سلام علیکم و رحمةالله. ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ﴾ «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرینَ، اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ اعدَاداً اجمَعین الی یومِ الدّین».
خب، «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» که باز هم خدای سبحان به ما فرصتی داد [تا] در محضر کتاب [خدا] قرار بگیریم و همنشین با آیات قرآن باشیم. دائماً باید حال شکرمان را لحظه به لحظه، وقتی در محضر قرآن هستیم متذکر باشیم، بفهمیم [این] نعمت است [و] بدانیم [این] نعمت است؛ این توجه و تذکر همان مقام شکر است. اگر انسان شاکر نباشد، آن موقع نعمت از دست انسان خارج میشود. [اما] اگر انسان شاکر بود آنوقت چه میشود؟ نعمت زیاد میشود. [باید] مراقب باشیم توجه بشود، [تا] عادت نشود برایمان، فکر نکنیم عادی است؛ نه، [با] یک چشم به هم زدن انسان محروم میشود و دیگر توفیقی در اینکه در محضر قرآن باشد پیدا نمیکند.
[استراتژی شیطان در انحراف انسان: از عمل به اعتقاد]
بله، در محضر آیات سوره نساء، آیات ۱۷ و هجدهم سوره نساء در بحث توبه بودیم. یک نکتهای را جلسه گذشته ابتدایش عرض کردیم که شیطان هیچگاه به دنبال اینکه فقط یک عملی از انسان صادر بشود [و] معصیت تمام شود نیست، بلکه هر عملی را با عقبهاش دنبال میکند؛ منتها عقبهاش را آشکار نمیکند. این هم یک نکته مهمی [است] که امروز اضافه بکنیم؛ برای این نکته این است [که] چون شیطان انسانشناسیاش خیلی قوی است، میداند که اگر از عقبه شروع کند مقاومت انسان در رابطه با این خیلی زیاد است.
اما این را میداند که شیطان، مسئله عملش [با] انسان، مسئله عملش با ملکاتش [و] با اعتقادش یک سیر دائمی دارد. یعنی لزومی ندارد تو بیایی کلاس بگذاری [و] درس اعتقادی به او بدهی، بلکه توی حین عمل، از این عمل اعتقاد شکل بگیرد [و] راسخ شود. اگر تو کلاس القای فکر کردی، این میشنود اما رسوخی هم درش ایجاد نمیشود؛ فقط شنیدههایش است. این از باب «رُبَّ ضِدٍّ لَمْ یَکُنْ ضِدّاً» [است]؛ علمش زیاد شده، اما اگر انسان توی حین عمل که این را خدا قرار داده برای انسان – چون جسمانی است، ابتدایش شیطان و انتهایش انسان [است که] به سمت تجرد و روحانیت حرکت میکند – [باشد، اثر میپذیرد]. همه صفاتش هم، همه افعالش هم از جسمانیت آغاز میشود [و] به روحانیت منجر میشود.
لذا خوب چون شناخت شیطان از همان چیزی که خدا قرار داده دارد استفاده میکند؛ لذا جا دارد که ما افعال شیطان را برای اینکه درست بشناسیم، چکار باید در رابطه با خودمان هم بکنیم. اگر جایی دیدیم، دستوری ندیدیم در اینکه چکار بکنیم، اگر جایی دیدیم معکوس فعل شیطان، تحلیل فعل شیطان میتواند کمک بکند به ما که روشمان را چگونه قرار بدیم. منتها او در خدعه و مکر و حیله است، ما در نجات و سعادت. چون شیطان انسانشناسیاش قوی است، میداند چگونه سنتهای حاکم بر انسان کدام زود تأثیر میگذارد، کدام دیرتر، کدامها برای انسان سریعالتأثیر است و نقطههای آغازش را آنجا قرار داده است. میتوانیم از این استفاده بکنیم.
[تفاوت رویکرد الهی و شیطانی در سیر از محسوس به نامحسوس]
منتها فرقش این است: شیطان چون نگاهش هم میخواهد مقصور و منحصر بشود بر عالم ماده، عمل محسوس با نگاه محسوس خیلی به هم نزدیکاند. ولی خدای سبحان و دستورات انبیاء این است که از محسوس انسان به چه برسد؟ به نامحسوس. درست است؟ درست است که شیطان میخواهد برساند به تفکر، [و میخواهد] برساند، اما آن هم تفکر هم تفکر چیست؟ مادی است، تفکر مبتنی بر دنیاست. ولی خدا میخواهد انسان را عبور بدهد؛ لذا صبوری خیلی زیادتری میخواهد برای این عبور، برای این کار دقت زیادتری میخواهد، مراقبت و استقامت بیشتری میخواهد که: ﴿وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا﴾ (سوره شریفه جن، ۷۲:۱۶). اگر اینها خلاصه استقامت میکردند ما اینها را سیراب میکردیم از «مَاءً غَدَقًا» و آن «مَاءً غَدَقًا» در حقیقت فراوانی که پایانناپذیر است که حقیقت ولایت است.
خب پس نکته بعدی که توی این جلسه ضمیمه کردیم این است که شیطان در این کارش مبتنی بر سنتهای الهی قدمش را برمیدارد. برای زمین زدن سنتهای الهی، از خود سنتهای الهی استفاده میکند. لذا چون میداند از عالم محسوس باید شروع بکند تا آن نظام فرهنگ تثبیت بشود، مستقیم به فرهنگ رجوع نمیکند، از آنجا آغاز نمیکند؛ بلکه از محسوس آغاز میکند. این تعلیم را ما هم توی دینمان، دستورات انبیائمان داریم. لذا میبینید که یک نگاه کلانی به اینکه خدایی هست، معادی هست، دنیایی هست، آخرتی هست، رسالتی هست – درست است انبیایی هستند یک نگاه کلی – اما جزئیات این نگاه کجا محقق میشود؟ در اعمال.
لذا پس از اینکه این کلیات ایجاد شد، اعتقاد و باور کلی محقق شد، حالا تو نظام عمل جزئیاتش تثبیت میشود. پر استحکام است دین از اعمال صالح؛ منتها کدام عمل صالح؟ عمل صالحی که دارد انسان را میکشاند به سوی خدا. لذا تعبیر [را] ببینید توی صحنه جنگ است، میگوید: ﴿قَالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلَاقُو اللَّهِ كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ﴾ (سوره شریفه بقره، ۲:۲۴۹). تا میخواهد این سنت را تو صحنه نشان بدهد که قبلاً هم واقع شده، جریان را از یک محسوسی که «كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ» چقدر واقع شده، محقق شده [شروع میکند]؛ نه یک سنتی که بگوییم سنت خدا این است که کم را بر زیاد ترجیح میدهد، [بلکه] میگوید نه، چقدر واقع شده؛ چون واقع شده یعنی محسوس، یعنی قبلاً اتفاق افتاده، درست است؟ پس امکان اتفاقش هم امروز هم هست «بِإِذْنِ اللَّهِ». «كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ» توی ماضی، «غَلَبَتْ» در گذشته، «غَلَبَتْ» در گذشته [آمده است]. ببینید این محسوس است دیگر.
