نورانی میشود، ابدانشان تابع قلوبشان میشود. [این] مال دنیاست بله، درست است. تابعه بدن…؟ خب بدن تابع نفس میشود دیگر، میدانید که. نه، همین جا بدن تابع میشود؛ یعنی بدن تو همین جا مراتب نورانی [دارد]. گاهی ممکن است مؤمن در یک مرتبه از ملکات باشد که سیئات هم ازش سر بزند، لذا گاهی این بدن «حمإ مسنونی» میشود، گاهی چی میشود؟ «طین لازبی». اما اینها با هم درگیری دارند، دارد روایت هم که این درگیری هست، ولی در نهایت مؤمن طینت میشود بدنش هم، و کافر «حمإ مسنون» میشود. هرچند گاهی ممکن است از کافر یک عمل صالحی هم سر زده باشد، اما در نهایت این دو تا تصفیه میشود. حالا آنها بحثش را انشاءالله داریم در پیش.
روایت زراره و بحث فطرت
خب این روایت ایشون این را آوردند که: «عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- حُنَفاءَ لِلَّهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ قَالَ الْحَنِیفِیَّةُ مِنَ الْفِطْرَةِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ قَالَ فَطَرَهُمْ عَلَی الْمَعْرِفَةِ بِهِ…» (الکافی (ط – الإسلامیة)، ج ۲، ص ۱۲، ح ۳)
ترجمه: «زراره گوید: از امام باقر (علیه السلام) درباره قول خدای عزوجل ﴿حُنَفاءَ لِلَّهِ غَیْرَ مُشْرِکِینَ بِهِ﴾ (سوره شریفه حج، ۲۲:۳۱) پرسیدم. فرمود: حنیفیت از فطرتی است که خداوند مردم را بر آن آفریده است، تبدیلی برای آفرینش خدا نیست. فرمود: آنها را بر معرفت به خود سرشته است.»
این «فطرهم علی المعرفة به» همان «الست بربکم» است که به صورت به اصطلاح وجود همه بر این فطرت تنیده شده است، بر این جبلی همهست. که لذا تو هر جایی هم که یک صدایی میآید برمیگردد به صدا، مصداق علتیابیست که انسان علت را در هر چیزی میپذیرد و لذا علتیابی معیار همان چی هستش؟ یافت خداست که عالماً بدون علت نیست. لذا هر چیزی را – منتها ما متوقف [میشویم] به این است که متوقف در علت موهوم میشویم، در علت نزدیک میشویم، متوقف میشویم؛ این کار شیطان است – و الا هر یک به اصطلاح اثری در عالم باید انسان را برساند به کجا برساند؟ به مؤثر، مؤثر مطلق. یعنی میگوید اگر به این است آن چیست؟ آن هم اثرگذار است یا نه؟ «لا حول و لا قوة الا بالله». این باید هر اثر برساند انسان را، ولی کار شیطان این است که بگوید این اثر نور خورشید هست، این مثلاً اثر نبود خورشید است تاریکی؛ ما را متوقف میکند در این. توقف کار شیطان است. بله دنبالش میفرماید که بله «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى» الآیه. «قَالَ أَخْرَجَ مِنْ ظَهْرِ آدَمَ ذُرِّیَّتَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ فَخَرَجُوا کَالذَّرِّ» که حالا این بحث را داریم در پیش، بحث به اصطلاح… بله بله تو ادامهش این است که: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ کُلُّ مَوْلُودٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَةِ» یعنی علی المعرفة، معرفت به «أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَالِقُهُ» (الکافی (ط – الإسلامیة)، ج ۲، ص ۱۳، ح ۴)
ترجمه: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: هر نوزادی بر فطرت زاده میشود – یعنی بر معرفت به اینکه خدای عزوجل آفریننده اوست.»