پس اگر ما میخواهیم هدایتگری ایجاد کنیم، این هدایتگری باید از محسوس – به خصوص برای نوجوان، به خصوص برای جوان – باید حتماً از کجا شروع بکنیم؟ از محسوس این مسئله شروع بکنیم تا به آن حرکت فکری منجر شود.
[نقش توبه در قطع زنجیره گناه]
آنوقت کار توبه در اینجا چه بود؟ قطع زنجیره این اتصال عمل معصیت. دقت بکنید چقدر زیباست. قطع این زنجیر؛ چون یک زنجیره شیطان درست کرد که از این عمل محسوس انسان [را] بکشد به آن به اصطلاح تفکر. درست است؟ کار توبه این است که این زنجیره را منقطع میکند. این حفرهای را که تو معبر ایجاد شده بود برای این خط، تو این خط معبر ایجاد [شده بود]، آن معبر را ببندد. یعنی اصل کار خدا در عمل صالح و دستور توبه برای مقابله با معصیت، این بستن به اصطلاح قطع کردن زنجیره است که آن تفکر نیاید تا این عمل باشد. [اگر] قابل جبران هست عمل معصیت فقط باشد، قابلیت جبران هست؛ اما اگر آن تفکر بهش ملحق شد و قوی شد رابطه، دیگر نمیشود کاریاش کرد که کافر [میشود]، که آن زنجیره به اصطلاح این عمل معصیت به نهایتش رسیده است، نه [اینکه] این دائماً دارد این زنجیره محکمتر میشود، لایههای پیچیدهتری پیدا میکند.
و انسان آنوقت اگر با یک سری از این معصیت مقابله کرد، سر دیگری پیدا میکند. درختی که قوی شده باشد، شما اگر یک موقع بزنید هر جایش را، از همان جا چند شاخه دیگر رشد میکند. درست است؟ این آنجایی است که آن ریشه دوانده باشد. لذا تا ریشه ندوانده وقتی این را بزنی زود خشک میشود؛ این تا ریشه ندوانده زود خشک میشود، دیگر جریانساز نمیشود.
[اهمیت مضاعف گناه در جامعه ولایی]
عرض کردیم بهخصوص تو جایی که حاکمیت الهی شکل گرفته باشد، جامعه ولایی شکل گرفته باشد، شیطان آنجا عمده گناهانش را جوری از محسوس شروع میکند که ریشه جامعه را بزند. چون اگر ریشه جامعه را بزند، اختلال در جامعه ولایی ایجاد بشود، عده او کل تفکر رفته زیر سؤال؛ نه تو یک فرد، تو کل اجتماع و دیگرانی که ناظر به او هستند این تفکر زیر سؤال میرود. لذا تو جایی که حاکمیت الهی هست، وظیفه مؤمنین سختتر میشود در معصیت؛ که اگر خدایی نکرده معصیتی محقق بشود، اینجا معصیت غیر از آن جایی است که انسان فرد بود و توی جامعه گسسته بود و جامعه ولایی نبود. اینجا مثل همان جایی که به همسران پیغمبر خدا خطاب میکند که شما اگر گناهی مرتکب بشوید ضعفین حساب میشود. جایی که کسی تو جامعه ولایی است، هر اختلالی که تو این جامعه ولایی از این به او مرتبط بشود ضعفین و بلکه اضعاف حساب میشود به مقدار تأثیری که و بدبینی که ایجاد میکند.
خب این هم یک نکته بود که کار توبه قطع زنجیره اتصالی است. این را خیلی رویش باید دقت بکنیم. لذا دارد یک به اصطلاح ارتباط و پیوستگی را از بین میبرد. در قبالش حسنات هم باید پیوستگی پیدا کنند. پس اگر حسنات هم پیوستگی پیدا کردند، آنها هم یک ریسمان محکم و زنجیره میشوند که آن استمرار حسنه در دوامش است. زنجیره شدن حسنه در کار با دوام است. لذا «قَلِيلٌ يَدُومُ خَيْرٌ مِنْ كَثِيرٍ لَا يَدُومُ» (نهج البلاغه، حکمت ۴۴۴). کارهای مقطعی تنها اثر دارد. اما آن کاری که زنجیره میسازد، تفکرساز میشود. حالا با این نگاه «قَلِيلٌ يَدُومُ» یعنی کمی که تفکرساز باشد. دقت میکنید؟ یک موقع ما میگوییم «قَلِيلٌ يَدُومُ» دوامش را خودش را صبر میبینیم، اراده قوی شدن او خوب است، درست هم هست؛ اما با این نگاه «قَلِيلٌ يَدُومُ» یعنی چه؟ یعنی کمی که تفکرساز باشد، زنجیره بشود بهتر است از کثیری که چه باشد؟ منقطع باشد، به تفکرسازی منجر نشود.
بله، کسایی که بخش [اول صحبت] دو طرف دارد دیگر. یک طرف آنجایی است که بخششها و آثاری که تو وجودها ایجاد شد؛ یعنی توبه را نه به عنوان مفهوم توبه، [بلکه] به عنوان مصداق توبه [ببینیم] که کار قرآن نگاه مصداقی است. به جای فقط بیان توبه چکار بکنیم؟ تائبین را مطرح بکنیم که این یک مدل نگاه است که تو قرآن هم مثلاً میبینید که تو آن اقوامی، مثلاً قوم یونس که یک حرکت اجتماعی در توبه چقدر توانست عذاب تقریباً نزدیک به قطعی شده الهی را بردارد. این مثلاً قصهها اینجوری [است]؛ یا افرادی را که اینها مثل آن مخلفین از جنگ نرفتن و بعد آنجا چه شدند؟ در یک تنگنا اینها را قرار دادند از جهت حصر اجتماعی. ببینید باز هم یک حصر اجتماعی، کار اجتماعی که اینها حتی زنانشان اینها را ترک کردند به لحاظ امر پیغمبر، درست است؟ و بعد اینها وقتی دیدند در یک حصر محرومیت اجتماعی کامل قرار گرفتند، منقلب شدند تا به توبه چنگ زدند تا آیات توبه برایشان نازل شد. یا مثلاً آیات توبهای که در رابطه با آن جوان «نبّاش» و آن آیهای که در رابطه با توبه نسبت به او و ابلاغ او [نازل شد] مثلاً.
ببینید اینها همه مصداقی است؛ یعنی این تعبیرات قرآن تمامش بر اساس چه هستش؟ بنابر این است که دارد بیان یک مصداقی میکند. اینجا هم همینجوری که حالا شأن نزولهایش را قبلاً گفتیم. پس این نگاه را ما باید داشته باشیم که دنبال عملهایی باشیم تو عمل صالح [که] زنجیرهساز باشد و دنبال قطع زنجیره فساد باشیم؛ نگذاریم یک کاری دوام پیدا کند از فساد و معصیت، نگذاریم آن زنجیره ادامه پیدا بکند. پس دو طرف مسئله ما وظیفه داریم. دراست به شرطی که دراستی باشد که به عمل منجر بشود.
یعنی ببینید یک موقع هست انسان میخواند و مییابد و میفهمد و اینها تا بگوید. اما یک موقع میخواند و میفهمد تا عمل کند، تا به عمل بکشاند. یعنی دیگران چون عموم مردم در حد دراست نیستند، عموم مردم در حد چینش عملاند؛ لذا باید انسان کارشناس فرهنگی اینها را بخواند، بیابد، نه برای مردم بگوید بلکه برای مردم به عمل بکشاند اینها را. یعنی به عمل کشاندن اینها برای مردم، نه سلسله دراست ادامه پیدا کند که من یاد بگیرم، من هم بروم کلاس بگذارم بگویم، آن هم برود بگوید؛ گفتنها دیر دوا میکند. اما گفتنی که به عمل بکشد [مؤثر است]. لذا خدای سبحان به سرعت بعد از آن القای مفاهیم کلی ایجاد چه کرد؟ ایجاد صحنه از دست شما در ایجاد صحنه عمل کرد که صحنه عمل که تو مردم این مسئله چه بشود؟ عملیاتی بشود. عملیاتی شدن مسئله مهم است. توانستم عرض را برسانم که یعنی کارشناس باید دراسی بخواند اما در عین حال باید تو کارگاه هم این را تمرین کند که بتواند قدرت انتقال کارگاهی پیدا کند، عملیاتی این را برساند، نه آن هم دراسی برساند.
[عدم مقبولیت توبه در سه مرحله: ظهور، رجعت و قیامت]
خب این یک نکتهای بود. یک نکته دیگری که این آیه شریفه: ﴿وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ حَتَّى إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ… وَلَا الَّذِينَ يَمُوتُونَ وَهُمْ كُفَّارٌ﴾ (سوره شریفه نساء، ۴:۱۸) که توبه اینها قبول نیست. یک بحث مهمی در اینجا هست ما در رابطه با جریان ظهور و رجعت و قیامت یک بحثی را داریم که تعبیرات روایات ما این است که متعدد و مکرر شده در روایات که در زمان ظهور توبه قبول نمیشود، در رجعت توبه قبول نمیشود، در قیامت توبه قبول نمیشود. یعنی چه؟ که این ۳ مرحله توبه قبول نمیشود، قبول نشدن توبه در این سه مرحله یک بیان دقیقی دارد مطابق همین بحث.
سه دسته روایت وارد شده؛ گاهی البته روایت دسته نیست تو اینجا، فرد هم هست اما با تقسیمبندی که میکنیم دسته میشود.
- دسته اول: یک دسته روایت این است که در زمان ظهور شیطان سر بریده میشود.
- دسته دوم: دسته دیگری این است که در رجعت سر بریده میشود.
- دسته سوم: دسته سوم این است که در قیامت سر بریده میشود.
حالا این دو تا دسته روایاتی را که هر کدام سه قسمت داشت را کنار هم بگذاریم با هم تطابق دارد. اولاً جریان ظهور از ایام دنیاست؛ هیچکسی انکار ندارد. ایام رجعت معلوم نیست از ایام دنیاست یا از ایام آخرت؛ گاهی به عنوان تتمه ایام دنیا ذکر شده، گاهی به عنوان یک ایام اخروی – حالا عرض خواهیم کرد – قیامت که معلوم است از آخرت است، دار عمل نیست؛ در قیامت دار عمل نیست، لذا توبه معنا پیدا نمیکند آنجا. واضح است دار شهود و نظام جزاست که اینجا هم بیان شده.
اما در رجعت و ظهور این به چه معناست؟ در ظهور بیان خیلی دقیق است. دوران حضرت دو بخش است: یک دوران قیام حضرت است، یک دوران استقرار حکومت حضرت است. آنجایی که دوران قیام حضرت هست که مدتی طول میکشد تا این قیام به استقرار حاکمیت مطلقه به اصطلاح حضرت منجر بشود، دو حکم دارد. دوران قیام توبه مقبول است. دوران استقرار است که روایت دارد پس از اینکه حضرت مستقر شد آنجا [توبه پذیرفته نمیشود] و سر میبرد. لذا آنجایی که فرمودند توبه مقبول نمیشود مربوط به دوران استقرار حکومت حضرت است، نه دوران ظهور [در] ابتدا که قیام حضرت است. نه، تو دوران قیام توبه قبول میشود. لذا داریم عده زیادی از حضرت از ابتدا میبرند بعد دوباره برمیگردند؛ بعضیها در حقیقت مبتلا میشوند بعد دوباره توبه میکنند تو دوران قیام. اینها تو دوران قیام راه دارد.
[چرا توبه در دوران استقرار حکومت حضرت قبول نمیشود؟]
چرا؟ علت این است که در دوران استقرار حکومت حضرت تمام اسبابی که باعث میشد گناه از روی در حقیقت عدم لجاج و عدم عناد نشأت بگیرد، اسبابش برداشته میشود. یکی از اسباب این بود که از عدم عناد توبه [نکردن]، گناه نشأت میگرفت که معاند نبود؛ جهل است. انسان کامل برایش یک مسئله رشد نمیداند واقعاً این عمل چه آثاری پیدا میکند، در قیامت چه تبعاتی ایجاد میکند، در جامعه در حقیقت موجی ایجاد میکند. با اینکه این به لحاظ فردی یک جایی تنها انجام داده ولی موج اینها را نمیداند؛ چون نمیداند جهل است و لذا این جهل ممکن است باعث بشود این شدت مسئله را نفهمد، دست به گناهی بزند.
اما اگر آدم بداند این سم مهلک است و کشنده، واقعاً بداند این آب سم است نمیخورد. علم انسان به یقینی به این آب – حتی اگر گمان نزدیک به یقین این باشد، احتمال زیاد بدهد که این آب سمی باشد – تشنگی را تحمل میکند، این را نمیخورد؛ میگوید این خطرناکتر از این تشنگی است، چون من آب را میخورم تا نمیرم، اگر این آب را بخورم که بمیرم که خب مردن را دارم تحمل میکنم. این نگاه در زمان ظهور، جهل برداشته میشود؛ لذا دارد که «کَمَلَ عقولُهم» (برگرفته از روایت کافی، طبع الاسلامیه، ج ۱، ص ۲۵، ح ۲۱: «…جَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ كَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ») در حقیقت چه میشود؟ آگاهی رشد میکند، کامل میشود.