که هر در حقیقت مولودی این درش هست که «یولد علی الفطرة»، یعنی المعرفة به ان الله عز وجل خالقش است. همه بر این تنیده شدند، خلق شدند، این تو همه مشترک است. «کَذَلِکَ قَوْلُهُ وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ» (اشاره به سوره شریفه لقمان، ۳۱:۲۵ و آیات مشابه). همه میگویند خدا. لذا مشرکین هم میگویند به اصطلاح اربابی هستش که ﴿لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى﴾ (سوره شریفه زمر، ۳۹:۳)، ما را به خدا چیکار کنند؟ نزدیک کنند «لیقربونا الی الله زلفی». نمیگویند این نهایت است، لذا آنها میدانند که آنها هم چی هستند؟ آنها هم واسطه هستند. بله شیطان گاهی این را متوقف میکند، این غفلت است دیگر. البته خب در عرض کردم یک مرتبهای اشتراک در همه هست، همه درش مشترکاند، اما محیط پدر و مادر شرایط به اصطلاح قرب و بعد ایجاد میکند؛ استعداد قریب و استعداد دور. استعداد قریب و استعداد دور، عرض کردم که این خلق به لحاظ آخر است. خلق به لحاظ چی هستش؟ به لحاظ آخر هست. لذا اگر یک مؤمنی باشد که در دامن از به اصطلاح یک میتی به دنیا آمده باشد – یعنی کافر – آن هم این صدق میکند برایش؛ نه اینکه طینت او از پدر و مادرش باشد که شقی [است]، بعداً بخواهد این… نه، از ابتدا چون به لحاظ انتهاست، به لحاظ انتهاست. «العود عین البدء» به لحاظ عود، بدء معلوم میشود. لذا کی میتواند بفهمد بدئش چگونه است؟ وقتی به عود میرسد.
علم قضایی الهی و حتمیت
این حتمیه؛ به تعبیر مرحوم علامه این است که خیلی هم بحث جالبی، مفصل هم آورده ایشون؛ میفرماید آن قضای قضای الهی، علم قضایی، علم قضای الهی که فوق قدر است، در انتهای هر موجودی معلوم میشود برای ما که قضای حتم الهی چی بوده. حتمیت دیگر آن تغییرپذیر نیست. «بدا» تا کجا راه دارد؟ علم در حقیقت محو و اثبات «لوح محو» تا کجا کار دارد؟ قبل از تحقق موجود. وقتی موجود محقق شد، این دیگر قضای الهی حتمیت است. بله کمالاتش هنوز تو مرتبه محو و اثبات است، اما خودش تا موجود شد، این ایجاد شد؛ ایجاد یعنی علم قضای الهی. این هم خیلی بحث جالبی است که آنجایی که محقق میشود قضای حتم الهیست؛ آن تا جایی که نشده لوح محو و اثبات است، اما وقتی به تحقق رسید این لوح قضا است و ام الکتاب است که محقق شده در اینجا. این خودش یک بحث جالبی دارد که باید یک جای خاصی این را بیشتر باز کنیم.
طینت مؤمن از طینت انبیا
در روایت سوم میفرماید که: «عَنْ صَالِحِ بْنِ سَهْلٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع جُعِلْتُ فِدَاکَ مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ طِینَةَ الْمُؤْمِنِ» (الکافی (ط – الإسلامیة)، ج ۲، ص ۲، ح ۳)
ترجمه: «صالح بن سهل گوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: فدایت شوم، خدای عزوجل طینت مؤمن را از چه چیزی آفریده است؟»