نکته دیگرش این است که در زمان ظهور آن در حقیقت چه که با انسان به آنچه که باعث شد انسان به گناه چنگ بزند، غیر از جهل گاهی فقر بود، گاهی نداشتن و نبودن راه صحیح بود، شهوت غالب میشود و انسان میداند این شهوت خطرناک هم هست اما در غلبه شهوت انسان عقلش از کار میافتد، آن توانایی عقلی ضعیف میشود، اقدام به کار میکند. لذا این غیر از جهل است، این چه هستش؟ این یک نحو دیگر است که راه صحیح نبوده برای شما، راه غیرصحیح ایجاد میشود، انسان مغلوب میشود. میگوید در زمان ظهور هیچ کسی، هیچکسی نیست که راه گناهی را بخواهد انتخاب بکند مگر اینکه راه صحیح حلالش حتماً برایش امکانپذیر بوده و هست و ساده هم هست، نه سخت باشد. این هم یک مسئله دیگری.
پس اگر کسی در دوران ظهور، در دوران استقرار حکومت حضرت به گناه دست میزند مربوط به چیست؟ نه جهل دارد، نه فقر و احتیاجش باعث شده بوده که به این چنگ بزند، بلکه با بینیازی و بودن راه صحیح دنبال راه غلط بوده. با اینکه علم داشت با عناد چنگ زده، پس فقط عناد در آنجا باقی میماند.
اگر در دوران قبل از ظهور دارد که اگر کسی گناهی مرتکب شد که حدی باید بر آن جاری بشود، حد بر او جاری شد و دفعه دوم باز به آن گناه چنگ زد و دفعه سوم باز به آن گناه دست زد و ۳ بار بر او حد جاری شد – یک گناه واحد – دفعه چهارم حکمش اعدام است در قبل از زمان ظهور. اما در زمان ظهور طبق بعضی روایات ما که حالا این احتیاج به کنکاش بیشتر فقهی هم دارد، این فعلاً به صورت چه هستش؟ بیان اخلاقی مسئله است که وارد شده در دوران ظهور با اولین باری که کسی با استقرار حکومت حضرت وقتی که به گناهی چنگ میزند و دست میزند، حکم اعدام جاری میشود. چرا؟ علتش این است آن سه بار در دوران قبل از ظهور برای این بود که ممکن است این جهلاً باشد، ممکن است این فقراً باشد، ممکن است این در حقیقت وسیله به اصطلاح حلال برایش امکانپذیر نبوده و اینها باعث میشد بازدارندگی ایجاد کند برای او دفعه اول، دفعه دوم، دفعه [سوم]. اما دفعه چهارم معلوم میشود بازدارندگی نسبت به این راه ندارد، عناد دارد، این اینجا حکم اعدام دارد. اما در دوران ظهور از همان بار اول چه میشود؟ چون آن مراحل قبل راهش بسته شده بود و آنها به اصطلاح امکانپذیر بود راه حلالش و صحیحش و جهل هم نبود، یک دفعه حکم مرتبه چهارم که این مقدمات طی میشود به خاطر اینکه امکانپذیر نیست مبادیاش [جاری میشود].
[عدم مقبولیت توبه در رجعت]
این هم یک نکته. در دوران رجعت هم که آنجا میفرمایند توبه امکانپذیر نیست، علتش این است که در [آن] دوران فقط کسانی برمیگردند که یا مؤمن محضاند یا کافر محض. اگر در دوران ظهور میشد مؤمنی کافر شود و کافری مؤمن شود، بابش باز بود هنوز؛ اما مؤمن اگر کافر میشد آن عناداً بود و اگر کافر مؤمن میشد آن بصیرت ایجاد میشد برایش. ولی در دوره رجعت هیچ مؤمنی کافر نمیشود و هیچ کافری مؤمن نمیشود، بلکه فقط مؤمنان در درجات کمالیشان افزایش پیدا میکنند و کفار [در] درکات سقوطیشان شدیدتر میشوند. لذا آنجا دو راه جلوی راه انسان نیست، بلکه فقط یک راه هست: مؤمنان راه ایمان، کفار هم راه کفرشان. لذا توبه برای اینها معنا نمیدهد. چرا توبه معنا [ندارد]؟ این توبه معنایی از گناه و کفر و اینها، چون امکان ندارد در دوران رجعت کافری به ایمان برگردد. چرا؟ چون محضاً اینها کفار محض برمیگردند: «مُحِضَ الْکُفْرَ مَحْضاً وَ مُحِضَ الْإِیمَانَ مَحْضاً» (برگرفته از روایت کافی، طبع الاسلامیه، ج ۸، ص ۲۱۱: «…وَلَا یُقْتَلُ إِلَّا مَنْ مَحَضَ الْإِیمَانَ مَحْضاً أَوْ مَحَضَ الْکُفْرَ مَحْضاً») فقط برمیگردند که تصریح روایات است.
و از مؤمنین هم کسی به معصیت مبتلا نمیشود، درجات ایمان را دارد طی میکند؛ چون مؤمن عادی برنمیگردد که امکان معصیت برایش باشد، محض ایمان برمیگردد. که اینها هم طلبهایی داشتند در عالم وجود، امکانش تو بیرون فراهم نشد، فعلیت پیدا نکردند. اینها برمیگردند فعلیت آن کمالات – چه در جانب سعادت چه در جانب شقاوت – فعلیت تامه پیدا کند. این هم در دوران [رجعت].
پس سه دوره توبه مقبول نمیشود. معلوم شد هر کدام ملاکی دارد. پس اگر شیطان در دوران ظهور سر بریده میشود، سر بریده شدن شیطان در دوران ظهور یعنی چه؟ یعنی اینکه مبادی گناه که فقر بود، جهل بود برداشته میشود. در دوران رجعت امکانپذیر نیست برای مؤمنان و کفار هم که شدت گناهشان هست و کفرشان هست، نه معصیت؛ فقط شده به خاطر اینکه محض ایمان و محض کفر برگشتند، محض ایمان و محض کفر اینها از حدودشان به دیگری رجوع نمیکنند، مراتبشان را درکات و درجات طی میکنند. در دوران قیامت هم که علم انسان شهودی شده، جزایی شده، دار عمل نیست.
پس تو دوران رجعت دار عمل هست، تو دوران ظهور دار عمل هست؛ اما تو دار دوران ظهور دار عمل بودنش به نحوی است، دوران رجعت به نحوی است، دوران قیامت هم که دار عمل نیست. خب این منظومه را اگر توی به اصطلاح ذهنتان داشته باشید، خود این میتواند ایجاد بکند که آیا کسی تو همین دنیا به مرتبه ظهور برسد یا نه؟ به مرتبه رجعت برسد یا نه؟ به مرتبه قیامت برسد یا نه؟ امکانپذیر [است]؛ چون معرفت و رسیدن به معرفت حضوری تو مسیر این بود. پس امکانپذیر است کسی تو دنیا به این مراتب هم برسد. این کلان مسئله بود که میخواستم ترسیم بکنم که اگر کفار توبهشان قبول نمیشود، علتش این است که وارد در آخرت شدند و وارد در آخرت شدن، علم علم شهودی و جزایی برای این است؛ دیده «حَوْلُ مَطْلَع» را.
حالا تطبیق مسئله را هم تو کتاب ببینیم که پیش بریم. عرض کردیم در رجعت به این معناست که دو راه دیگر مقابل انسان نیست؛ علتش این است. شیطان از دو راهیها استفاده میکرد دیگر. چون دنبال این بودش که مؤمنان چه بشوند؟ آن که کفار به کفارند برمیگردند، من محض الکفر از درونشان کشش هست که این کفر بالاتر را [طی کنند] چون محض کفرند. اونی هم که ایمان هست، بیرون دیگر برایش هیچ خلاصه تأثیری ندارد؛ از درونش محض ایمان دارد به فعلیتهای بالاتر. جوش از درون هر دو پیدا کردند، از درون این میجوشد. شیطان کارش این بود که از بیرون امداد بکند تا اینها به این [سمت بروند]، ولی وقتی که این امداد بیرونی لازم ندارند عبث میشود وجودش؛ لذا سر بریده شدنش همان عبث بودن وجودش است.
[نبرد نهایی با شیطان در رجعت]
منتها دارد در رجعت که شیطان چه هستش؟ ابتدا در مقابله قرار میگیرد، لشکر شیطانی را هدایت میکند و لشکر نور به سرپرستی امیرمؤمنان (علیهالسلام) که حیدر کرار [است] – یعنی تو هر حملهای و رجعتی کرة بعد کره – امیرمؤمنان هست. درست است که حالا آن الان نمیخواستیم وارد چیزش بشویم دیگر. حالا شما سؤال کردید فقط همین نکته که امیرمؤمنان با هر کدام از ائمه هستش و تو اولین جنگی هم که واقع میشود که پیغمبر اکرم آنجا دارد که حتی ابتدا – حتی ابتدا – لشکر مؤمنان و به اصطلاح محض ایمانها کمی به عقب رانده میشوند و به اصطلاح آنها جلو میآیند؛ در رجعت ادعای کلی تاریخ است، جلو میآیند. اما آنجا تعبیر این است که جبرئیل با حربهای از نور، با شمشیر و نیزهای از نور [میآید]. تعبیر حربهای از نور، حربه از نور امر شناختی است، قدرت شناختی است که وقتی وارد میشود آن حربه نور، شیطان را به زمین میزند و مقهور میکند و این در حقیقت غلبه بالعکس میشود از جانب [مؤمنان].
بعد آنجا دارد که به جایی میرسد که سر بریده میشود، که در آنجا سر بریده میشود دیگر حالا ادامه رجعت با سر بریدن شیطان، سر بریده شدن شیطان ادامه پیدا میکند. در [رجعت] دقت کرد[ید]؟ چنانچه در قیامت هم دارد که سر بریده میشود و حتی مرگ در قیامت سر بریده میشود. دیدید که مرگ به عنوان یک کبشی، به اصطلاح گوسفندی، قوچی آورده میشود و سر بریده میشود، مرگ هم سر بریده میشود. حالا اینها بحثش انشاءالله جای خودش باید باشد؛ اینجا استطرادی بود فقط از باب [اینکه] میگوید چه استطرادی بود که انقدر مفصل شد! خب حالا تطبیق هم ببینیم.
این تطبیق هم جانم، یعنی کنایه نیست، حقیقت است؛ اما حقیقت سر بریده شدن معنایش دقیق است، مراتب دارد. یعنی سر بریده شدن به معنای به اصطلاح اینکه معرفت دیگران زیاد میشود، یعنی حیله شیطان بیاثر میشود، یعنی هرچه میخواهد وسوسه بکند دیگر وسوسه اثر ندارد؛ این سر بریده شدنش یعنی این. یعنی واقعاً حیاتش ممات است. بله دیگر، «إِلی يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» (سوره شریفه ص، ۳۸:۸۱) دارد. چون آن خودش «إِلی يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (سوره شریفه اعراف، ۷:۱۴) را خواست که مثل: ﴿أَنْظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ﴾ که آنجا خدا بهش مهلت داد «إِلی يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ»، که تفسیر کردند «إِلی يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» یعنی روز ظهور، ظهور حضرت؛ لذا دوران ظهور سر بریده میشود.
منتها یک بحث دیگر – اینها تقصیر شماستها! یک بحث استطرادی دیگر – این است که اگر شیطان سر بریده بشود تکلیف چه میشود؟ چون تکلیف بودن شیطان معنا و تلائم پیدا میکند که اگر شیطان سر بریده شود، دنیا با شیطان معنا میدهد. [آیا] حیات دنیا تقریباً تو این بیان ناظر به این بودیم که حیات دنیا تو این الان هم اگر کسی به آن موطن برسد، به آن مقام برسد، به آن شناخت برسد، آیا شیطان برای فرد این سر بریده شده یا نشده؟ کسی به مرتبه مخلصین برسد خود شیطان میگوید که: ﴿قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾ (سوره شریفه ص، ۳۸:۸۲-۸۳). دستم به آنها نمیرسد، آنها دیگر از دست من خارج شدهاند؛ درست است؟ یعنی میشود در همین دنیا شیطان برای عدهای سر بریده شده باشد. پس حیات دنیا سازگار است، اینجوری نیست که اگر شیطان سر بریده شد حیات دنیا زیر سؤال برود که اینجا تکلیف آنوقت زیر سؤال برود؛ نه. بله اگر یک جوری شد که آخرت شد که جای تکلیف نبود، حیات دنیا زیر سؤال میرفت؛ اما تکلیف هست ولی به محض ایمان رسیده. این دیگر در حقیقت مقابلش معنی ندارد، اما امکان استدراجش و کمالاتش معنا دارد.
خب اینها دیگر حالت بحثهای جزئیتری دارد. ولی خود همین منظومه را به این منظومه دیدن یک بحث بسیار مهمی است که انسان یک دفعه بتواند دنیا و رجعت را، آخرت را – درست است؟ – با این نگاه و حرکت شیطان، سیطره شیطان در این سه و اینکه انسان بتواند آخرت را، رجعت را، دنیا را تو اینجا یک جا کند؛ امکانپذیر باشد این حرکت برایش بحثهای مهمی است. خیلی توش نمانیم الان سر بریده شدن را، چون بحث استطرادی است آنوقت دیگر از اصل میمانیم. دست برداریم.