طینت مؤمن را خدا از کجا خلق کرده؟ «من ای شیء» از چه چیزی خلق کرده؟ «فَقَالَ مِنْ طِینَةِ الْأَنْبِیَاءِ» (همان). حالا خیلی زیبا میشود که «من طینة الانبیاء» یعنی چی؟ یعنی مؤمن کی میتواند به ایمان برسد؟ [وقتی] تبعیت از انبیا داشته باشد. آن وقت این تبعیت چی میسازد؟ طینت این را میسازد. پس این طینت از کجا آمده؟ از تبعیت از انبیا. پس طینت مؤمن از طینت انبیاست، یعنی از آنجا آمده؛ چرا؟ چون ایمان از آنجا نشأت [گرفته]. خیلی جالب است، خیلی جالب است که پس تبعیتها چی هستش؟ طینتساز است. لذا مؤمن وقتی مؤمن است به لحاظ ایمانش که تبعیت کرده، و این تبعیت یعنی تابع نبی شده، یعنی طینت انبیا تو وجودش شکل گرفته است. لذاش میفرماید: «فَلَمْ تَنْجُسْ أَبَداً» (همان). این طینت ایمانی هیچگاه نجس نخواهد شد. درست است که مؤمن ممکن است به معصیت مبتلا بشود، اما معصیت از حیث ایمان نشأت نگرفته. معصیت از چی نشأت گرفته؟ از حیث ایمان نشأت نمیتواند بگیرد، نمیشود از حیث ایمان معصیت شکل بگیرد. از آن «حمإ مسنون» اقتضایی وجودش نشأت گرفته؛ لذا طین [یعنی] «طین لازبی» که آن طینت انبیاست در این، هیچگاه نجس نخواهد شد. این «لم تنجس» یعنی معصیت، یعنی به معصیت، به شرک مبتلا این نخواهد شد. تأثیر نمیگذارد؟ رو آن تأثیر نمیگذارد، به این معنا که به روی او این قذارت روی آن طهارت اثر نمیگذارد؛ ولی من میتوانم جنبه قذارت وجودم را قویتر کنم. من، نفس من میتواند جنبه قذارت وجودم را چیکار کند؟ [تقویت کند]. چنانچه فطرت هیچ موقع از بین نمیرود، آن جهت نورانیت انسان است دیگر. این فطرت از بین نمیرود، هرچند ممکن است چی باشد؟ من خاک بریزم روش تا اثر نکند، اما فطرت از بین نمیرود، خاموش نمیشود. اگر فطرت خاموش بشود یعنی دیگر این عذاب ندارد؛ شقی دیگر عذاب ندارد. اصل شقاوت و عذاب مال این است که این وقتی که عمل بدی را انجام داده، شقاوت پیدا [کرده] انسانیست که شقی شده، یعنی فطرتش باعث میشود این دوگانگی و تعارض و عذاب را احساس کند. و الا اگر میشد یک حیوانی، حیوان میشد، این دیگر عذاب نبود که؛ برای اینکه این حیوان حیوانات که عذاب ندارند که. پس آن فطرت نمیمیرد، پس جنبه نوریت نمیمیرد، اما باعث میشود که اگر این مؤمن مبتلا به معصیت شد، کمکش کند که از آن ﴿وَيَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ﴾ (سوره شریفه رعد، ۱۳:۲۲)، با حسنه سیئه را درء کند، کند [و دور] کند.
اما اگر نه، سیئه غلبه کرد، شدت پیدا کرد، غلبه آن سیئه [باعث میشود] این به اصطلاح چی میشود؟ تو محاق میرود، این چی میشود؟ خاک رویش ریخته میشود، ضعیفتر شدنش تو نفس انسان است؛ نه این [که از بین برود]. یعنی نفس انسان که مجموع این دو تاست – طین لازب و طین در حقیقت حمإ مسنون است – ممکن است او را قوی کند، ممکن است این را قوی کند تو نفس انسانی. لذا آن جنبه «طین لازب» کدورت پیدا نمیکند. این خیلی زیباست که آن نورانیت در وجود که اصلش فطرت [است] چی هستش؟ فعلیتهاییست که ایجاد شده. مگر خود انسان پشت کند، یعنی چیکار بکند؟ از آن به اصطلاح خوبیها تبری کند، یعنی بگوید من اصلاً آن خوبیها که [انجام دادم را] اینجا دوست ندارم، آن اعمالم را نمیخواهم؛ البته اینجا آن طین ضعیف میشود، نورش از بین میرود، آن هم نجس نشده، از بین میرود طینش. لذا «طین لازب» و فطرت مؤمن از حیث ایمانش هیچگاه «لم تنجس ابدا»، هیچگاه او در حقیقت نجس و قذر نمیشود. خیلی زیباست اینها که نه… این «فقال من طینة الانبیاء» طینت مؤمن که از طینت انبیاست، آن طینت ایمانی «فلم تنجس ابدا» که هیچگاه در حقیقت آن به اصطلاح جهت ایمانیاش نجس نمیشود. وگرنه طینت انبیا که نجس نمیشود که معلوم است. و مؤمن توی… عرض کردم که آن «لم تنجس» به لحاظ فطرت طینت ایمانیاش است. «لم تنجس» اگر بگوییم فطرت نجس [میشود]، یعنی باید بگوییم که خود او نجس میشود. نه، آن فطرت نجاست به اصطلاح فطرت محجوب هست، نه فطرت ایمانی. لذا آن جهت ایمان و طینت ایمانی نجس نمیشود، او از نور [است]، اصلاً جنسش از نور است؛ میتواند خاموش بشود ولی نجس نمیشود. نجس آن طینت «حمإ مسنونی»ست که ایجاد میشود. این هم چون فطرت نبی – هرچه انبیا توش باشد آن فطرتش – «لم تنجس» است، مال انبیا هیچ مرتبه از نجاست را ندارد؛ نجاست از کفر، شرک، نجاست از معصیت، چون عصمت دارند. اما مؤمن همراه دارد، همراه دارد این طینتش «لم تنجس» است، اما طینت «حمإ مسنون» را هم دارد همراه خودش. اعتقادات هم یک مرتبهش است دیگر، عمل معصیت هم یک مرتبهش است؛ یعنی معصیت یک مرتبه از نجاست است، چرا؟ چون هر معصیتی یک مرتبه از شرک است دیگر، انانیت است. دقت بکنید وقتی که این شرک به نهایت میرسد میشود ﴿إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ﴾ (سوره شریفه توبه، ۹:۲۸) که مشرک ذاتش میشود نجس، چون آن ذات چی شده؟ [کدو]رت حمإ مسنون درش تثبیت شده است. اما مؤمن آن نجاست ظاهریه را ندارد، چون ذاتش چی هستش؟ ایمان است؛ اما اعراضش نجاست دارند، اعراضش عمل ناصالح همراهش شده. پس نجاست مراتب دارد؛ گاهی تو مرتبه عمل است، که اینها چی هستند؟ تعبیر این است که خلاصه خود عمل ناصالح مرتبهای از نجاست هست، عمل ناصالح. منتها ذاتی اگر بخواهد باشد میشود اعتقاد. سؤالی بود؟ بله. خب این هم روایت دوم بود که بله وقت… بله روایت سوم بود دیگر، میخواستیم
روایت چهارم را هم در محضرش باشیم… که خب وقت گذشت. که آن هم یک نکات تکمیلی داشت که انشاءالله فرصت دیگری. ﴿وَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ﴾.
پرسش و پاسخ پس از جلسه
شما من… بله. میخواهم بگویم که آن سلسله… بله. منتها همان وجه میآید. سلام علیکم. ببینید وقتی که… ببینید وقتی که میگوید از «حمإ مسنون» خلق کردیم، یعنی از گلی که اقتضای «حمإ مسنون» را داشت. درست است، اقتضایش… و ذاته… ﴿فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ﴾ (سوره شریفه ص، ۳۸:۷۳) بر این [بود]، الا [ابلیس] تا اینکه میرسد که مال فلان… که خود شیطان هم میگوید: بله دیگر، میبیند [که] یعنی «حمإ مسنون» [است]؛ این را میبیند. پس نباید خودش مقایسه کند. این میگوید این «حمإ مسنون» را تو… مشابه اینکه این اصلاً انسان چون مثل ملائکه – که اول گفتند که این فساد دارد، ﴿أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ﴾ (سوره شریفه بقره، ۲:۳۰) فساد و سفک [دماء] دارد – آن هم چی دیدند؟ «حمإ مسنون» را دیدند؛ یعنی اقتضای «حمإ مسنون» را که تو اینها میدیدند. هر دو، چه شیطان، چه در حق [ملائکه]. شیطان میگوید من عابد درگاه تو هستم، درست است؟ عابد درگاه بوده دیگر. میگوید منِ عابد درگاه چطور بر «حمإ مسنونی» – که یعنی اقتضایش تو این هست – سجده کنم؟ بر آن چیزی که «حمإ مسنونی» که اقتضایش تو این هست، چهجوری سجده بکنم؟ من عابدم. ملائکه گفتند که ﴿نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ﴾ (سوره شریفه بقره، ۲:۳۰)، چطور این «سبوح و قدوس» بر آن به اصطلاح سفک و به اصطلاح فساد سجده بکند؟ درست است؟ آنجا وقتی خدا گفت ﴿إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ﴾ (سوره شریفه بقره، ۲:۳۰) و آن ﴿وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ﴾ (سوره شریفه بقره، ۲:۳۱)، آنها قبول کردند؛ اما شیطان این را نپذیرفت. شیطان آن اقتضای «حمإ مسنون» را دید و لذا پایش هم وایساد و گفت من خلاصه از او برترم. چون خاک را آمد ملاک وقتِ برتری قرار داد، گفت چی؟ ﴿خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ﴾ (سوره شریفه ص، ۳۸:۷۶). اینجا «من طین» دید. «طین» فقط گفت. «طین» یعنی همان تراب. این «من طین» در اینجا چیه؟ باشه، تراب که مشکل سلسله «حمإ مسنون» را ندارد. ندارد دیگر؛ اما میگوید نار از طین چیه؟ میگوید نار از طین افضل است؛ چون نار رو به بالاست، طین رو به پایین است. همین؛ میگوید این تفاضل هست یا نیست؟ اگر میگوید طین را ببینیم – نه «حمإ مسنون» را هم که اقتضاست – طین را ببینیم که فعلیت است، چون طین فعلیت است دیگر؛ میگوید این طین هم که ببینیم، من نارم، آن طین است؛ پس من برترم، من برترم دیگر. لذا سجده [را] رد [کرد]. اگر «طین لازب» میدید باز هم این را میگفت؟ «طین لازب» اقتضا بوده. باز هم اقتضا بوده؟ یا چون فعلیت نداشته مثلاً… بله دیگر، آن را به عنوان ملاک برتری نمیدید.
اختلاف طینتها و مسئله جبر و اختیار
استاد مراحل اختلاف طینت در عالم ذر بود یا در عالم دنیا؟ عرض کردم که این تو عالم دنیا هست، تو عالم ذر هست، تو عالم ملکوت هست؛ تمام اینها هست. در عالم دنیا بوده، قبل از عمل بوده یا بعد از [عمل]؟ قبل از عمل بوده، ولی به نحو «اقتضا» بوده. اینها را من خیلی میگویم؛ یعنی قبل از عمل بوده ولی به نحو اقتضا و استعداد بوده، نه فعلیتِ آن استعدادها. استعدادها بوده؟ یعنی استعداد «طین لازب» و استعداد «حمإ مسنون» بوده؟ تو عالم دنیا به ابتدایی که به دنیا میآید، «یولد علی الفطرة» یعنی استعداد چی دارد؟ استعداد یهودی شدن دارد، استعداد مؤمن شدن هم دارد؛ یعنی استعداد «حمإ مسنون» را دارد، استعداد «طین لازب» هم دارد. استعداد [را] کی بهش داده؟ خدا داده. و خدا چرا به یکی «طین لازب» داده، به یکی…؟ استعداد به همه داده، به همه داده. عرض میکنم استعداد [داده]… به آن هم میشد استعداد که…؟ داده، آن هم به همه داده. میگوید مگر نگفتم ﴿أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى﴾ (سوره شریفه اعراف، ۷:۱۷۲)؟ همه گفتند بلی. همه گفتند بلی. یعنی به همه استعداد را داده؛ ﴿فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا﴾ (سوره شریفه روم، ۳۰:۳۰)، همه مردم را بر این فطرت خلق کرد. پس به همه داده، منتها اختیار هم داده. یک کسی تو مسیرش این استعداد را تو مسیر یهودی شدن به کار میبرد و کافر شدن؛ یک کسی این استعداد را تو مرتبه ایمان شدنِ خودش به کار برده دیگر.