[یکی از حضار: خودِ انسانها شیطان میشوند؟] عرض کردم تو کفار، بله، آنها خودشان شیطاناند. [ادامه صحبت حضار: …] خب دیگر عرض کردم شیطان بیرونی سر بریده میشود چون خودشان شیطاناند. لذا دارد که بعضیها شیطان ازشان یاد میگیرد، دیگر احتیاج به شیطان ندارند؛ یعنی شیطان تا آنجایی شیطان است برای آنها که اینها دنبالشاند و از شیطان یاد میگیرند. اما اگر شدند معلم شیطان، دیگر شیطان آنجا خودش دنبال اینهاست، نه اینکه خلاصه اینها جلودار اینها باشد؛ دیگر اینها خودشان دارند میروند، اینها از شیطان [جلو میزنند]. لذا انسانی که شیطان میشود، از شیطان حالا چه میشود؟ رد میکند، جلوتر میرود. لذا دارد که شیطان بعضی مسائل سخت را میدهد دست انسانهای شیطانی، بعد اینها میپرورانندش، میتوانند راه [پیدا کنند] – چون عقل در وجود انسان و این قدرت هست، این را شیطان ندارد. شیطان حدش وهم است – این در رتبه عقل چکار میکند؟ این را میپروراند، توجیهات پیدا میکند. بعد شیطان یاد میگیرد از این که این را برای دیگران چکار بکند. حالا یک بحثهای دیگری دارد دیگر تو آن بحثهای شیطان انشاءالله بحثها شده باشد.
[نکات تفسیری آیات توبه: تفاوت «سوء» و «سیئات»]
خب در ادامه تطبیق مسئله که داشتیم، بله، قوله تعالی تا «وَقَدِ اخْتِيرَ» تا اینجا قوله تعالی «فَأُولَئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَكَانَ…» (سوره شریفه نساء، ۴:۱۷). اینجا دو سه تا نکته جالب میگوید دقت بکنیم، اینها را تند تند بگوییم برویم. «فَأُولَئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ»؛ چرا «أُولَئِكَ» به کار برد؟ نگفت در حقیقت نزدیک [هستند]، «أُولَئِكَ» که دور است به کار برد برای اینها. میگوید اینها توبه میکنند که: ﴿إِنَّمَا التَّوْبَةُ… لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ﴾ (سوره شریفه نساء، ۴:۱۷). بعد میفرماید که اینها در «قَدْ يَتُوبُ عَلَيْهِمْ» میگوید اینها مقام شامخشان را دارد اشاره میکند که آنقدر دم دستی دیگر نیستند؛ همینهایی که توفیق توبه پیدا میکنندها! یعنی یک شموخی و رفعتی پیدا میکنند. «فَأُولَئِكَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ» یعنی خدای سبحان برای اینها ارزش قائل شد که «أُولَئِكَ» را آورد، نه اینکه اشاره به [حال] نزدیک باشد که اینها اینجوری [هستند] نه. این تعبیر را: «الاتیان بالاسم الاشارة الموضوع للبعید لا یخلو من اشارة الی ترفیع قدرهم و تعظیم امرهم» (المیزان، ذیل آیه ۱۷ نساء). که این کاری که کسی توبه میکند عظمت پیدا میکند. این یک نکته.
«وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا». نکته دوم این است که میگوید: «کما یدل قوله»؛ آنجا گفت: ﴿إِنَّمَا التَّوْبَةُ… لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ﴾ ولی تو آیه دوم چه میفرماید؟ ﴿لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ﴾ (سوره شریفه نساء، ۴:۱۸). چرا آنجا «سوء» گفت، اینجا «سیئات»؟ میگوید برای اینکه آنجایی که کار توبه، باب توبه هست، خدا با مسامحه برخورد میکند؛ لذا احصاء سیئات نمیکند، عنوان «سوء» به کار میبرد. رحمت رحیمی حق است که با اینها با رحمت رحیمی دارد نگاه میکند: ﴿يَعْمَلُونَ السُّوءَ﴾ بدی را انجام دادند، نه بدیها؛ «سیئات» نمیگوید. دقت میکنید؟ یعنی دارد با رحمت اینکه «يَعْفُو عَنْ كَثِيرٍ» (سوره شریفه شوری، ۴۲:۳۰) بسیاری را ازش عفو میکند، نگاهش به این است که مقام اینها مقام «يَعْمَلُونَ السُّوءَ» [است]؛ گناهی را انجام میدهند.
اما تو آنجایی که میخواهد سختگیری کند توبه در کار نیست: ﴿وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ… لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ﴾. کسانی که حالا در مقام دقت، خدا میگوید سیئاتشان دیگر از این [به بعد] همهاش احصاء میشود، اینها اینجور نیستش که دیگر بله اینها مرتبه قبل را طی کردند، انجام ندادند، نه اینکه بگویی تبعیض قائل شده؛ نه، میگوید اینها از آن مرتبه عبور کردند، توبه نکردند. وقتی که ما «يَعْمَلُونَ السُّوءَ» بود، باب توبه را برایش عبور کردند، مسامحه کردند، عناد به خرج دادند تا رسیدند [به اینجا]؛ حالا ما هم باهاشون احصاء میکنیم که «يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ».
خیلی جالب استها، چقدر خدا با رحمتش تو اینجا که یک جا «يَعْمَلُونَ السُّوءَ» یک جا در حقیقت چه؟ «يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ»؛ تو دو تا آیه کنار هم. اینجا که لجاج است خدا «يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ» میبیند از اینها، آنجایی که لجاج و عناد نیست باب توبه را میخواهد [باز کند] «يَعْمَلُونَ السُّوءَ» میبیند از اینها. این یک نکته.
بعد میفرماید: «کما یدل قوله»؛ آن وقت «بِجَهَالَةٍ» هم دیگر تو این دومی تکرار نکرد. تو آنجایی که «يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ» نمیگوید که «وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ عَلَی الله» هم نمیگوید. «وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ»؛ «بِجَهَالَةٍ» هم نمیگوید، چون اینجا دیگر جهالت [نیست]؛ یا عناد دارند یا دنبالش بعداً کافراناند که شکل میگیرد. خیلی دقیق است الفاظی که به کار برد. اینها فن سخنوری و گفتار و تبلیغ است. یعنی اگر شما در باب توبه دارید حرف میزنید باید به جوری امیدبخش باشد که راه توبه را ساده ببیند. آنجایی که از این عبور کرده، راه در حقیقت عناد دارد پیش میآید، باید سختگیرانهترین الفاظ را آنجا به کار ببرید. ببینید یعنی چقدر اگر کسی تو این عبارات تو هر کدام از اینها دنبال این باشد، روش تبلیغ و بیان چگونه باید باشد تا انذار و تبشیر درست معنا بدهد و اثر بکند.
خب بعد میفرماید که بله اینها دقتهای در تبلیغ [است]. «يَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهَالَةٍ»، اینجا میگوید: «کما یدل قوله يَعْمَلُونَ السُّوءَ» مفرد به کار برد در اینجا، یعنی مسامحه در احصاء [گناهان] دارد؛ «علی خلاف ما فی الایة الثانیه» که «يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ» به کار برد که دیگر مسامحه در کار نیست، دارد کثرت سیئه را همه را میبیند خدا.
«وَقَدِ اخْتِيرَ لِخَتْمِ الْكَلَامِ قَوْلُهُ»: آخر کلام هم اینجا فرمود توی به اصطلاح آنجایی که توبه قبول میشود: ﴿وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا﴾ (سوره شریفه نساء، ۴:۱۷). چرا نفرمود قاعدهاش این است که اینجور موارد به اصطلاح مزیّل بشود به ذیلی که: ﴿وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِيمًا﴾؛ خدا توبه را میپذیرد غفور رحیم است. چون [بحث توبه است]، ولی اینجا فرمود علیم حکیم است. چرا؟ «غفور رحیم» [نگفت]. خیلی دقیق استها چرا توبه را به غفور رحیم منجر نکرد بلکه به علیم حکیم. خیلی بیان زیبایی است. ببینید چون وقت گذشته دیگر از بیرون نگوییم، تطبیقش را ببینید: «دون ان یقال و کان الله غفورا رحیما؛ لدلالته علی ان فتح باب التوبة انما هو لعلمه تعالی بحال العباد و ما فیه من الضعف و الجهالة لاقتضاء تشریع التوبة» (برگرفته از تفسیر المیزان، ذیل آیه ۱۷ نساء). باب توبه را قبول کردن و قرار دادن مربوط به این است که خدا انسان را میخواهد بگوید میشناسم؛ علیمم، یعنی میشناسم که انسان ضعیف است، جهالتها دارد، ضعفها دارد. چون این ضعفها و جهالتش، «ظلوم جهول» است، ضعیف است. ﴿وَخُلِقَ الْإِنْسَانُ ضَعِيفًا﴾ (سوره شریفه نساء، ۴:۲۸). چون ضعیف است، ظلوم جهول است، باب توبه را من به لحاظ علم برایشان قرار دادهام.
چون آنوقت این میدانید فقط باب توبه نمیشود؛ یعنی «کَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا» نشان میدهد که خدای سبحان مطابق آنچه که در وجود انسان از ضعفها و نقصها هست، مطابقش دستگاه جبرانکننده قرار داده چون علیم است. چون کاملاً به زوایای این وجودی که خلق کرده مطلع است؛ لذا نمیشود جایی انسان عذری داشته باشد بگوید این مسئله باعث شد که من این کار را بکنم. میگویند مطابق این چون علیم بودم برای تو دستگاه جبرانی قرار داده بودم. این ضعفت را که برای رسیدن به یک کمال بود را هم اگر شیطان میخواست استفاده بکند، راه جبران برایش قرار داده. چنانچه توبه را فتح بابش را کرد. چون خدا عالم بود به ضعف این، به اینکه ممکن است وسط راه این شیطان رهزنی بکند برایش؛ برای این هم جبران قرار داد.
آنوقت حکیم هم هست که «عَلِيمًا حَكِيمًا». دنبالهاش را ببینید: «و لحکمته المقتضیة لوضع ما یحتاج الیه اتقان النظام و اصلاح الامور» (المیزان، همان). که برای اینکه نظام متقن باشد و امور اصلاح بشود، با حکمتش [این] وسیله را قرار داد. پس علمش سبب شد که میداند چه نیاز دارد؛ حکمتش آن وسیله را برای این کار قرار داد.
[استهزاء توبه و خطر اغراء به جهل]
منتها اگر حکمت نبود ممکن بود افراط و تفریط بشود. مثلاً ممکن است بگویند که چنانچه این مسئله آمده دیگر – ببینید این را آوردند تو باب شیطان – میگویند که تو همان المیزان هم تو باب به اصطلاح جلد ۲ بود، نمیدانم جلد چند بود [ذکر شده] – ده [صفحه] مفصل – که یک عده آمدند گفتند که باب توبه باعث میشود انسان به گناه اغراء پیدا کند. به گناه یادتان هست یا نه؟ این بیان را آنجا میکند که اگر کسی گناه کرد به این عنوان که راه توبه باز است، این ۲ تا چوب میخورد؛ چون توبه را تمسخر کرده، استهزاء کرده. توبه نیامده که باب گناه را باز کند، و اگر کسی از این استفاده کرد که چون توبه هست من گناه بکنم که توبه بعدش هست، میگوید این ۲ تا چوب میخورد. غیر از آن کسی است که توجه نداشت، گناه کرد ولی بعد توبه کرد. دقت کردید؟
لذا حکیم است. یعنی نیامده نه افراط بکند نه تفریط بکند. در باب به اصطلاح آن فتوح ابوابی که قرار داده، بابش مطابق حکمت است؛ نه افراط توش هست نه تفریط توش هست. خیلی بحث [دقیقی است]. «و حکمته المقتضیة لوضع ما یحتاج الیه اتقان النظام و اصلاح الامور و هو یدل علی علمه و حکمته» (المیزان، همان). «اَنْ لا یَغُرَّهُ ظواهر الاحوال»؛ این گول نمیزند او را ظواهر. یعنی یک کسی ظاهراً اظهار بکند که من توبه کردم، اما در حقیقت تو باطنش چه باشد؟ توبه نکرده باشد. «لا یغره ظواهر الاحوال بل یختبر القلوب» خدا به قلوب هم مطلع است و خبیر است «و لا یستره مکر و لا خدیعة»؛ «فالتائب من العباد حق التوبة حتی یجیب حق الاجابة» تا اجابت هم مطابق حق توبه [باشد]. پس مراتب توبه مراتب حکمت [است]. یعنی مراتب علم توبه را قرار داد، حکمت قبولی توبه را مطابق آن مقدار به اصطلاح قبولی توبه را مطابق مقدار عمل توبه قرار داد. یعنی اینجور نیستش که گول بخورد تو این مسئله هم.
بله، بله، بله، بله، بله: «لَا تَجْعَلَنَا لَكَ أَهْوَنَ النَّاظِرِينَ» (در دعای امام سجاد علیه السلام). بله، مربوط به این نمیخواهد بگوید که من به امید توبه این کار را کردم؛ میگوید تو را اهون الناظرین ندیدم اما از دستم در رفت مبتلا شدم. نه اینکه چون توبه را قبول داد قرار دادی [گناه میکنم]. آنجا میشود قبیح. نمیگوییم توبه قبول نمیشودها؛ آنجا هم توبه قبول میشود اما دو تا چوب دارد، چون توبه را هم مسخره کرده با این کار، استهزاء کرده. روایت هم دارد در این مسئله اگر کسی با این کار استهزاء توبه حساب میشود. لذا این یک چوب دارد که گناه کرده، یک چوب دارد که توبه را که یک باب رحمت بوده استهزاء کرده؛ یعنی خودش یک استهزاء [کرده]، یک چوب دارد. اما باب توبه برای این باز هم باز هست.
البته خب دیگر حالا میخواستیم این باب را برسانیم به سر فصل، ولی خب نشد دیگر. باید حالا یک کمی هم دوستان خودشان کمک بدهند که ما همه متن را نخواهد تطبیق عینی بکنیم تا طول بکشد جلو رفتن.
«و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته». اللهم صل علی محمد… عکس شد!
[پرسش و پاسخ پایان جلسه]
[سوال یکی از حضار در مورد تعبیر “أُولَئِكَ”] [استاد:] چون باب رحمت را دارد میگوید؛ وقتی که باب منت و رحمت است، یعنی اینجا بله دیگر خود باب رحمت و منت اقتضا [میکند]. بعدش آنها هم دارد، آن «أُولَئِكَ» آنها مقابلش است. آنها دور شدن است، آنها از باب رحمت است. این نسبت به باب رحمت است؛ یعنی دارد مقام برایشان قائل میشود از ارزش، در یک جایگاهی قرارشان [میدهد]. آنها دور شدن است، دور شدن است از نظر رحمت. دومی دسته دوم مطابق حکم موضوع ازش باید اینها را معنا به [کار] نبود.
[سوال: کسی که جهالت داشته و اعمال بد انجام نداده؟] بله، مثلاً فرض میفرمایید این از روی جهالت و فلان اینها رفت ولی اعمال انجام نداد؛ آنجا امکانش هست. بله هست.
[سوال: حدیث امام صادق (ع) درباره تارک الصلاة] خب حالا دارد که امام صادق میفرماید که «إِنَّمَا يَخَافُ مَنِ اسْتَخَفَّ» اصلا استخفاف [است]. زیاد روایت داریم که کسی که نماز نمیخواند محروم [است]. از پیامبر هم داریم صلی الله [علیه و آله] و سلم که محروم [است]؛ «لَا يَنَالُ شَفَاعَتِي» (برگرفته از روایت کافی، ج ۳، ص ۲۷۰، ح ۱۵: «لَا يَنَالُ شَفَاعَتِي مَنِ اسْتَخَفَّ بِالصَّلَاةِ»)، تارک صلات اگر نداشته. ببینید همان تارک صلاة را هم تو روایت مختلف بیان کردند. یک موقع یک کسی نمیخواند استخفاف [است]؛ یعنی آمدن. اما یک کسی استخفاف به صلاة دارد، نمیخواند [ولی] جاهل هم [هست]، یعنی حال نداشته میخواسته بخواند یادش رفت، خجالت کشید نخواند پیش کسایی؛ از این سنخها میگویند آنها فرق میکند.
[سوال: کلاً تارک اصلاً کلاً روزه نمیگرفت؟] اگر روزه نمیگرفت اما نماز هم نمیخواند اما منکر نبود، [استکبار] نکرد اما تنبلی کرده بود ممکن است مورد شفاعت قرار بگیرد، ممکن است. بله دیگر، بله گفتیم که هر گناهی ممکن است انسان را از ایمان تو همین دنیا خارج کند. یعنی آدم نمیداند که ممکن است تو لحظه آخر وقتی دارد میرود، تو آن لحظات آخر وقتی میبیند حضرات معصومین را – در روایت دارد بعضیها که اظهار ایمان میکردند – وقتی میبینند، میبینند دوست ندارند اینها را؛ با بغض به حضرات شهادت [میدهند]. یا بر یا بله یا بالعکس؛ بعضیها دوست ن[داشتند] تا به حال، یعنی بیتفاوت بودند، نمیشناختند. آنجا که میبینند میبینند اِ! دوست دارم. یعنی لذا دارد آن لحظه آخر خیلی محک مهمی است که ما نمیبینیم دیگر آن را، ما نمیبینیم. ما نمیبینیم آن کسایی که دارند میروند آنجا؛ لذا نمیدانیم. بعضیهایی که یقین به کفر نداریم که با کفر از دنیا رفتند، آنها را نمیتوانیم بگوییم که حتماً مورد آموزش قرار نمیگیرند مگر یقین کنیم با کفر از دنیا رفتند.
[سوال درباره آیه “إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا”] استادم به اینکه تشریف میکند ضعیف ﴿لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ﴾ (سوره شریفه اسراء، ۱۷:۶۵). بله، خب آن به لحاظ قدرت انسان است که غالب است حتماً؛ منتها نه انسانی که توانش را به کار نگیرد. شیطان خیلی بالا میبرد، دارد میگوید خیلی زیرک است، خیلی فلان است، همهاش میدهد [وعده] آن به ۸ میلیارد انسان، الان دارد تصور دارد. دیگر عملش خلاصه نشان میدهد یا نمیدهد. شاید نه. منتها علتش این است که نه، آن علتش این است که انسانها تواناییشان را به کار نمیگیرند. شیطان همه تواناییاش را به کار میگیرد. اگر انسانها تواناییشان را به کار بگیرند غالب است. اگر میگوید ضعیف [است]، شیطان نسبت به انسانی که تواناییاش را [به کار] میگیرد [ضعیف است]، نه نسبت به انسانی که تواناییاش را به کار نمیگیرد.
اگر انسانی تواناییاش را به کار نگرفت، ول کرد خودش را، رها بود، شیطان خیلی هم نسبت به او قوی است؛ اما نسبت به کی ضعیف است؟ میگوید من آن توان را به شیطان دادم، به تو هم دادم مقابلش قویتر که تو حتماً او نسبت به تو ضعیف است، به شرطی که تو توانت را به کار بگیری. آن هم توانش را به کار بگیرد، او زمین میخورد. اما میگوید توانش را به کار گرفت، اما این توانش را به کار [نگرفت]؛ یک پهلوان باشد اما بایستد توانش را به کار نگیرد، بچه هم میتواند بزندش زمین اگر پهلوان توارُش را هیچ به کار نگیرد. خب بله عیب ندارد ضعیف است نسبت به این، ولی همه تواناییاش را به کار گرفته بر این قدرت پیدا میکند. اما خدا تضمین کرده اگر انسان تواناییاش را به کار بگیرد هیچگاه از شیطان زمین نمیخورد.
[سوال: نفس انسان کافی نیست برای مسائل؟] نه کافی نیست. چون نفس فطرت اقتضاست ابتدائاً؛ یعنی طلب دارد، استعداد دارد، باید هی فعلیت پیدا کند. انبیاء میآیند اینها را فعلیت میدهند، اعمال فعلیت [میدهند]. نفس انسان هم اقتضا دارد، ابتدا اما فعلیت ندارد. لذا «کُلُّ مَوْلُودٍ یُولَدُ عَلَی الْفِطْرَةِ» (کافی، طبع الاسلامیه، ج ۲، ص ۱۳، ح ۱) یعنی بیرون، از بیرون [نجس]؛ بیرون یک نفر مثل… یعنی چون این اقتضاست، چون این درونش اقتضاست، او میآید.
لذا وقتی به شیطان قوایی را خواست، یکی یکی خواست، آخرش خدا به خدا گفت یک چیزی هم خودت بده، اینها را من خواستم. خدا گفت: وط سینه مؤمنان، سینه انسانها را وطن تو قرار دادم. این همان نفس اماره است که یعنی یک حجابهای درونی دارد که آن حجابهای درونیاش یعنی از درون تو را آشنا میبینند.
سلامت باشید. التماس دعا.


بسم الله
الحمد لله بسیار عالی بود
خدا استاد عزیز را عمر با عزت و برکت بدهد.